نامه‌ی شماره ۱

۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

دوست عزیز، سلام

چند شب پیش که به دلایل مختلف حالم گرفته بود، یه دفعه دلم خواست یه کتاب جدید شروع کنم. کتاب‌هایی که در حال خوندن‌شونم اعتراض کردن و حق هم دارن، چون دلشون می‌خواد زودتر خونده بشن و احتمالا حس می‌کنن من مسخره‌شون کردم! ولی نیاز داشتم یه کتاب جدید و رَوون بگیرم دستم. یه لحظه از ذهنم این حرف گذشت که بعضیا می‌گن کتابا پیداشون می‌کنن، یا یه کتاب رو موقعی خوندن که تصادفا مناسب همون وقت بوده. زیاد به این فکر توجه نکردم و کتاب مزایای منزوی بودن رو برداشتم.

باید اعتراف کنم فکر نوشتن این نامه از همین کتاب به سرم زد! همون پاراگرافِ اولِ اولین نامه‌ی چارلی باعثش شد، که می‌گفت داره برای کسی نامه می‌نویسه که می‌دونه بهش گوش می‌کنه و درکش می‌کنه. و ضمنا می‌خواد برای این مخاطبْ ناشناس بمونه. چند روز بود خیلی به این موضوع فکر می‌کردم؛ دلم می‌خواست با یکی حرف بزنم ولی مطمئن نبودم می‌خوام اون شخص یکی از دوستانم باشه یا از اعضای خانواده یا مثلا مشاوری کسی. این ایده که حرف‌هامو در قالب نامه برای یه ناشناس بنویسم، ایده‌ی به موقعی بود و به نظرم یه کم متفاوت اومد با پست گذاشتن یا وقتی که تو یه کاغذ برا خودم چیزایی می‌نویسم. تازه من گاهی تو ذهنم هم با یکی که نمی‌دونم کیه حرف می‌زنم. شاید یه وجه دیگه‌ای از خودمه که کمک می‌کنه در نهایت با مسئله‌ای که درگیرم کرده بهتر برخورد کنم. پس فکر کردم این بار در قالب نامه نوشتن هم امتحانش کنم. پس آره، انگار واقعا گاهی وقتا کتابا به موقع پیدامون می‌کنن!...

و البته همزمان می‌تونه ناموقع هم باشه! الان بهت میگم چرا. اگه یادت باشه نامه رو با این جمله شروع کردم که این چند روز حالم گرفته بود. این کتاب هم با اینکه یه جورایی به خاطر احساسات و حرفایی که از چارلی می‌خونیم دل‌نشینه، دقیقا به خاطر همین احساسات و خاطراتش خیلی جاها غمگین می‌شه. و البته که اصولا همین درگیر کردن احساسات مختلفه که می‌تونه کمک کنه یه اثرْ به یاد موندنی بشه. ولی از نظر این غمگین بودنش می‌شه گفت خیلی هم زمان خوبی برای خوندنش نبود. مخصوصا اون قسمتش که فکر کنم داشت از خاله‌ش می‌گفت و تهش منم گریه‌م گرفت.

از لحاظ همزمانیِ به موقع بودن و نبودن، اینم بگم که مثلا خود چارلی یه جا می‌گفت: این چند هفته هم خوب گذشت هم بد، یا: هم خوشحالم هم ناراحت. حس می‌کنم می‌فهممش، ولی توضیحش سخته. مثلا خودم این چند روز با وجود فکرها و درگیری‌ها، وقتایی که برای پیاده‌روی یا خرید می‌رفتم بیرون و عکسی می‌گرفتم حالم یه مدت بهتر می‌شد. یه حالت نوسانیه دیگه، اگه بدونی چی میگم.

در مورد کتاب بعدا که تموم شد احتمالا یه پست بذارم و اگه بخوای برای تو هم می‌فرستم بخونی. فقط الان یه چیز جالب ازش بگم؛ یه جای کتاب چارلی تو نامه‌ش نوشته که یه سری آهنگ ریخته رو یه نوار کاست که به دوستش هدیه بده، و لیست آهنگا رو هم تو نامه‌ش نوشته. از بین‌شون آهنگ Landslide رو چون عقب‌تر هم ازش اسم برده شده بود، دانلود کردم. همین‌طوری از تو یکی از این کانالای تلگرام سرچ کردم و بعد بگو چی؟ اونی که دانلود کردم کاورش یه عکسه که توش لیست آهنگای همون نوار کاست انتخابی چارلی رو نوشته! :)

سرت رو بیشتر از این با این حرف‌ها درد نیارم. امیدوارم هر جا هستی حالت خوب باشه و تو این هوای اردیبهشت بتونی با حفظ توصیه‌های بهداشتی بری بیرون یه هوایی بخوری و قدمی بزنی. می‌دونی، معتقدم بی‌انصافیه که آدم تو اردیبهشت نره بیرون :)

دوست‌دارت، فاطمه

 

پ.ن. راستی امیدوارم چارلیِ بیان از اینکه از شخصیتی اسکی رفتم (!) که اسمش رو از اون گرفته ناراحت نشه. و همین‌طور سولویگ که از خیلی قبل از این شکل نامه‌ها می‌نویسه :)


🎧 Fleetwood Mac - Landslide

+ وسط نامه، لینک دادن دیگه چه داستانیه؟ :دی

  • فاطمه
  • شنبه ۶ ارديبهشت ۹۹

حافظه هم چیز عجیبیه‌ها

سلام

شعر «در امواج سند*» رو یادتونه؟ با این بیت شروع می‌شد:

به مغرب سینه‌مالان قرص خورشید نهان می‌گشت پشت کوهساران

فرو می‌ریخت گردی زعفران رنگ به روی نیزه‌ها و نیزه‌داران

احتمالا ترکیبی از تاثیر قسمت آخر فصل دوم وست‌ورلد** و شباهت وزن بیتی که بعدش تو عنوان یکی از پست‌ها دیدم به وزن این شعر، یه سیناپسی رو تو مغزم تحریک کرد که دیشب بعد از مدت‌ها یادش افتادم! جزو اون شعرای کتابای ادبیات بود که خاص بود برام؛ ترکیبی از حماسه و اندوه. احتمالا به خاطر توضیحای اضافه‌ی دبیر ادبیات اون سال هم بوده که تاثیر بیشتری روم گذاشته بوده. حیف که یادم نمیاد چه سالی تو کتابامون بود و معلمه کدوم بود! خلاصه که بیشترْ آهنگ شعره تو ذهنم مونده بود و ممنونم از موتور قدرتمند جستجوی گوگل که با همون چند کلمه‌ای که به زور یادم اومد و تازه یکی‌شم اشتباه بود تونست شعرو برام پیدا کنه!

می‌دونین، تازگی یاد گرفتم که حافظه چیزی نیست جز یک سری اتصالات نورونی. وقتی هم مغز ببینه یه مسیر سیناپسی به دردش نمی‌خوره تقویتش نمی‌کنه. این یکی احتمالا به شکل ضعیف‌شده‌ای باقی مونده بود و یه دفه بعد از چند سال trigger شد. انگار مغزم روش فوت کرده باشه و گرد و خاکش رو زده باشه کنار***. هرچند وقتی فکر می‌کنم نه وزن اون بیت واقعا وزن این شعر بود، نه وست‌ورلد شباهت خاصی به داستان اون شعر داره. البته که... ولش کن اسپویل نکنیم :))

* فک کنم لینکی که دادم فیلتره :دی به خاطر توضیحای اولش و فایل صوتیش اونو گذاشتم. وگرنه اگه سرچ کنید متن کاملش خیلی هست.

** حقیقتا این سریال مرزهای روایت غیرخطی رو فرسنگ‌ها جابه‌جا کرد.

*** یاد اون قسمت Inside Out افتادم که یه آهنگ قدیمیِ رو اعصاب یهو تو مغزش پلی می‌شد :))

+ بعد از شیش سال که این میز تحریر جمع و جور رو دارم، دیروز چینش وسایل روش رو عوض کردم. برا خودم هم عجیبه که این همه سال اصرار داشتم یه گوشه‌ی خاصش خالی باشه برای لپ‌تاپم و وسایلم رو سمتی چیده بودم که فضای حرکت دستم رو کم می‌کرد. البته الان هم کاملا بهینه نیست، ولی بدم نشد. حتی یه گوشه برای گذاشتن چند تا کتابی که می‌خوام دم دستم باشن جا باز شد. نتیجه‌ی اخلاقی این که تنوع چیز خوبیه.

++ تو این قرنطینه که هر روز حداقل یکی از فالورام پیدا می‌شه که نون یا شیرینی یا غذای جدیدی درست کرده باشه -و تازه مراحل پختش رو هم برا گُلای توی خونه استوری می‌کنه- و مخصوصا این دو هفته که مامانم نبوده، من اتفاقا پی برده‌م که آشپزی کار مورد علاقه‌م نیست. حداقل به این شکل که بخوام هررر روز یه چیزی درست کنم، وگرنه بعضا انجام دادنش رو دوست دارم. مثلا اون روز برای اولین بار خورشت قیمه درست کردم (!) و با اینکه ایده‌آل نشد ولی راضی بودم از خودم. یا اون دفعه اوایل قرنطینه که از رو یکی از همون دستورهای دوستان شیرینی پختیم. ولی وقتی تبدیل بشه به یه کار هر روزه از انجامش لذت نمی‌برم.

+++ قاطی کاغذام یه بروشور پیدا کردم که ۴ سال پیش تو یه کنفرانس از یکی گرفته بودم. اسمشو که دیدم فهمیدم این یکیه که چند ماهه همه‌ش می‌بینمش تو دانشگاه :)) یا حداقل اون وقتی که می‌رفتیم دانشگاه می‌دیدمش! خلاصه که دنیا چه کوچیکه :/

  • فاطمه
  • يكشنبه ۳۱ فروردين ۹۹

What doesn't kill you

سلام

اخیرا اینقدر کم اخبارو دنبال می‌کنم و فکرم درگیر چیزای دیگه‌س، بعضی وقتا یادم میره کرونا رو :)) بابابزرگم که کسالت داشت، تو خونه بهتر نشد و بستریش کردن و مامانم ده روزی هست رفته اونجا. اضافه شدن یه سری از کارای خونه به کارهام، نگرانی وضعیت اونجا و از این طرف رفتارای داداشم که لجم رو درمی‌آورد، باعث شد حال روحیم خیلی خوب نباشه این روزا. در این حد که وقتی مامان فیلم فرستاد از گربه‌ای که میاد پشت پنجره‌‌ی اتاق بیمارستان می‌شینه و وقتی به شیشه دست می‌زنی فکر می‌کنه داری نازش می‌کنی و خودشو می‌ماله به شیشه، قشنگیش اشکمو درآورد!

دیشب بابا هم برای دو سه روز رفت پیش‌شون که مامانم بتونه بره پیش خاله‌م برای وضع حملش. ما دو تا فعلا صلح بین‌مون برقراره و هر دو صبورتر شدیم. میزان حساسیتم رو تونسته‌م بیارم پایین، ولی نگرانیا میان و میرن. شبیه اون حسیه که وقتی تنها مشهد رفتم داشتم. سعی می‌کنم با ورزش و مدیتیشن و مشغول نگه داشتن خودم کنترلش کنم. اگه حس و فرصت و سوژه باشه (مثلث عکاسی :دی) عکسای قرنطینگاری رو می‌گیرم. از این جور کارا. و چیزی که امروز حالم رو خوب کرد اولین عکسای ارسالی از پسرخاله‌ی تازه متولد شده بود؛ بالاخره یه اتفاق قشنگ!

شک داشتم اینا رو بنویسم یا نه. می‌دونم که تو این شرایط شاید من کسی‌ام که کمتر از بقیه اذیت می‌شه و متاسفم که ظرفیتم کمه. ولی چیزی که نکشدت قوی‌ترت می‌کنه، نه؟‌ امروز بهتر بودم واقعا.

راستی کاری رو شبیه چالش مینیمالیسم دیجیتال که هری پیشنهادشو داد، شروع کردم. برای شبکه‌های اجتماعی و وبلاگ چند تا بازه‌ی محدود زمانی در روز تعیین کردم که فعلا به نظرم منطقی‌ان. این هفته آزمایشیه تا برای اردیبهشت اصلاحش کنم و اونجا یه ماه ادامه بدمش. می‌دونم اصل چالش اینه که یه ماه کلا از یه سری برنامه‌ها استفاده نشه و بعد از اون تازه بیایم به طور محدود اجازه‌شو بدیم. کار من ممکنه اون اثرو نداشته باشه ولی فعلا هدفم یه چالش یه ماهه‌س. با عرض معذرت از آقای کال نیوپرت که این همه کتاب نوشته و هری که اون همه پست نوشته، و من بازم دارم کار خودمو می‌کنم =))

ببخشید که کامنتا بسته‌س.

مراقب خودتون باشید

+ ساعت نزدیک ۵ صبحه. کاش بتونم که شبا بخوابم :|

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۲۷ فروردين ۹۹

(حدودِ) ده کاری که باید قبل از مرگ انجام بدم

قُلْ إِنَّ ٱلْمَوْتَ ٱلَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُۥ مُلَٰقِیکُمْ

ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلْغَیْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ

بگو: «این مرگی که از آن فرار می‌کنید سرانجام با شما ملاقات خواهد کرد؛ سپس به سوی کسی که دانای پنهان و آشکار است بازگردانده می‌شوید؛ آنگاه شما را از آنچه انجام می‌دادید خبر می‌دهد.»

سوره‌ی جمعه، آیه‌ی ۸

سلام

یه چالشی رو آقای سید جواد راه انداختن با این موضوع که ده تا کاری که می‌خوایم تا قبل از مرگ‌مون انجام بدیم رو بنویسیم. سولویگ و آقای حامد هم لطف کردن منو دعوت کردن. فکر کنم دیگه همه‌تون یا درباره‌ش نوشتین یا حداقل پست‌های چالش رو خوندین. من معمولا تو این چالشایی که باید یه سری مورد لیست کنیم سریع نیستم. باید چند روز اجازه بدم مغزم درباره‌ش فکر کنه و تو موقعیتای مختلف چیزای مرتبط با اون رو پیدا کنه. الان بعد از چند روز در نظر داشتن این قضیه چند مورد به ذهنم رسید بالاخره :)

۱) حسابم رو با خدا تا جایی که می‌تونم صاف کنم. حداقل تو مواردی مثل نماز و روزه‌های قضا یا خمس و این چیزایی که می‌تونم به شکل کمّی حسابش کنم. (تو لیست همه هم بود این :)) بیاین از همین الان بخونیم دیگه کم‌کم😅)

۲) کربلا برم.

۳) به جایی برسم که ببینم دارم از استعدادی که دارم (هرچند کم) و چیزایی که یاد گرفتم، استفاده‌ی مفیدی می‌کنم. کاری که واقعا مشکلی رو حل کنه یا دردی از کسی دوا کنه.

۴) پدیده‌هایی مثل بارش شهابی یا شفق قطبی رو ببینم.

۵) چند تا کتاب غیر داستانی (علمی، مذهبی و موضوعای دیگه) رو که تو ذهنمه یا دارم‌شون، وقت بذارم و درست بخونم‌شون.

۶) برای یه مدت هم که شده زندگی مستقل (تنهایی) رو تجربه کنم.

۷) نواختن یه ساز رو یاد بگیرم. ترجیحا ویولن :)

۸) به اون چند مورد ترسی که تو ذهنمه بتونم غلبه کنم و برم تو دلشون! این خودش می‌تونه تا مورد ۱۰ کش بیاد پس دیگه ادامه نمی‌دم :))

اگه دقت کرده باشین، لیست اکثرمون شامل همین جور چیزاس. خیلیاش کاراییه که دوست داریم انجام بدیم ولی هنوز فرصت نکردیم، امکاناتش رو نداشتیم، یا حتی انگیزه‌مون کافی نبوده. فکر کنم این چالش فرصت خوبیه که جدی فکر کنیم به لیست‌هامون. من برای هر کدوم از ۸ تا چیزی که نوشتم چقدر تلاش کردم؟ چقدرش دست خودمه؟ کدوما جدی‌ترن و باید از همین الان (اگر تا حالا براشون کاری نکردم) بهشون فکر کنم و براشون برنامه بریزم؟

من اینا رو دارم در درجه‌ی اول به خودم می‌گم چون خودمو می‌شناسم که چقدر مزخرفم تو برنامه‌ریزی و چقدر خبره‌م تو پیچوندن و عقب انداختن کارهام!

شخصا اگه بگم از مرگ نمی‌ترسم دروغ گفتم! این ترس که تا حدی طبیعی هم هست، هم به خاطر اعمال‌مونه (در صورتی که به حساب پس دادن معتقد باشیم) هم به خاطر ناشناخته بودن بعدش. همین باعث می‌شه بیشتر وقتا بهش فکر نکنیم و فرار کنیم ازش. ولی دیدین یه موقعیتایی پیش میان تلنگر می‌زنن به آدم؟ این چالش هم شبیه اوناس.

شاید بگین چرا شب عید راجع به مرگ نوشتی :)) خب چی بگم، ذهنم یه چیزایی رو به هم ربط داد و تهش شد این. باید کلی بنویسم تا شاید بتونم بیانش کنم پس بیخیال :))

راستی، دارم کتاب دوازدهم رو می‌خونم که داستان یه فیلم‌نامه‌نویسه که می‌خواد درباره‌ی امام زمان بنویسه. یه جاش یه حرف قشنگی می‌زنه:

او امامی نیست که زمان گرفته باشدش که اگر گرفته بود، الان بین ما نبود. بلکه اوست که زمان را گرفته.
... یعنی اینکه او الان زنده است و میان ما زندگی می‌کند و اگر در دوره‌ی ما ظهور نکند، بعد از ما هم هست. یعنی ما به گذشته می‌پیوندیم، در صورتی که امام همچنان در زمان حال می‌ماند.

نیمه‌ی شعبان و تولد «صاحب زمان» مبارک همگی باشه. ما رو هم دعا کنین :)

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۱ فروردين ۹۹

هر چی جزئی‌تر، هیجان‌انگیزتر!

چند سال پیش یه سری بچه‌های دانشگاه برام تولد گرفتن. یادمه بعد از آز مبانی برق بود، حتی یادم مونده آخر اون جلسه چی رو توضیح می‌دادن. تموم که شد، دوستم گفت بیا برگردیم دانشکده. من یه کاری داشتم و اینم گیر داده بود که نه بیا عین کارت داره. مونده بودم که عین دوست‌پسر خودشه و اینم حساس، آخه با من چی کار داره :| خلاصه اینقدر اصرار کرد فهمیدم تولد می‌خوان بگیرن و برگشتیم! بارون گرفته بود و پیش بچه‌ها وایسادم تا عین و یه دوست دیگه‌م که رفته بودن دنبال کیک برسن :)) اینطوری سورپرایز می‌شدم من :دی بالاخره اومدن با کیک و کادویی که تشکیل شده بود از کلی آیتم کوچیک. با دیدن هر کدوم ذوق می‌کردم. عین و اون دوستم که کادو گرفته بودن هم مدام می‌گفتن اینا فکر شده‌س :))

بعدا دوستم بهم گفت عین اون روز سر کادو خریدن گفته بوده فکر می‌کنم فاطمه چیزای کوچیک بیشتر دوست داره. هنوز کنجکاوم بدونم اینو از کجا فهمیده بوده :)) به هر صورت اون دو نفر متوجه شده بودن من از خرت و پرتای کوچیک بیشتر خوشم میاد تا یه کادوی بزرگ. این چیزی بود که قبلا خودم متوجهش نشده بودم، و هیچ‌وقت نفهمیدم قبل از اون هم واقعا خوشم میومد و اون اتفاق منو متوجهش کرد؟ یا بعد از اون بود که خوشم اومد! ولی الان هر بار یه چیز کوچیک برا خودم می‌خرم، یاد اون موقع میفتم. (تقویم‌های پارسال و امسالم رو ببینید مثلا، چیزی در حدود ۶ در ۶ سانته!)

یه دوست دیگه دارم، گاهی برام عکسای بک‌گراند و این جور چیزا می‌فرسته. یه بار متوجه شدم چقد عکسایی که می‌فرسته توشون فضانورد و آسمون و ستاره داره. باز اونجا فهمیدم انگار بدون اینکه خودم متوجه باشم، تو صحبتا یا خرید رفتنا ناخودآگاه نشون دادم این جور چیزا رو دوست دارم.

بدیهیه که بخش قابل توجهی از شناختن خودمون توی رابطه با آدمای دیگه اتفاق میفته. خیلی وقتا صراحتا یا به طور ضمنی چیزی رو به رومون میارن، تعریف یا انتقاد می‌کنن، یا اصلا ممکنه خودمون ازشون بخوایم این کارو بکنن. ولی معمولا به نظرم رسیده که این موارد، ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری‌ان بیشتر. برای همین وقتایی که موقعیتی مثل چیزایی که تعریف کردم پیش میاد، که می‌بینم بدون این که بهش فکر کرده باشم کسی چیزی مثل یه علاقه‌ی جزئی رو درباره‌م فهمیده، برام خیلی جالبه و تو ذهنم می‌مونه.

+ این لینک سایت ناسا رو شاید این روزا دیده باشین که می‌شه توش تاریخ تولدمون رو بزنیم و ببینیم که اون روز (یکی از روزهای تولد، نه الزاما همون سال) تلکسوپ هابل از چی عکس می‌گرفته! برای من این عکس بود؛ طبق توضیحاتش یه سحابیه، ولی من یه عقرب پنهان هم توش می‌بینم! (آبانی‌ام)

+ مهناز یه مستندی معرفی کرده به اسم One Strange Rock. به طور کلی در مورد کره‌ی زمینه، اما چیزی که توش منو جذب کرد (حداقل تو این دو قسمتی که دیدم) اینه که زمین رو نه فقط از نظر مثلا گونه‌های جانوری و گیاهی روش، بلکه از نظر جایگاهش تو فضا و اتفاقایی که افتاده تا بشه این زمینی که الان روش زندگی می‌کنیم بررسی می‌کنه. و اصلا یه تعداد از راوی‌هاش، افرادی هستن که مدتی تو ایستگاه‌های فضایی بودن.

  • فاطمه
  • جمعه ۱۵ فروردين ۹۹

۲۱۹

۰) سلام. نصفه شبتون بخیر. - من رو هکسره خیلی حساسم ولی هیچ‌وقت نفهمیدم نصفه شب درسته یا نصف شب. همین الان به نظرم رسید از اونجایی که می‌گیم نیمه شب پس همون نصفه شب باید درست باشه! - اعیاد ماه شعبان هم مبارک‌تون باشه.

۱) یه کم پیش داشتم یه تیکه‌هایی از اینترستلار رو می‌دیدم، از طریق پخش زنده‌ی سایت شبکه نمایش (چون همه خوابن و نمی‌تونم تلویزیون روشن کنم). در واقع یهو فهمیدم داره پخش می‌شه و از وسطش رسیدم، یه کم دیدم و بستم. فکر کردم از اولش باید ببینم. من این فیلمو اولین بار ۱۱ فروردین ۹۴ دیدم - از یادداشتی که قبلا یه جا درباره‌ش نوشته بودم فهمیدم! - و تو این ۵ سال (وااااای) هی می‌خواستم دوباره ببینمش ولی چون نزدیک ۳ ساعته بی‌خیال می‌شدم :)) الان حس می‌کنم وقتشه، ینی فردا، دقیقا بعد ۵ سال. حالا یا از تی‌وی، یا نماوا، یا همون فایل اصلیش.

این برنامه‌ی شبکه نمایش هم جالبه واقعا. امروز ساعت ۱ صبح یه دور فیلمو پخش کرده. فردا ۴ و نیم صبح باز نشونش میده، و یه بار دیگه هم فردا ساعت ۳ بعد از ظهر. لطف کردن این سری آخرو یه ساعت مناسب گذاشتن :/

راستی اگه اینسپشن و اینترستلار رو دیدین، این ویدیو رم ببینید میکس جالبی است.

و راستی، شبکه ۴ هم امشب دانکرک رو نشون می‌ده انگار.

۲) روز اول عید وسط تبریک گفتن‌ها تو گروه دوستام، از لابه‌لای حرفا یه خبری رو در مورد یکی‌شون بعد از چند ماه که همه می‌دونستن متوجه شدم (حالا یه بار باشون بیرون نرفتم‌ها :/ ). فرداش هم یکی از بچه‌ها یه اسکرین شات بامزه گذاشت از ویدیو کال خودش و سه نفر دیگه. و از من و یکی دیگه عذرخواهی کرد که تلاش کرده بامون تماس بگیره ولی نشده.

قبل از ادامه یه فلش‌بک بزنم؛ یکی دو سال پیش یه خبر کم اهمیت‌تر در مورد یکی از بچه‌های همین گروه فهمیدم و شوخی و جدی یه تیکه‌ای انداختم، ناراحت شده بودم چون فکر کرده بودم همه می‌دونستن جز من :)) بحث به جایی کشید که یه نفر دیگه یه حرف ناراحت‌کننده بهم زد که دیگه ربطی به اصل مسئله‌ی اون دوست یا حتی شلوغ کاری من نداشت.

حالا، این سری خوشحال شدم از اینکه می‌دیدم نه تنها الکی ابراز ناراحتی نکردم، بلکه واقعا هم ناراحتی خاصی حس نمی‌کردم. فکر کردم که خب آره، دلم می‌خواست زودتر می‌فهمیدم، ولی این انتخاب خودم بوده که این مدت یه کم فاصله بگیرم و نتیجه‌شم این میشه که کمتر خبر داشته باشم از دوستام.

از طرفی من آدمی‌ام که اگه بپرسم چه خبر و طرف بگه سلامتی، حتی اگه حس کنم خبری هم هست، گیر نمی‌دم تا خودش اگه خواست بهم بگه. برا همین یه سری چیزا رو آخرین نفر می‌فهمم چون خواستم طرفو با سوال پرسیدنام اذیت نکنم :))

ولی این دو تا موضوع پشت سر هم، و یه سری مسائل جزئی که این چند وقت پیش اومده، باعث شد فکر کنم که انگار فاصله گرفتنه جدی نتیجه داده. و این یه کم غمگینه با اینکه خودم خواستمش.

۳) چند روزی هست برگشتیم تهران. یه کم اوضاع اون‌طرف خوب نبود. یه سری اتفاقا نمی‌دونم امتحان الهیه، یا مثلا چشم زخمه! یا اصلا روند عادی زندگیه و برا همه پیش میاد کم و بیش، نمی‌خوام هم ناشکری کنم چون می‌تونست خیلی بدتر باشه، ولی دیدن ناراحتی و خستگی خونواده‌م تو این سال‌ها، حس می‌کنم تاثیرای بیشتری از یه ناراحتی صرفِ اون موقعیتا گذاشته روم. مثل نگرانی و دلشوره‌های بیش از حدم.

و عجیبه برام، من که راحت راجع به ناراحتیام با دوستام حرف می‌زنم، راجع به این مسائل هیچ‌وقت ننشستم کامل با یکی‌شون حرف بزنم. می‌خواستم ولی نشده. نهایتش گفتم براشون دعا کنین با یه توضیح کوتاه از وقایع، و نه فکرهام.

الانم فقط دلم خواست در همین حد بنویسم اینجا. دیگه ۴ صبحه، ببخشید این ذهن نامرتب رو :))

+ یا کاشف الکرب عن وجه الحسین، اکشف کروبنا بحق اخیک الحسین (ع) ❤

  • فاطمه
  • يكشنبه ۱۰ فروردين ۹۹

۲۱۸

سلام. چه خبر؟

‌اینجایی که ما هستیم قرنطینه ادامه داره و الحمد لله فامیلامونم قصد عید دیدنی ندارن. حتی مورد داشتیم گفته خیابون اصلی سمت خونه‌شونو بستن :)) باشه بابا نمی‌خواستیم بیایم از اولم =))

برای سال تحویل شرایط یه جوری بود که خیلی کسی وقت و حوصله‌ی چیدن هفت سین نداشت. چند دقیقه مونده به تحویل سال من فقط رفتم قرآن آوردم و یه سیب از یخچال. دو تا سکه هم از اعماق کیفم پیدا کردم :دی اینا رو گذاشتم کنار تنگ ماهی قرمزی که از پارسال زنده مونده و شاید باورتون نشه ولی رنگش رفته و سفید شده :| حقیقتش یه مدته غذا هم نمی‌دن به ماهیه ولی باز زنده‌س. میگم نکنه خیلی وقته مرده و این روحشه؟ :/

یه کم که این چند روز وقتم آزاد شد و یه گوشه برا خودم گیر آوردم (شلوغ نیست ولی خلوت خودمو ندارم)، نشستم و جدول برنامه‌ریزی کشیدم برا فروردین. انگار لازم بود حجم خوبی از اسفند رو تلف کنم که الان به خودم بگم: “اگه هر روزش فقط نیم ساعت برا فلان کارو می‌ذاشتی، الان به جای خوبی رسیده بود.” از طرفی پارسال و حتی همین اسفند کارا و عادتای به درد بخوری رو انجام دادم، ولی امسال می‌خوام هم موارد جدی‌تری رو دنبال کنم هم روی رسیدن به هدف‌هایی که مشخص می‌کنم جدی‌تر باشم. یه لازمه‌ش هم اینه که هر چی به ذهنم می‌رسه رو خیلی فضایی لیست نکنم!

یه چیز دیگه اینکه می‌خواستم بیام یه کم نطق کنم (!) که با وجود همه‌ی مشکلا و اتفاقای تلخ، این چه جَو منفی‌ایه که آخر هر سال میایم می‌گیم “ای بابا، امسالم جالب نبود. می‌دهم خود را نوید سال بهتر، سال‌هاست!” چرا فکر می‌کنیم قراره یه روز یا یه سال جدیدی بیاد که دیگه مشکل توش نباشه و همه چی بیفته رو غلتک؟

بعد دیشب یه اتفاقی افتاد، مرتبط با یه جور گرفتاری که چند ساله به شکلای مختلف تو خونواده وجود داره، که اولا یه قسمتش کلی ترسیدم از یه حرفی که شنیدم. بعدم همه‌ش داشتم فکر می‌کردم من که الان تو دل این سختی‌ام، چه دلخوشی‌ای مثلا می‌تونم توش پیدا کنم؟ من که هر چند وقت یه بار اینطور می‌بینم همه حرص و جوش می‌خورن و اذیت می‌شن و کار چندانی ازم برنمیاد، چی دارم بگم آخه.

پس حدود دو پاراگراف رو خلاصه کردم تو همون سه خط اولِ این بند که صرفا باشه، بیشتر برا اینکه خودم بهش فکر کنم و سعی کنم صبر و ایمان و روحیه‌م رو قوی‌تر کنم خیر سرم.

‌از این حرفا (که آخرشم فکر کنم نتونستم منظورمو برسونم!) هم که بگذریم، اگه اهل کتابین مخصوصا برای این روزای خونه نشینی، طاقچه و فیدیبو یه سری تخفیف گذاشتن. از جمله این که فیدیبو تخفیف ۹۰٪ گذاشته برا یه تعداد از کتاباش. طاقچه هم دوباره گردونه‌ی شانس گذاشته و من تا اینجا تونستم ده دوازده روزی کتابخونه همگانی ببرم و برگردم ادامه‌ی کتابایی که نصفه مونده بودن :دی یه تخفیف ۷۰ درصدی هم گذاشته برا خرید یه کتاب در هر روز.

هرچند آپدیت جدید طاقچه اذیت می‌کنه؛ با اینکه هایلایت‌هام توی کتابایی که از کتاب‌خونه‌ش می‌گیرم می‌خوندم پاک نمی‌شن و سیو شده که تا کجا خوندم، خود کتاب هی می‌پره و باید از اول دریافتش کنم :/‌

در نهایت اینکه چند شب پیش خواب دیدم مشهدیم و حرم رو بستن به خاطر کرونا. منم خیلی متمدنانه گفتم خب نمیریم دیگه. بعد یهو دیدم یه خانومه رفت و درو براش باز کردن منم بدو پشت سرش رفتم و دیدم انگار یه تعداد محدودی رو هر بار راه میدن. خلاصه خیلی خلوت بود و دور ضریح هم خالی. ولی من بازم با فاصله ایستاده بودم.

همین. زیاد حرف زدم ببخشید. هی به خودم میگم ذهن شلوغمو جای دیگه خالی کنم ولی تهش خیلیش می‌رسه به همین‌جا :)) دیگه فکر کنم از این مدل عنوانام هم بشه فهمید پستش محتوای خاصی نداره ؛-)

  • فاطمه
  • سه شنبه ۵ فروردين ۹۹

آخرین پست ۹۸

سلام

گرچه این روزا از سحرخیزی فاصله گرفتم، هفته‌ی پیش یه روز صبح رفتم پشت بوم که طلوعو ببینم (از پشت پنجره خیلی چیزی پیدا نبود)! عجیبه ولی خب دلم تنگ شده بود. چند باری هم که کار پیش اومد و رفتم بیرون، دیدم هوا اینقدر خوبه که آدم گریه‌ش می‌گیره از اینکه تو این هوای خوب بهاری نمی‌تونه درست حسابی بره قدم بزنه. من زیاد اسفند رو دوست ندارم ولی روزای آخرش همیشه روزای قشنگیه. مثلا دیدین درختا شکوفه دادن؟ ^_^

ولی از این خوشحالم که مجبور نشدم برم خرید عید کنم! هرچند از خرید کردن بدم نمیاد و واقعا یه چیزی هم لازم داشتم.

ما تو دو تا شهر فامیل داریم و هر سال عید میریم پیش‌شون. الان هر دو بابابزرگم تو هر کدوم از این دو شهر کسالت دارن. برا همین خونواده اول می‌گفتن منطقی نیست بریم و ممکنه ندونسته ویروس ببریم، ولی از طرفی دلشون می‌خواست سر بزنن چون کسی زیاد نیست کمک‌شون. یعنی به هر حال مسافرت تفریحی نمی‌خواستیم بریم و شاید ضروری هم بود تا حدی، ولی نمی‌دونم باز.

به هر صورت الان از شهر ۱ دارم براتون پست می‌ذارم و اینجا داریم قرنطینه رو ادامه می‌دیم! تنها موفقیت این بود که به جای ده دوازده ساعت با ماشین تو راه بودن، با هواپیما اومدیم. منم که از قبل اومدن یه کم حالت سرماخوردگی داشتم الان کاملا سرما خورده‌م :) پارسالم ۲۹ اسفند سرما خورده بودم، نمی‌دونم این چه حکمتیه :))

پارسال یادمه دم تحویل سال حالم گرفته بود از یه چیزایی، و پیش خودم گفتم کاش می‌شد تحویل سال بعدی یه جای دیگه باشم، جهت تنوع بعد از این همه سال. امسال نه تنها همون جام، بلکه همون جام :/

یه چیز غمگینی که تو وست‌ورلد (حداقل تو فصل اولش) دیدم [خطر اسپویل!] این بود که بعضی شخصیت‌های میزبان فکر می‌کردن از loop طراحی‌شده‌شون اومدن بیرون و دیگه دارن راه خودشون رو میرن و تصمیمات خودشون رو می‌گیرن، در حالی که فقط افتاده بودن تو یه loop دیگه انگار. البته فعلا خیلی تمایل ندارم از این موضوع جبر رو برداشت کنم. بیشتر دارم به این فکر می‌کنم که ببینم خودم چقد توی loop هستم، چقدر از کارایی که می‌کنم و تصمیم‌هام واقعا خواست خودمه.

Humans fancy that there's something special about the way we perceive the world, and yet we live in loops as tight and as closed as the hosts do, seldom questioning our choices, content for the most part to be told what to do next. No my friend, you're not missing anything at all.

Westworld - Season 1, Episode 8

(تازه فصل اولو تموم کردم و یه خورده گیجم هنوز. اون همه فلسفه و حرف در مورد آگاهی و خاطرات و غیره که می‌شه به زندگی انسان تعمیمش داد، اون همه روایت تو زمان‌های مختلف... واقعا گیج‌کننده بود.)

دردانه تو یکی از پست‌های اخیرش پرسیده بود اگه بتونین برگردین یه نقطه از زندگی و اونجا از اول شروع کنین، کجا برمی‌گردین؟ اون موقع فکر کردم من برمی‌گردم به سال ۹۶، حتی اواخر ۹۵. چند تا باگ مهم از خودم سراغ داشتم تو اون یه سال و چند ماه. چند روز پیش که داشتم تو گالریم می‌گشتم، رسیدم به عکسای اون سال. از اونجایی که من خیلی از همه چی عکس می‌گیرم عکسا قشنگ همه‌ی اتفاقا و خاطره‌ها رو نشونم میدن. دیدم ۹۶ از خیلی جهاتم سال خوبی بود. ینی درسته یه سری اشتباه رو کردم، ولی دیگه اون‌قدرم که اولش به ذهنم اومد سال گندی نبود! تجربه‌ی خوب هم داشتم.

امسالم همین بود. نمی‌دونم دلیلش چیه، ولی انگار ذهن آدما بیشتر تمایل داره ناراحتیا یادش بمونه. البته که امسال پر از تنش بود و اتفاقای بد کم نیفتاد. ولی وقتی داشتم تو عکسام می‌گشتم که یه ویدیوی مرور خاطرات ۹۸ درست کنم برا اینستام، دیدم کلی تجربه و لحظه‌های خوب داشتم که بی‌انصافیه وقتی حداقل به زندگی شخصی امسالم نگاه می‌کنم اونا رو نبینم.

چقد پراکنده حرف زدم، بگذریم.

ان شاء الله ۹۹ واقعا برا همه‌تون، خونواده‌هاتون، دوستاتون، و برا همه آدمای دنیا، پر از اتفاقای مثبت و حال خوب و سلامتی باشه.

سال نوتون پیشاپیش مبارک🌸

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۹ اسفند ۹۸

نامه‌ای به جمشید خان (که باد همیشه او را با خود می‌برد!)

احتیاط: نامه‌ای که در ادامه می‌خونید ممکنه حاوی مقادیری اسپویل از کتاب «جمشید خان عمویم، که باد همیشه او را با خود می‌برد» باشه.

جمشید خان عزیز، سلام

نمی‌دانم الان کجا هستید و چه می‌کنید، اما از آنجا که آخرین بار قبل از رفتن، برادرزاده‌تان نکاتی از گذشته را روی بدنتان نوشت تا هر وقت دوباره حافظه‌تان را از دست دادید بتوانید آن وقایع را به یاد آورید، امیدوارم دیگر دردسرهایتان تمام شده و حالتان خوب باشد.

آن اول‌ها که تازه با توانایی پروازتان آشنا شده بودید به یک نظریه رسیده بودید، یادتان هست؟ این که انسان‌ها در نتیجه‌ی تکامل پرنده‌ها پدیده آمده‌اند، نه میمون‌ها. (راستی بالاخره موفق شدید این فرضیه را با اساتید مرتبط در میان بگذارید؟) و تصور می‌کردید همه‌ی انسان‌ها در گذشته‌های دور توانایی پرواز داشته‌اند. نمی‌دانم این درست است یا نه، اما من هم گاهی دلم می‌خواهد بروم آن بالاها و همه چیز را از دور ببینم، از زاویه‌ای دیگر و در یک مقیاس بزرگتر.

نمی‌دانم خودتان هم هنوز به آسمان می‌روید یا نه. ممکن است دیدن خیلی چیزها از آن بالا ناراحت‌تان کند (چیزهایی که احتمالا از زمان خودتان بیشتر هم شده)، اما حدس می‌زنم هنوز هم آسمان را دوست دارید. شاید هم موقع پرواز اصلا پایین را نگاه نمی‌کنید که بخواهید به خاطر وضعیتی که زمین را گرفتار کرده –وضعیتی که خود ما انسان‌ها مسببش هستیم- ناراحت شوید. حتی احتمال می‌دهم شب‌ها پرواز کنید که علاوه بر جلب توجه کمتر، آرامش بیشتری هم دارد.

شما شخصیت‌های مختلفی را زندگی کردید، اما می‌دانید از میان آنها کدام بیشتر یادم مانده؟ آن وقتی که در زمان جنگ بین کشورهایمان، در ارتش کشور خود وظیفه داشتید مخفیانه از آسمان نیروهای کشور ما را شناسایی کنید! شما از آن بالا نیروهای کشته شده از هر دو طرف و شهرهای ویران شده را دیده بودید. شما شاید تنها کسی بودید که واقعا بدیِ جنگ را دیده بودید. برای همین مشاهدات خود را می‌نوشتید تا شاید بتوانید به نسل‌های آینده بگویید همدیگر را دوست داشته باشند.

سال‌ها گذشته و کشورهای ما الان در صلح هستند. اما امروز نه فقط کشورهایمان، بلکه به طور کلی اوضاع جهان خیلی روبه‌راه نیست. شاید اگر ما –تک‌تک انسان‌های روی زمین- هم می‌توانستیم پرواز کنیم، می‌دیدیم همه‌مان مثل هم هستیم: یک مشت مورچه‌ی کوچک، در رفت و آمد بین یک تعداد قوطی کبریت. که با این همه بادی که به غبغب انداخته‌ایم، یک‌دفعه روند زندگی‌مان می‌تواند با یک ویروس مختل شود! آن موقع شاید می‌فهمیدیم که این همه مرزبندی و قدرت‌طلبی و به جان هم افتادن ارزشش را ندارد.

نمی‌خواستم با این حرف‌ها کامتان را تلخ کنم. فقط می‌خواستم بگویم شاید من نتوانم پرواز کنم، اما سرگذشت شما هرچند تلخ، برایم الهام‌بخش بود. باز هم برایتان صلح و آرامش آرزو می‌کنم، شما هم برای ما دعا کنید. و این بار اگر موقع طلوع در آسمان بودید یاد من هم بیفتید.

ارادتمند شما، فاطمه

اسفند ۱۳۹۸

پ.ن. راستی شما واقعا در آن پروازتان خدا را دیده بودید؟ :)


‌‌

[عکس از اینجاس]

در راستای چالش آقاگل، در حالی که خوشحال بودم کسی دعوتم نکرده (یا حداقل من ندیدم) چون ایده‌ای نداشتم برای کی باید بنویسم، یه دفه یاد جمشید خان افتادم! (الانم خوشم اومده و ممکنه بعدا اگه بازم به شخصیت تاثیرگذاری برخوردم برا اونم نامه بنویسم!) فقط من محل سکونت کنونی جمشید خان رو نمی‌دونستم و جای نامه فرستادن بهش ایمیل زدم، اشکالی نداره که؟ :دی 

‌ضمنا دعوت می‌کنم از سولویگ، مهناز، چارلی، و هر کس دیگه‌ای که دوست داره تو این چالش نامه‌نگاری شرکت کنه :)

ادامه‌ی پست یه معرفی نسبتا مختصره از کتاب «جمشید خان عمویم، که باد همیشه او را با خود می‌برد»، که مدت‌ها بود می‌خواستم ازش بنویسم و فرصت نمی‌شد.

  • فاطمه
  • جمعه ۲۳ اسفند ۹۸

روز n ام قرنطینه :))

سلام :)

عیدتون مبارک❤ + روز پدر💐 + روز جهانی زن :دی

اونایی که تعطیلین، چه می‌کنید با تعطیلیا؟ امیدوارم شماها دیگه شمال نرفته باشید -ــ-

من وقتی یکی دو روز تعطیل می‌شه گاهی اینقدر می‌خوابم که از خودم بدم میاد! الان که دیگه هیچی :)) یاد اون روزهای نه چندان دور (شب‌ها در واقع!) بخیر که هفت و نیم هشت می‌رسیدم خونه و ده نشده می‌خوابیدم از شدت خستگی، و صبح قبل از زنگ ساعت بیدار می‌شدم.

چند روز پیش دیدم من که آخرش درست حسابی نمی‌شینم پای کارای اصلیم. پس اقلا یه کاری کنم خیلی هم به بطالت نگذره! در قدم اول برای اینکه از بی‌تحرکی کپک نزنم، شروع کردم به ورزش توی خونه. با محوریت پیلاتس عزیز (!) و کمی هم یوگا (تازه شروعش کردم). فعلا با چند تا کانال یوتیوب پیش میرم. خیلی سنگین و طولانی هم کار نمی‌کنم ولی بهتر از هیچیه.

در قدم بعدی برای اینکه بعدازظهرا اینقدر نخوابم (وقتایی که خونه‌م واقعا کار سختیه!) گفتم سعی کنم اون ساعت بشینم یه فیلم ببینم مثلا. و اینطوری شد که حس فیلم دیدن برگشت :) کارای دیگه‌م رو هم ریز ریز جلو می‌برم. ولی الان در اصل اومدم چند تا از فیلمایی که این مدت دیدم رو معرفی کنم دور هم باشیم :)

۱) سریال Strike (ممنون از هری بابت معرفیش)

همچنان در مقابل سریال دیدن یه کم مقاومت دارم! ولی اینو چند وقت پیش شروع کرده بودم و دو قسمتش مونده بود (سه فصلش تا حالا اومده که کلا هفت قسمته). سریال رو از روی مجموعه‌ی جدید جی. کی. رولینگ دارن می‌سازن که اونم تا حالا سه جلدش اومده. استرایک اسم شخصیت اصلیه که یه کارآگاه خصوصیه. پس اگه به فیلمای کارآگاهی و جنایی‌طور علاقه دارین پیشنهاد می‌شه.

۲) The Challenger Disaster (ممنون از چارلی بابت معرفیش)

دو تا فیلم به این اسم هست، یکی ساخت سال ۲۰۱۳ و اون یکی محصول ۲۰۱۹. دومی رو چند شب پیش تلویزیون نشون داد، اولی رم بعد از پست چارلی دانلود کرده بودم و اون موقع یادم رفته بود ببینم! هر دو درباره‌ی انفجار فضاپیمای چلنجرن (سال ۱۹۸۶) و هر کدوم از یه بعد روایتش می‌کنن. اولی بعد از ماجراس که یه تیم حقیقت‌یاب :دی تشکیل شده و ریچارد فاینمن هم جزوشونه، دومی قبل از اتفاقه و بحث و اختلاف‌هایی که بین تیم مهندسین پیش میومده رو روایت می‌کنه. نقطه تلاقی‌هاشون برام جالب بود! همچنین این دیالوگ از اون فیلمی که فاینمن داره:

General Kutyna: You're the only independent.

Feynman: I'm independent. I'm invincible!

G: Yeah... but check six.

F: What check six?

G: That's, um... That's a fighter pilot's expression. Six o'clock. The blind spot. Directly behind you.

۳) Looper

این یکی یه فیلم جناییه با چاشنی سفر در زمان. یه باندی هست که افرادی که می‌خواد بکشه رو می‌فرسته به سی سال قبل (زمان حال) که یه سری افراد (لوپر) اونا رو بکشن و جنازه‌ها برا خودشون دردسرساز نشه :)) ولی از اونجایی که نباید ارتباط این لوپر ها با باند فاش بشه، وقتی برسن به ۳۰ سال بعد خودشونم می‌فرستن عقب که کشته بشن :))) و اینطوری قرارداد خودِ جوون‌شون تموم می‌شه و می‌تونن راحت زندگی کنن تا ۳۰ سال بعد :)))) همین‌قدر پیچیده! و حالا این وسط یه داستانایی پیش میاد.

شبیه این تم سفر در زمان رو تو فیلم Predestination هم دیده بودم و با اینکه خیلی جزئیاتش یادم نمونده به نظرم اون باحال‌تر بود. (شاید چون اونو اول دیدم!)

۴) Terminal

اینو هم از تی‌وی دیدم. قشنگ بود هرچند فک کنم نیم‌ساعتی ازش زده بودن :دی همونه که تام هنکس بازی می‌کنه و چون وقتی می‌رسه آمریکا تو کشورش کودتا و پاسپورتش بی‌اعتبار شده، نه می‌تونه برگرده کشورش و نه می‌ذارن وارد خاک آمریکا بشه، و اینطوری چند ماه تو فرودگاه گیر میفته. (تام هنکس فیلم غیر قشنگ هم داره؟!)

۵) Flatland (ممنون از علی بابت معرفیش)

این یکی هم دو تا ورژن ازش موجوده و هر دو انیمیشنن. (من ورژن کوتاه‌ترو دیدم! [لینک دانلود]) از روی کتابی به همین اسم ساخته شده که به شدت موضوعش برام جذابه و منتظرم تعطیلیا تموم شه برم از کتابخونه بگیرمش. (قبل‌تر هم درباره‌ش تو یه سایت دیگه خونده بودم و طبق معمول یادم رفته بود برم دنبالش :/) خیلی کلی بخوام بگم در مورد یه موجود دو بعدیه که توی یه فضای دو بعدی زندگی می‌کنه و حالا داره با یه موجود سه بعدی آشنا می‌شه و ما طرز مواجهه‌ش با این قضیه رو می‌بینیم. ولی خب خیلی حرف پشت این داستان هست. پیشنهاد میدم پست معرفی لینک‌شده رو یه نگاه بندازین :)

جایی از فیلم که [مقطعی از] مربعِ دو بعدی وارد دنیای یک بعدیِ یه خط شده!

۶) Mr. Jones

این فیلم داستان (واقعی) روزنامه‌نگاری به اسم گرت جونزه که تو حدود سال ۱۹۳۳ (سال‌های بین دو تا جنگ جهانی) میره به اوکراین. اونجا قحطی شدیدی که ظاهرا استالین باعثش بوده و مخفی نگه داشته شده بوده رو می‌بینه و درباره‌ش می‌نویسه. جالبه که توی فیلم جورج اورول هم هست و داره کتاب قلعه‌ی حیوانات رو می‌نویسه! (ظاهرا بعدا با الهام گرفتن از این قضیه کتابو نوشته).

George Orwell: The world is being invaded by monsters... but I suppose you don't want to hear about that. I could be writing romantic novels... novels people actually want to read, and maybe in a different age I would.

But if I tell the story of the monsters through talking farm animals... maybe then you will listen, then you will understand. The future is at stake so, please read carefully, between the lines.

۷) Knives Out

این یکی یه فیلم کمدی – پلیسیه که دوبله‌ش رو از سایت نماوا گذاشتیم و با خونواده دیدیم! فیلم با مرگ پیرمردی فردای جشن تولد ۸۵ سالگیش شروع می‌شه و با اومدن پلیس و بازجویی از اعضای خانواده ما هم درگیر این می‌شیم که بفهمیم واقعا چطور مرده بوده. موقعی که پلیس داره از اینا سوال می‌کنه ما اول فکرشون (که حقیقت داره) رو می‌بینیم، بعد نشون میده که چه جوابی می‌دن. برا همین همون وسطای فیلم آدم فکر می‌کنه جوابو فهمیده، ولی آخرش می‌فهمه در اشتباه بوده :)) هرچند کشف معماش برای من خیلی هیجان‌انگیز نبود. ینی انتظار یه چیز هیجان‌انگیز داشتم ولی بیشتر غم‌انگیز بود.

راستی، خیلی تصادفی فهمیدم کارگردان این فیلم و فیلم Looper یه نفرن :))

اگه هر کدوم از اینا رو دیدین خوشحال می‌شم نظرتونو درباره‌ش بخونم :)

پ.ن. کسی ایده‌ای داره چرا من فقط “تو این قالب و در مرورگر کروم” نمی‌تونم پلیر آهنگایی که گذاشتم رو ببینم؟ :/ تو پیش‌نمایش قالبای دیگه با کروم می‌بینم، تو همین قالب با فایرفاکس هم می‌بینم! نمی‌دونم کَشی چیزی باید پاک کنم مثلا؟

  • فاطمه
  • يكشنبه ۱۸ اسفند ۹۸

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.
آرشیو مطالب