And they have escaped the weight of darkness…

سلام. دوست داشتین این آهنگ بی‌کلام رو پلی کنین و باهاش پست رو بخونین :)

داستان از اونجا شروع شد که چند وقت پیش داشتم تو فولدر آهنگایی که از الافور آرنالدز دارم می‌گشتم، که کاور آلبوم And they have escaped the weight of darkness توجهم رو جلب کرد. همون عکسیه که دو پست قبل گذاشتم و ازتون پرسیدم با دیدنش چی براتون تداعی می‌شه:

یادمه که اون موقع منم مثل خیلیاتون یاد فیلم Arrival افتادم. برای اونایی که ندیدن یه توضیح کوتاه بدم؛ تو این فیلم یه سری موجود فضایی اومدن رو زمین و یه تعدادی دانشمند دارن تلاش می‌کنن باهاشون ارتباط بگیرن. زبان اون موجودات یه همچین شکل‌هایی هست:

فیلم جالبی هم هست. ولی سال ۲۰۱۶ ساخته شده و آلبوم سال ۲۰۱۰ تولید شده. پس الافور نمی‌تونسته از فیلم الهام گرفته باشه مگه این که از قبل با اون موجودات در ارتباط بوده باشه ؛) به هر حال خلاقیت ما یه کم محدود شد ولی چند تا ایده‌ی قشنگ دیگه هم تو کامنتا بود: دریچه‌ای به سمت نور، یه حلقه‌ی آتیش گرفته که در حال چرخوندن ازش عکس گرفته شده، و خسوف (حدس می‌زنم کسوف منظورشون بوده).

همون سری اول من یه کم گشتم و به چیزای جالبی از نماد دایره رسیدم که شاید بعدا بگم! ولی دیگه یادم رفت بیشتر برم سراغش تا چند روز پیش که دوباره یادش افتادم و ازتون سوال کردم. این سری گفتم بذار بیشتر درباره‌ی آلبوم بخونم شاید بفهمم منظور خود الافور چی بوده.

اول یه نگاه به خود آلبوم And they have escaped the weight of darkness بندازیم که دومین آلبوم رسمی الافور آرنالدزه. آلبوم ۹ تا قطعه‌ی بی‌کلام داره با عنوانایی به زبان ایسلندی (چون الافور ایسلندیه!) که ترجمه‌شون اینا میشه (ترجمه‌ها رو از این مطلب برداشتم):

1. You Are the Sun

2. You Are the Earth

3. The Moon

4. The Air Suddenly Goes Cold

​5. Still

​6. Swallow Us

​​7. Slowly, Comes the Light

​​8. From Behind Shadows

9. They Have Escaped the Weight of Darkness

خیلی جاها که در مورد آلبوم نوشته بودن، گفته بودن این آهنگا یه جورایی نوسان بین حال خوب و بد، خوشی و غم رو نشون میده. با گوش دادن‌شون هم تا حدی میشه اینو حس کرد. ولی به اسم ترک‌ها دقت کنین. انگار از ۴ تا ۶ داره تو یه سرمایی فرو میره ولی از ۷ به بعد کم‌کم نور از پشت سایه‌ها بیرون میاد و تاریکی از بین میره :) درست مثل خورشیدگرفتگی، که برای یه مدت ماه جلوی خورشید رو می‌گیره و باعث تاریکی میشه ولی بعدش کنار میره (طبیعتش اینه!) و روشنایی دوباره برمی‌گرده. یه بار دیگه از اول نگاه کنین؛ سه تا ترک اول انگار داره شخصیتای همین نمایش رو معرفی می‌کنه: خورشید، زمین و ماه. و حالا می‌تونیم کاور آلبوم رو اینجوری ببینیم که انگار داره لحظه‌ی کسوف کامل رو نشون میده. وقتی کمترین میزان نور بهمون می‌رسه. ولی می‌دونیم که هرچقدرم که تاریک باشه، همیشه به دنبال تاریکی نور میاد...

چند جا خوندم که اسم آلبوم از فیلمی به اسم Werckmeister Harmonies الهام گرفته شده. این ویدیو یه صحنه از این فیلمه که توی یه بار، چند نفر دارن صحنه‌ی اتفاق افتادن خورشیدگرفتگی رو بازی می‌کنن. طبق زیرنویسش به نظر میاد بیشتر عنوان‌های آهنگای آلبوم هم از مونولوگ همین سکانس گرفته شده. این سکانس دو تا نکته‌ی قشنگ داره. اولیش جاییه که تاریکی از بین میره و خورشید دوباره درمیاد و همه شروع می‌کنن به رقصیدن دور خورشید. دومی هم آخرشه که صاحب بار همه رو بیرون می‌کنه و پسره بهش میگه: این آخر کار نیست. این حرف می‌تونه اشاره داشته باشه به وقایع فیلم، ولی یه برداشت هم می‌تونه این باشه که این سیکل تاریکی و روشنایی همواره تکرار می‌شه.

یه مصاحبه هم خوندم با الافور که یه جا ازش می‌پرسید اون زمانی که آلبوم اولتو می‌ساختی تحت تاثیر مرگ عموت بودی، چقد برات سخت بود؟ بخشی از جوابش این بود:

… Months later his first grandson was born and was given his name, so it was that circle of life pattern which inspired the album. In the same way, it's that concept that influences the latest album; life always goes on, there's always darkness after light and then after darkness there'll be light again - it's a circle.

خیلی خوشم میاد وقتی می‌تونم بفهمم پشت کار یه هنرمند چه فکری بوده! و این مفهوم چرخه‌ی تکرار روشنایی و تاریکی، انگار از اون چیزاس که همیشه تو هر فرهنگی به یه شکلی بوده. چون چیز خیلی واضحیه که طبیعت داره نشون‌مون میده ولی خیلی وقتا یادمون میره.

نمی‌دونم، شاید برای شخص خودم الان بهترین موقعی بود که می‌تونستم برم دنبال این قضیه. این روزا هر کسی با هر دیدی و تو هر مقیاسی که نگاه کنه احتمال زیاد یه darknessـی می‌بینه. برای من یه یادآوری خوب بود که تاریکی آخر داستان نیست.

... And we will escape the weight of darkness :)

پ.ن. شاید ادامه داشته باشه!

پ.ن۲. نتونستم سایتی پیدا کنم که راحت و بدون اینکه عضویت بخواد، بشه ازش کل آلبوم رو دانلود کرد. امیدوارم با همون لینک اسپاتیفای که دادم اوکی باشین. یا اینکه از بات‌های تلگرامی دانلود آهنگ کمک بگیرین :))

پ.ن۳. دو سال پیش الافور تو تهران کنسرت داشت و من از لایو یه نفر نگاه کردم کنسرت رو. سیوش هم کردم ولی فکر کنم پاک شده :)) کاش که دوباره بیاد.

+ امشبم که لیله الرغائبه ^_^

ویرایش: این که چند نفرتون گفتین رفتین دنبال آلبوم خوشحالم کرد جدا، و یه کمی هم شرمسار شدم چون درستش این بود بالاخره به یه شکلی لینک بدم برای دانلود آلبوم، نهایتش خودم آپلودش کنم (ولی انصافا برین اکانت اسپاتیفای بسازین به درد این روزا می‌خوره :دی). الان لینک‌ها رو اضافه کردم، جا داره تشکر کنیم از استیو بابت آپلود کردن آهنگا :)

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۸ اسفند ۹۸

اندر احوالات من و کرونا

سلام. دیدم همه از کرونا می‌نویسن گفتم جا نمونم من :دی

البته این پست حاوی هیچ‌گونه نکته‌ی علمی نمی‌باشد :/

یکشنبه با اینکه تعطیل شد من پاشدم رفتم دانشگاه. چند تا کار کوچیک داشتم، مهم‌ترینش این بود که قرار بود عصر برا تولد دوستم جمع بشیم و می‌خواستم براش یه چیزی پرینت (سه‌بعدی) بگیرم. بماند که این وسط فهمیدم کتابخونه هم تعطیله و احتمالا جریمه می‌خورم سر پس ندادن کتابا :)) خلاصه خیلی خلوت بود و کل روز داشتم غرغرهای آقای سین راجع به کرونا و مملکت و بعدم تعطیل شدن خوابگاهشون رو می‌شنیدم. بیشتر اوقات حوصله و تمایلی به نظر دادن نداشتم و رفته بودم رو حالتِ "یک بار در دقیقه «اوهوم» گفتن" که بدونه دارم گوش میدم بهش :دی

اون وسط کم‌کم استرس گرفتم و خواستم نرم تولد، مخصوصا که بیشتر بچه‌هایی که قرار بود بیان از کادر درمان بودن :دی که یهو دوستم زنگ زد دعوا که چرا نمیای؟ گفتم تو چی میگی مگه تهرانی اصن؟ :| که گفت اومده و من دیگه تصمیم گرفتم برم :دی

از جلوی دانشگاه که تاکسی گرفتم برم سمت کافه، یه خانومی با من سوار شد. و این دیالوگ اتفاق افتاد:

راننده: مگه دانشگاها تعطیل نیست؟
من: کلاسا تعطیل بود، چرا.
راننده: پس چرا میاین؟

من: کار دیگه داشتم...

خانومه [با لحن عصبی]: اینا میان، سختشونه خونه بمونن استراحت کنن. از صبح تا حالا کلی مراجعه دانشجویی داشتیم!
من: ای بابا من اینجا نشستما :/ (تو فکرم: خوب شدم نگفتم کار اداری داشتم!)

راننده: زمان ما تعطیل می‌شد همه خوشحال می‌شدن.

دیگه نگفتم اگه ناراحتین من پیاده شم، چون حس کردم واقعا ممکنه پیاده‌م کنه :))

تو کافه هم این دوستای اکثرا کادر درمان همه‌ش داشتن با هم راجع به کرونا حرف می‌زدن و آخرش یه چیزی گفتم بهشون :)) همون مشکل همیشگیم؛ که خب اومدیم دور هم باشیم یه کم حالمون خوب شه نه که دوباره استرس و بدبختیامون رو مرور کنیم. البته شایدم چون خیلی حرف مشترک پیدا نمی‌کردم اینو دارم می‌گم! وگرنه حق میدم بهشون، واقعا تو بیمارستان خیلی تحت فشارن. 

‌‌

زود از جمع جدا شدم که مثلا خیلی هم بیرون نباشم :/ برگشتنی از مترو که پیاده شدم و تو پایانه راه افتادم به سمت اتوبوسا، یه لحظه چشمم افتاد به پشت سرم و دیدم چه غروب قشنگیه T_T. یکی دو بار حین راه رفتن سرمو برگردوندم، بعد دیگه یه گوشه وایسادم راحت چند لحظه آسمونو نگاه کردم. حس کردم این که یکی تو اون محل و ساعت شلوغ وایسه آسمون رو نگاه کنه می‌تونه عجیب و متناقض باشه، ولی به نظر منم عجیب بود چطور هیشکی حواسش نیست :(

خونه که رسیدم دست و صورت و عینک و گوشیمو شستم :| من از اون موج آنفلوانزا به این‌ور هی دارم دستامو می‌شورم و حس می‌کنم دارم پوست دستم رو از دست میدم :/ اگه دنبال سود هستین ماسک رو ول کنین و آینده‌نگر باشین: تا چند وقت دیگه پول تو کرم مرطوب کننده و داروهای ضد وسواسه :/

در نهایت این که نمی‌دونم فایده‌ی تعطیلی چیه وقتی همه پاشدن رفتن شمال :|

به نظرم باید ازش استفاده کنم یه کم پست‌هایی که تو صف موندن رو بنویسم و به کارای عقب‌افتاده‌ی دیگه برسم. ولی نمی‌دونم چرا خونه موندن برام مساوی شده با خوابیدن :|

شما چی کار می‌کنید این روزا؟

پ.ن. راستی مرسی از اون دوستی که راهنمایی کرد چطور ماسک رو بزنم که عینک کمتر بخار کنه :)) جدی کمک کرد.

  • فاطمه
  • سه شنبه ۶ اسفند ۹۸

۲۱۲

سلام

۱) بعد از دو سال عینکمو عوض کردم (از اردیبهشت می‌دونستم نمره چشمم زیاد شده)! عینک قبلیم رو بنا به دلایلی خیلی دوست نداشتم، ولی مدلش همونی بود که سال‌ها می‌زدم: مستطیل و نیم فریم. این سریِ آخر نشده بود عدسی رو فشرده بزنن و چون نمره چشمم بالاس اگه یکی دقت می‌کرد ضخامت عدسی به چشم میومد. ولی دیگه عادت کرده بودم و برام مهم نبود. حالا این سری که رفتم عینک بگیرم با اینکه قرار بود عدسی فشرده باشه، تحت تاثیر حرفای فروشنده رفتم سمت قاب‌های کائوچویی، که چون قاب‌شون به نسبت ضخیم‌تره، ضخامت عدسی توشون معلوم نمی‌شه. و نمی‌دونم چرا اون مدل قاب‌هایی که همیشه استفاده می‌کردم رو اصلا امتحان هم نکردم (هی نگاه می‌کردم هی می‌گفتم ولشون کن :/). تهش یه عینک تقریبا گرد گرفتم با قاب کائوچویی. یعنی کاااملا استایلو عوض کردم :)) این برا منی که معمولا تو هر چیزِ ظاهری یه استایل دارم و تغییر ناگهانی ایجاد نمی‌کنم خیلی حرکت عجیبی بود! منظورم عادت کردن خودم و بقیه بهشه. حالا فعلا که چشمم هم هنوز بهش عادت نکرده و پای لپ تاپ اذیت می‌کنه. برادرم هم هر سری منو می‌بینه می‌خنده :دی ولی عادی میشه دیگه، نه؟

۲) حالا درسته حدس می‌زدم درصدم تو اون آزمون زبان برای دعوت به مصاحبه کافی نبوده باشه، مخصوصا که گفته بودن تا فلان موقع ایمیل می‌زنیم و برا من ایمیلی نیومده بود، ولی حس مسخره‌ای بود که قبول نشدنم رو از یکی از پسرا به این شکل بشنوم که بگه شما چرا اسمت تو لیست نبود؟ و بعدشم بگه خب باید ریسک می‌کردی و بیشتر می‌زدی. قبول دارم آدم ریسک‌پذیری نیستم ولی تو این موقعیت به نظرم منطقی بود کارم، چون امتحانش نمره منفی داشت و منم اصولا خوش شانس نیستم. اگه با ریسک کردن درصدم پایین‌تر می‌شد الان خیلی بیشتر حسرت می‌خوردم.

ولی اونم آزمون زبان نبود انصافا. بیشتر یه آزمون هوش غیر استاندارد بود به زبان انگلیسی! (اینو نگم چی بگم؟ :دی)

۳) بیشتر از یه هفته‌س وسایل باشگاهو گذاشتم دانشگاه ولی هی نمیرم که ثبت نام کنم. می‌خواستم تنظیم کنم که اگه نمی‌خوام برم دانشگاه روزای فرد نرم، که روزای زوج باشم و برم باشگاه، ولی کاملا برعکس شده! علاوه بر اینکه این ترم یه کلاس بیشتر ندارم (فقط یه روز در هفته) و هنوز نتونستم برنامه‌ریزی دقیقی بکنم برا پیش بردن کارای تزم، یه جریاناتی همزمان پیش اومده و از چند نفر دل خوشی ندارم و حوصله ندارم هر روز تو دانشگاه ببینم‌شون. بعد تا دیروز تو خونه بهم می‌گفتن تو میری دانشگاه چی کار می‌کنی دقیقا؟ حالا میگن چرا نمی‌ری؟ :))‌

۴) یه فایل ورد دارم توش یه سری چیزایی که می‌خوام پست بذارم یا حتی می‌دونم که نمی‌ذارم رو می‌نویسم. تهش پیش‌نویس یه پسته از هزار سال پیش که هی یادم رفته کاملش کنم. الان می‌خوام یه اشاره‌ی کوچیک بهش بکنم بلکه باز برم سراغش؛ با دیدن عکس زیر چی براتون تداعی می‌شه؟

‌‌

‌۵) یه دوست صمیمی دارم (بهش بگیم دوست هفت‌ساله چون اخیرا هر دو به شوخی اینو یادآوری می‌کنیم که یه کم دیگه همدیگه رو تحمل کنیم میشه هفت سال که با هم دوستیم!)، تو این سال‌ها دو سه بار پیش اومده شنیدم حرفی پشت سرش زده شده و من دفاع کردم ازش. حالا نه که حرف بدی باشه ولی چیزی بوده که اولا حس می‌کردم اگه واقعیت داشت به منی که دوست صمیمی‌شم می‌گفته یا حداقل اشاره‌ای چیزی می‌دیدم ازش، دوما با توجه به شناختم اصلا به نظرم منطقی نمی‌اومد اون حرف درباره‌ش درست باشه. جالبه بگم در مورد هر کدوم از اون حرفا بعد از یه مدت نه تنها معلوم شد درست می‌گفتن، بلکه خودش تو روی من گفت که آره اینطوری بوده!

دوباره یکی دو هفته پیش یکی از اینا پیش اومد، وسط حرفاش یه چیزی درباره‌ی خودش گفت که من دیدم عه این از همون چیزا بود که هر کی می‌گفت من تکذیبش می‌کردم :/

۶) هر روز دارم بیشتر به این ایمان پیدا می‌کنم که یکی از اهداف خلقت اینه که به همدیگه کمک کنیم. هر بار که حتی موقعیت کوچیکی پیش میاد که بتونم این کارو انجام بدم، حتی در حد آدرس دادن به کسی یا تذکر به یه غریبه که وسیله‌ای از دستش افتاده زمین و متوجه نشده، واقعا حس خوب می‌گیرم و خدا رو شکر می‌کنم. فقط مشکل اینجاس خیلی طلبکارانه منتظرم بهم برگرده :))

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۳۰ بهمن ۹۸

نبخش مرتکبانت را *

چند سال بعد که دوباره به مانچا برخوردم (خانواده برای فرار از این قضیه‌ی روبان به ناحیه‌ی موراویا نقل مکان کرده بود) از او خواستم که مرا ببخشد (چون که من در هر موردی، برای هر چه در هر کجا اتفاق می‌افتد، به خاطر تمام وقایع ناگواری که در روزنامه‌ها می‌خوانم، شخص خودم را گناهکار می‌دانم و حس می‌کنم که تمام این اتفاقات زیر سر من است.)

تنهایی پرهیاهو - بهومیل هرابال

این روزا کتاب تنهایی پر هیاهو دستمه و چون برا خودم نیست از تیکه‌های زیادیش دارم عکس می‌گیرم، چون احتمال میدم بعدا بخوام برگردم و مرورش کنم. در مورد خود کتاب هر وقت تموم شد می‌نویسم ولی عجالتا خواستم این چند جمله‌ی بالا رو که دو شب پیش می‌خوندم بذارم.

یه زمانی زیاد می‌گفتم "ببخشید". وقتی فهمیدم که یه دوست اینو به روم آورد. نمی‌دونم از اینجا میومد که همیشه تا حدی خودمو مقصر می‌دونستم، یا صرفا می‌خواستم با یه ببخشید گفتن یه بحث بیهوده رو فیصله بدم. به هر حال فهمیدم عادت جالبی نیست و آدمو شاید یه جورایی تو موضع ضعف قرار میده. فهمیدم یه تعادلی هست بین این که «اگه یه اتفاقی میفته عملکرد خودتو هم بررسی کنی و دنبال این نباشی که تقصیرو گردن بقیه بندازی» با این که «هر اتفاقی میفته تصور کنی مشکل از تو بوده و احساس گناه کنی و بابت چیزی که حتی ممکنه ندونی چیه عذرخواهی کنی». و فکر کنم تو این چند سال تونستم اون عادت (زیادی ببخشید گفتن) رو تا حدی اصلاح کنم.

ولی تقارن جالبی پیش اومد بین خوندن این چند جمله و اتفاق کوچیکی که چند ساعت بعدش افتاد و باعث شد حس کنم مقصرش من بودم! که باید تو موارد قبلی جدی‌تر برخورد می‌کردم که این پیش نیاد. هرچند چیز خاصی هم نبود ولی یه کم منو ترسوند. دلم می‌خواست برم به طرف بگم ببخشید که کلا من هستم! سعی کردم نباشم ولی به قدر کافی قوی نبودم. تقصیر خودتم بود، ولی اوکی، من از این به بعد سعی می‌کنم بیشتر فاصله بگیرم.

دیروز یکی از اون راه‌هایی که داشتم امتحان می‌کردم به بن‌بست خورد و این یعنی یه شانس همکاریم با این آدم قطع شد. نمی‌تونم درست تفکیک کنم که خوشحالم یا ناراحت! می‌مونه یه پروژه‌ی مشترک دیگه که همینطوری‌شم خیلی رو هواس و معلوم نیست به کجا می‌رسه.

از این جزئیات که بگذریم، شاید حالا باید یاد بگیرم خودم خودمو راحت‌تر ببخشم و کمتر سرزنش کنم. 

* عنوان از شعر حسین صفا که میگه:

نبخش مرتکبانت را

تو حکم واجب‌الاجرایی

و عشق جوخه‌ی اعدام است

دقیقا نمی‌دونم ربط درستی پیدا می‌کنه به حرفی که زدم یا کلا یه چیز دیگه میشه (بهش فکر می‌کنم!) ولی یهو یادش افتادم. (چاوشی هم می‌دونید که خوندتش دیگه :) )

+ موقعی که داشتم پیش‌نویس این پست رو می‌نوشتم، همسایه‌مون به شدت داشت جیغ می‌کشید و فحش می‌داد! دلم می‌خواست برم بگم ببخشید که ما داریم واحد بغلی‌تون زندگی می‌کنیم :|

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۷ بهمن ۹۸

Run to the rescue with love, and peace will follow*

سلام

خوشحالم از بین دو تا فیلمی که امسال تو جشنواره دیدم یکیش بهترین فیلم شد: خورشید (مجید مجیدی). [یه کوچولو خطر اسپویل!] فیلمش در مورد بچه‌های کاره و اگه کلی‌تر بخوایم نگاه کنیم، در مورد گنج‌هایی که تو زندگی دنبالشونیم. اینکه ممکنه وسط راه بفهمیم دنبال چیز اشتباهی بودیم ولی بعد ببینیم خود اون مسیر چیزای دیگه‌ای بهمون داده. فیلم قشنگی بود هرچند ناراحت‌کننده هم بود. و خب نسبت به داستانای معمول بیشتر فیلمای دیگه‌مون متفاوت بود. 

امسال خیلی در جریان حواشی جشنواره و فیلما نبودم. یه دونه خروج رو با همون دوستی که همیشه دیر میاد رفتیم دیدیم (این بار زود اومد استثنائا :دی) و خورشید رو هم خودم رفتم دیدم. این وسط یکی از بچه‌ها هی با دوستاش می‌رفت فیلما رو می‌دید، خیلیا رم نصفه شب می‌رفت و من بهش حسودیم می‌شد :دی بگذریم، می‌خواستم بگم خیلی در جریان حواشی نبودم ولی دیشب دیدم انگار یه عده از اینایی که می‌گفتن جشنواره رو تحریم می‌کنیم، فقط اختتامیه رو نیومده بودن :) از اونور صدا سیما هم بود با سانسور کردناش. (جدی دیگه وقتشه با این تلویزیون اینترنتیا ارتباط برقرار کنم!) خلاصه که بعد از اختتامیه نشستم یه تیکه‌هایی از مراسم اسکارو دیدم بشوره ببره :)) البته که اسکار هم کم سیاسی نیست. کلا چیز رو اعصابیه که هر چیز پر طرفداری تو دنیا آلوده به سیاست می‌شه. سینما، فوتبال، همه چی. بگذریم بازم! از فیلمای امسال اسکار هم فقط جوکر رو دیده بودم و خسته نباشم واقعا :)) صحبتای واکین فینیکس بعد از گرفتن اسکار رو دو بار دیدم، دوست داشتم حرفاشو :(

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، امروز بالاخره به یکی پیام دادم ببینم هنوز می‌شه تو گروهشون باشم یا نه. اینکه دیر پیام دادم دلایل مختلفی داشت که باعث می‌شد هی شک کنم و بیخیال بشم. ولی واقعیت اینه که خیلی وقتا همینطورم، می‌دونم هر چی دیرتر مثلا یه سوالو بپرسم احتمال اینکه جواب مطلوب بگیرم کمتره یا مثلا احتمال شنیدن حرفی که نمی‌خوام بشنوم بیشتر می‌شه ولی بازم لفتش میدم. خلاصه بالاخره که پرسیدم و طرف گفت با بقیه بچه‌ها صحبت می‌کنه و خبر میده. (از ظهر رفته که صحبت کنه :( )

فردا هم یه امتحان زبانی دارم که یه کم براش خونده بودم، ولی تازه یه سری نمونه سوال به دستم رسیده و فهمیده‌م کلا با چیزی که فکر می‌کردم فرق داره. برا همین بستم گذاشتمش کنار کلا :دی با توکل به خدا و اتکا به دانسته‌های قبلی می‌ریم ببینیم چی می‌شه!

این دو مورد به علاوه‌ی دو تا کار دیگه مسیرایی‌ان که جدیدا دارم امتحان می‌کنم ببینم چی پیش میاد. جالبه که زیادم به هیچ‌کدوم امید ندارم (مثل امتحان دیگه‌ای که ماه پیش دادم و قبول نشدم) ولی دوست دارم ببینم تو هر کدوم تا کجا می‌تونم برم جلو. جوری‌ان که هر کدوم اگه یه مرحله‌شون انجام بشه مجبورم برا قدم بعد به یه ترسی غلبه کنم! برا همین فکر کنم در نهایت چیز بدی نشه. ینی اگه به خود اون هدفا هم نرسم، احتمالا تو مسیرش می‌تونم چیزای خوبی به دست بیارم. همون قضیه‌ی گنج و این داستانا :)

* عنوان، جمله‌ایه که واکین فینیکس تو اون ویدیو که لینک کردم از قول مرحوم (!)‌ برادرش گفت. می‌خواستم عوضش کنم یه چیزی بذارم که به طور صریح توش "مسیر" داشته باشه، اما حس کردم همین بهتره :)

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۲۳ بهمن ۹۸

۲۰۹

چند وقت بود سوار مترو نشده بودم. سر راه از داروخونه ماسک خریدم و تو مترو زدم به صورتم. هرچند فکر نکنم این ماسکای معمولی همچین بتونن مانع ویروس کرونا بشن. به هر حال ماسکو زدم و دیدم که نمی‌بینم :| نفسم باعث می‌شد شیشه‌ی عینکم بخار بگیره. چیز رو اعصابی بود و یا باید بی‌خیال ماسک می‌شدم یا عینک یا تنفس :/ بعد چند ایستگاه تصمیم این شد که بی‌خیال ماسک بشم!

شب این قضیه رو استوری کردم و بین شوخیا و ابراز همدردیا دو تا جواب برام جالب بود. یکی گفته بود: من بی‌خیال عینک می‌شم. و من اینجوری بودم که اصن مگه تو عینکی‌ای؟! :| گفت نزدیک‌بینه. گفتم اصلا قابل مقایسه نیست و من اگه بیخیال عینک بشم میرم تو در و دیوار :)) (واقعا امکانش هست :| )

اون یکی دوست هم گفت دخترم برو عمل کن که مثل من راحت بشی. گفتم که بهش فک می‌کنم :)) بدم میاد این چند تا دوستم که چشماشون رو عمل کردن هر وقت بهم می‌رسن یادآوری می‌کنن بهم، یه جور که انگار تنها راه حل ممکنه و من لج کردم که این کارو نمی‌کنم. بابا شاید نمره چشمم ثابت نمی‌شه یا پول ندارم یا همون لج کردم اصن! ولم کنید جان عزیزتون :/

الان یادم افتاد یکی از پسرای کارشناسی‌مون، چشمشو که عمل کرد کلا از لحاظ قیافه خیلی عوض شد. قبلش هیچ‌وقت یادم نیست ریش گذاشته باشه، ولی بعدش اینقد ریش می‌ذاشت که بچه‌ها یه بار یه پیکسل زدن به ریشش :))

یادم اومد عکس گرفته بودم از اون صحنه. حدودا دو سال و نیم پیش، تولد یکی از بچه‌ها بود و نشسته بودیم تو زمین چمن. با چند ماه فاصله، تولد یکی دیگه از دوستامو هم اونجا گرفته بودیم و من اشتباهی اول تو فولدرِ تولد اون داشتم دنبال اون عکس می‌گشتم (یه زمانی حوصله داشتم و عکسا رو فولدر بندی می‌کردم قشنگ). یادمه بعد از تولدِ اون دوستِ دیگه داستانایی پیش اومد که من تا همین چند وقت پیش نمی‌دونستم. اون روز فقط از یه استوری قبل از اینکه پاک بشه اسکرین شات گرفته بودم و خیلی نامردطور نگه داشته بودم تا شاید یه روز بفهمم داستان چی بوده و بعدشم یادم رفته بود. ولی از چند هفته پیش تیکه‌های پازل کم‌کم سر جاشون قرار گرفت و من هنوز متعجبم از این میزان توانایی دوستم در سکوت.

عکسه رو پیدا کردم و خواستم کراپش کنم اینجا بذارم ولی منصرف شدم. کراپ که می‌کردم متوجه شدم دو سه تا نیش باز رو می‌تونم تو یه کادر داشته باشم. یاد حرکت دو تا از دوستام افتادم که چند سال پیش، یه تعداد عکس از لبخندای دوستاشون رو گذاشته بودن کنار هم. حس قشنگی بود وقتی بین‌شون می‌گشتی و [خنده‌ی] خودتو پیدا می‌کردی :) شاید منم همین روزا همچین کاری بکنم.

نمی‌دونم چرا دارم اینا رو می‌نویسم، اولش فقط قضیه‌ی ماسک بود. احتمالا می‌خوام حواس خودمو از چیزای دیگه پرت کنم، ولی این چیزایی که داره یادم میاد هر کدوم یه جوری ربط پیدا می‌کنن به اون چیزایی که می‌خوام حواسمو ازشون پرت کنم! یه چیزای دیگه‌ای هم نوشتم ولی دیدم از این قبلیا هم نامفهوم‌تر می‌شه برا همین گذاشتم فعلا تو یادداشتای خودم بمونن.

این هفته که میاد (و الان نیم ساعتی هست که شروع شده)، هفته‌ی شلوغیه و امیدوارم بتونم به همه‌ی کارایی که برنامه‌ریزی کردم برسم. در مورد اتفاقای غیرقابل پیش‌بینی هم که کاری ازم برنمیاد! فکر نکنم اون استراحت ذهنی حالا حالاها پیش بیاد. اصلا شاید همچین چیزی وجود نداره، فقط باید یاد بگیریم ذهنمون رو چطوری مدیریت کنیم، نه؟

  • فاطمه
  • شنبه ۱۹ بهمن ۹۸

دفتر خاطرات

سلام

بالاخره سرم یه کم خلوت شد و وقت کردم برم سراغ کتابای نصفه نیمه‌م. البته نمی‌شه گفت خیلی هم سرم خلوت شده. تا خیالم از یه چیز راحت می‌شه یه چیز دیگه پیش میاد. دلم یه استراحت ذهنی می‌خواد واقعا، دلم می‌خواد یه هفته کسی کاری به کارم نداشته باشه و مجبور نباشم به چیزی فکر کنم. سر در نمیارم چرا تصمیم گرفتن برای کارای حتی کوچیک سخت شده برام و همه‌ش امروز و فردا می‌کنم، دیگه تصمیمای مهم که بماند. البته فراموش نکنیم که خدای procrastinate کردن داره این حرفا رو می‌زنه و فکر کنم مشکل باید ریشه‌ای حل بشه :/

بگذریم، همون‌طور که تو این پست گفته بودم تعریفای خانم کتابدار از کتاب دفتر خاطرات نیکلاس اسپارکس باعث شد خودمم بخونمش. تم کتاب کاملا عاشقانه‌س که خیلی مورد علاقه‌ی من نیست. اما تو دسته‌بندی کتابای عشقی می‌تونم بگم کتاب خوبی بود و ظاهرا براساس یه داستان واقعی نوشته شده. فیلمش (The Notebook) هم ساخته شده که من ندیدم. [از اینجا به بعد خطر اسپویل وجود داره!] برای من اون قسمت دیدار دوباره و به هم رسیدن‌شون بعد از چند سال جذابیت خاصی نداشت، اینش برام خاص بود که بعد از سال‌ها که الی آلزایمر گرفت، نوآح هر روز می‌رفت و داستان زندگی‌شونو براش می‌خوند و یه وقتا الی کم‌کم در طی روز اونو می‌شناخت. این تلاش هر روزه‌ی نوآح برای دوباره پیدا کردن الی و رسیدن بهش برام خاص بود.

خلاصه اگه این مدل داستانا رو دوست دارین پیشنهاد می‌شه. طبق معمول چند تا از قسمتای کتاب رو هم که ازشون خوشم اومد می‌ذارم در ادامه.

من آدم به‌خصوصی نیستم. در این مورد مطمئنم. مردی معمولی هستم با افکار معمولی و زندگی معمولی. هیچ‌یک از بناهای تاریخی به من اختصاص ندارد و به‌زودی نامم نیز فراموش خواهد شد. اما کسی را با تمام روح و جسمم دوست داشته‌ام و از نظر من همین کافی است.

آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند، البته اگر به اندازه‌ی کافی وقت در اختیارش گذاشته شود.

من شاهدم که تو شب و روز جان می‌کنی. آن‌قدر که نمی‌توانی نفس تازه کنی. آدم‌ها به سه دلیل این‌طوری کار می‌کنند. یا دیوانه‌اند، یا احمقند، یا سعی می‌کنند چیزی را فراموش کنند.

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۶ بهمن ۹۸

باز کنین و هر وقت حوصله‌تون سر رفت بیاین یه موردشو بخونین :))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱۰ بهمن ۹۸

ناراحت، گیج، خسته

عجب :| منو باش اون همه دفاع کردم (البته بیشتر تو دل خودم :/ )، گفتم اینا بازی رسانه‌هاس، اینی که میگین منطقی نیست. خودمونیم، حتی الانشم به نظرم منطقی نیست این اتفاق :/

از پنجشنبه شب اینستا نرفتم چون دیدم به غیر از تحلیلای اینوری و اونوری، خودِ تکرار شدن خبرها اذیتم می‌کنه. خودمو تا جای ممکن از اخبار دور نگه داشتم که بتونم تمرکز کنم درس بخونم. امروز صبح که رسیدم دانشگاه تو گوشیم خبرو دیدم. (چرا همه‌ی اخبار صبح میاد؟!) نمی‌دونم چطور خودمو جمع کردم ولی باید می‌رفتم کتابخونه‌ای جایی، که آدم آشنا نبینم و بتونم حداقل اون چیزای مهمی که مونده بود رو تموم کنم. خب البته می‌دونم امتحان من این وسط کوچکترین اهمیتی نداره. حتی برا خودمم نداشت از یه جا به بعد.

امروز دو تا تیکه شنیدم از دو نفر؛ ۱: حالا باز عکس قاسم سلیمانی بذار رو پروفایلت. ۲: دیگه لطف کن استوری نذار. (تو هفته‌ای که گذشت دو تا استوری گذاشتم کلا، یکی بعد از خبر شهادت سردار سلیمانی، یکی هم بعد از شرکت تو مراسم تشییع.) تو شرایطی نبودم که بخوام بحث کنم. بهشون نگفتم چرا همه چی رو قاطی می‌کنید، یا اینکه به نظر من ناراحت بودن بابت هر دو موضوع مغایرتی نداره.

هنوزم مشکلی نمی‌بینم تو این که هم هفته‌ی پیش تشییع رو رفتم، هم امروز عصر تو جمع دانشجوهای عزادار و معترضی بودم که شمع روشن کردن. (ولی ببخشید اگه از نظر شما اینا با هم مغایرن.)

ناراحتیم از اینه که حس می‌کردم شاید یه ذره داشت یه همبستگی کوچیکی شکل می‌گرفت که یهو خودمون خرابش زدیم. نمی‌دونم دیگه چی میشه. دیگه واقعا نمی‌کشم. می‌دونم اینم اهمیتی نداره، احساس آدمی که در عین اینکه به خیلی چیزا انتقاد داشت، یه چیزایی رو هم باور داشت، محترم بودن براش و دفاع می‌کرد ازشون، و حالا دیگه واقعا نمی‌دونه چی درسته چی غلط.

شاید بهتر باشه یه مدت سکوت کنه این آدم.

پ.ن. اون دیالوگی که تو چرنوبیل می‌گفتن: ?What is the cost of lies، خیلی به درد این روزای ما می‌خوره.

  • فاطمه
  • شنبه ۲۱ دی ۹۸

در انتظار یه روزی که صبح پاشیم و ببینیم جایی اتفاق بدی نیفتاده!

سلام...

نمی‌دونم چرا اینطوریه. چرا تا میایم یه ذره از یه غم بگذریم، غم بعدی سر می‌رسه. تازه صبح داشتم حس غرور ناشی از ضربه‌ی متقابل رو مزمزه می‌کردم و تحلیلا و نظرا رو می‌خوندم، که خبر سقوط هواپیما رو شنیدم. دوستم اومد پیشم دیدم خیلی ناراحته، هم بابت این اتفاق هم اتفاق دیروز کرمان. گفت فلانی میگه پدافند سپاه اشتباهی هواپیمای خودمونو زده :/ بهش گفتم بابا موشکا رو نصفه شب زدن، این صبح سقوط کرده اونم تو تهران، اصن خیلی دور نشده بوده. بعدم این ۷۳۷ها کلا مشکل دارن و چند بار تا حالا سقوط کردن جاهای مختلف. خلاصه کمی صحبت کردیم و بعدم بحثو عوض کردیم.

گذشت تا دوست دیگه‌م اومد و باز یه کم راجع به همینا حرف زدیم و نشستیم سر کارمون. که یهو دیدم گوشیشو آورده بهم نشون میده، که یکی از دوستاش تو هواپیما بوده...

هی دارم می‌نویسم و پاک می‌کنم چون حس می‌کنم منی که هیچ‌کدوم‌شونو نمی‌شناختم چی دارم بگم آخه... ناراحتیم بیشتر به واسطه‌ی اینه که بعضیاشون دوستا و آشناهای دوستام یا شماها بودن... که خیلیاشون جَوون و دانشجو بودن، چند تاشون تازه چند روز بود عقد کرده بودن و داشتن برمی‌گشتن...

ولی یه چیزی خیلی عصبانیم کرد. همین دوستم که اول گفتم، استوری گذاشته بود از چتی که توش فهمیده بود دوستش فوت شده. بعدازظهر گوشیشو آورد گفت ببین این یارو چی جواب داده. یه نفر براش نوشته بود "خسر الدنیا و الاخره". یارو رو نمی‌شناختیم ولی ظاهرا که مذهبی بود. مونده بودیم که الان فازش چیه؟ مثلا چون تو عکس حجاب دختره خوب نیست داره میگه (تازه عکس کوچیک بود) یا چون طرف داشته می‌رفته خارج؟! گوشی رو از دوستم گرفتم براش نوشتم: «گفتن این حرف به کسی که عزاداره و دوستی رو از دست داده اصلا جالب نیست. ضمن اینکه فقط خداست که می‌تونه خوب و بد آدما رو قضاوت کنه.»

چی جواب داده باشه خوبه؟ فرمودن: بله درست می‌گید. ولی یکی از ۷ گناه کبیره مهاجرت به کشورهای دشمن و کافره.

ما هیچ، ما نگاه :|

اگه به خودم بود شاید باز باهاش بحث می‌کردم که این حرفو از کجا آوردی (شما اگه منبعی دارین بگین)، اصن از کجا می‌دونی این فرد داشته کجا می‌رفته؟ معیارت واسه دشمن و کافر چیه دقیقا؟ و حتی اگه حرفت درست باشه بازم الان وقت گفتنش نیست!

ولی به دوستم گفتم ولش کن جوابشو نده، وقت و اعصابمون بیشتر از این ارزش داره.

تهش اینجوری شد که بعد از همه‌ی این خبرای امروز، کلا با بغض اومدم خونه. باز چیزی که یه ذره حالمو بهتر کرد واکنش ترامپ بود که گوش شیطون کر ظاهرا کشیده عقب و دست از تهدید برداشته فعلا.

خدا آخر و عاقبتمونو بخیر کنه.

‌‌

تسلیت میگم به اونایی که دیروز و امروز دوست یا عزیزی رو از دست دادن.

ایام فاطمیه رم تسلیت میگم. منم دعا کنین.

ببخشید که فقط اومدم ناراحتیامو خالی کردم رفتم :)

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۸ دی ۹۸

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.
آرشیو مطالب