۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نامه‌ها» ثبت شده است

نامه به صد سال بعد

همکاران عزیز، سلام

ظاهرا این سیستم همچنان خراب است. نشان می‌دهد نامه‌هایم ارسال شده‌اند اما نمی‌توانم مطمئن باشم به دست شما رسیده‌اند یا نه. در واقع ترجیح می‌دهم فکر کنم مشکل از دستگاه است نه کم‌لطفی شما، که تا به حال حتی یک بار هم جواب یا پیغامی دریافت نکرده‌ام. یادم هست که از ابتدا این ریسک را پذیرفته بودیم که لپ‌تاپ نجومی حین سفر آسیبی جزئی ببیند، اما فایل راهنما کمکی نکرد و اینجا هم تجهیزاتی که بتوانم به کمک‌شان دستگاه را عیب‌یابی کنم وجود ندارد. (تهِ راه حل این‌ها هم با آن همه ادعای پیشرفت این است که «هاردش سوخته باید عوض شه»!)

تا به حال در اغلب نامه‌هایم به موضوع پاراگراف قبل اشاره کرده‌ام که در صورت دریافت بدانید مشکل چه بوده و تلاشی برای حل آن کنید. اما اولین بار است از شک‌هایم می‌نویسم؛ نکند همه‌ی ماموران گروه اول دچار این مشکل شده باشند و هیچ گزارشی ازشان به شما نرسیده باشد؟ اگر در گروه‌های بعدی این مشکل رفع نشده باشد، چه؟ آن تعداد ماموریت بی‌بازگشت و این همه سال تحمل دنیاهای قدیمی و کسل‌کننده چه فایده داشته؟ از طرفی وقتی می‌بینم آدم‌های این زمان هم معتقدند باید از تاریخ درس گرفت اما تاریخ باز هم تکرار می‌شود، می‌گویم نکند مطالعات ما هم بی‌فایده باشد؟

ما همیشه تصور می‌کردیم مشکل این است که تاریخ در طول سال‌ها تحریف شده، به همین علت هم از سال ۱۴۹۹ به زمان‌های مختلف آمدیم تا عین اتفاق‌ها را ثبت کنیم (می‌دانم، بدون اجازه‌ی دخالت در وقایع). اما متاسفم که به عنوان جمع‌بندیِ همه‌ی گزارش‌های قبلی باید بگویم آنقدرها هم شدنی نبود. حداقل در این زمان، به محض اینکه اتفاقی می‌افتد از سمت رسانه‌های مختلف طوری پوشش داده می‌شود که فقط در صورتی می‌توانی مطمئن باشی خبر واقعی چه بوده که در آن محل بوده باشی. (که متاسفم، این جزو وظایف تعریف‌شده‌ی من نبود!)

اینجا (یا بهتر بگویم؛ این‌زمان!) همان‌طور که در کتابخانه‌هایمان ثبت شده، هنوز تعداد زیادی جنگ و تنش و تبعیض و ناعدالتی -و حتی چند ماهی‌ست که یک همه‌گیری- وجود دارد و کسی تصور درستی از یک دنیای منظم، امن و قانون‌مند ندارد (تصورات‌شان زیادی ایدئال است). اما راستش اوضاع آنقدرها هم که در کتاب‌هایمان نوشته‌اند سیاه نیست. دوستی‌ها و همدلی‌ها به‌قدری پررنگ هستند که اوایل شک می‌کردم اطرافیانم جاسوسی چیزی باشند! هنوز تفاوت‌های زیادی بین آدم‌ها و ربات‌ها وجود دارد، چه در ظاهر و چه در روحیات. مثلا آدم‌ها مقید نیستند تمام دستورات را موبه‌مو اطاعت کنند و از بعضی جهات آزادی‌های بیشتری دارند. حتی گاهی کارهایی مثل پیچاندن مدرسه و دانشگاه را برای حفظ روحیه لازم می‌دانند! من ابتدا از این همه کمبود قانون سرسام گرفته بودم، چه برسد به بی‌قانونی‌ها. اما به مرور سعی کردم کمتر سخت بگیرم و تا حدی که قوانین‌شان اجازه می‌دهد به خودم آزادی بدهم. در واقع تحت تاثیر همین جَو هم بود که تصمیم گرفتم این نامه‌ی آخرم باشد.

بله درست خواندید، این آخرین باری است که برایتان می‌نویسم. مدت زیادی است به این فکر می‌کنم که در این ماموریت مادام‌العمر به قدر کافی انجام وظیفه کرده‌ام و در این ۵۰ سال حتی یک بار هم خبری از شما دریافت نکرده‌ام. علتش هر چه باشد، چرا باید همچنان احساس وظیفه کنم؟ (شاید بهتر بود گروهی از ربات‌ها را برای چنین ماموریتی برنامه‌ریزی می‌کردید!) اما برای اینکه خیلی هم عذاب وجدان نگیرم، سعی می‌کنم به عنوان آخرین تلاشْ پیغام متفاوت و شاید مفیدتری به دست‌تان برسانم.

همان‌طور که قبلا هم گفته‌ام، موقعی که اینجا ساکن شدم شکل اولیه‌ی اینترنت تازه به وجود آمده بود. چیزی بدریخت، کند و غیر کاربر پسند (احتمالا فقط برای من)! حتی با وجود پیشرفت‌هایی که در این نیم قرن کرده، اصلا قابل مقایسه با شبکه‌های سراسری و سریع ما نیست. به هر صورت برای این‌ها که عادی و نعمت‌گونه است و من هم کم‌کم به آن عادت کرده‌ام. مانند همه‌ی چیزهای دیگرِ این زندگی ابتدایی که به‌شان عادت کرده‌ام. هر چه نباشد تقریبا دو برابر عمری را که در زمان خودم سپری کرده‌ام اینجا گذرانده‌ام! البته که به برکت تکنولوژی جوان‌ساز پوست (شاید تنها چیزی که شانس آوردم در طول سفر خراب نشد!) اینجا همه فکر می‌کنند ۲۵ سالم است.

بگذریم، از اینترنت گفتم که به شبکه‌های اجتماعی برسم (شکل کاملا بدوی شبکه‌های ارتباطی مغزی ما). قبلا هم گفته بودم که در چند تا از آنها اکانت ساخته‌ام تا در دل این جامعه‌ی مجازی باشم! بین آنها وبلاگ معقول‌تر از بقیه به نظرم آمد. پس تصمیم گرفتم برای آخرین نامه از دنبال‌کننده‌های وبلاگم کمک بگیرم. می‌دانید، ما پیشرفت‌های زیادی داشته‌ایم اما چیزهای ارزشمندی را هم از دست داده‌ایم. و درست است که بیشتر تصور این آدم‌ها از صد سال آینده از فیلم‌های علمی تخیلی سرچشمه گرفته، اما ساکنین واقعی این زمان آنها هستند و فکر کردم بهتر از من می‌توانند پیام‌هایی برای هم‌نسل‌هایمان بفرستند. شاید فقط درس گرفتن از تاریخ برای بهتر زندگی کردن کافی نباشد.

این کار را دارم در قالب یک چالش وبلاگی انجام می‌دهم تا توجیهی داشته باشد. چون مطمئن باشید کسی باورش نمی‌شود بتوان برای صد سال بعد نامه فرستاد (بگذریم از اینکه خودم هم به شک افتاده‌ام)! تا به حال چند نامه جمع شده و خواندن‌شان برای من که لذت‌بخش بوده. همه را همراه نامه‌ی خودم می‌فرستم. اگر اصلا به دستتان رسید، امیدوارم به حرف‌هایشان فکر کنید و بعد هم آنها را به دست صاحبان‌شان برسانید.

تاکید می‌کنم این آخرین باری‌ست که چیزی می‌فرستم پس به خودتان زحمت جواب دادن ندهید! چون بعد از زدن دکمه‌ی "ارسال"، برنامه‌ام این است که این دستگاه خراب را برای همیشه خاموش کنم. و بعد می‌خواهم سفر کنم. این بار نه به قصد تحقیق و تهیه‌ی گزارش درباره‌ی وقایع تاریخی این دوره و نه برای مردم‌شناسی، بلکه برای حضور در خود این تاریخ و همراه شدن با آدم‌های همین زمان. حالا که اینجا و در این زمان دور گیر افتاده‌ام، می‌خواهم این چند سال آخر را واقعا زندگی کنم. چون مگر چقدر دیگر قرار است عمر کنم؟ قطعا به صد سال نمی‌رسد!

ارادتمند شما، مامور شماره ۷

۲۶ شهریور ۱۳۹۹


پ.ن. پست شروع چالش اینجاس. اگر شرکت کردید بهم بگید که نامه‌تون رو اضافه کنم :)

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۲۶ شهریور ۹۹

چالش: نامه به صد سال بعد :)

سلام :)

یکی از بیشترین چالش‌هایی که این مدت دیده‌م انواع نامه نوشتن بوده. نامه به خودمون تو گذشته یا آینده، نامه به شخصیتی از یه کتاب یا فیلم، و... کلا نامه‌نویسی کار جالبی هم هست، مخصوصا که این روزا دیگه زیاد کسی انجامش نمی‌ده. حالا این بار من می‌خوام یه چالشی رو پیشنهاد بدم و خوشحال می‌شم اگه همراهی کنین :)

تو کامنتای این پست به ذهنم رسید که بیایم برای صد سال بعد نامه بنویسیم!

خب، به احتمال قوی هیچ‌کدوم‌مون سال ۱۴۹۹ شمسی (مصادف با 2120 میلادی :دی) زنده نخواهیم بود :)) پس بیاید یه یادگاری از خودمون برای کسی تو اون زمان بذاریم! مخاطب این نامه می‌تونه یه شخص به‌خصوص باشه که می‌دونیم اون موقع داره زندگی می‌کنه، یا افرادی باشن که صد سال دیگه دارن تاریخ این دوره یا اصلا پدیده‌ی وبلاگ‌نویسی یا نامه‌نویسی این دوران رو بررسی می‌کنن و به نامه‌ی ما می‌رسن، یا هر ایده‌ی دیگه‌ای که ممکنه به ذهن‌تون برسه!

به نظرم پتانسیل اینو داره که نوشته‌های خلاقانه و متفاوتی ازش دربیاد. پس اگه دوست داشتین شما هم بهش فکر کنین.

از همه‌تون دعوت می‌کنم شرکت کنید، مخصوصا از مهدی و هلن که تو همون پست که ایده رو گفتم اعلام آمادگی و حمایت کردن :)) و همین‌طور از سین دال، تسنیم، نارا، free bird، فائزه، جوزفین، فانوس‌بان، آقای سربه‌راه، رفیق نیمه‌راه و بقیه‌ی دوستان :)

شما هم لطفا هر موقع که نوشتین از چند نفر دعوت کنین. و حتی چون ممکنه نوشتنش زمان ببره، خوب می‌شه اگه همینطوری هم معرفیش کنین که بقیه هم آشنا بشن. خودمم دارم بهش فکر می‌کنم و ایشالا تو یه پست جداگونه می‌نویسمش ؛-)

راستی اگه شرکت کردین یه کامنتم بذارین که نامه‌های همه رو جمع کنیم اینجا، یه جا بفرستیم برای صد سال بعد :))

شرکت‌کننده‌ها:

نوشته‌های من (مهدی) - درباره‌ی نوشتن (سین دال) - حس شاعرانه (عینک) - فانوس (فانوسبان) - بی‌قفس (free bird) - کلام فضا (آرتمیس) - خودم :دی - روزنوشت‌های یک کرم کتاب (مه‌سیما بانو) - زندگی من و تو (فائزه) - I want to smile (موچی)

  • فاطمه
  • جمعه ۲۱ شهریور ۹۹

نامه‌ی شماره ۱۱ *

۱۵ شهریور ۱۳۹۹

دوست عزیز، سلام

یک ماه و نیم از آخرین باری که برات نامه نوشتم می‌گذره. امیدوارم حالت خوب باشه. من هم خوبم. غیر از اینکه دلم می‌خواست از خودم خبری بدم و باهات حرف بزنم، به خاطر پنج‌شنبه هم بود که یادت افتادم. با دوستم تو یه کتاب‌فروشی بودیم و اون می‌خواست کتاب مزایای منزوی بودن رو بخره. قبلا بهش گفته بودم می‌تونم بهش قرض بدم ولی ظاهرا می‌خواست خودش اونو داشته باشه. به هر حال اینم باعث شد یادم بیفته خیلی وقته برات ننوشتم. چون حتما یادته که این نامه نوشتن‌ها بعد از خوندن اون کتاب شروع شد.

در واقع اون روز برای دوچرخه‌سواری رفته بودیم و بعدش هم چرخی تو یک کتاب‌فروشی زدیم. قرار گذاشتن‌مون خیلی یک‌دفعه‌ای شد. چند روزی بود حس می‌کردم حوصله‌م از کارهایی که همیشه به عنوان استراحت انجام می‌دم سر رفته. مثل کتاب خوندن یا کمی ورزش. برای همین از دنبال‌کننده‌های کانال و اینستاگرامم خواستم بگن اونا چه فعالیت‌هایی رو پیشنهاد می‌دن. کلی ایده جمع شد و من هم هدفم بیشتر کارهایی بود که بتونم به تنهایی انجام‌شون بدم، چون همیشه نمی‌تونی وایسی که یه پایه پیدا بشه تو رو از بی‌حوصلگی نجات بده! اما قشنگیش اینجا بود که بعد از به اشتراک گذاشتن جواب‌ها، صحبتی با دوستم پیش اومد و یک‌دفعه دیدم برای روز بعدش قرار گذاشتیم! که واقعا بابتش خوشحالم.

حالا که صحبتش شد، بگم که بعضی از اون ایده‌هایی که جمع شد جدید بودن و تا حالا سراغ‌شون نرفته‌م، اما بعضی هم کارهایی بودن که خودم هم گاهی مشغول‌شون می‌شم، اما انگار که گند زدم بهشون، چون براشون برنامه ریختم و هدف‌مندشون کرده‌م! تنوع سر جاشه اما دیگه جنبه‌ی استراحت ندارن انگار. راجع بهش فکر کردم که چرا اینطور شده. همزمان رفته بودم سراغ فایلی که توش یادداشت‌ها و پیش‌نویس پست‌های وبلاگم رو می‌نویسم. داشتم پیش‌نویس‌هایی رو می‌خوندم که خیلی وقته نوشته‌م ولی پست نکردم! بین‌شون یادداشتی به چشمم خورد که تو پیدا کردن جواب بهم کمک کرد.

دیدم اخیرا مدام متوجه می‌شم که دارم یه تعداد کار رو موازی با هم پیش می‌برم و هر بار هم به خیال خودم اصلاحش می‌کنم ولی باز جور دیگه‌ای تکرار می‌شه! این موضوع رو توی این ۶ ماه قرنطینه فهمیدم، از وقتی که به خاطر کمی آزاد شدن وقتم تصمیم گرفتم برم سراغ کارهایی که خیلی وقت بود بهشون نمی‌رسیدم. می‌خواستم از این فرصت استفاده کرده باشم ولی کم‌کم فهمیدم نمی‌شه چند تا هندونه رو با هم برداشت چون ذهن آدم یه ظرفیت مشخصی داره و اینطوری نمی‌تونم به تمرکز و عمق خوبی توی اون کارها برسم. فهمیدم مهمه توانایی اینو پیدا کنم که اولویت‌بندی کنم. پس یه روز نشستم کارهای مختلفی رو که اون مدت مشغول‌شون بودم نوشتم و بهشون اولویت دادم. اما بعد چی شد؟ خب همون‌طور که گفتم، یه جور دیگه دوباره درگیر موازی‌کاری شدم. این بار کارها یه کم اولویت داشتن اما بازم زیاد بودن.

می‌دونی این خوبه که آدم برای یاد گرفتن یه مهارت یا بیشتر کردن اطلاعاتش در مورد موضوعی که دوست داره برنامه‌ریزی کنه. اما نباید طوری بشه که کلی از وقتش رو با اون کارها بگیره و خودش رو گول بزنه که اینا چون اولویت اولش نیستن، حکم استراحت دارن. این اشتباه من بود. قضیه اینه که انگار می‌ترسم دیگه فرصت این رو پیدا نکنم که چیزایی که دوست دارم رو یاد بگیرم، یا وقتی فرصتش باشه دیگه بهشون علاقه نداشته باشم. اینجا کمال‌طلبی هم سر و کله‌ش پیدا می‌شه که دلم می‌خواد همه رو با هم پیش ببرم. می‌بینم که نمی‌شه، اما سختمه از بین‌شون یکی رو انتخاب کنم و بقیه رو از جلوی چشمم بردارم!

راستش یکی از تجربه‌های خوب این روزهام عضو شدن تو گروهیه که همدیگه رو نمی‌شناسیم ولی اهداف مشابهی داریم. اینکه می‌بینم بقیه هم با مشکلاتی مثل همین کمال‌طلبی و موازی‌کاری دست و پنجه نرم می‌کنن، دلگرمم می‌کنه که تنها نیستم. که شاید بیشتر از جنبه‌ی آکادمیک بتونیم تو این جنبه به هم کمک کنیم و تجربیات‌مون رو به هم منتقل کنیم.

خلاصه که انگار این ۶ ماه باعث شد این‌جور ویژگی‌هام رو بهتر بشناسم. یه مدت هم افتاده بودم دنبال مباحث توسعه‌ی فردی. چه می‌دونم، خلاصه‌ی کتاب‌ها، ویدیو‌های یوتیوب، پادکست‌ها و پست‌های مرتبط. چیزای خیلی خوبی هم یاد گرفتم اما حالا می‌فهمم تو این موضوع هم باید بیشتر از وقتی که برای یاد گرفتن می‌ذاری، تمرین کنی و بهشون عمل کنی. وگرنه به قول یکی از همون ویدیو‌ها، مثل این می‌مونه که نشسته باشی تو خونه و راجع به مهارت‌های اجتماعی شدن فقط کتاب بخونی، بدون اینکه بری بیرون و سعی کنی بین آدما باشی و باهاشون ارتباط برقرار کنی!

این قرنطینه یه چیز دیگه هم برام داشته. مامان دیروز بهم می‌گفت این مدت یه جنبه‌ی دیگه‌ای از من رو شناخته! گفت تا حالا فکر می‌کرده همه‌ش سرم تو کتابه ولی اخیرا متوجه جنبه‌ی شوخ طبعیم و اینکه حواسم به خونواده هست هم شده. این رو با شوخی داشت می‌گفت ولی بازم حرفش منو کمی ترسوند! یادم افتاد تا قبل از این اوضاع، مدت زیادی بود که اغلب از صبح می‌رفتم دانشگاه و شب که خسته می‌رسیدم خونه حوصله‌ی هیچ کاری نداشتم. حتی بخش زیادی از سال ۹۶ که کلاس خاصی نداشتم، بازم برای انجام کارهام یا خوندن برای کنکور می‌رفتم کتابخونه. من حتی بیشتر سال پیش‌دانشگاهیم رو هم تو مدرسه گذروندم و معمولا تا شب همون‌جا درس می‌خوندم. و حالا باورت می‌شه منی که آدمِ تو خونه موندن و تو خونه درس خوندن نبودم، توی این ۶ ماه شاید فقط ۵ یا ۶ بار دانشگاه رفتم؟ هنوزم نمی‌شه گفت بازدهی کار کردنم توی خونه بالاس یا خیلی با اعضای خونواده وقت می‌گذرونم (هر کی کارهای خودش رو داره)، ولی خب، همین که یکی دو هفته‌س با مامان سر ناهار سریال می‌ذاریم، یا اینکه توی این مدت بیشتر با مامان برای خرید یا با بابا برای پیاده‌روی بیرون رفتم خودش پیشرفتیه، مگه نه؟ و جالبه که همزمان متوجه این هم شدم که چقدر گاهی نیاز دارم با خودم تنها باشم. اما تقریبا تونسته‌م بین‌شون تعادل برقرار کنم.

حالا که به سال ۹۶ اشاره شد اینم بگم. به جز این که اون موقع کرونا و تو خونه موندنی نبود، یه سری شباهت‌ها بین امسال و اون سال وجود داره. غیر از دو اتفاق تلخ مشابه، اونم سالی بود که خودم باید مسیرمو می‌رفتم و براش برنامه می‌ریختم، تنها. می‌دونی چی شد که یادش افتادم؟ دیروز رفته بودم سراغ یه دفتری که توش گاهی شعرایی رو که دوست دارم می‌نویسم یا طرحی می‌کشم. دیدم یه مدت تو سال‌های ۹۵ و ۹۶، چقدر وقت می‌ذاشتم و ماندالا می‌کشیدم. می‌دونی، کاریه که گرچه تمرکز و حوصله می‌خواد، به فکر آدم استراحت می‌ده. فکر کردم شاید بد نباشه کمی برگردم به ۹۶ ببینم دیگه چی کار می‌کردم! ۹۶ی که یه زمان فکر می‌کردم فقط سال سختی بوده و از فکر کردن به حس‌های بدی که توش تجربه کردم فرار می‌کردم، ولی بعدا که دقیق‌تر نگاه کردم دیدم کلی از تجربه‌های خوبم هم تو اون سال اتفاق افتاده‌ن. (البته می‌دونم الان می‌خوای بگی از اشتباهاتت هم باید درس بگیری. نگران نباش، اونا رو هم زیاد مرور کردم این مدت.)

بیشتر از این خسته‌ت نکنم. یه عالمه حرف دیگه هم تو سرم بود ولی نمی‌خوام حوصله‌ت سر بره. سعی می‌کنم دیگه اینقدر بین نامه‌ها فاصله نیفته. خوبه که می‌دونم اینا رو می‌خونی حتی اگه جواب ندی.

دوست‌دارت، فاطمه


* اولیش اینجاس. ۹ تای دیگه شخصی‌تر از این بوده‌ن که منتشر بشن :)

  • فاطمه
  • شنبه ۱۵ شهریور ۹۹

برای یک دوست

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • شنبه ۱۷ خرداد ۹۹

نامه‌ی شماره ۱

۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

دوست عزیز، سلام

چند شب پیش که به دلایل مختلف حالم گرفته بود، یه دفعه دلم خواست یه کتاب جدید شروع کنم. کتاب‌هایی که در حال خوندن‌شونم اعتراض کردن و حق هم دارن، چون دلشون می‌خواد زودتر خونده بشن و احتمالا حس می‌کنن من مسخره‌شون کردم! ولی نیاز داشتم یه کتاب جدید و رَوون بگیرم دستم. یه لحظه از ذهنم این حرف گذشت که بعضیا می‌گن کتابا پیداشون می‌کنن، یا یه کتاب رو موقعی خوندن که تصادفا مناسب همون وقت بوده. زیاد به این فکر توجه نکردم و کتاب مزایای منزوی بودن رو برداشتم.

باید اعتراف کنم فکر نوشتن این نامه از همین کتاب به سرم زد! همون پاراگرافِ اولِ اولین نامه‌ی چارلی باعثش شد، که می‌گفت داره برای کسی نامه می‌نویسه که می‌دونه بهش گوش می‌کنه و درکش می‌کنه. و ضمنا می‌خواد برای این مخاطبْ ناشناس بمونه. چند روز بود خیلی به این موضوع فکر می‌کردم؛ دلم می‌خواست با یکی حرف بزنم ولی مطمئن نبودم می‌خوام اون شخص یکی از دوستانم باشه یا از اعضای خانواده یا مثلا مشاوری کسی. این ایده که حرف‌هامو در قالب نامه برای یه ناشناس بنویسم، ایده‌ی به موقعی بود و به نظرم یه کم متفاوت اومد با پست گذاشتن یا وقتی که تو یه کاغذ برا خودم چیزایی می‌نویسم. تازه من گاهی تو ذهنم هم با یکی که نمی‌دونم کیه حرف می‌زنم. شاید یه وجه دیگه‌ای از خودمه که کمک می‌کنه در نهایت با مسئله‌ای که درگیرم کرده بهتر برخورد کنم. پس فکر کردم این بار در قالب نامه نوشتن هم امتحانش کنم. پس آره، انگار واقعا گاهی وقتا کتابا به موقع پیدامون می‌کنن!...

و البته همزمان می‌تونه ناموقع هم باشه! الان بهت میگم چرا. اگه یادت باشه نامه رو با این جمله شروع کردم که این چند روز حالم گرفته بود. این کتاب هم با اینکه یه جورایی به خاطر احساسات و حرفایی که از چارلی می‌خونیم دل‌نشینه، دقیقا به خاطر همین احساسات و خاطراتش خیلی جاها غمگین می‌شه. و البته که اصولا همین درگیر کردن احساسات مختلفه که می‌تونه کمک کنه یه اثرْ به یاد موندنی بشه. ولی از نظر این غمگین بودنش می‌شه گفت خیلی هم زمان خوبی برای خوندنش نبود. مخصوصا اون قسمتش که فکر کنم داشت از خاله‌ش می‌گفت و تهش منم گریه‌م گرفت.

از لحاظ همزمانیِ به موقع بودن و نبودن، اینم بگم که مثلا خود چارلی یه جا می‌گفت: این چند هفته هم خوب گذشت هم بد، یا: هم خوشحالم هم ناراحت. حس می‌کنم می‌فهممش، ولی توضیحش سخته. مثلا خودم این چند روز با وجود فکرها و درگیری‌ها، وقتایی که برای پیاده‌روی یا خرید می‌رفتم بیرون و عکسی می‌گرفتم حالم یه مدت بهتر می‌شد. یه حالت نوسانیه دیگه، اگه بدونی چی میگم.

در مورد کتاب بعدا که تموم شد احتمالا یه پست بذارم و اگه بخوای برای تو هم می‌فرستم بخونی. فقط الان یه چیز جالب ازش بگم؛ یه جای کتاب چارلی تو نامه‌ش نوشته که یه سری آهنگ ریخته رو یه نوار کاست که به دوستش هدیه بده، و لیست آهنگا رو هم تو نامه‌ش نوشته. از بین‌شون آهنگ Landslide رو چون عقب‌تر هم ازش اسم برده شده بود، دانلود کردم. همین‌طوری از تو یکی از این کانالای تلگرام سرچ کردم و بعد بگو چی؟ اونی که دانلود کردم کاورش یه عکسه که توش لیست آهنگای همون نوار کاست انتخابی چارلی رو نوشته! :)

سرت رو بیشتر از این با این حرف‌ها درد نیارم. امیدوارم هر جا هستی حالت خوب باشه و تو این هوای اردیبهشت بتونی با حفظ توصیه‌های بهداشتی بری بیرون یه هوایی بخوری و قدمی بزنی. می‌دونی، معتقدم بی‌انصافیه که آدم تو اردیبهشت نره بیرون :)

دوست‌دارت، فاطمه

 

پ.ن. راستی امیدوارم چارلیِ بیان از اینکه از شخصیتی اسکی رفتم (!) که اسمش رو از اون گرفته ناراحت نشه. و همین‌طور سولویگ که از خیلی قبل از این شکل نامه‌ها می‌نویسه :)


🎧 Fleetwood Mac - Landslide

+ وسط نامه، لینک دادن دیگه چه داستانیه؟ :دی

  • فاطمه
  • شنبه ۶ ارديبهشت ۹۹

نامه‌ای به جمشید خان (که باد همیشه او را با خود می‌برد!)

احتیاط: نامه‌ای که در ادامه می‌خونید ممکنه حاوی مقادیری اسپویل از کتاب «جمشید خان عمویم، که باد همیشه او را با خود می‌برد» باشه.

جمشید خان عزیز، سلام

نمی‌دانم الان کجا هستید و چه می‌کنید، اما از آنجا که آخرین بار قبل از رفتن، برادرزاده‌تان نکاتی از گذشته را روی بدنتان نوشت تا هر وقت دوباره حافظه‌تان را از دست دادید بتوانید آن وقایع را به یاد آورید، امیدوارم دیگر دردسرهایتان تمام شده و حالتان خوب باشد.

آن اول‌ها که تازه با توانایی پروازتان آشنا شده بودید به یک نظریه رسیده بودید، یادتان هست؟ این که انسان‌ها در نتیجه‌ی تکامل پرنده‌ها پدیده آمده‌اند، نه میمون‌ها. (راستی بالاخره موفق شدید این فرضیه را با اساتید مرتبط در میان بگذارید؟) و تصور می‌کردید همه‌ی انسان‌ها در گذشته‌های دور توانایی پرواز داشته‌اند. نمی‌دانم این درست است یا نه، اما من هم گاهی دلم می‌خواهد بروم آن بالاها و همه چیز را از دور ببینم، از زاویه‌ای دیگر و در یک مقیاس بزرگتر.

نمی‌دانم خودتان هم هنوز به آسمان می‌روید یا نه. ممکن است دیدن خیلی چیزها از آن بالا ناراحت‌تان کند (چیزهایی که احتمالا از زمان خودتان بیشتر هم شده)، اما حدس می‌زنم هنوز هم آسمان را دوست دارید. شاید هم موقع پرواز اصلا پایین را نگاه نمی‌کنید که بخواهید به خاطر وضعیتی که زمین را گرفتار کرده –وضعیتی که خود ما انسان‌ها مسببش هستیم- ناراحت شوید. حتی احتمال می‌دهم شب‌ها پرواز کنید که علاوه بر جلب توجه کمتر، آرامش بیشتری هم دارد.

شما شخصیت‌های مختلفی را زندگی کردید، اما می‌دانید از میان آنها کدام بیشتر یادم مانده؟ آن وقتی که در زمان جنگ بین کشورهایمان، در ارتش کشور خود وظیفه داشتید مخفیانه از آسمان نیروهای کشور ما را شناسایی کنید! شما از آن بالا نیروهای کشته شده از هر دو طرف و شهرهای ویران شده را دیده بودید. شما شاید تنها کسی بودید که واقعا بدیِ جنگ را دیده بودید. برای همین مشاهدات خود را می‌نوشتید تا شاید بتوانید به نسل‌های آینده بگویید همدیگر را دوست داشته باشند.

سال‌ها گذشته و کشورهای ما الان در صلح هستند. اما امروز نه فقط کشورهایمان، بلکه به طور کلی اوضاع جهان خیلی روبه‌راه نیست. شاید اگر ما –تک‌تک انسان‌های روی زمین- هم می‌توانستیم پرواز کنیم، می‌دیدیم همه‌مان مثل هم هستیم: یک مشت مورچه‌ی کوچک، در رفت و آمد بین یک تعداد قوطی کبریت. که با این همه بادی که به غبغب انداخته‌ایم، یک‌دفعه روند زندگی‌مان می‌تواند با یک ویروس مختل شود! آن موقع شاید می‌فهمیدیم که این همه مرزبندی و قدرت‌طلبی و به جان هم افتادن ارزشش را ندارد.

نمی‌خواستم با این حرف‌ها کامتان را تلخ کنم. فقط می‌خواستم بگویم شاید من نتوانم پرواز کنم، اما سرگذشت شما هرچند تلخ، برایم الهام‌بخش بود. باز هم برایتان صلح و آرامش آرزو می‌کنم، شما هم برای ما دعا کنید. و این بار اگر موقع طلوع در آسمان بودید یاد من هم بیفتید.

ارادتمند شما، فاطمه

اسفند ۱۳۹۸

پ.ن. راستی شما واقعا در آن پروازتان خدا را دیده بودید؟ :)


‌‌

[عکس از اینجاس]

در راستای چالش آقاگل، در حالی که خوشحال بودم کسی دعوتم نکرده (یا حداقل من ندیدم) چون ایده‌ای نداشتم برای کی باید بنویسم، یه دفه یاد جمشید خان افتادم! (الانم خوشم اومده و ممکنه بعدا اگه بازم به شخصیت تاثیرگذاری برخوردم برا اونم نامه بنویسم!) فقط من محل سکونت کنونی جمشید خان رو نمی‌دونستم و جای نامه فرستادن بهش ایمیل زدم، اشکالی نداره که؟ :دی 

‌ضمنا دعوت می‌کنم از سولویگ، مهناز، چارلی، و هر کس دیگه‌ای که دوست داره تو این چالش نامه‌نگاری شرکت کنه :)

ادامه‌ی پست یه معرفی نسبتا مختصره از کتاب «جمشید خان عمویم، که باد همیشه او را با خود می‌برد»، که مدت‌ها بود می‌خواستم ازش بنویسم و فرصت نمی‌شد.

  • فاطمه
  • جمعه ۲۳ اسفند ۹۸

نامه‌ی دوم (بی‌جنبه :|)

سلام

تو الان نشستی داری برای خودِ ده سال پیشت نامه می‌نویسی، بنابراین اگه باور نمی‌کنی این نامه از طرف خودته که داره از دو روزِ آینده برات می‌نویسه، خیلی خنگی :|

این چالش خیلی چیز عجیبیه. چیزایی رو توش خواهی نوشت که همیشه می‌خواستی درباره‌شون حرف بزنی ولی یه چیزی جلوتو می‌گرفته. نمی‌دونم چی میشه که یهو خیلیاشو تو اون پست می‌نویسی و بعدش هی خودخوری می‌کنی :)

از طرفی دلیلی نداره به اون بدبخت (خودِ ده سال قبلمون) اینقدر استرس وارد کنی. فقط بهش بگو یه وقتا با دوچرخه‌ش یه دوری بزنه که یهو بعد چند سال نبینه معلوم نیست کی، کِی ردش کرده رفته :/ مانتوهه رم بگو :دی ولی دیگه هر چی نوشتی پاک کن.

خب دیگه، باید برم. مسئولای این دستگاه/ماشین/موتورِ (!) ارسال نامه به گذشته، دارن میگن یکی دستگاهو از این بچه بگیره، خوشش اومده هی نامه می‌فرسته واسه خودش :/

خدافظ :|

 

پ.ن. :|

+ آقا، یه دوستی ازم خواست شماره و آدرسمو بدم که تو فرم گزینشِ خودش منو معرفی کنه. گفت مثلا شاید زنگ بزنن ازم درباره‌ش بپرسن و من ممکنه لازم بشه دروغ بگم. من این روال گزینشی ادارات دولتی رو که تو مصاحبه‌ش از احکام نماز و این چیزا می‌پرسن زیاد منطقی نمی‌دونم، میگم اگه معتقدن فایده‌ای داره، چرا خروجیش همچنان این شکلیه؟ :) ولی با این وجود دلم نمی‌خواست تو موقعیتی قرار بگیرم که دروغ بخوام بگم، برا همین بهش گفتم اسم منو ننویسه. شما بودید چی کار می‌کردید؟ :(

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۷ مهر ۹۸

نامه‌ای به گذشته

سلام خودم!

می‌دونم اینقدر کتابای تخیلی خوندی که الان باورش خیلی برات سخت نیست اگه بگم این نامه‌ی الکترونیکی نه تنها از ده سال بعد برات اومده، بلکه نویسنده‌ش هم خودتی! از طرفی خوب می‌شناسمت (ناسلامتی خودمی‌ها!) و می‌دونم احتمالش کمه این حرفا رو جدی بگیری، ولی حالا که این فرصت پیش اومده و ماشینی ساخته شده که می‌تونه کلمات رو در زمان انتقال بده، خودم رو موظف می‌دونم که این نامه رو برات بنویسم و همراه با نامه‌هایی که دیگران دارن برا خودِ جوون‌ترشون می‌نویسن بفرستم به گذشته.

احتمالا الان که این نامه بهت می‌رسه اول دبیرستانی، وارد یه محیط جدید شدی و می‌دونم تو این محیط از بُعد مذهبی خوب رشد می‌کنی. ولی می‌خوام بگم مواظب باش دچار افراط نشی! تو این محیط اکثرا نظرای یکسانی خواهند داشت، ولی سعی کن در مورد هر چیزی که دارن تکرار می‌کنن مطالعه هم بکنی. اگه کسی بهت گفت وااای فلان چیزو نمی‌دونی یا فلان شخصو نمی‌شناسی؟ بخند و رد شو. ضمنا وقتی تو اون جو دوستی‌های مسخره بهت گفتن بی‌احساسی، بازم بخند و اهمیت نده. (یه اصطلاحی بعدا می‌شنوی که تو این مواقع استفاده می‌شه ولی من قرار نیست از الان حرفای بد یادت بدم! :دی) از حدود هفت هشت سال دیگه می‌بینی اونایی که الان اینقدر با هم صمیمی‌ان چطور از هم فاصله گرفتن در حالی که دوستی‌شون با تو حفظ شده! پس کمتر حساس باش و حسادتای بیخود نکن!

تا قبل از این یه سری فعالیت‌ها داشتی که هم به خاطر به نسبت سنگین‌تر شدن درس‌هات هم شاید به خاطر جو دبیرستان، اونا کمرنگ می‌شن. ولی ولشون نکن! سعی کن بیشتر بنویسی و بخونی، دنبال یه هنر برو هرچند غیرحرفه‌ای، و کلاس زبانی رو که چند ماه پیش به خاطر به حد نصاب نرسیدن ول کردی، ادامه بده! امیدت به زبان ترمیک دبیرستان نباشه چون جای کلاس رو نمی‌گیره. (گرچه با همین هم دو سه سال دیگه یه مدرک نسبتا خوب می‌گیری! ولی اینو نشنیده بگیر و برگرد به کلاس زبان!)

برا ورزش مدرسه، تکواندو رو بذار از سال بعد برو، امسال برو اسکیت! چون آخرش که به هر حال تکواندو رو ول می‌کنی، حداقل بذار اسکیت هم یاد بگیری!

به حرفای خاله‌ت (که هر بار می‌بیندت تکرار می‌کنه و میره رو اعصابت!) گوش کن؛ هم در مورد اینکه ورزش کنی، و هم (اینو از چند سال دیگه می‌شنوی) در مورد اینکه اگه می‌خوای اپلای کنی از ارشد بری.

چند وقت دیگه یه مانتوی خاکستری جلو بسته می‌بینی؛ بخرش! وگرنه تا ده سال بعد هنوز تو فکرش خواهی بود و هیچ‌جا هم شبیهش رو پیدا نمی‌کنی! (می‌خوای آدرسم بدم؟ :/ هر وقت ببینی می‌فهمی دیگه!)

اگه حس کردی مشکلی داری مطرحش کن یا برو دکتر! می‌دونم مخصوصا تو خونه خیلی این حرفو می‌شنوی که ولش کن خودش خوب میشه، ولی اون برا سرماخوردگیه :دی ترس از اینکه نکنه چیزیت باشه خیلی مخرب‌تر از اینه که بفهمی چیزیته! کلا سعی کن چیزی که ذهنت رو مشغول می‌کنه رو مطرح کنی. وزن‌شون که زیاد بشه آزاردهنده میشن، حرفمو باور کن!

لطفا چند سال بعد که کنکور دادی، همون تابستون برو کلاس رانندگی و بعدشم که گواهی‌نامه گرفتی اینقد نترس از پشت فرمون نشستن. می‌دونم بخشی از این ترس از خونواده‌ت منتقل میشه ولی مجبوری به روی خودت نیاری و قوی باشی. (این یکی رو جدی بگیر لطفا! الان که این نامه رو می‌نویسم، چند روز دیگه می‌شه ۵ سال که گواهینامه گرفتم و شاید سر جمع ۵ بار نشسته باشم پشت فرمون!)

بعد از کنکور وقتی مشاورت بهت پیشنهاد داد با بچه‌های سال پایینی بعضی درسا رو کار کنی، پیشنهادشو قبول کن. می‌دونم دلایلت اون موقع به نظر خودت توجیه‌کننده‌ن. حتی می‌دونم بعدتر از اون جو بدت میاد و پیش خودت میگی همون بهتر که زودتر از اون فضا اومدم بیرون. حق داری، ولی تا قبل از اینکه اون حس بد به وجود بیاد، یه مدت کوتاهم شده بمون اونجا و این کار رو تجربه کن.

اگه این توصیه‌ها رو گوش کنی، برا دوران دانشگاهت حرف خاصی نمی‌مونه جز اینکه سعی کن بیشتر درگیر اون مباحثی که دوست داری بشی و فعالیت‌های علمیت رو بیشتر کنی. فقط دنبال این نباش که از هر درس نمره‌شو بگیری و تموم شه. (البته هنوزم موافقم این که ترجیح می‌دی وارد انجمنای سیاسی نشی، انتخاب خوبیه!)

فک کنم اون ویدیوی دنیاهای موازی رو هنوز ندیده باشی، پس الان ببینش. (البته اگه ده سال پیش این لینک کار بکنه!) شاید اون باعث بشه منظورم رو از این جمله بهتر بفهمی: می‌خوام بگم حتی اگه به نصف این چیزایی که بهت گفتم هم عمل کنی، ده سال بعد با خیلی فاصله از الانِ من ایستادی. هرچند نمی‌تونم مطمئن باشم چقدر بهتره، شاید عوضش حسرت‌های دیگه‌ای داشته باشی. ولی می‌ارزه.

کسی چه می‌دونه، سرعت پیشرفت تکنولوژی اینقدر زیاد شده که شاید یه وقت جای اینکه نامه‌ای از خودِ ده سال بعدت دریافت کنی، خودِ بیست سال بعدت رو ملاقات کنی! یا شاید یه روز بتونیم با خودمون از یه دنیای موازی که انتخاب‌های متفاوت باعث ایجادش شدن ملاقات کنیم! چه بشه چه نه، کاری که الان ازمون برمیاد اینه که بهترین ورژن خودمون باشیم :)

قربانت

فاطمه

مهر ماه ۱۳۹۸

پ.ن. این چالش از وبلاگ سکوت شروع شده. ممنون از آقای محمدرضای سربه‌هوا و آقا حمید آبان بابت دعوتشون :)

من هم دعوت می‌کنم از مهناز، الهه، و آقایون مهدی، علیرضا و محال. (نفر آخرو الان شک کردم آقا باشه :دی)

پ.ن۲. پست بعد: نامه‌ی دوم (بی‌جنبه :|)

  • فاطمه
  • دوشنبه ۱۵ مهر ۹۸

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.