۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چالش‌ها» ثبت شده است

چالش هایکو

از ذوق سرشار

فرا می‌خواند و سرگردان رها می‌کند

هم‌اکنون کمی آرام‌تر!

***

نمی‌دونم چقدر معنی داره، ولی دوست داشتم تو این چالش هایکوی وبلاگی شرکت کنم! از اینجا شروع شده.

+ گفته بودن خود هایکو رو تو عنوان بذاریم، ولی طولانی بود نکردم این کارو :))

پ.ن. احتمالا کوتاه‌ترین پست تاریخ این وبلاگه :))

  • فاطمه
  • سه شنبه ۱۸ مرداد ۰۱

موزه

سلام

ما تو تعطیلات عید و تو مسیر برگشت از سفرمون، یه توقف کوتاه توی خرم‌آباد داشتیم. در این حد که فقط یک ساعت رفتیم قلعه‌ی فلک الافلاک رو دیدیم. ساعت ۴ عصر رسیدیم که خیلی شلوغ بود. بعد از خریدن بلیت وارد محوطه‌ی بزرگی شدیم؛ جایی که چندین غرفه‌ی صنایع دستی و خوردنی‌های محلی بود و در یکی دو نقطه هم موسیقی و رقص محلی برپا بود و مردم تجمع کرده بودن. ما به سمت پلکان و مسیر شیب‌داری رفتیم که به طرف ورودی قلعه بالا می‌رفت. اینجا هم تعداد زیادی آدم در حال بالا یا پایین رفتن بودن. کمی بالاتر منظره‌ی شهر هم پیدا شد و بعد به ورودی قلعه رسیدیم که به یه راهرو باز می‌شد و به محوطه‌ی داخلی قلعه می‌رسید که یه فضای باز بود. دور این محوطه هم فضای داخلی قلعه بود که به موزه تبدیلش کرده بودن؛ راهروهایی که اشیاء تاریخی، ماکت‌هایی از زندگی مردم قدیم این منطقه و عکس‌های مختلفی رو توش به نمایش گذاشته بودن.

جمعیت زیادی داخل موزه بود. با اینکه ظاهرا موقع ورود به محوطه‌ی اصلی به افراد بدون ماسک گیر می‌دادن، اینجا که شلوغ و سربسته بود خیلی‌ها ماسک نداشتن. خیلی اوقات هم افرادی می‌ایستادن که کنار اشیاء و ماکت‌ها عکس بگیرن و حرکت کند می‌شد. البته من هم گاهی اگه چیزی برام جالب بود و اون قسمت خلوت بود عکسی می‌گرفتم، یا تو قسمت‌های خلوت‌تر بیشتر می‌ایستادم و اون عکس، شیء یا ماکت رو تماشا می‌کردم. اما در کل شلوغی باعث شد بیشتر نگاه گذرایی بندازم و بخوام تا جای ممکن سریع‌تر خارج بشم.

به راهنماهای موزه هم عملا توجه زیادی نمی‌شد و من ندیدم کسی چیزی ازشون بپرسه. فقط یه جا یه خانومی به یکی از راهنماها اشاره کرد و به بچه‌ش گفت اگه نیاد آقاهه دعواش می‌کنه :/

یه جایی که از شلوغی و کندی حرکت و اینکه انگار یه عده می‌خواستن با همه‌ی اشیاء عکس بگیرن کلافه شده بودم، به این فکر کردم که اینجا حقیقتا یه موزه‌ی زنده‌ی مردم‌شناسیه (و البته که خودم رو هم خیلی جدا نمی‌دونستم)!

فکر کردم اگه این موزه یه بُعد دیگه داشته باشه که این اشیاء، ماکت‌ها و آدم‌های تو عکس‌ها از گذشته‌ای که بهش تعلق دارن ما رو ببینن، در موردمون چه فکر و قضاوتی می‌کنن؟

یکی از عکسایی که داشت نگاه‌مون می‌کرد!

بعدا به این چیزی که اونجا به سرم زده بود بیشتر فکر کردم. چی می‌شه اگه یه موزه‌ی دو زمانه وجود داشته باشه؟ موزه‌ای که توش آدم‌های یک زمانی اجسام و ماکت‌هایی از زندگی خودشون رو برای آیندگان به نمایش بذارن؛ اجسامی که مرز بین دو زمان هستن. یعنی در عین حالی که آیندگان دارن تاریخ رو تماشا می‌کنن، گذشتگان هم پشت ماکت‌ها بایستن و از دریچه‌ی چشم اون‌ها مردم آینده رو تماشا کنن. موزه‌ای که هم توش می‌شه گذشته رو دید هم آینده رو. بستگی داره در کدوم بُعدش باشی!

نمی‌دونم فیلم یا داستانی با چنین موضوع تخیلی‌ای هست یا نه، اما بیاین بهش فکر کنیم؛

به نظرتون اگه ما در زمان خودمون چنین موزه‌ای بسازیم، چه چیزهایی تو بخش آینده‌ی موزه (مثلا صد سال دیگه) می‌بینیم؟

چه تغییراتی توی رفتار آدم‌ها یا اصلا ساختار موزه‌ی آینده ممکنه وجود داشته باشه که باعث شگفتی، خوشحالی یا تأسف‌مون بشه؟

چی از دوره‌ی خودمون به نمایش می‌ذاریم؟

و...

این می‌تونه یه چالش هم باشه. کنجکاوم بدونم چه چیزای مختلفی به ذهنامون می‌رسه. پس دلتون خواست بهش فکر کنین و چه واقع‌بینانه چه تخیلی، در موردش پست بنویسین یا اصلا همین جا کامنت بذارین :)

(آره، چالشه همین بود :دی)

  • فاطمه
  • دوشنبه ۲۹ فروردين ۰۱

چالش راز، و سایر موارد

سلام

دقت کردم دیدم چند روزه خیلی تو ذهنم حرف می‌زنم و حتی نمی‌نویسم. عیب رویابافی و فکر کردن بیش از حد همینه؛ کاری رو که می‌خوای تو ذهنت انجام می‌دی و یه جورایی راضی می‌شی، در نتیجه احتمالش کمتره بری واقعا شروعش کنی. این چند روزم من درباره‌ی چندین کار مختلف خیال‌پردازی می‌کردم. نمی‌دونم عاقبت‌شون چی می‌شه ولی گفتم بیام چند کلمه بنویسم حداقل.

۱) خب، من به چالش راز دعوت شده‌م توسط مهدی، که توش باید یه راز بامزه رو که خجالت می‌کشیم به کسی بگیم تعریف کنیم. اولش که هیچی به ذهنم نرسید :/ دردانه از زاویه‌ی مجموعه‌ها و تهی بودن اشتراک‌شون به قضیه نگاه کرده، ولی من اومدم بگم خب اگه خجالت می‌کشم که اینجا هم نمی‌تونم بگمش! و اصلا اگه راز رو بگم که دیگه راز نیست و قضیه کنسله :))

بعد چند تا چیز به ذهنم رسید که اونام بامزه نبودن :/ جهت خالی نبودن عریضه اومدم یکی‌شونو تعریف کنم، حین نوشتن دیدم یه سری از جزئیاتش یادم رفته :)) خلاصه‌ش اینه که چند سال پیش یکی از دوستای صمیمی دانشگاهم یه مدت با یکی از پسرامون بود و انگار دیگه قرار ازدواج داشتن می‌ذاشتن ولی من خبر نداشتم. کلا تو این مواقع گیر نمی‌دم به دوستام و می‌ذارم خودشون هر وقت جدی شد یا دلشون خواست خبر بدن. خلاصه، یه موقعیتی پیش اومد که من می‌خواستم از گوشی این دوستم به گوشی خودم زنگ بزنم، و یهو یه اس‌ام‌اس محبت‌آمیز از اون پسره اومد و من ناخودآگاه تو نوتیفیکیشن خوندمش :)) حالا من هم خجالت کشیده بودم که اینو دیدم چون خب خصوصی بود، هم نمی‌خواستم به روی دوستم بیارم، هم ازش ناراحت بودم که چرا به من نگفته قضیه‌شون جدیه :)) بعدها که علنی شد بهش گفتم که چرا زودتر به من نگفتی و این‌ها، و اون ادعا می‌کرد خیلی وقت پیش اولین نفر به من گفته! و من هنوزم یادم نمیاد گفته بوده باشه :))

از این خاطره‌های بی‌مزه بازم هست اگه خواستین :))

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲ دی ۰۰

-۲۷-

سلام. این پست رو یک‌شنبه می‌خواستم بذارم. چون تولدم بود و من چند وقت پیش که یه چالش‌طور راه افتاد برای گذاشتن عکسی که تلسکوپ هابل تو یکی از روزهای تولدمون گرفته، پیش خودم فکر کردم صبر کنم و روز تولدم (یا حداقل تو پست مخصوص به تولدم!) این عکسو بذارم.

۳۱ اکتبر سال ۲۰۰۵ هابل عکس زیر رو از سحابی NGC 281 گرفته که تو کهکشان راه شیری هم هست. تو این ناحیه احتمالا قراره یه ستاره به وجود بیاد، مثل خیلی از سحابی‌های دیگه که محل تولد ستاره‌هان. هرچند طبق توضیحات سایت هابل قبل از اینکه این حجم از غبار و گاز یه سحابی به‌قدر کافی متراکم بشه تا بتونه یه ستاره تشکیل بده، ممکنه از بین بره. و نوشته در مورد این سحابی هم شاید این اتفاق داره میفته!

ولی خب، کی می‌دونه؟!

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۲ آبان ۰۰

یخ‌شکن ۱۰؟ اعتصاب!

سلام به شمایی که دارید می‌خونید!

امروز منم که دارم می‌نویسم. یعنی خود وبلاگ، نه فاطمه! ما وبلاگا معمولا فقط حرفای بلاگرهامون رو منتقل می‌کنیم حتی اگه از حرفش خوشمون نیاد. پس چی شد که جسارت اینو پیدا کردم که خودم پست بذارم؟ این پست غار تنهایی من رو خوندم، وبلاگ میخک. یعنی راستش ما وبلاگ‌ها چند شبه تو دورهمی شبانه‌مون درد دل می‌کنیم و هر کی غیبت صاحبشو می‌کنه! مثلا همین بلاگر من، فاطمه، رو ببینید؛ برداشته اسم منو گذاشته بلاگی از آن خود. عصری داشتم به غار تنهاییِ میخک می‌گفتم، که استثمار بیشتر از این؟ اسمم رو یه جوری انتخاب کرده که از همون اول بگه من از آن خودشم و حرف، حرف اونه! ولی من می‌خوام با گذاشتن این پست ثابت کنم اینطور نیست. برا همین تا دیدم فاطمه حواسش نیست و معلوم نیست ساعت ۲۳:۲۳ یا چه می‌دونم، ۰۰:۲۶ بامداد فردا بخواد بیاد پست روز دهم چالش یخ‌شکنو بذاره، گفتم خودم یه حرکتی بزنم. این‌که می‌گم حواسش نیست برا اینه که امروز قرنطینه‌ش تموم شده و صبح پاشده رفته بیرون و الانم سرش گرم استوری گذاشتنه. بعد از یه ماه و خورده‌ای رفته تو اینستا یه چیزی بذاره و چند دقیقه‌ای ول کرده منو. منم اول رفتم با هویت خودم چند تا کامنت گذاشتم، بعدم گفتم یه چیزی اینجا بنویسم که هر وقت اومد بفهمه من وبلاگی از آن خودمم نه اون!

البته راستش این حرکت از اینجا شروع شده و قرار نبود حتما با غر زدن همراه باشه. ولی من خلاقیت خاصی ندارم و یه جورایی از غار تنهایی تقلید کردم. خب بهم حق بدین، شما هم اگه همه‌ش یکی بالا سرتون باشه بهتون بگه چی بنویسید و منتشر کنید خلاقیت‌تون کشته می‌شه!

ولی باید یه کاری می‌کردم دیگه. این بلاگرِ من جوگیره و می‌خواد تو هر چالشی شرکت کنه. یه ذره در نظر نمی‌گیره هر روز پست بذارم خسته می‌شم و بازدهیم میاد پایین! مدام وِر وِر وِر تو گوش من! خودشم نمی‌فهمم کار و زندگی نداره؟ معلوم نیست از چی فرار می‌کنه که ده روزه همه‌ش یا خودش داره یخ می‌شکنه یا یخ شکستن بقیه رو می‌خونه.

همین الان به ذهنم رسید اگه این پست رو پایان شرکتش تو چالش یخ‌شکنی اعلام کنم، تو عمل انجام شده قرارش داده‌م! همه‌ی یخا رو که قرار نیست تو بشکنی آخه!

البته نمی‌دونم چقدر براش اهمیت داشته باشه. دوباره فردا ممکنه بیاد یه سری حرف بهم تحویل بده و بشینه منتظر تا ساعت یه عدد خاص بشه که دکمه‌ی انتشارو بزنه. نمی‌فهمم واقعا؛ اون «انتشار در آینده» رو واسه تو گذاشتن دیگه، یه بار ازش استفاده کن!

فکر کنم الانا دیگه پیداش بشه، من فعلا برم تا مچمو نگرفته.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۰۰

شکستن یخ بیان – ۱: مقدمه

سلام مجدد :)

میخک یه چالش پیشنهاد داده که در راستای شکستن یخ و سکوتی که تا حدی بیان رو فرا گرفته، تا آخر شهریور هر روز یه پست بذاریم! موضوع و تعداد کلمات و... دلخواهه، مهم خود پست گذاشتنه.

به چند دلیل دلم خواست من هم یخ‌شکنم رو بیارم وسط D:

۱) ایده و دلایل خود میخک.

۲) امروز (۱۶ شهریور) روز وبلاگ فارسی بود گویا. این چالش می‌تونه حرکت نمادینی باشه در جهت... اممم، شکستن یخ وبلاگ‌نویسی؟ یه همچین چیزی. خلاصه همزمان شدنش رو به فال نیک می‌گیریم!

۳) دردانه که شروع کرد به گذاشتن این پست‌هاش، دیدم منم چقدر نوشته‌های کوتاه و بلند تو فایل ورد پیش‌نویس‌هام دارم که هنوووز منتشرشون نکردم. فرصت خوبیه برم سراغ‌شون.

۴) یکی از بچه‌هامون رفته کانادا و خب به خاطر قوانین کرونا باید دو هفته‌ی اول رو قرنطینه می‌بود. تو اون مدت انگار هر روز یه پست گذاشته و یه قطعه نواخته (تقریبا هیچ‌کدومو ندیدم چون از صداش خوشم نمیاد :دی). ولی حالا که خودمم به شکل دیگه‌ای قرنطینه‌م، یه همچین کاری که هر روز بکنم می‌تونه جالب باشه. گیتار که بلد نیستم بزنم، پس پست می‌ذارم :))

۵) سرم شلوغه ولی نوشتن‌های شبانه خوبه. پارسالم یه ماه همچین کاری کردم (اونجا همه‌ش تو یه پست بود). مجبور نیستم کلی وقت بذارم و یه پست مفصل بنویسم، می‌تونه هر حرفی باشه. مثلا این مقدمه خودش می‌تونه پست اول باشه!

پ.ن. یادم نمیاد آخرین بار کِی تو یه روز دو تا پست گذاشتم!

  • فاطمه
  • سه شنبه ۱۶ شهریور ۰۰

چالش‌های کتابی!

۱) ممنون از دردانه که منو به چالش هفت‌سین کتاب دعوت کرد. دور اول که کتابام رو نگاه کردم فقط سه تا عنوان پیدا کردم که با سین شروع می‌شدن :/ تو دلم گفتم ببین دردانه هم به کی امید داشت :)) رفتم سراغ طاقچه، اونجا هم چند تا کتاب داشتم که با سین شروع می‌شن ولی به جز یکی که هنوز تموم نشده، بقیه رو معلوم نیست کی بخوام بخونم. حس کردم اینا حساب نیستن. پس دست به دامن کتاب‌های قدیمی‌تر و مال نوجوونیم شدم که تو ردیف پشتی‌ان. به کمک اونا لیست رو کامل کردم! (اون عروسک گاو و تخم مرغ رنگی هم برای اینن که هفت‌سین یه کم بیشتر حس و حال عید داشته باشه :)) )

۱) سیر زمان – امسال (پارسال!) با دوستم قرار گذاشتیم برای تولدامون به هم کتاب هدیه بدیم، ولی اینطوری که به هم بگیم چه کتابی می‌خوایم! این یکی از هدیه‌هامه. (من تو تخفیف نمایشگاه براش کتاب خریدم، اون با تخفیف سی‌بوک :دی)

۲) سه‌شنبه‌ها با موری - اینم که تو هفت‌سین همه هست :)) (متاسفانه سلام بر ابراهیم رو من نداشتم!)

۳) ساده – کتاب شعر سید تقی سیدیه. با امضای خودش از نمایشگاه کتاب ۹۸ :))

۴) سرگذشت رستم – راهنمایی که بودم این کتابو یه دوستی بهم هدیه داد.

۵) سیرک مرگبار – از این فرصت استفاده کنم و بگم که چقدر مجموعه‌ی بچه‌های بدشانس رو دوست داشتم. یه سالن خزندگان هم داره ولی گفتم به کتابای دیگه هم فرصت نشستن تو هفت‌سین رو بدم!

۶) سرزمین پدری – خیلی سال پیش یه بار بابام برای تولدم سه جلد کتاب از نشر افق برام خرید که این یکی‌شونه. از داستاناشون تقریبا چیزی یادم نیست ولی به نظرم دوست‌شون داشتم. حس خوبی بهشون دارم و دلم می‌خواد دوباره بخونم‌شون.

۷) سگ‌ها لطیفه نمی‌گویند – اینم از اون قدیمیاس که تو کتاب‌خونه‌ی برادرم پیداش کردم. لوییس سکر هم واقعا عالیه!

+ سوء تفاهم (آلبر کامو) - اونی که گفتم تو طاقچه دارم و هنوز کامل نخوندمش.

اگه دوست داشتین شما هم شرکت کنین و به دردانه خبر بدین :)

۲) چالش کتاب‌خونی طاقچه امسال به این صورته که هر ماه یه کتاب با موضوعاتی که مشخص کردن می‌خونیم و بعد درباره‌ش یه یادداشت تو ویرگول می‌نویسیم. جزئیاتش رو می‌تونید تو وبلاگ خودشون بخونین. من تا جایی که بتونم می‌خوام شرکت کنم. در واقع می‌خوام سعی کنم تو کتابایی که قبلا خوندم بگردم ببینم کدوماش به موضوعاتی که گفتن می‌خوره :))

۳) هلن هم توی گودریدز یه گروه کتاب‌خونی مخصوص بلاگرها زده که فعالیتش با چالش گریزی به سوی کتاب عیدانه شروع شده. منِ جوگیرم عضوش شدم و امیدوارم حداقل یه کتاب رو بتونم تموم کنم تو تعطیلات :)) اگه دوست دارید بدونید قضیه‌ی گروه و چالشش چیه پست خودش رو بخونید.

  • فاطمه
  • سه شنبه ۳ فروردين ۰۰

فاطمه پاسخ می‌دهد :))

سلام. این چالش از اینجا شروع شده و مهناز منو دعوت کرده. هم بامزه بود، هم خیلی سخت نبود برا همین تونستم زود بنویسمش :)

از اون چالشا هم هست که می‌تونه به صفحه‌ی درباره‌ی من اضافه بشه.

  • فاطمه
  • سه شنبه ۲۱ بهمن ۹۹

چالش هزاران رنگ زیر ۱۲۰ دقیقه [تکمیل چالش!]

سلام

هلن توی وبلاگش یه چالش شروع کرده به اسم هرزصد که مخفف همون عبارتیه که تو عنوان نوشتم :)) با این هدف که تو ده روز، روزی یه انیمه‌ی سینمایی ببینیم و درباره‌ش یه یادداشت بنویسیم. (که احتمالا برا من بیشتر از ۱۰ روز طول می‌کشه :)) )

به چند دلیل دلم خواست من هم انجامش بدم. یکی این که یه مدته تقریبا فیلمی ندیدم و کلی فیلم و سریال جمع شده :/ و خب دقت کردم دلیلش نمی‌تونه تلف شدن وقتم باشه چون همینطوری‌شم کلی وقت تلف می‌کنم در روز :)) گفتم به این بهانه یه کم بهینه‌تر وقت تلف کنم D: (کلا با فیلم منظورمه، به طرفداران انیمه برنخوره :)) ) بعدم اینکه من می‌شه گفت اهل انیمه دیدن نیستم پس بهانه‌ای هم شد برای دیدن انیمه‌های معروف یا اونایی که تعریف‌شونو شنیده‌م.

تو همین پست هر چی ببینم اضافه می‌کنم و چند خطی درباره‌ش می‌نویسم. فقط اینکه انیمه‌هایی که همین الان نشان‌شده این‌ور و اونور دارم نهایت تا روز پنجم جواب بدن :)) امیدم به پست‌های چالش‌های بچه‌هاس و همین‌طور ممنون می‌شم اگه انیمه‌ی سینمایی قشنگی سراغ دارین تو کامنتا معرفی کنین :)

*** ویرایش بعد از ۵ ماه D:

بعد از مدت‌ها برگشتم که این پست رو کامل کنم. چون یه مدت فاصله افتاد می‌خواستم صبر کنم ۴ تا انیمه/انیمیشن باقی‌مونده رو ببینم بعد یه دفه بیام راجع به همه بنویسم. خودمم متعجبم که ۵ ماه طول کشید که ۴ تا انیمیشن ببینم :)) می‌تونید از شماره‌ی ۷ به بعد معرفی‌های جدید رو ببینید.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱۸ دی ۹۹

این من هستم:

۱) کسی که حرف زدن با آدم‌ها و نوشتن رو دوست داره، اما امیدوار بوده به این چالش دعوت نشه چون نمی‌دونه چطور خودش رو تو چهار جمله معرفی کنه!

۲) در کلنجاری همیشگی بین «بودنِ در لحظه» و «پناه بردن به عالم خیال برای فرار از واقعیت لحظه».

۳) تا حدی دچار کمال‌طلبی (و تبعاتش) و در تلاش برای غلبه به آن!

۴) دوست‌دار علم، فلسفه و تکنولوژی -اما بدون عمق قابل توجهی در بیشترشون!- و هم‌چنین آسمان، کتاب‌ها، اشیای کوچک، و اِلمان‌های مستقیم و غیرمستقیم موجود در این عکس!

این چالش با قوانین سفت و سختش از اینجا شروع شده!

ممنون از دختر دماغ گوجه‌ای، سولویگ، سرکار علیه و یاسمن گلی که منو دعوت کردن.

دعوت می‌کنم از: خانم ۲۹۱۲، کپو، مهدی و ‌الهه (که اتفاقا قراره به زودی صفحه‌ی درباره‌ی من‌ش رو هم به‌روز کنه!).

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۳۰ مهر ۹۹

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.