۳۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پاراگراف» ثبت شده است

راهنمای کهکشان برای اتواستاپ‌زن‌ها

[سلام. این پست رو مخصوص چالش طاقچه نوشتم و تو ویرگول منتشرش کردم. ولی چون کتاب (و یادداشتم!) رو دوست داشتم خواستم اینجا هم بذارمش. تو این پست ننشستم کل داستانو تعریف کنم، به یه قسمتاییش اشاره کرده‌م ولی تلاش کردم وقایع مهم رو اسپویل نکنم. (خداییش بعضی پست‌های دیگه تو ویرگول اسپویل بیشتری داشتن :/) تازه اینقدر اتفاقات و داستان‌های جذاب دیگه تو کتاب هست که یه ذره‌شم اسپویل بشه اتفاقی نمی‌افته! :)) ]

راهنمای کهکشان برای اتواستاپ‌زن‌ها نوشته‌ی داگلاس آدامز، جلد اول از یک مجموعه‌ی ۶ جلدی علمی تخیلیه که عمده‌ی داستانش در فضا و سفر به سیاره‌های دیگه می‌گذره. شخصیت‌های اصلی داستان آرتور دنت (یک انسان زمینی!) و دوستش فورد پریفکت هستن. فورد یک اتواستاپ‌زن (هیچ‌هایکر) کهکشانیه که ۱۵ ساله تو زمین گرفتار شده. طی ماجرایی آرتور متوجه این موضوع می‌شه و این دو نفر راهی سفرهای کهکشانی می‌شن. کتاب به زبان طنز هست و طی داستان به برخی مفاهیم انسانی با طنز و کنایه اشاره‌هایی می‌شه. دوست دارم تو این یادداشت به چند تا از این موارد اشاره کنم.

از پوسترهای فیلم The hitchhiker's guide to the galaxy (که از روی همین کتاب ساخته شده!)

  • فاطمه
  • شنبه ۸ خرداد ۰۰

شام با آدری هپبورن

مقدمه!

چند وقت پیش با دوستم صحبت این شد که برای تولد هم کتاب بخریم. اوایل بهمن که نمایشگاه مجازی کتاب (همراه با بن و تخفیف‌هاش!) برگزار شد، حدود یک ماه مونده بود به تولدش. ازش لیست کتابایی که می‌خواست رو گرفتم و دوتاشون رو انتخاب کردم: سیرک شبانه (که قبلا معرفیش رو تو یکی از اپیزودهای پادکست گالینگور شنیده بودم) و شام با آدری هپبورن. جالب اینکه بین اون همه کتابی که از انتشارات مختلف خریده بودم، شام با آدری هپبورن اولین کتابی بود که به دستم رسید. دوست داشتم قبل از اینکه به دوستم بدم‌شون حداقل یکی‌شون رو بخونم و این افتخار نصیب آدری هپبورن شد :))

توی کانالم به این موضوع کمی اشاره کرده بودم و دو تا از دوستان گفته بودن بعدا کتابو معرفی کن. دیشب داشتم فکر می‌کردم تو کانال معرفیش رو بذارم یا همون وبلاگ؟ بعد یاد کتاب دیگه‌ای افتادم که تو دام کمال‌طلبیم افتاده و یه ماهه پست معرفیش کامل نشده :)) فکر کردم خوبی کانال اینه که چون نمی‌خوام توش پست طولانی بذارم، مجبور می‌شم معرفی جمع‌وجوری بنویسم و زیاد کل کتابو تعریف نکنم :)) بعد می‌تونم همون رو عینا توی وبلاگ بذارم که همه‌ی معرفی‌هام اینجا هم باشن. کلک خوبیه!

حالا هم دارم فکر می‌کنم برای نوشتن درباره‌ی هر چیز اگه یه محدودیت کلمه در نظر بگیرم شاید کمک‌کننده باشه. مثلا الان این همه مقدمه چه کارکردی داشت؟ :))

معرفی کتاب شام با آدری هپبورن (The Dinner List)

(نوشته‌ی ربکا سرل، ترجمه‌ی میلاد بابانژاد و الهه مرادی، نشر نون)

موقعیتی فراهم شده که سابرینا می‌تونه تو شب تولدش با پنج نفری که خودش انتخاب کرده شام بخوره: پدرش (که در کودکی اون و مادرشو ترک کرده و چند سالی هست مرده)، نامزد سابقش (که طی داستان می‌فهمیم چه ماجراهایی از سر گذروندن)، بهترین دوستش (که از زمان دانشگاه با هم هم‌خونه بودن)، استاد فلسفه‌ش تو دانشگاه، و البته هنرپیشه‌ی مورد علاقه‌ش: آدری هپبورن. (سبک داستان رئالیسم جادوییه پس خیلی سخت نگیرین که چطور این قرار شام اتفاق افتاده!)

توی این جمع شش نفره و در بحث‌هایی که بیشتر با هدایت آدری هپبورن و استاد سابرینا شکل می‌گیره، سابرینا در تلاشه چیزهایی رو بفهمه. زخمایی سر باز می‌کنن و خاطراتی به یادش میان. این فرصت فراهم می‌شه که دو طرف هر رابطه (سابرینا و پدرش / نامزدش / دوستش) حرفاشونو بزنن و بالاخره به نقطه‌ای برسن که سابرینا بتونه از بعضی مسائل بگذره، طرف مقابلش رو ببخشه و البته سهم خودش رو هم در روابطش و اتفاقایی که افتاده بپذیره.

چیزی که کتاب رو برام جذاب می‌کرد علاوه بر اینکه کنجکاو بودم ببینم صحبتاشون چطوری پیش میره و بالاخره آخرش چی می‌شه، این بود که هر چی صحبت‌ها و همین‌طور روایت گذشته (یه فصل درمیون) جلوتر می‌رفت به لایه‌‌های جدید و حتی غافلگیری‌هایی می‌رسید که نشون می‌داد داستان به این سادگی هم نبوده.

+ با رابطه‌ی سابرینا و دوستش همذات‌پنداری کردم. رابطه‌ای صمیمی که گرچه فاصله گرفتن مکانی و فکری با گذشت سال‌ها اون رو تحت تاثیر قرار داده بود، اما معلوم بود هنوز دوستی و محبت بین‌شون باقیه. دلخوری‌ها، توقعات و احساسات سابرینا رو نسبت به دوستش درک می‌کردم و بعضا تجربه کرده‌م.

+ بریده‌ی پایین و چند خط بعدش رو هم به معرفی توی کانال اضافه می‌کنم:

جسیکا می‌گوید: «این دختر همیشه این حس رو داشت که همه چیز خودبه‌خود قراره کار کنه و جواب بده، و قرار نیست براش هیچ تلاشی کرد. انگار که قصه‌ی عشقشون اون‌قدر افسانه‌ای و بزرگه که نیازی نداره هر روز براش تلاش کنه. اما رابطه یعنی همین دیگه. هر روز باید تلاش کنی تا بتونی رابطه‌ات رو حفش کنی.»

نکته‌ای که کتاب برام داشت اولا حرف تو همین پاراگراف بود؛ اینکه باید برای بهبود روابط‌مون -هر رابطه‌ای که برامون مهمه- تلاش کنیم. و دوما (شاید به موازات اولی) یادآوری اینکه وقتی چیزی تو روابطم ناراحتم می‌کنه سهم خودم رو هم ببینم. نه اونقدر که بگم همه چی تقصیر من بود، ولی حق‌به‌جانب هم نباشم :)

  • فاطمه
  • دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۹

جنگ جریان‌ها

سلام

چند وقت پیش دو تا فیلم دیدم که می‌خواستم درباره‌شون بنویسم و بالاخره امروز پیش‌نویسم رو کامل کردم. از اون‌جایی که فیلم‌ها حالت زندگی‌نامه‌ای دارن من داستان‌شون رو تا حدی توضیح دادم و از نظر خودم اسپویل نیست. ولی اگه می‌خواین که همه چی براتون جدید باشه، تا بالای عکس اول و بعد بخش آخرو بخونین و بعد تصمیم بگیرین :)) از لحاظ تاریخی هم این پست چیزاییه که صرفا از این فیلم‌ها و یه سرچ مختصر فهمیدم و شامل توضیحای علمی نمی‌شه تقریبا.

احتمالا اولین بار اسم تسلا رو تو فیزیک دبیرستان دیدم. تا جایی که یادمه تنها چیزی که اونجا به اسمش بود واحد اندازه‌گیری شدت میدان مغناطیسی بودش! توی دانشگاه خیلی یادم نمیاد به اسمش برخورده باشم با اینکه مباحث مربوط به میدان مغناطیسی و موتور القایی و... رو تو فیزیک ۲ و مبانی برق داشتیم. حتی تو آزمایشگاه مبانی برق یه جلسه به موتور جریان مستقیم و یه جلسه به موتور جریان متناوب اختصاص داشت، ولی بگو بعد از امتحانش یه کلمه یادم مونده باشه :دی

خلاصه گذشت تا فیلم پرستیژ رو دیدم. نمی‌دونم دیدین یا نه ولی اگه خیلی کلی و بدون اسپویل بخوام بگم، داستان رقابت دو تا شعبده‌بازه. این وسط یکی‌شون برای اینکه اجرای بهتری داشته باشه می‌ره پیش تسلا و ازش می‌خواد یه دستگاه براش بسازه. چیزی که توی فیلم می‌بینیم اینه که تسلا با دستیارش اومدن تو یه شهری (کلرادو) و تو کوه‌ها یه کارگاه درست کردن و یکی از آزمایش‌هاشون هم اینه که جریان برق رو بدون سیم منتقل کنن. یه جا اشاره‌ی کوچیکی هم به دعوای تسلا و ادیسون می‌شه، ولی داستان تسلا تو این فیلم یه داستان فرعیه و خیلی بهش پرداخته نمی‌شه.

کم‌کم بیشتر از اختلاف بین ادیسون و تسلا چیزایی به گوشم می‌خورد. می‌شنیدم تسلا خیلی حقش ضایع شده و ایده‌هاش دزدیده شدن و از اون‌طرف ادیسون هم همچین مخترع علیه السلامی نبوده :)) ولی خیلی نرفته بودم دنبال قضیه، تا اینکه اخیرا قسمت شد دو تا فیلم در این‌باره ببینم: جنگ جریان‌ها (The Current War: Director's Cut) و تسلا (Tesla). (بعدشم دوباره پرستیژ رو به عنوان مکمل دیدم!)

به ترتیب از راست: تسلای واقعی! و تسلا تو فیلم‌های جنگ جریان‌ها، تسلا و پرستیژ.

منظور از جنگ جریان‌ها تو عنوان فیلم اول، اختلافیه که اواخر قرن نوزدهم (حدود سال ۱۸۸۰) سر جریان مستقیم (DC) و جریان متناوب (AC) بین توماس ادیسون و جرج وستینگ‌هاوس، و بعدا نیکولا تسلا پیش اومد. وستینگ‌هاوس هم یه مخترع و البته سرمایه‌دار بود. تسلا اون موقع هنوز جوون بود و کسی نمی‌شناختش. اول برای ادیسون کار می‌کرد ولی ادیسون خیلی تحویلش نگرفت (مخصوصا وقتی تسلا از مزایای جریان متناوب می‌گفت) و پول گنده‌ای رو که وعده داده بود، بهش نداد. (عملا بهش گفت باهات شوخی کرده بودم و تو sense of humor ما آمریکایی‌ها رو درک نمی‌کنی :| ) پس تسلا اومد بیرون و سعی کرد شرکت خودش رو راه بندازه و با ادیسون رقابت کنه که اونجا هم سرش کلاه گذاشتن و خلاصه بعد از کلی بدبختی آخر سر رفت با وستینگ‌هاوس شریک شد. این دیالوگ قابل تامل برای جاییه که رییس تسلا می‌خواست اونو اخراج کنه:

Big ideas, but you can't see the real force that moves things. And it's not AC/DC, it's not currents. It's currency! And that's the only motor I'm interested in.

ادیسون که از طریق جریان مستقیم داشت شهرهای آمریکا رو یکی‌یکی روشن می‌کرد، معتقد بود جریان متناوب به خاطر ریسک برق‌گرفتگیش کشنده‌س. اون حتی در حضور خبرنگارا یه اسب رو با این جریان کشت که حرفشو ثابت و وستینگ‌هاوس رو بدنام کنه! این وسط و با این ایده، صندلی الکتریکی هم برای اعدام ساخته شد که سر اینم دعوا بود کار کی بوده. ادیسون اوایل اصلا نمی‌خواست درگیر چنین اختراعاتی باشه. اما بالاخره یه جا تو جریان همون دعواهاشون، مخفیانه به ساخت این صندلی کمک کرد که آخرشم لو رفت! (جالب اینکه جلوتر، یه جا دستیار ادیسون که می‌خواست ایده‌شون رو برای گروه سرمایه‌گذارا توضیح بده، اشاره کرد که هر جریانی بالاتر از یه حدی امکان برق‌گرفتگی رو داره.)

در نهایت تو نمایشگاهی که رقابت نهایی ادیسون و وستینگ‌هاوس محسوب می‌شد، وستینگ‌هاوس و تسلا برنده شدن و ادیسون تصمیم گرفت بره سراغ اختراع‌های دیگه‌ش که مردم اسمش رو دیگه فقط با الکتریسیته نشناسن. البته که ادیسون اختراعای زیادی داشت مثل دستگاه ضبط صدا، ولی این آخریش دوربین بود. یکی از ایده‌های تسلا این بود که کنار آبشار نیاگارا نیروگاه برق بسازه. آخر فیلم نشون داد که ادیسون رفته با دوربینش از آبشار فیلم می‌گیره و برای مردم نمایش میده. به نظرم صحنه‌ی جالبی بود.

فیلم با این جملات تسلای جوان در حال معرفی همین طرحش تموم می‌شه:

We build monuments to speak to the future, to say, "We were here." "We have lived." A true legacy isn't what we build up to the heavens or carve deep into stone. Rocks will crumble, paper disintegrates, only that which isn't in the physical realm and reaches in both directions can be eternal. Our ideas! They are what we leave behind. And only they are what can push us forward.

به ترتیب از راست: ادیسون واقعی! و ادیسون تو فیلم‌های جنگ جریان‌ها و تسلا.

این فیلم بیشتر رو داستان این اختراعات و اختلافات این آدم‌ها متمرکز بود و شاید بیشتر از بقیه زندگی‌نامه‌ی ادیسون بودش. نقش ادیسون رو هم بندیکت کامبربچ بازی کرده. (این بشر چه نقش‌های خاصی بازی می‌کنه :)) از شرلوک بگیر تا آلن تورینگ و اینجا هم ادیسون!) اینجا خیلی ادیسون رو منفی نشون نداده بود، هرچند چرخشش رو می‌شد دید.

اما فیلم تسلا بیشتر زندگی‌نامه‌ی خود تسلا، روابطش و تلاش‌هاش برای عملی کردن ایده‌هاش و جذب سرمایه و متقاعد کردن دیگرانه. در جریان این داستان با خیلی از شخصیتای فیلم قبل هم روبه‌رو می‌شیم، مثل ادیسون و وستینگ‌هاوس و سرمایه‌دار دیگه‌ای که اینا ازش پول می‌گرفتن. ادیسون تو این فیلم منفی‌تر نشون داده شده.

فیلم تسلا با این دیالوگ شروع می‌شه که به نظرم جرقه‌ی هیجان‌انگیزی تو ذهن می‌تونه باشه:

He had a black cat named Machek when he was a boy. The cat followed him everywhere. And one day, when he stroked the cat's back, he saw a miracle. A sheet of light crackling under his hand. "Lightning in the sky," his father explained, "is the same thing as the spark shooting from Machek's back."

And Tesla asked himself, "Is nature a gigantic cat? And if so, who strokes its back?"

تو این فیلم بیشتر می‌بینیم که تسلا چقدر ایده داشته هر چند انگار درست حسابی دنبال ثبت‌شون نمی‌رفته یا سرمایه‌ی کافی برای به نتیجه رسوندن‌شون نداشته. همین می‌شه که بعضی ایده‌هاش دزدیده می‌شن و ظاهرا مارکونی رادیو رو با استفاده از ۱۷ تا از پتنت‌های تسلا می‌سازه!

تسلا انگار بعد از به نتیجه رسیدن اون قضایای جریان متناوب و موتور القایی یه جا از وستینگ‌هاوس جدا می‌شه دیگه، و می‌ره سراغ ایده‌های دیگه‌ش (همین جاهاست که با دستیارش می‌رن کلرادو). مثلا دنبال ایجاد روشی برای ارتباط بی‌سیم در سراسر کره‌ی زمین از طریق امواج بوده که البته اون زمان درست بهش نرسید. (ولی این‌که شما دارین این پست رو می‌خونین نشون می‌ده الان بهش رسیدیم!)

 اینم یکی دیگه از حرفای جالبیه که تسلا می‌زنه:

My brain is only a receiver. In the universe, there is a core from which we receive all information, inspiration, knowledge, and strength.

من این فیلما رو که دیدم بالاخره یه کم دستم اومد تسلا که بود و چه کرد و اینکه چقدر تاثیر داشته رو تکنولوژی‌هایی که الان داریم. و اینکه نمی‌دونم از لحاظ تاریخی چقدر درست و کامل روایت شده بودن، ولی حتی ادیسون رو هم بهتر تونستم درک کنم (نه که همه جا بهش حق بدم).

حالا شما هم اگه صرفا می‌خواید راجع به تسلا یه فیلم مستندطور ببینید، فیلم تسلا اولین گزینه‌س. ولی اونقدرم خوب ساخته نشده. اگه یه فیلمی می‌خواید که در جریان داستان همه‌ی شخصیت‌ها و اختلاف‌هاشون قرار بگیرین، جنگ جریان‌ها رو ببینید. اگه هم فارغ از این داستانا یه فیلم جذاب و هیجان‌انگیز می‌خواین (که کارگردانش هم نولان باشه!) پرستیژ پیشنهاد می‌شه :))

هم‌چنین اگه می‌خواین در قالب یه ویدیوی کوتاه ضمن شنیدن خلاصه‌ی داستان ادیسون و تسلا، میزان برق‌گرفتگی جریان‌های مستقیم و متناوب رو در عمل ببینید، اینجا رو کلیک کنید! D: (یه ویدیوئه از کانال الکتروبوم تو یوتیوب، که طرف آزمایشای این شکلی انجام می‌ده و همیشه‌ی خدا هم برق می‌گیردش :)) مخصوصا البته. ایرانی هم هست :دی کاناله رو تازگی پیدا کردم و این ویدیوش رو یه روز یوتیوب بهم پیشنهاد داد.)

  • فاطمه
  • شنبه ۳ آبان ۹۹

معرفی کتاب میرزا مقنی گورکن

سلام :)‌

این پست در راستای طرح هدیه و مسابقهای که آقای صفایی‌نژاد و نشر صاد به مناسبت روز جهانی کتاب الکترونیک برگزار کرده بودن نوشته شده*. من از بین کتاب‌هایی که به نظرم جالب‌تر اومدن، کتاب میرزا مقنی گورکن رو برای هدیه گرفتن انتخاب کردم و الان می‌خوام معرفیش کنم. این کتاب اولین اثر نویسنده‌ش، آقای علی درزی، هست و شروع نوشتنش از یک مسابقه‌ی داستان‌نویسی بوده که ایشون توش رتبه‌ی اول شده.

از اسم کتاب شروع می‌کنم چون خودم اولش معنی مقنی رو نمی‌دونستم! مُقَنی یعنی چاه‌کن، یا کسی که قنات می‌سازه. میرزا، شخصیت اصلی کتاب، تو روستای جیران هم مقنیه و هم گورکن. انگار کلا تو کار چاه کندنه، چه برای تهیه‌ی آب باشه چه به عنوان قبر. چه برای زندگی، چه برای مرگ! اما عجیب‌تر از این، دختربچه‌ی قرمزپوشیه که سال‌هاست گاهی به خواب میرزا میاد و بهش خبر می‌ده که قراره یکی از اهالی روستا بمیره. میرزا همیشه حس مسئولیت می‌کنه که باید اون فرد رو نجات بده. گاهی هم موفق می‌شه و گاهی نه. اما... اگه نوبت به آدمی برسه که میرزا ازش یه کینه‌ی قدیمی داره، انتخابش چیه؟!

«ببین! اصلا تو فکر کن من همین‌طوری اتفاقی انتخابت کردم، اگه هر کس دیگه‌ای رو هم انتخاب می‌کردم، اونم اتفاقی می‌شد دیگه، درسته؟»

«آره راستم می‌گی! همین‌طوری اتفاقی گند زدی به کل زندگی‌م.»

«واسه هر کسی تو دنیا یه اتفاقی هست که بیفته و گند بزنه به کل زندگی‌ش. خودت رو نگران این موضوع نکن!»

این یکی از مکالمه‌های بین میرزا و دختره بود، وقتی میرزا شاکی شده بود که چرا اون باید این خواب‌ها رو ببینه. قضیه‌ی این خواب‌ها و اینکه اون دختر از کجا اومده یه بخش از داستانه، بخش دیگه‌ای هم به دعوا و دلگیری میرزا از یکی از خان‌های روستا اختصاص داره که علتش رو گرچه از همون اوایل داستان که بحثش پیش میاد می‌شه حدس زد، هر چی داستان جلوتر می‌ره بیشتر در جریان جزئیاتش قرار می‌گیریم.

داستان‌های فرعی و اتفاق‌های دیگه‌ای که تو روستا پیش میاد، ما رو با جو روستای جیران و مردمش آشنا می‌کنه. مردمی که همدیگه رو می‌شناسن و هر اتفاقی می‌افته، جمع می‌شن و راجع بهش صحبت می‌کنن. تو همین مکالمات بعضا طنزآمیز، با طرز فکر، اعتقادات یا خرافه‌هاشون هم آشنا می‌شیم. حتی وقتی یکی می‌میره هم اینا پچ‌پچ و خنده‌های پنهانی‌شون به راهه! اکثرا هم یه ترسی از میرزا به خاطر خواب‌هاش دارن!

یه موردی که اینجا کمی منو اذیت کرد، برخی کلمات و اصطلاحاتی بود که تو گویش‌شون وجود داشت و من متوجه نمی‌شدم. بعضی‌ها رو می‌تونستم حدس بزنم یا با سرچ کردن بفهمم. بعضیاشون هم شماره‌ی پاورقی خورده بودن اما متاسفانه از خود پاورقی خبری نبود (که شاید این مشکل از نسخه‌ی طاقچه بوده).

کتاب توصیف‌های قشنگی داشت. و چیز جالبی که بعضی جاها به چشم می‌خورد، ترکیب خواب و خیال میرزا و واقعیت، یا انتقال روایت از یکی به اون یکی بود. مثل وقتی که میرزا آخر خوابی می‌دید صدایی می‌شنید و بیدار که می‌شد می‌فهمید در واقعیت هم مثلا چیزی افتاده زمین و صدا ایجاد کرده (چیزی که ما هم تجربه‌ش می‌کنیم). یا مثلا اینجا رو خیلی دوست داشتم:

طلعت تلنگری به بینیِ میرزا زد و خندید.

دانه‌ی درشت برف، نوک بینی میرزا نشست. صدای دختری از بالای قبر به گوشش رسید: «خسته نباشی پیرمرد».

دانه‌ی درشت برف و صدای دختر، میرزا را از عالم خاطرات، دوباره به داخل قبر انداخت.

پایان کتاب هم از نظرم غیرقابل پیش‌بینی بود و دوستش داشتم.

من معمولا سراغ کتاب‌هایی که تعریفی ازشون یا اسمی از نویسنده‌شون نشنیدم نمی‌رم، اما از خوندن میرزا مقنی گورکن لذت بردم و به شما هم پیشنهادش می‌کنم :) این صفحه‌ی کتاب در سایت نشر صاد هست که پایینش لینک‌های تهیه‌ی کتاب در اپلیکیشن‌های طاقچه و فراکتاب رو گذاشتن.

* تو روزگاری (!) که اکثر طرح‌های این چنینی تو فضاهایی مثل اینستا انجام می‌شن، جا داره خوشحالی و تشکر خودم رو بابت اینکه این هدیه و در ادامه‌ش مسابقه برای وبلاگ‌نویس‌ها و تو این فضا برگزار شد، اعلام کنم :)

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۲۳ مهر ۹۹

کمدی‌های کیهانی

سلام. با یه پست طولانی معرفی کتاب در خدمت‌تونم =))

اگه قبلا از ایتالو کالوینو کتابی خونده باشید حتما با خلاقیت و تخیل عجیب و غریبش آشنایید. توی کتاب کمدی‌های کیهانی (Cosmicomics) این تخیل با موضوع‌های علمی گره خورده و به نظر من که نتیجه‌ش جذاب شده! از طرف دیگه این کتاب موقعی نوشته شده که کالوینو به مکتب ادبی اولیپو پیوسته بوده. اولیپو مخفف عبارتی به زبان فرانسویه که معنیش می‌شه «ادبیات بالقوه» و اون‌طور که فهمیدم، نویسنده‌های این سبک قصد دارن قابلیت‌های زبان رو نشون بدن. در اولیپو خود کلمات مهم هستن و نویسنده‌ها به جای استفاده از استعاره‌ها و... نوعی بازی با کلمات، کدگذاری و ترکیبی از ادبیات و ریاضی رو وارد متن‌شون می‌کنن. البته از اونجایی که طبیعتا بازی با کلمات و موارد مشابه تا حد زیادی توی ترجمه از بین می‌رن، شاید بهتر باشه فعلا روی همون وجه علمی تخیلی بودن کتاب تکیه کنیم. :)

کمدی‌های کیهانی شامل ۱۲ داستانه که هر کدوم با یه پاراگراف کوتاه از یه واقعیت یا نظریه‌ی علمی شروع می‌شن که داستان قراره حول اون بگرده. شخصیت‌های کتاب معلوم نیست چه نوع موجوداتی‌ان اما به نظر میاد که همیشه وجود داشتن! به هر حال اگر انسان هم نباشن، ویژگی‌های رفتاری انسان‌ها رو دارن؛ مثل حس رقابت، عشق، حسادت، قضاوت دیگران و... . اسم‌های عجیب و اغلب غیر قابل تلفظی هم دارن؛ شخصیت اصلی اسمش Qfwfq هست و هر بار از یکی از مراحل شکل‌گیری عالمْ داستانی برای گفتن داره. داستان‌هایی که توشون علم و فلسفه و ماجراهای عشقی با چاشنی تخیل و طنز ترکیب شدن.

داستان‌های کتاب به نظر ترتیب خاصی ندارن ولی از یه جا به فکرم رسید شاید بشه از لحاظ زمانی تا حدی مرتب‌شون کرد و به این شکل خلاصه‌ای نوشت که یه فضای کلی از هر داستان رو بیان کنه و در مقیاس بزرگتر نشون بده کالوینو تو این کتاب در مورد پیدایش جهان و تکامل موجودات چه ایده‌هایی داشته.

پس اگه بخوایم از اولِ اول شروع کنیم، باید بریم سراغ داستان همه چیز در یک نقطه. زمانی قبل از انفجار بزرگ، که همه چیز و همه کس تو یک نقطه متمرکز بودن، اما در عین حال هویت‌های مستقل خودشون رو داشتن. یعنی توی اون نقطه Qfwfq و دیگرانی بودن که در انتظار انفجار بزرگ، زندگی خودشون رو می‌کردن!

در حقیقت، حتی آن‌قدر جا نبود تا به هم بچسبیم. هر نقطه‌ی هر کدام از ما با همان نقطه‌ی دیگری، در یک نقطه‌ی واحد که همگی در آن زندگی می‌کردیم منطبق بود. به‌طور کلی از چیزی ناراحت نبودیم مگر اخلاق‌ها، چون اینکه شخص منفوری مثل آقای PbertPberd مرتب توی دست و پای آدم باشد ناگوارترین چیز عالم است. چند نفر بودیم؟ خوب! من هیچ‌وقت حتی به‌طور نسبی هم نفهمیدم. برای اینکه تعدادمان را بشمریم، می‌بایست لااقل یک‌کم از هم فاصله می‌گرفتیم، درحالی‌که همه در یک نقطه جمع بودیم.

بعد از انفجار بزرگ و قبل از به وجود اومدن هر چیز دیگه، Qfwfq و یه ریش سفیدی بودن که چون هیچ کار دیگه‌ای نداشتن، با هم شرط‌بندی می‌کردن. (داستانِ سر چی شرط ببندیم؟) البته هنوز نه چیزی بوده که سرش شرط ببندن و نه به جز e و pi عددی وجود داشته که حساب‌شون رو نگه دارن. بنابراین شرط‌بندی‌ها از موضوعای ساده‌ای مثل احتمال تشکیل یک اتم یا ستاره شروع می‌شد. Qfwfq کم‌کم می‌تونست با محاسباتش وقایع جزئی‌تر آینده‌های دور رو پیش‌بینی کنه. ولی با گذر زمان معلوم می‌شد خیلی جاها رو اشتباه کرده. این شاید به اختیار انسان اشاره داره و اینکه همه چی قرار نیست از منطق پیروی کنه!

داستان بازی بی‌پایان هم تو زمان بچگی Qfwfq می‌گذره، وقتی اتم‌های هیدروژن کم‌کم دارن به وجود میان و اون و بچه‌ی دیگه‌ای با این اتم‌ها یه جور تیله‌بازی بازی می‌کنن. بعد یه بار پیشنهاد یه بازی جدید می‌دن: به پرواز درآوردن کهکشان‌ها! پس هر کدوم با اتم‌های هیدروژنی که جمع کردن کهکشان می‌سازن و با کهکشان‌هاشون به پرواز درمیان و همدیگه رو دنبال می‌کنن :))

پس به مرور کهکشان‌ها دارن به وجود میان، ولی هنوز همه چیز شکل نگرفته. تو داستان شکل فضا، Qfwfq و دو نفر دیگه رو توی فضا می‌بینیم که در حال سقوطی بی‌انتها در مسیرهای به نظر مجزایی هستن. Qfwfq که تو فکر همگرا شدن یا نشدن این مسیرهاست، در آخر تصور می‌کنه که شاید دارن روی خط‌خطی‌های طراح عالم حرکت می‌کنن؛ روی منحنی‌های فضا.

در داستان علامتی در فضا، Qfwfq می‌خواد علامتی بذاره تا ببینه یک دور چرخش کهکشان راه شیری چقدر طول می‌کشه. هنوز چیزی برای علامت‌گذاری یا چشمی برای دیدنش وجود نداره، ولی به شکلی یه علامت قابل تشخیص می‌ذاره. بعد از ماجراهایی، هم خودش و هم دیگران این علامت‌گذاری‌ها رو ادامه می‌دن و تمام فضا به مرور پر از علامت‌هایی می‌شه که فضایی که ما الان می‌شناسیم رو شکل دادن.

حالا دیگر هیچ‌کدام از علایم من در فضا باقی نمانده بودند. می‌توانستم یکی دیگر بکشم؛ اما دیگر می‌دانستم که علایم برای داوری در مورد کسی که آنها را می‌کشد هم به درد می‌خورند، و در فاصله یک سال کهکشانی سلیقه‌ها و دیدگاه‌ها فرصت تغییر دارند و شیوه‌ی نگاه کردن به آنچه اول می‌آید بستگی به آن چیزی دارد که بعدا می‌آید؛ در مجموع می‌ترسیدم آنچه که در آن لحظه به نظرم یک علامت بی‌نقص می‌رسد، در ظرف دویست یا ششصد میلیون سال چهره‌ی نفرت انگیزی از من ارائه دهد.

Qfwfq در داستان سال‌های نوری ساکن یک کهکشانه، و یه بار که داره با تلسکوپ به آسمون نگاه می‌کنه می‌بینه از یه کهکشان دیگه یه نوشته بهش نشون داد شده: دیدمت! می‌فهمه وقتی در حال انجام یه کار اشتباه بوده دیده شده و در ادامه ذهنش درگیر این می‌شه که چه جوابی به اون شخص و ساکنین کهکشان‌های دیگه‌ای که موضوع رو فهمیده‌ن بده. یا چطور توجه همه‌ی اونایی رو که می‌تونن ببیننش جلب کنه که وقتی کار خوبی می‌کنه نگاه‌ها بهش باشه، و مسائلی از این قبیل که برای ما هم خیلی پیش میاد. :) (یه پست قبلا درباره‌ی این داستان نوشته بودم.)

کم‌کم داریم می‌رسیم به زمان پیدایش خورشید و سیارات منظومه‌ی شمسی. تو داستان پیدایی روز، Qfwfq و خانواده‌ش که در یک سحابی و در تاریکی مطلق زندگی می‌کنن، یه روز (!) متوجه می‌شن زیر پا و اطرافشون داره سفت می‌شه و سعی می‌کنن خودشون رو به سطح بیارن. این جامد شدن ادامه پیدا می‌کنه تا اینکه در نهایت می‌بینن از یه طرف خورشید به وجود اومده و از طرف دیگه چیزی که روش هستن داره از مرکز شکل کره‌ای رو به خودش می‌گیره.

تا مدت زیادی هنوز آب یا جَو روی این سیاره‌ی زمین وجود نداره و تنها اتفاقی که میفته زلزله‌ها هستن. روایت این زمان رو توی داستان بدون رنگ‌ها می‌خونیم. وقتی که همه چیز از سنگ و خاکستریه، چون جوی وجود نداره که نور با عبور ازش بشکنه و نور مرئی به چشم برسه. هرچند تغییراتی در شرف وقوعه! تو همچین موقعیتی Qfwfq با Ayl آشنا شده، اما برخلاف خودش که چشم انتظار تغییره، Ayl همین جهان خاکستری و ساکت رو ترجیح میده و نمی‌تونه با رنگی شدن جهان کنار بیاد. (این یکی از قشنگ‌ترین داستان‌های کتاب بود از نظرم!)

[منبع عکس]

می‌رسیم به پنجاه میلیون سال قبل و پیدایش موجوداتی که برامون آشناترن! تو داستان مارپیچ، Qfwfq یک نرم‌تنه که نه مغز داره، نه چشم، دهان یا هیچ عضو دیگه‌ای، ولی می‌تونه با تک‌تک سلول‌هاش فکر یا حس کنه. از دنیای اطرافش فقط صخره‌ای که بهش چسبیده رو می‌شناسه و دریایی که امواجش بهش برخورد می‌کنن. فقط از ارتعاشات این امواجه که می‌تونه دنیا رو بشناسه و از همین طریق از یکی خوشش میاد! پس شروع می‌کنه به ساختن یه صدف به دور خودش تا بتونه ارتعاشات متفاوتی برای اون بفرسته، غافل از اینکه نرم‌تن‌های دیگه هم شروع به ساخت صدف (و تکامل) کردن. در واقع Qfwfq می‌خواد برای خودش ساختاری درست کنه که وقتی اون موجود دارای چشم شد، بتونه تصویری از خودش در مغز اون تشکیل بده. انگار که یک جایی از تکاملْ موجودات با ایجاد تصویری برای دریافت، باعث شدن چشم‌ها که ابزار دیدنِ اون تصویرن به وجود بیان!

در داستان دایی آبزی، Qfwfq این بار از خانواده‌ی یک گونه از ماهی‌های شش‌داری هست که مدتیه کشف کرده‌ن می‌تونن از باله‌هاشون روی خشکی به عنوان دست و پا استفاده کنن. البته یک دایی بزرگ در این خونواده هست که حاضر نیست به خشکی بیاد و همچنان زندگی دریایی رو برتر می‌دونه. از طرفی نامزد Qfwfq از خانواده‌ای هست که زودتر به خشکی اومدن و سریع‌تر و تکامل‌یافته‌تر هستن. با آشنایی دایی و نامزد Qfwfq اتفاقات جالبی پیش میاد :)

به نظر دایی بزرگ زمین‌های بیرون آمده از آب پدیده‌هایی محدود بودند و همان‌طور که ظاهر شده بودند می‌بایست محو شوند، یا به هر حال تغییرات زیادی را تحمل کنند: آتشفشان، یخبندان، زمین‌لرزه، رانش زمین، تغییر ناگهانی آب و هوا و پوشش گیاهی. و زندگی ما در این میان، باید با این تغییرات دائمی دست و پنجه نرم کند، و طی آن جمعیت زیادی نابود شوند و تنها کسانی بتوانند دوام بیاورند که قادر باشند چنان بنیان زندگیشان را تغییر دهند که چیزهایی که به زندگی زیبایی می‌دادند به کلی دگرگون و فراموش شوند.

و اما زمان و داستان دایناسورها! اینجا Qfwfq دایناسوریه که از انقراض هم‌نوعانش جون سالم به در برده و بعد از چندین سال تنهایی، به دهکده‌ای با موجوداتی جدید می‌رسه. این «تازه‌ها» اون رو تو جمع‌شون می‌پذیرن اما دایناسور بودنش رو تشخیص نمی‌دن، چون داستان‌های مختلفی که از دایناسورها نسل‌ها بین‌شون چرخیده از واقعیت فاصله گرفته. اون‌ها تو دوره‌ای از دایناسورها داستان‌های ترسناک تعریف می‌کنن، تو دوره‌ای اونا رو الگو قرار می‌دن و دوره‌هایی هم داستان‌هاشون به سمت تحقیر و شوخی یا ترحم می‌ره. و بالاخره بعد از مدتی این افسانه‌ها متوقف و کلمه‌ی دایناسور فراموش می‌شه...

دیگه فقط یه داستان باقی مونده (که از جذاب‌ترین‌ها هم هست!). زمانی که ماه اونقدر نزدیک زمین بوده که زمینی‌ها موقعی که ماه کامل (و در نزدیک‌ترین فاصله‌ش از زمین) بوده، سوار یه قایق می‌شدن و تا زیر ماه می‌رفتن، بعد از یه نردبون بالا می‌رفتن و به کمک جاذبه‌ی ماه روی اون می‌پریدن! اینجا هم Qfwfq رو داریم و پسرعمویی که عاشق ماه هست، زن ناخدایی که عاشق این پسرعمو شده و خود Qfwfq که عاشق زن ناخدا شده؛ یه چند ضلعی عشقی! فاصله‌ی ماه، داستان به ماه رفتن این افراد در شبی هست که همه متوجه می‌شن ماه در حال فاصله گرفتن از زمینه و شاید دیگه نتونن بهش رفت و آمد کنن.

[منبع عکس]

تو هر کدوم از این داستان‌ها اتفاقای جالبی میفته که دیگه من وارد جزئیات نشدم و سعی کردم بیشتر فضای کلی رو تعریف کنم. در کل انگار کالوینو داره می‌گه یه سری شخصیت ثابت از همون ابتدا بودن و تو مراحل مختلف شکل‌گیری دنیا، هر بار تو یه قالبی زندگی کردن و اینقدر تکامل پیدا کردن تا رسیدن به ما. البته که موضوع بحث‌برانگیزیه، ولی اگه اینطوری فکر کنیم کی می‌دونه؟ شاید هنوز Qfwfq یه جایی اون بیرون داره بین آدم‌ها و جاندارهای ماده‌ی مختلف دنبال اون صدف می‌گرده! ولی هیچ‌وقت نمی‌تونه مطمئن بشه واقعا پیداش کرده و -همون‌طور که آخر داستان مارپیچ می‌خونیم- فقط می‌تونه تصور کنه حداقل تصویر‌هاشون در عمق دنیای پشت چشم‌ها با هم همنشین‌ان. :)

این نکته رم اضافه کنم که کتابش خیلی روان نیست، که این هم به خاطر حجم زیاد حرفای پیچیده‌ایه که نویسنده زده و هم شاید به خاطر نوع نگارش نویسنده و/یا ترجمه. البته در کل از ترجمه راضی بودم. من ترجمه‌ی موگه رازانی رو خوندم از نشر کتاب نادر. نشر چشمه هم یه ترجمه از این کتاب داره که اون نمی‌دونم چطوره. به هر صورت امیدوارم اگه به این موضوعا علاقه دارین کتابو بخونین و شما هم خوشتون بیاد.

و اگه تا آخر پست خوندین واقعا دمتون گرم :)

ویرایش - نکته‌ی تکمیلی در مورد ترجمه‌های موجود:

توی فیدیبو و طاقچه ترجمه‌ی نشر چشمه هست. تو هر دو هم نمونه کتاب گذاشتن که می‌تونین با خوندنش ببینین ترجمه‌ی میلاد زکریا (نشر چشمه) چطوره. من خوندم یه قسمتشو و به نظرم اونقدرا تفاوتی نداشتن ولی شاید ترجمه‌ی نشر چشمه روون‌تره. حالا یه قسمت از هر دو ترجمه رو اینجا میارم که خودتونم اگه خواستید مقایسه کنید:

نمونه‌ی ترجمه‌ی موگه رازانی – نشر کتاب نادر:

مدار؟ البته که بیضی بود، بله مدار، بیضوی بود: صاف روی ما قرار می‌گرفت و بعد دور می‌شد. وقتی که ماه پایین بود، مد آن‌قدر بالا می‌رفت که کسی جلودارش نبود. و بعضی شب‌ها که ماه کامل بود چنان پایین می‌آمد و مدّ چنان بالا می‌رفت که اگر ماه در دریا آبتنی نمی‌کرد تار مویی با آن فاصله داشت؛ بگوییم چند متری. هیچ‌وقت سعی نکردیم روی آن برویم؟ البته که می‌رفتیم. کافی بود با قایق برویم زیر ماه و نردبان قلاب‌داری را به آن تکیه دهیم و بالا برویم.

نمونه‌ی ترجمه‌ی میلاد زکریا – نشر چشمه:

مدارش؟ البته که بیضوی بود: مدتی خودش را می‌چسباند به ما و بعد مدتی بالا می‌رفت. ماه که نزدیک‌تر می‌شد، مد به‌قدری بالا می‌آمد که هیچ‌کس جلودارش نبود. شب‌هایی می‌شد که ماه کامل و خیلی خیلی پایین بود، و مد آن‌قدر بالا می‌آمد که ماه در یک‌قدمیِ –خب، بگذارید بگوییم در چند متری – خیس شدن قرار می‌گرفت. رفتن روی ماه؟ معلوم است که می‌رفتیم. تنها کاری که باید می‌کردیم این بود که برویم ردیف توی قایق بنشینیم، و وقتی رسیدیم آن زیر، یک نردبان عَلم کنیم و برویم بالا.

  • فاطمه
  • دوشنبه ۲۳ تیر ۹۹

بادبادک

... یک تکه کاغذ از دفترچه‌ی یادداشتم کندم و نخ را از سوراخی در وسط این تکه کاغذ رد کردم و همچه که دوباره سر نخ را در دست گرفتم دخترک داد زد و پرید که قاصد را بگیرد ولی قاصد در طول نخ بادبادک رفت و رفت و رفت و با هر وزش باد و تکان بادبادک، این تکان از نخ به انگشت‌ها و به تمام تن من منتقل می‌شد، و حتی حس کردم لحظه‌ای را که قاصد بالاخره به بادبادک رسید و با آن تماس پیدا کرد، و من سراپا به لرزه درآمدم، چون که ناگهان بادبادک خدا بود و من پسر خدا بودم و این نخ، روح‌القدس بود که انسان را با خداوند پیوند می‌دهد و هم‌کلام می‌کند. ...

📚 تنهایی پر هیاهو - بهومیل هرابال

‌‌
پ.ن. برام جالب شد وقتی دیدم دفعه‌ی قبل که از این کتاب نقل قول گذاشته بودم، آخر اون پست هم لینک یکی از آهنگای چاوشی رو داده بودم!
+ این چالش جدید که باید تصور کنیم اگه یه آهنگ قرار بود شکل یه انسان باشه چه شکلی می‌شد، انصافا چیز سختیه و تخیل قوی می‌طلبه...! خیلی آهنگا به خاطراتم گره خوردن و ناخودآگاه خودم یا شخصی تو اون زمان رو برام تداعی می‌کنن. گاهی وقتا هم شبیه این پست، یه آهنگ تو ذهنم به بخشی از یه کتاب یا شخصیت داستانی مرتبط می‌شه. در بعضی موارد هم شخصیت تو موزیک ویدیوشون رو تصور می‌کنم! می‌خوام بگم تا میام به یه آهنگ فکر کنم یکی از این چیزا میاد تو ذهنم، شما چطوری از صفر یه شخصیت معادل آهنگا می‌سازید؟😅
  • فاطمه
  • شنبه ۲۴ خرداد ۹۹

مزایای منزوی بودن

سلام

نماز روزه‌هاتون قبول باشه :)

خب اول برای اونایی که کتاب مزایای منزوی بودن رو نخوندن، اینو بگم که داستان در قالب یه سری نامه که چارلی (شخصیت اصلی) نوشته روایت می‌شه. ممکنه از اون پست نامه‌ی من یه مقدار فضای کتاب دستتون اومده باشه. به هر حال الان نمی‌خوام شروع کنم خلاصه‌ی کتاب رو بگم. فقط یه چیزایی رو که درباره‌ش به ذهنم رسیده می‌گم، که ممکنه شامل یه کم از خلاصه‌ش هم بشه :)

شاید اولین چیزی که وقتی کتاب رو دست بگیرین جلب توجه می‌کنه، این عبارت روی جلده که به نقل از گاردین نوشته شده: «نسخه‌ی مدرن ناطور دشت». اگه کسی از من درون‌مایه‌ی یه کتاب یا فیلم رو بپرسه معمولا نمی‌تونم توضیح خوبی بدم یا تو یه جمله بیانش کنم. ولی چیزی که من از “ناطور دشت” برداشت کردم، این بود که می‌خواست در مورد مشکلای نوجوونی که داره وارد بزرگسالی می‌شه حرف بزنه، و اهمیتی که دنیای کودکی و معصومیت بچه‌ها داره (عبارت ناطور دشت هم از همچین موقعیتی اومد اصلا). “مزایای منزوی بودن” قبل از اینکه به آخرای کتاب برسم، انگار بیشتر داشت از زندگی نوجوونای یه فرهنگ خاص می‌گفت؛ جو دبیرستان‌ها، روابط و پارتی‌ها و رقص و مواد. خوندن حرف‌ها و احساسات چارلی قشنگ بود (برای من به‌خصوص همه‌ی اون جاهایی که حس بی‌نهایت پیدا می‌کرد! یا از خوشحال بودن بقیه خوشحال می‌شد)، ولی تکرار مدام اون موارد کمی خسته‌کننده‌ش می‌کرد. با اینکه به ناطور دشت بی‌شباهت هم نبود (کما اینکه خود ناطور دشت هم جزو کتابایی بود که معلم چارلی بهش می‌داد تا بخونه)، ولی اون تیتر روی جلد باعث می‌شد ناخودآگاه مقایسه کنم و بگم سلینجر هم شبیه همین حرفا رو زده بود ولی اینقدر کشش نداده بود. تا رسیدم به آخر کتاب که مشخص می‌شد داستان چارلی واقعا چی بوده، و این قضیه رو برای من متفاوت کرد. و به نظرم پایان کتاب علی‌رغم فهمیدن این موضوع پایان قشنگی بود، امید داشت:

پس اگه این آخرین نامه‌ی من شد، لطفا باور کن که همه‌چیز برام خوب پیش می‌ره و حتا اگه این‌طور نباشه، به زودی می‌شه.

و باورم اینه که برای تو هم این‌طور می‌شه.

این مقایسه‌ی با ناطور دشت رو سر کتاب اتحادیه‌ی ابلهان هم دیدم. اونجا مترجم یادمه کلی تو مقدمه در این مورد حرف زده بود و خب تهش اتحادیه ابلهان با اینکه کتاب بدی نبود، برام خاص نشد. نمی‌دونم اگه اسم ناطور دشت نمی‌اومد حسم فرقی می‌کرد یا نه، ولی کلا به نظرم نباید اینجور مقایسه‌ها رو بکنن. یه جا تو همین مزایای منزوی بودن، چارلی و دوستاش در مورد گروهای موسیقی‌ای صحبت می‌کنن که تا یه آلبوم میدن خودشون رو با بیتلز مقایسه می‌کنن ولی هیچ‌وقت مثل اونا نمی‌شن. چون بیتلز اولین بوده و کسی رو نداشته که باهاش مقایسه بشه و در نتیجه کار خودشو کرده!

می‌خوام بگم من هر دوی این کتاب‌ها رو دوست دارم، شباهت هم دارن جاهایی. ولی اگه بخوام مزایای منزوی بودن رو به کسی معرفی کنم، به جای اینکه رو شبیه بودنش به ناطور دشت تاکید کنم، کمی از داستان رو تعریف می‌کنم براش.

نکته‌ی بعدی در مورد ترجمه‌ی آزاردهنده‌ی کتابه! اولش خوشم اومد که لحن محاوره‌ای رو خوب پیاده کرده ولی کم‌کم دیدم چقدر ترجمه‌ش تحت‌اللفظیه. مثلا ما تو فارسی حتی محاوره‌ای، آیا عبارتی به این شکل به کار می‌بریم: «می‌موندم ولی باید برم خواهرم رو از کلاسش بردارم»؟ به نظرم می‌گیم: «می‌خواستم بمونم ولی باید برم...» توی متن چندین جمله‌ی این شکلی وجود داشت. حالا چون چارلی یه جا گفت که از وقتی معلمش در مورد نوشتنش تذکر داده سعی می‌کنه درست‌تر بنویسه، شک کردم شاید مشابه این موارد تو متن اصلی هم بوده که اینطور ترجمه شده. ولی مگه یکی دوتا بود؟ :)) یه سوتی‌هایی داشت که باعث می‌شد فکر کنم کتاب رو دو نفر ترجمه کردن و ویراستاری هم نشده! مثلا اسم آهنگ Landslide یه جا ترجمه شده بود سراشیبی، یه جا لغزش زمین :))) باز حالا این با چند صفحه فاصله بود می‌گیم یادش رفته :)) یه جا تو دو تا پاراگراف پشت سر هم، اسم یه پسر (حدس می‌زنم Sean) یکی در میون شان و سین نوشته شده بود :| دیگه منم می‌دونم که یه اسم خاص رو همه‌جای متن باید یه شکل بیارم، چطور یکی اسم خودشو می‌ذاره مترجم و اینو نمی‌دونه؟ خلاصه از یه جا به بعد سعی کردم حساسیتم به این موضوع رو کم کنم چون داشت باعث می‌شد چیزی از اصل داستان نفهمم :))

سانسور هم که داشت طبیعتا. ولی جالبه که یه جاها انگار سانسور نکرده بود بعد یه جاهایی تابلو سانسور کرده بود :/ واقعا لازمه یه دوره‌ی سانسور هم بذارن برا مترجما :))

نتیجه‌ی این قسمت هم اینکه اگه بخوام کتاب رو به کسی معرفی کنم بهش میگم در صورت امکان زبان اصلشو گیر بیاره بخونه :)) چون تا جایی که فهمیدم همین یه ترجمه ازش موجوده.

دیگه همینا یادم بود :) فیلمشم دانلود کردم ولی ندیدم هنوز. شما هم اگه نظری چیزی داشتین اضافه کنین.

پ.ن. راستی جا داره بابت کامنت‌هایی که تو اون پست نامه گذاشتین ازتون تشکر کنم، واقعا حس خوب زیادی بهم دادن :)

+ من یه کم تاخیر دارم در دیدن پست‌ها :) الان دیدم که نورا هم دیروز در مورد این کتاب یه پست قشنگ با یه حس متفاوت از نوشته‌ی من گذاشته. اگه دوست داشتید بخونید: The perks of being INFINITE

  • فاطمه
  • جمعه ۱۲ ارديبهشت ۹۹

(حدودِ) ده کاری که باید قبل از مرگ انجام بدم

قُلْ إِنَّ ٱلْمَوْتَ ٱلَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُۥ مُلَٰقِیکُمْ

ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلْغَیْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ

بگو: «این مرگی که از آن فرار می‌کنید سرانجام با شما ملاقات خواهد کرد؛ سپس به سوی کسی که دانای پنهان و آشکار است بازگردانده می‌شوید؛ آنگاه شما را از آنچه انجام می‌دادید خبر می‌دهد.»

سوره‌ی جمعه، آیه‌ی ۸

سلام

یه چالشی رو آقای سید جواد راه انداختن با این موضوع که ده تا کاری که می‌خوایم تا قبل از مرگ‌مون انجام بدیم رو بنویسیم. سولویگ و آقای حامد هم لطف کردن منو دعوت کردن. فکر کنم دیگه همه‌تون یا درباره‌ش نوشتین یا حداقل پست‌های چالش رو خوندین. من معمولا تو این چالشایی که باید یه سری مورد لیست کنیم سریع نیستم. باید چند روز اجازه بدم مغزم درباره‌ش فکر کنه و تو موقعیتای مختلف چیزای مرتبط با اون رو پیدا کنه. الان بعد از چند روز در نظر داشتن این قضیه چند مورد به ذهنم رسید بالاخره :)

۱) حسابم رو با خدا تا جایی که می‌تونم صاف کنم. حداقل تو مواردی مثل نماز و روزه‌های قضا یا خمس و این چیزایی که می‌تونم به شکل کمّی حسابش کنم. (تو لیست همه هم بود این :)) بیاین از همین الان بخونیم دیگه کم‌کم😅)

۲) کربلا برم.

۳) به جایی برسم که ببینم دارم از استعدادی که دارم (هرچند کم) و چیزایی که یاد گرفتم، استفاده‌ی مفیدی می‌کنم. کاری که واقعا مشکلی رو حل کنه یا دردی از کسی دوا کنه.

۴) پدیده‌هایی مثل بارش شهابی یا شفق قطبی رو ببینم.

۵) چند تا کتاب غیر داستانی (علمی، مذهبی و موضوعای دیگه) رو که تو ذهنمه یا دارم‌شون، وقت بذارم و درست بخونم‌شون.

۶) برای یه مدت هم که شده زندگی مستقل (تنهایی) رو تجربه کنم.

۷) نواختن یه ساز رو یاد بگیرم. ترجیحا ویولن :)

۸) به اون چند مورد ترسی که تو ذهنمه بتونم غلبه کنم و برم تو دلشون! این خودش می‌تونه تا مورد ۱۰ کش بیاد پس دیگه ادامه نمی‌دم :))

اگه دقت کرده باشین، لیست اکثرمون شامل همین جور چیزاس. خیلیاش کاراییه که دوست داریم انجام بدیم ولی هنوز فرصت نکردیم، امکاناتش رو نداشتیم، یا حتی انگیزه‌مون کافی نبوده. فکر کنم این چالش فرصت خوبیه که جدی فکر کنیم به لیست‌هامون. من برای هر کدوم از ۸ تا چیزی که نوشتم چقدر تلاش کردم؟ چقدرش دست خودمه؟ کدوما جدی‌ترن و باید از همین الان (اگر تا حالا براشون کاری نکردم) بهشون فکر کنم و براشون برنامه بریزم؟

من اینا رو دارم در درجه‌ی اول به خودم می‌گم چون خودمو می‌شناسم که چقدر مزخرفم تو برنامه‌ریزی و چقدر خبره‌م تو پیچوندن و عقب انداختن کارهام!

شخصا اگه بگم از مرگ نمی‌ترسم دروغ گفتم! این ترس که تا حدی طبیعی هم هست، هم به خاطر اعمال‌مونه (در صورتی که به حساب پس دادن معتقد باشیم) هم به خاطر ناشناخته بودن بعدش. همین باعث می‌شه بیشتر وقتا بهش فکر نکنیم و فرار کنیم ازش. ولی دیدین یه موقعیتایی پیش میان تلنگر می‌زنن به آدم؟ این چالش هم شبیه اوناس.

شاید بگین چرا شب عید راجع به مرگ نوشتی :)) خب چی بگم، ذهنم یه چیزایی رو به هم ربط داد و تهش شد این. باید کلی بنویسم تا شاید بتونم بیانش کنم پس بیخیال :))

راستی، دارم کتاب دوازدهم رو می‌خونم که داستان یه فیلم‌نامه‌نویسه که می‌خواد درباره‌ی امام زمان بنویسه. یه جاش یه حرف قشنگی می‌زنه:

او امامی نیست که زمان گرفته باشدش که اگر گرفته بود، الان بین ما نبود. بلکه اوست که زمان را گرفته.
... یعنی اینکه او الان زنده است و میان ما زندگی می‌کند و اگر در دوره‌ی ما ظهور نکند، بعد از ما هم هست. یعنی ما به گذشته می‌پیوندیم، در صورتی که امام همچنان در زمان حال می‌ماند.

نیمه‌ی شعبان و تولد «صاحب زمان» مبارک همگی باشه. ما رو هم دعا کنین :)

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۱ فروردين ۹۹

نامه‌ای به جمشید خان (که باد همیشه او را با خود می‌برد!)

احتیاط: نامه‌ای که در ادامه می‌خونید ممکنه حاوی مقادیری اسپویل از کتاب «جمشید خان عمویم، که باد همیشه او را با خود می‌برد» باشه.

جمشید خان عزیز، سلام

نمی‌دانم الان کجا هستید و چه می‌کنید، اما از آنجا که آخرین بار قبل از رفتن، برادرزاده‌تان نکاتی از گذشته را روی بدنتان نوشت تا هر وقت دوباره حافظه‌تان را از دست دادید بتوانید آن وقایع را به یاد آورید، امیدوارم دیگر دردسرهایتان تمام شده و حالتان خوب باشد.

آن اول‌ها که تازه با توانایی پروازتان آشنا شده بودید به یک نظریه رسیده بودید، یادتان هست؟ این که انسان‌ها در نتیجه‌ی تکامل پرنده‌ها پدیده آمده‌اند، نه میمون‌ها. (راستی بالاخره موفق شدید این فرضیه را با اساتید مرتبط در میان بگذارید؟) و تصور می‌کردید همه‌ی انسان‌ها در گذشته‌های دور توانایی پرواز داشته‌اند. نمی‌دانم این درست است یا نه، اما من هم گاهی دلم می‌خواهد بروم آن بالاها و همه چیز را از دور ببینم، از زاویه‌ای دیگر و در یک مقیاس بزرگتر.

نمی‌دانم خودتان هم هنوز به آسمان می‌روید یا نه. ممکن است دیدن خیلی چیزها از آن بالا ناراحت‌تان کند (چیزهایی که احتمالا از زمان خودتان بیشتر هم شده)، اما حدس می‌زنم هنوز هم آسمان را دوست دارید. شاید هم موقع پرواز اصلا پایین را نگاه نمی‌کنید که بخواهید به خاطر وضعیتی که زمین را گرفتار کرده –وضعیتی که خود ما انسان‌ها مسببش هستیم- ناراحت شوید. حتی احتمال می‌دهم شب‌ها پرواز کنید که علاوه بر جلب توجه کمتر، آرامش بیشتری هم دارد.

شما شخصیت‌های مختلفی را زندگی کردید، اما می‌دانید از میان آنها کدام بیشتر یادم مانده؟ آن وقتی که در زمان جنگ بین کشورهایمان، در ارتش کشور خود وظیفه داشتید مخفیانه از آسمان نیروهای کشور ما را شناسایی کنید! شما از آن بالا نیروهای کشته شده از هر دو طرف و شهرهای ویران شده را دیده بودید. شما شاید تنها کسی بودید که واقعا بدیِ جنگ را دیده بودید. برای همین مشاهدات خود را می‌نوشتید تا شاید بتوانید به نسل‌های آینده بگویید همدیگر را دوست داشته باشند.

سال‌ها گذشته و کشورهای ما الان در صلح هستند. اما امروز نه فقط کشورهایمان، بلکه به طور کلی اوضاع جهان خیلی روبه‌راه نیست. شاید اگر ما –تک‌تک انسان‌های روی زمین- هم می‌توانستیم پرواز کنیم، می‌دیدیم همه‌مان مثل هم هستیم: یک مشت مورچه‌ی کوچک، در رفت و آمد بین یک تعداد قوطی کبریت. که با این همه بادی که به غبغب انداخته‌ایم، یک‌دفعه روند زندگی‌مان می‌تواند با یک ویروس مختل شود! آن موقع شاید می‌فهمیدیم که این همه مرزبندی و قدرت‌طلبی و به جان هم افتادن ارزشش را ندارد.

نمی‌خواستم با این حرف‌ها کامتان را تلخ کنم. فقط می‌خواستم بگویم شاید من نتوانم پرواز کنم، اما سرگذشت شما هرچند تلخ، برایم الهام‌بخش بود. باز هم برایتان صلح و آرامش آرزو می‌کنم، شما هم برای ما دعا کنید. و این بار اگر موقع طلوع در آسمان بودید یاد من هم بیفتید.

ارادتمند شما، فاطمه

اسفند ۱۳۹۸

پ.ن. راستی شما واقعا در آن پروازتان خدا را دیده بودید؟ :)


‌‌

[عکس از اینجاس]

در راستای چالش آقاگل، در حالی که خوشحال بودم کسی دعوتم نکرده (یا حداقل من ندیدم) چون ایده‌ای نداشتم برای کی باید بنویسم، یه دفه یاد جمشید خان افتادم! (الانم خوشم اومده و ممکنه بعدا اگه بازم به شخصیت تاثیرگذاری برخوردم برا اونم نامه بنویسم!) فقط من محل سکونت کنونی جمشید خان رو نمی‌دونستم و جای نامه فرستادن بهش ایمیل زدم، اشکالی نداره که؟ :دی 

‌ضمنا دعوت می‌کنم از سولویگ، مهناز، چارلی، و هر کس دیگه‌ای که دوست داره تو این چالش نامه‌نگاری شرکت کنه :)

ادامه‌ی پست یه معرفی نسبتا مختصره از کتاب «جمشید خان عمویم، که باد همیشه او را با خود می‌برد»، که مدت‌ها بود می‌خواستم ازش بنویسم و فرصت نمی‌شد.

  • فاطمه
  • جمعه ۲۳ اسفند ۹۸

نبخش مرتکبانت را *

چند سال بعد که دوباره به مانچا برخوردم (خانواده برای فرار از این قضیه‌ی روبان به ناحیه‌ی موراویا نقل مکان کرده بود) از او خواستم که مرا ببخشد (چون که من در هر موردی، برای هر چه در هر کجا اتفاق می‌افتد، به خاطر تمام وقایع ناگواری که در روزنامه‌ها می‌خوانم، شخص خودم را گناهکار می‌دانم و حس می‌کنم که تمام این اتفاقات زیر سر من است.)

تنهایی پرهیاهو - بهومیل هرابال

این روزا کتاب تنهایی پر هیاهو دستمه و چون برا خودم نیست از تیکه‌های زیادیش دارم عکس می‌گیرم، چون احتمال میدم بعدا بخوام برگردم و مرورش کنم. در مورد خود کتاب هر وقت تموم شد می‌نویسم ولی عجالتا خواستم این چند جمله‌ی بالا رو که دو شب پیش می‌خوندم بذارم.

یه زمانی زیاد می‌گفتم "ببخشید". وقتی فهمیدم که یه دوست اینو به روم آورد. نمی‌دونم از اینجا میومد که همیشه تا حدی خودمو مقصر می‌دونستم، یا صرفا می‌خواستم با یه ببخشید گفتن یه بحث بیهوده رو فیصله بدم. به هر حال فهمیدم عادت جالبی نیست و آدمو شاید یه جورایی تو موضع ضعف قرار میده. فهمیدم یه تعادلی هست بین این که «اگه یه اتفاقی میفته عملکرد خودتو هم بررسی کنی و دنبال این نباشی که تقصیرو گردن بقیه بندازی» با این که «هر اتفاقی میفته تصور کنی مشکل از تو بوده و احساس گناه کنی و بابت چیزی که حتی ممکنه ندونی چیه عذرخواهی کنی». و فکر کنم تو این چند سال تونستم اون عادت (زیادی ببخشید گفتن) رو تا حدی اصلاح کنم.

ولی تقارن جالبی پیش اومد بین خوندن این چند جمله و اتفاق کوچیکی که چند ساعت بعدش افتاد و باعث شد حس کنم مقصرش من بودم! که باید تو موارد قبلی جدی‌تر برخورد می‌کردم که این پیش نیاد. هرچند چیز خاصی هم نبود ولی یه کم منو ترسوند. دلم می‌خواست برم به طرف بگم ببخشید که کلا من هستم! سعی کردم نباشم ولی به قدر کافی قوی نبودم. تقصیر خودتم بود، ولی اوکی، من از این به بعد سعی می‌کنم بیشتر فاصله بگیرم.

دیروز یکی از اون راه‌هایی که داشتم امتحان می‌کردم به بن‌بست خورد و این یعنی یه شانس همکاریم با این آدم قطع شد. نمی‌تونم درست تفکیک کنم که خوشحالم یا ناراحت! می‌مونه یه پروژه‌ی مشترک دیگه که همینطوری‌شم خیلی رو هواس و معلوم نیست به کجا می‌رسه.

از این جزئیات که بگذریم، شاید حالا باید یاد بگیرم خودم خودمو راحت‌تر ببخشم و کمتر سرزنش کنم. 

* عنوان از شعر حسین صفا که میگه:

نبخش مرتکبانت را

تو حکم واجب‌الاجرایی

و عشق جوخه‌ی اعدام است

دقیقا نمی‌دونم ربط درستی پیدا می‌کنه به حرفی که زدم یا کلا یه چیز دیگه میشه (بهش فکر می‌کنم!) ولی یهو یادش افتادم. (چاوشی هم می‌دونید که خوندتش دیگه :) )

+ موقعی که داشتم پیش‌نویس این پست رو می‌نوشتم، همسایه‌مون به شدت داشت جیغ می‌کشید و فحش می‌داد! دلم می‌خواست برم بگم ببخشید که ما داریم واحد بغلی‌تون زندگی می‌کنیم :|

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۷ بهمن ۹۸

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.