۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برش» ثبت شده است

معجزه

[جهت اطلاع! پست طولانی؛ چند خاطره‌ی پراکنده و مرتبط؛ حدود ۲۱۵۰ کلمه.]

۱.

آن چند سال آخر، خانم چ پرستار مادربزرگم بود. از عرب‌های ساکن اهواز بودند و شوهرش که برای کار به عراق می‌رفت و می‌آمد، یک بار انگار برای تعمیراتی در حرم امام حسین –علیه السلام- رفته بود و چند قطعه سنگ تبرکی از آنجا آورد. خانم چ دو سه تا از آن‌ها را برای مادربزرگم برد و یک دفعه که رفته بودیم اهواز، مادربزرگ یکی از سنگ‌ها را هم به من داد. من کربلا نرفته‌ام و گرچه پیش آمده سوغاتی برایم آورده‌اند، اما اولین بار بود که چیزی از خودِ حرم گیرم می‌آمد؛ قطعه سنگی روشن با رگه‌های سفید و نارنجی، با گوشه‌های شکسته و به اندازه‌ی یک مهر نماز، با حافظه‌ای از میزبانی قدم‌های زائران یا شاید هم دست کشیدن و بوسه زدن‌هایشان بر دیواری که سنگ جزئی از آن بوده...

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۳ شهریور ۰۱

من منچستر یونایتد را دوست دارم!

بچه که بودم هم‌بازی‌ها و هم‌سن‌های اطرافم (غیر از مدرسه) بیشتر پسر بودن تا دختر. اون‌موقعا با پسرعموم کلی فوتبال بازی می‌کردیم. برادرم که بزرگتر شد اونم بهمون اضافه شد. داییم هم خیلی فوتبالی بود و هست. هم خود فوتبالو باهاش بازی می‌کردیم هم فیفا و این چیزا. خونه‌ی خودمون هم با برادرم و پسر همسایه‌مون که ازمون کوچیک‌تر بود همین بساط بازی‌های مختلف فوتبالی رو داشتیم. یه وقتا هم می‌رفتیم تو پیاده‌روی جلوی خونه‌مون و پسرای دیگه هم بهمون اضافه می‌شدن. نمی‌دونم منِ تک دختر چی می‌گفتم اون وسط، دروازه می‌ایستادم بیشتر :)) ولی در کل از بچگی تا اواسط نوجوونیم فوتبال برام خیلی پررنگ بود.

تو همون بچگی تحت تاثیر داییم پرسپولیسی شدم! یادم نیست چرا منچستر یونایتد رو هم دوست داشتم، شاید اونم به خاطر داییم بود. (البته من طرفدار نصف تیم‌های اروپایی بوده‌م تو بازه‌های مختلف :دی). اون موقع‌ها انگار دیوید بکهام تازه از منچستر رفته بود. یادمه داییم تعریف می‌کرد تو رختکن دعوا شده و الکس فرگوسن کفش پرت کرده خورده تو سر بکهام :)) تو منچستر بازیکنای دیگه‌ای رو هم می‌شناختم از جمله یه رونالدو نامی که همه‌ش با رونالدوی برزیلی اشتباه می‌گرفتمش! یادمه یه بارم تلویزیون یه فیلم سینمایی نشون داد که از اونجا فهمیدم یه سالی هواپیمای تیم منچستر سقوط کرده و چند تا از بازیکناش مردن. اسم فیلم رو نتونستم پیدا کنم ولی یه سکانس محو یادمه از اینکه پسر فوتبالیستِ داستان شب رفته بود ورزشگاه (شاید الد ترافورد؟) و ارواح تیمِ اون سال منچستر رو می‌دید که اومده بودن بهش انگیزه بدن یا همچین چیزی.

تو سال‌های مقطع راهنمایی جو رفت به سمت کراش زدن ملت رو بازیگرا، خواننده‌ها و فوتبالیستا :)) کریستیانو رونالدو هم معروف‌تر شده بود و اسمش رو بیشتر می‌شنیدم. اون وسط فهمیدم یکی از دوستام هم مثل من فوتبالیه و طرفدار منچستر و رونالدو. سوم راهنمایی که تموم شد، خیلی از دوستای نزدیکم قرار بود برن دبیرستانِ همون مجموعه و من قرار بود مدرسه‌م رو عوض کنم. یه روز ظهر تو تابستون طبق معمول داشتم اخبار ورزشی شبکه ۳ رو می‌دیدم که شنیدم می‌گه کریس رونالدو رفت رئال مادرید! برام باورنکردنی بود! باید راجع بهش با یکی صحبت می‌کردم. گوشیم رو برداشتم زنگ بزنم به همون دوستِ فوتبالی تا بپرسم اونم خبرو شنیده؟ ولی جواب نداد.

البته ارتباط‌مون قطع نشده بود. چند ماه بعد، یه روز وسط امتحانای ترم اول، با همین دوست قرار گذاشتیم بریم مدرسه‌ی راهنمایی و همدیگه رو ببینیم. بهم گفت فلان روز بعد از امتحان خودش و بقیه‌ی دوستام میان. اون روز بعد از امتحانم سریع با سرویس برگشتم خونه و مامانم از اونجا منو رسوند مدرسه‌ی راهنماییم. فکر می‌کردم دیر رسیده‌م و نکنه معطل شده باشن، ولی دیدم هنوز نیومده‌ن. یه کم تو حیاط و ساختمون (که حالا کوچیکیش نسبت به مدرسه‌ی جدیدم به چشم میومد) گشتم، چند تا از دوستای سال پایینی و معلما رو دیدم و خلاصه تجدید خاطره کردم. با فکر کنم مدیرمون که سلام علیک می‌کردم بهش گفتم قراره بچه‌ها هم از دبیرستان بیان (راهنمایی و دبیرستان اون مجموعه چند خیابونی فاصله داشتن). مدیر بهم گفت اونجا امروز قرار بوده به بچه‌ها آش بدن، شاید برای همینه که دیر کردن. باز کمی چرخیدم تا شاید آش خوردن‌شون تموم شه و بیان، ولی خبری نشد. به‌قدر کافی صبر کرده بودم و نمی‌خواستم مامانم رو که تو ماشین بود بیشتر از این منتظر بذارم. رفتم.

چیزی که یادمه اینه که دوستم اون روز جواب اس‌ام‌اس و زنگم رو نداد. چند وقت بعدش با یکی دیگه از بچه‌ها که صحبت می‌کردم بحث اون روز رو پیش کشیدم، اونم جواب درستی بهم نداد که چرا نیومده بودن. دیگه ازشون پیگیر نشدم ولی هضم این موضوع که منو پیچونده بودن یا به سادگی یادشون رفته بود (شاید به خاطر آش!)، برام خیلی سخت بود و مدت‌ها طول کشید تا بتونم ازش بگذرم.

این خاطره ربطی به فوتبال نداشت، ولی تو ذهنم وصل شده به اون روزی که فاطمه‌ی ۱۴ ساله وایساده جلوی تلویزیون و منتظره دوستش جواب تلفن‌شو بده که بهش بگه باورش نمی‌شه رونالدو از منچستر رفته!

امروز (درواقع دیروز!) که خبر برگشتن کریس رونالدو به منچستر یونایتد اومد، یاد همه‌ی این خاطره‌ها از بچگی تا اون سال افتادم و با اینکه خیلی وقته اندازه‌ی اون سال‌ها فوتبالی نیستم، شنیدن این خبر خوشحالم کرد.

به هر حال بعد از ده-دوازده سال دیگه برام بدیهیه که فوتبال همینه. هوادار یه تیم نمی‌تونه انتظار داشته باشه بازیکنی که دوسش داره همیشه تو اون تیم بمونه. ربطی به هم ندارن؛ ولی گذر این سال‌ها بهم یاد داد تو روابط دوستی هم باید انتظارهای واقع‌بینانه داشته باشم، و از طرفی لازمه یه جاهایی هم بی‌خیال شم و گیر الکی ندم برای حفظ یه رابطه.

به هر صورت رونالدو هم برگشت منچستر، ولی ما نفهمیدیم اون سال چرا بچه‌ها سر قرار نیومدن :))

+ عنوان؛ اسم کتابی از مهدی یزدانی خرم. که البته نخوندمش :)) (هرچند حس می‌کنم پستم بیشتر شبیه دوست داشتن کریس رونالدوئه تا منچستر D: 🤦‍♀️)

 

پ.ن. راستی الان یادم افتاد که امروز وبلاگم سه ساله می‌شه!🎉😁🎈

  • فاطمه
  • شنبه ۶ شهریور ۰۰

مترو نوشت

قطار ساعت ۹:۱۲ را از دست داده‌ام اما عوضش وقت دارم چند صفحه‌ای از شب‌های روشن را که از قبل روی اپ طاقچه باز کرده‌ام بخوانم. ایستگاه به خلوتی همیشه نیست. دختر جوانی دو صندلی آن‌طرف‌تر از من نشسته (در واقع قبل از آمدن من اینجا بود)، خانم دیگری نزدیک ما ایستاده و دو زن مسن هم روی صندلی‌هایی دورتر از ما نشسته‌اند. سمتی که آقایان می‌نشینند هم شلوغ‌تر از همیشه است. اگر پیش خودتان گفته‌اید این که تازه خلوت است، باید بگویم اینجا یکی از ایستگاه‌های خط جدید مترو است و چون هم تازه افتتاح شده و هم در مرکز شهر نیست، فعلا ایستگاه خلوتی به شمار می‌آید و در این روزهای کرونایی آدم از اینجا آمدن خیلی نگران نمی‌شود.

آن دو زن مسن با صدای بلندی با هم صحبت می‌کنند و نمی‌توانم روی کتاب تمرکز کنم. ناگهان صدایی شبیه یک شعرخوانی همراه با دست زدن‌های بعد از هر بیت هم بلند می‌شود. اول فکر می‌کنم شاید بلندگوی ایستگاه است که رادیو پخش می‌کند، ولی کم‌کم می‌بینم شعرش سخیف‌تر از آن است که از رادیو پخش شود. مربوط به انتخابات است و انگار در جمع هواداران یک جریان برای تمسخر جریان دیگر خوانده شده است. تمام هم نمی‌شود. سر برمی‌گردانم ببینم از کجا می‌آید، مرد مسنی را روی اولین صندلی آن سمت راهروی پله‌برقی‌ها می‌بینم که گوشی‌اش را به گوشش نزدیک کرده تا بهتر بشنود. حدس می‌زنم صدا از آن‌جاست. احتمالا متوجه نیست که صدای گوشی‌اش به گوش حداقل نیمی از افراد داخل ایستگاه هم می‌رسد. کسی هم کاری بهش ندارد.

بی‌خیال کتاب خواندن شده‌ام. به روبه‌رویم نگاه می‌کنم، به مسیر ریل‌ها. از سرم می‌گذرد اگر بپرم پایین، اگر بپرم جلوی قطار... از آن فکرها می‌شود که هرچه بخواهم بهش فکر نکنم بیشتر خودش را آویزان مغزم می‌کند. به خودم می‌گویم پنجره‌ی بغل میزم در آزمایشگاه کم بود، اینجا هم اضافه شد. تصور نکنید قصد خودکشی دارم، ولی اینجور فکرها گاهی به سر آدم می‌افتند دیگر. به فکرم می‌رسد که اگر الان بپرم جلوی قطار لپ‌تاپم چه می‌شود؟ نکند کسی کیف و وسایلم را بدزدد؟! یاد فیلم سوفی و دیوانه می‌افتم و امیر جعفری که رفته بود خودش را بیندازد جلوی مترو. هیچ وسیله‌ای همراه خودش نداشت، جز گوشی‌اش که آن هم به نظرم اضافه بود. الکی که نیست، آدم باید فکر همه چیز را بکند. اما خب، هر جوری که آدم بمیرد بالاخره یک سری وسیله ازش یک جایی باقی می‌ماند.

اما در کل ایده‌ی جلوی مترو پریدن را دوست ندارم. تصور کنید راننده‌ی مترو هستید و مثل هر روز آمده‌اید سر کار. حتی شاید از سرعت گرفتن در تاریکی تونل‌ها در سکوت و تنهایی خودتان لذت هم می‌برید! بعد که طبق روال دارید در یک ایستگاه توقف می‌کنید یک‌دفعه ببینید یک جسم سنگین کوبیده شد به شیشه و مغزش پاشید روی آن. افتضاح است! یادم هست یک بار یک راننده‌ی مترو آمده بود تلویزیون و می‌گفت خودش یا یکی از همکارانش چنین تجربه‌ای داشته و چند شب نمی‌توانسته بخوابد. آدم خوب است خودش را جای بقیه بگذارد و اگر می‌خواهد خودش را هم بکشد، روشی را انتخاب کند که آن لحظه‌ی آخر بقیه را زهره‌ترک نکند. گفتم که، باید فکر همه چیز را کرد.

به ساعت ایستگاه نگاه می‌کنم. ۹:۳۲ است و طبق زمان‌بندی جدولی که به دیوار زده‌اند باید الان مترو برسد. سعی می‌کنم از بین سر و صداها به انتهای تونل گوش بدهم بلکه صدای نزدیک شدن قطار را بشنوم. بالاخره شعرخوانی هم تمام می‌شود، شاید پیرمرد خودش بی‌خیال شده و قطعش کرده است. کمی بعد صدای قطار از دور می‌آید. دو زنِ این سمت ایستگاه، برای اینکه در صدای قطار که هر لحظه بلندتر می‌شود بتوانند صدای هم را بشنوند تقریبا داد می‌زنند.

از ۹:۳۵ چند ثانیه‌ای گذشته که قطار با سرعت سر می‌رسد. یک لحظه چهره‌ی آرام راننده را می‌بینم. همه چیز امن و امان است. قطار جلویمان توقف می‌کند و سوار می‌شویم. آن‌قدری خلوت هست که همه بتوانیم با فاصله بنشینیم. به این فکر می‌افتم به جای ادامه دادن کتاب، چند خطی درباره‌ی سر و صدای آدم‌های تو ایستگاه در گوشی‌ام بنویسم. شاید بعدا با کم و زیاد کردن چند کلمه بتواند تبدیل به یک پست شود!

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۲ تیر ۰۰

سحر روز بیست و یکم


🎧 محمد حسین پویانفر - به تو رو زده روسیاهی...

     پارسال شب بیست و یکم ماه رمضون، شب جمعه بود و همزمان شده بود با فکر کنم هفتم بابابزرگ. به خاطر کرونا مراسمی نگرفته بودیم. این شد که فقط خودمون رفتیم علی مهزیار. پنج نفر بودیم ولی اجازه نمی‌دادن همه با هم بریم داخل محوطه. خود حرم هم بسته بود؛ غیر از برای یه گروه از صدا و سیما که آماده می‌شدن برای پخش مستقیم شب قدر از حرم. فکر کنم من و دایی و پدرم منتظر موندیم توی ماشین و گروه دومی بودیم که رفتیم داخل. تا حالا اینقدر خلوت ندیده بودم اونجا رو. تک و توک آدمایی بودن که اونا هم اومده بودن شب جمعه فاتحه‌ای بخونن و زود می‌رفتن. کسی نمی‌شد طولانی بمونه.

من بیشتر شب‌های قدر عمرمو تو خونه گذروندم، اما پارسال که اولین بار بود مراسم‌ها محدودتر انجام می‌شدن حتی برا منم دلگیرتر بود. اون موقعم کرونا تو اهواز خیلی زیاد شده بود و اجازه‌ی برگزاری همون مراسمای محدود شهرای دیگه رو هم نداده بودن.

بعد از فاتحه و کمی قرآن خوندن، راه افتادم تو محوطه‌ی حرم و به دعا کردنام ادامه دادم. یاد همون دو سه شب قدری افتاده بودم که سال‌های پیش به واسطه‌ی بودن دوستام، منم می‌رفتم مسجد امیر (ع). خود مسجد امیر هم که نه، هر جایی که وسط خیابون کارگر می‌شد برای نشستن پیدا کرد، زیر سقف آسمون و بین بقیه‌ی آدمایی که امیدوار بودی دعاها و صدا کردنای تو هم قاطی صدای اونا برسه به خدا. حتی یاد دعاهای آخر مراسم افتادم و ما که از مدلِ «ای خدااا» گفتن حاج آقا علوی خنده‌مون می‌گرفت و کل حس معنوی رو می‌پروندیم :)) در عین حال انگار اون آخر کلی هم سبک شده بودیم.

آره خلاصه، تو همون چند دقیقه اونجا برای خودم قدم می‌زدم و به این چیزا فکر می‌کردم. کم‌کم تاریکی و خلوت بودنش داشت بهم می‌چسبید. یه جورایی خوشحال بودم که یه بار شده شب قدر چند دقیقه‌ای تو یه حرمی باشم! و سعی می‌کردم حس گناه نکنم که در واقع به خاطر چه اتفاقیه که اینجام و این حس رو دارم. این عکس تار رو هم همون موقع گرفتم به یادگار.

شب‌های قدر امسال دوباره تو اتاقم می‌گذره، با پس‌زمینه‌ی محو روضه و مناجاتی که از پنجره‌ی همسایه پایینی‌مون میاد. قرار نیست آخر هفته با مامان اینا برم، وگرنه شاید شب قدر آخر امسال، اون موقعیت تکرار می‌شد. به هر حال، هرچند این با خودم بودن رو خیلی دوست دارم، دلم برای مراسم‌های احیا تو جمع‌های بزرگ هم تنگ شده. خدایا لطفا شرایط خوب بشه که سال دیگه شب شهادت امیر المومنین قرارمون مسجد امیر باشه، باشه؟... :)

+ عبادت‌ها و دعاهاتون قبول باشه، التماس دعا تو این روز و شب‌ها.

  • فاطمه
  • سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۰۰

تنها در بالکن

     وارد خونه که شدیم، بابا دو تا کارتن نیمه‌پر روی زمین رو نشونم داد. شروع به جمع کردن وسیله‌های باقی‌مونده و پر کردن کارتن‌ها کردیم. من رفتم سراغ یه سری کتاب و جزوه که از عنوان‌های مرتبط با فیزیک و نجوم‌شون معلوم بود مال کدوم خاله‌ن! چند تا پلاستیک از کف زمین برداشتم و کتابا رو توی اونا گذاشتم تا بین وسایل دیگه آسیب نبینن. بعد باید دور کارتن‌ها رو طناب می‌پیچیدیم. کمک بابا کردم هرچند بیشتر کار رو اون انجام داد. اون وسط رفتم سمت پنجره و پرده‌ای که آخرش هم کسی نخرید رو زدم کنار و دیدم پشتش بالکنه! با خودم فکر کردم واقعا تا حالا متوجه نشده بودم اینجا بالکن داره؟ یادم نمی‌اومد. به هر حال مگه چقدر اینجا می‌اومدیم؟ یه چیزی کف بالکن توجهم رو جلب کرد. پنجره کثیف بود و اول نفهمیدم چیه. دقت کردم و پرهاش رو تشخیص دادم. بعد بخشی از استخون‌هاش رو... و به معنای واقعی کلمه دلم گرفت. معلوم نبود چند وقته کلاغ بیچاره مرده. اصلا چی شده که افتاده اینجا؟...

     سعی کردم به خاطر بیارم از کی شروع به جمع کردن وسایل این خونه کردیم. تابستون بود یا دیرتر که فرش‌ها رو آوردیم خونه و من آدرس جایی که باید برن رو نوشتم روی چند تا کاغذ آ-چهار که بزنیم بهشون؟ آخرین بار کی یکی‌شون اومده بود تهران و توی این خونه مونده بود، نه پیش ما یا دایی این‌ها؟ بار آخری که ما و دایی اینا اومدیم اینجا پیش بقیه و هر کدوم یه چیزی برای شام آوردیم کی بود؟... کار کارتن‌ها تموم شده بود و رفته بودن کنار دیوار، پیش سه تا کارتن دیگه، تا اینا رو هم بعدا بفرستیم اون شهر. به خونه‌ی خالی نگاه کردم. تقریبا چیزی باقی نمونده بود ولی اگه چشمام رو می‌بستم می‌تونستم میز کوچیک ناهار خوری و مبل‌ها رو ببینم. تلویزیون کوچیک روی اپن که این اواخر خراب شده بود رو ببینم. تخت یه نفره‌ی توی تنها اتاق‌خواب و ترازوی دیجیتالی که برای همه‌مون جذابیت داشت رو ببینم. می‌تونستم اعضای خانواده رو ببینم و صدای حرف زدن‌شون رو بشنوم، و برم چایی بریزم که با کیکی که یه نفر درست کرده بخوریم... کاش نیومده بودم. کاش بیشتر اومده بودم! چقدر توی اون لحظات شاکر بودم؟ نمی‌دونم.

     دستامون رو شستیم، ماسک و دستکش‌ها رو زدیم و هر کدوم یکی از وسایل دست و پا گیری رو که دیگه برای کسی استفاده‌ای نداشت، برداشتیم که موقع رفتن بندازیم دور. به این فکر کردم که خاطراتم از این خونه خیلی هم زیاد نبودن، ولی گاهی خاطرات چقدر می‌تونن وزن داشته باشن.

‌‌

پ.ن. روز بیست و هشتم. این کاملا ممکنه که جنبه‌های مختلفی از یه اتفاق حس‌های مختلفی ایجاد کنن. دارم یاد می‌گیرم این حس‌های متفاوت رو کنار هم بپذیرم.
پ.ن۲. نمی‌دونم چرا این آهنگ رو گذاشتم. اولش فقط به خاطر کلاغش بود. ولی کلا حس غریبی بهم میده.
  • فاطمه
  • دوشنبه ۹ تیر ۹۹

Mind is a prison

پنجشنبه صبح برای این که حس کار پیدا کنم، کمی دور و برم رو تمیز کردم. میز خودم و حتی میز بغلیم و حتی‌تر میزی که بساط چایی روشه رو دستمال کشیدم و بعد رفتم دستمالو شستم. قوری رو که معلوم نبود چند روزه خالی نشده هم شستم و برای اولین بار تو آزمایشگاه چایی گذاشتم دم بشه (همیشه تی‌بگ استفاده می‌کردم). بعد انتظار داشتم بشینم و بوی چایی بپیچه ولی این خبرام نبود! به هر حال حالم کمی بهتر شد و نشستم پای کارام.

روز اولش خوب گذشت ولی بعد رسید به سراشیبی، تا شد شب که تنها نشسته بودم تو ایستگاه اتوبوس. برام مهم نبود تاریک و سرده، چشمامو بستم و تکیه دادم و سعی کردم حواسمو بدم به آهنگ توی گوشم تا از فکر ضدحال‌های اون روز بیام بیرون. از نفهمیدن باگ کدم بعد از یه هفته، و حواس‌پرتی‌ای که حالا نه فقط تو امتحان، بلکه تو حل تمرینم به طرز مشابهی پیش اومده بود و حس بدی که جلوی خط پیدا کردم از فهمیدنش. فکر کردم چقد شبیه دویدن رو تردمیل بود این هفته.

اتوبوس اومد و تا بلند شدم یه آقای مسنی ازم پرسید اینجا اتوبوسای فلان‌جا هم میرن؟ سعی کردم در عرض چند ثانیه تا اتوبوس خودم وایسه و درش باز بشه، براش توضیح بدم چی باید سوار شه و کجا پیاده بشه.

اتوبوس خلوت بود و رفتم تهِ ته نشستم. خواستم با اپ رو گوشیم زبان بخونم که دیدم با ۱۵ درصد شارژ، همون آهنگ گوش بدم بهتره. متوجه شدم چون کارت حافظه‌م رو درآورده‌م، فقط آهنگای آلبوم جدید کلدپلی تو گوشیم مونده‌ن با تک و توک آهنگای دیگه که بیشترشون بی‌کلام بودن و نمی‌شد تو سر و صدای اتوبوس چیزی ازشون فهمید. فکر کردم شاید دچار استرس ناشی از ددلاین‌هایی که بهشون نمی‌رسم شدم! شاید بد نباشه از دوستم بپرسم تو مرکز مشاوره پیش کی می‌رفت که می‌گفت راضیه ازش. بعد به این فکر کردم که یه ماهه ورزش نرفتم به خاطر کلاس‌های تی‌ای و جبرانیِ یه درسی که قرار بود همون ساعت‌ها باشن و محض رضای خدا یه بارم تشکیل نشدن.

یه خانومی سوار شد و از بقیه سوال کرد و فهمید اشتباه سوار شده. از صداهای ضعیفی که می‌شنیدم به نظرم رسید درست سوار شده ولی مطمئن نبودم چی شنیدم. ایستگاه بعد پیاده شد و کمی با راننده بحث کرد که چون اشتباه سوار شده کارت نمی‌زنه. فکر کردم باید به موقع از اتوبوس اشتباهی پیاده شد... ولی من که سوار اتوبوس اشتباهی نیستم!

اتوبوس داشت شلوغ‌تر می‌شد. چند تا دوست سوار شدن و اومدن عقب. گیر افتاده بودم بین چند تا دختر خوشحال و پر سر و صدا. چه خوب که خوشحالن، ولی خدا رو شکر که ایستگاه بعد می‌خوام پیاده شم! فکر کردم باز رفتم تو فازی که حوصله‌ی بودن تو جمع رو ندارم و برا همینه که فردا نمی‌خوام با بچه‌ها برم بیرون.

پیاده شدم و موقع کارت زدن حس کردم راننده بهم لبخند می‌زنه. منم لبخند زدم. بعد دیدم یه آقایی سر چهارراه گل نرگس می‌فروشه. یادم افتاد امسال نرگس نخریدم. اینقدر ایستادم تا چراغ دوباره سبز شد و اومد این طرف خیابون. ازش یه دسته نرگس خریدم. بعد راه افتادم به سمت ضلع دیگه‌ی چهارراه که سوار بی‌آرتی بشم. تو راه یکی دو بار گلم رو بو کردم و حس خوب گرفتم. تو ایستگاه بی‌آرتی سه تا خانوم مسن جلوم آهسته راه می‌رفتن و تا بتونم ازشون رد شم و کارت بزنم اتوبوس رفت. نگاه کردم دیدم تا چشم کار می‌کنه از اتوبوس بعدی خبری نیست!

شنیدم یکی از پسربچه‌هایی که سر چهارراه کار می‌کنن «خاله» گویان داره میاد سمت ما. فاصله گرفتم چون نمی‌خواستم با چیزی نخریدن حالشو بگیرم. ولی نه، داشت می‌اومد سمت من. یه چیزی گفت که متوجه نشدم. پرسیدم چی؟ گفت: خاله گل‌تو می‌دی؟ گفتم گلم؟ بیا. دادم بهش. خواستم صداش کنم بگم بذار یه بار دیگه بوش کنم. یا بگم بیشتر از اون مقداری که من خریدم نفروشیش! چه می‌دونم یه حرفی بزنم باش. ولی رفت و نفهمیدم کارم اصلا درست بود یا نه.

مسئول ایستگاه دیده بود. شروع کرد حرف زدن با من. گفت کاش لااقل بفروشدش، که دیروز دیده دو تاشون یه هندزفری پیدا کردن و اینقد سرش دعوا کردن که پاره شده! بعد پرسید دانشجوام یا شاغل، و رشته‌مو پرسید. به نظرم رسید فقط دلش می‌خواد با آدما حرف بزنه، برا همین سربسته جواب دادم بهش. اتوبوسم بالاخره رسید، براش شب خوبی آرزو کردم و برا اینکه بغل اون خانوم‌های مسن نباشم رفتم از اون یکی در سوار شدم. دیدم یه خانومی جلوی در، یه دسته نرگس دستشه! ازش نخواستم گلش رو بو کنم ولی تا پیاده شدنم بیشتر وقت داشتم گل‌هاشو نگاه می‌کردم :)

پ.ن. این آهنگ یکی از معدود آهنگای غیر کلدپلی و غیر بی‌کلامی بود که اون شبم تو راه چند بار گوشش دادم. از پیشنهادات خوب یوتیوب بودن :)

🎧 Alec Benjamin - Mind Is a Prison

+ برام سواله چرا هر بار سر اعلام تعطیلی یا عدم تعطیلی دانشگاه‌ها اینقدر اسکل می‌کنن ملتو؟ :)

+ پست دویستُم! :)

  • فاطمه
  • جمعه ۲۹ آذر ۹۸

به شیرینی گوجه سبز!

نصف آب‌طالبی‌هایمان را خورده‌ایم، تا می‌آیم روی گوشیِ مامان عکس‌ها را ببینم، خاله بهش زنگ می‌زند. می‌خواهد ببیند کجاییم و برگردد پیش ما. وقتی می‌رسد، می‌روم تا یک آب‌طالبی دیگر سفارش دهم. با عینک آفتابی می‌روم داخل بوفه‌ی نسبتا تاریک که حالا تاریک‌تر هم به چشم می‌آید؛ حوصله ندارم برای یک دقیقه داخل آمدن عینکم را عوض کنم.

سه تایی مشغول خوردن آب طالبی و صحبت کردن شده‌ایم که یک پیرمرد و پیرزن که جای خالی دیگری پیدا نکرده‌اند می‌آیند سر میز ما. برایشان جا باز می‌کنیم که تا حد امکان در سایه بنشینند. به ما سه نفر و دو خانم دیگر سر میز گوجه سبز تعارف می‌کنند. یکی از آنها می‌گوید گوجه سبز دندان‌هایش را اذیت می‌کند. خوشحال می‌شوم که بالاخره یکی مثل من پیدا شده که به گوجه سبز علاقه‌ی خاصی ندارد! با این حال تعارفشان را رد نمی‌کنم و یکی برمی‌دارم، رسیده است و دندان را اذیت نمی‌کند! چند میز آن‌طرف‌تر یکی شروع می‌کند به خواندن. دختری که گوجه سبز برنداشته بود، می‌گوید ابی می‌خوانند. پیرمرد چیزی به زنش می‌گوید و زن با خنده می‌گوید: «برو، برو پیش دوست‌هات!» خنده‌ام می‌گیرد. عاشق این پیرمرد و پیرزن‌هایی هستم که با هم کوه می‌آیند. اصلا عاشق زوج‌هایی هستم که با هم کوه می‌آیند!

دوباره خودم و عینک آفتابی‌ام می‌رویم داخل که آب‌طالبی‌ها را حساب کنیم، اما این بار عینکم را برمی‌دارم. به هیبت تار فروشنده رو می‌کنم و می‌پرسم چقدر شده، و کارت را می‌دهم بهش. چیزی می‌پرسد که درست نمی‌شنوم. می‌پرسم: «چی؟» و در مقابل تمایل به گذاشتنِ عینک برای بهتر شنیدن مقاومت می‌کنم! سوالش را تکرار می‌کند و با فرض این که پرسیده «نقد نداشتین؟» می‌گویم: «نه.» تا کارت را بکشد، عینک را می‌زنم و چشمم از خرما و پنیر و گردوهای روی پیشخوان می‌رود بالاسر فروشنده‌ها و یک پوستر پرسپولیس روی دیوار می‌بینم. صورت یکی از بازیکنان را بریده و از عکس جدا کرده‌اند. می‌پرسد: «رمز؟» فاصله‌مان زیاد است و مجبورم دو تا عدد سال تولد را تقریبا داد بزنم! همان‌طور که کارت را پس می‌گیرم، کنجکاوی و جوِ دوستانه‌ی بین آدم‌های این بالا به خجالتم غلبه می‌کند و می‌پرسم: «اون کیه عکسشو جدا کردین؟!» پاسخش باز نامفهوم است و وقتی می‌بیند نشنیده‌ام واضح‌تر می‌گوید: «فرشاده، فرشاد!» آخ! فرشاد دیگر کیست؟ نمی‌شد طارمی‌ای کسی باشد که بشناسمش؟! لبخندی مصنوعی می‌زنم و الکی سر تکان می‌دهم و از مغازه می‌دوم بیرون! سریع در گوشی‌ام سرچ می‌کنم و می‌فهمم فرشاد احمدزاده را می‌گفته. به خودم می‌گویم: «تو که دیگه اندازه‌ی قبل پیگیر فوتبال نیستی، نمی‌خواد وانمود کنی سرت میشه!»

پدر و باجناقش از راه می‌رسند و سوار تله‌سیژها می‌شویم که برگردیم پایین. منظره‌ی تهران با قوطی کبریت‌های خاکستری‌اش زیر پایمان است. چون آدمی نزدیک‌مان نیست که صدا مزاحمش شود، به خودم اجازه می‌دهم آهنگ بگذارم. مصرعِ «تهرانِ وصله پینه شده با خطوط کج» انگار برای همین منظره‌ی روبرو باشد، و آنجا که می‌خواند «این شهر خسته را به شما می‌سپارمش» فکر می‌کنم اگر روزی برای خداحافظی دنبال آهنگی بودم، این مناسب است! نه که غمگین باشم؛ خوشحالم و سبک، غمگینم و هیجان‌زده، یا شاید هیچ حسی ندارم. شاید این خاصیتِ از بالا -از دور- نگاه کردن به آن پایین و زندگی روزمره باشد... این بالا گوجه‌سبزها هم دندان را اذیت نمی‌کنند!

‌‌

پ.ن. دیروز هم موفق شدم برم کوه! ولی این پست برشی بود از کوه رفتن خونوادگی یه ماه پیش. بیشترش رو همون موقع نوشته بودم ولی هی فرصت نمی‌شد کامل و پستش کنم. از دید کسی بخونیدش که گوجه سبز دوست نداره‌ =)) و اگه یه وقتی رفتین بوفه‌ی ایستگاه سرچشمه‌ی توچال، یاد من بیفتین :دی

پ.ن۲. من نه به فاطمه اختصاری علاقه‌ای دارم نه به همه‌ی قسمتای شعرِ این آهنگ. ولی خب آهنگشو دوست دارم :)

  • فاطمه
  • جمعه ۲۱ تیر ۹۸

با برگ‌ها می‌رقصد*

به طرف در خروجی دانشگاه می‌رم، خوشحال از تعطیلیِ پیش رو و کمی استراحت. برگ زیادی روی زمین ریخته؛ از اون برگ‌های زرد و نارنجی که فقط توی پاییز انتظار دیدن‌شون رو داری و تو تابستون کسی تحویل‌شون نمی‌گیره. قدم‌هام رو طوری برمی‌دارم که پام بره روشون، شاید اینم یه جور توجه کردن باشه، هرچند دردناک!

یه‌دفعه باد می‌وزه و کلی برگ دیگه از درختا جدا می‌شن. محو صحنه‌ی آروم پایین اومدن‌شون می‌شم. برگ‌های روی زمین هم هوا می‌رن و همگی تو یه مسیر دایروی شروع به چرخیدن می‌کنن. یه لحظه حس می‌کنم باد منو هم داره می‌بره، قراره به برگ‌ها بپیوندم و وارد اون مسیر بشم و بچرخم و بچرخم. انگار اون چند ثانیه خودم رو سپرده‌م به باد، بی‌دغدغه و رها.

به خودم میام؛ جهت باد عوض شده و برگ‌ها دارن مخالف من حرکت می‌کنن، یا من مخالف اون‌ها، از اون قسمت رد شدم به هر حال. راه خودم رو می‌رم و اونا رو به حال خودشون می‌ذارم تا بچرخن و برقصن، شاید کسی یه‌کم تحویل‌شون بگیره...

🎧 John Barry – The John Dunbar Theme (Dances with Wolves OST)

* اشاره به عنوان فیلم با گرگ‌ها می‌رقصد، که البته ندیدمش! فقط با دیدن برگ‌ها یهو به ذهنم رسید :)

‌+ پستِ قبلیِ امروز

  • فاطمه
  • دوشنبه ۱۳ خرداد ۹۸

اتوبوس

     از ایستگاه مترو که بیرون میام، ساعتمو نگاه می‌کنم. حدود بیست دقیقه تا اذون مونده. به نظر نمیاد قبل از اذان برسم خونه. مسیرِ همیشه شلوغِ پایانه، از ایستگاه مترو تا آخرین ایستگاه بی‌آرتی که دیگه بیرون از پایانه‌س، طولانی‌تر از همیشه به‌نظر می‌رسه. آخرین بوفه‌ی پایانه رو که می‌بینم، تصمیم می‌گیرم یه آبمیوه بخرم که وقتی اذان شد یه چیزی داشته باشم. یه آب پرتقال پاکتی از تو یخچال برمی‌دارم و قیمتشو نگاه می‌کنم: ۱۷۰۰ تومن. با یه اسکناس دو تومنی می‌ذارمش رو پیشخون. فروشنده دو تومنی رو برمی‌داره و به کار خودش مشغول میشه. می‌پرسم بقیه‌شو نمی‌دین؟ میگه دو تومنه. با حالت نمایشی (!) دوباره روی بسته رو نگاه می‌کنم و میگم نوشته ۱۷۰۰. میگه قیمتای پایانه‌س خانوم. زیر لب می‌گم باشه ولی نوشته ۱۷۰۰. قضیه اینه که خودم می‌دونم پایانه‌س و سر گردنه، ولی خوشم نمیاد آدم رو خر یا کور یا هرچیز دیگه‌ای فرض می‌کنن.

     بی‌آرتی توی ایستگاه منتظر پر شدنه. خلوته و خدا رو شکر جا برای نشستن هست. می‌شینم و گوشی‌مو چک می‌کنم، از خونه زنگ زده بودن و متوجه نشده‌م. تماس می‌گیرم و می‌گم که کجام. اتوبوس راه میفته. تو قسمت جلوی اتوبوس کلا چهار پنج تا دختریم. یکی‌شون از بطریش آب می‌خوره. تو دلم آه می‌کشم. چشمامو می‌بندم و برای خودم تکرار می‌کنم خب درسته که خوبه که آدم چند دقیقه مونده به اذان رعایت بقیه رو بکنه، ولی مجبور نیست. صلح برقرار می‌شه و تو دلم لبخند می‌زنم. صدای اذان از رادیوی اتوبوس پخش می‌شه. فکر می‌کنم حالا اگه من آبمیوه‌مو بخورم بد نباشه؟ نکنه کسی روزه بوده و چیزی همراهش نداشته باشه. یه دختر دیگه شروع می‌کنه به بیسکوییت خوردن و می‌بینم که تنها نیستم. آروم کمی از آبمیوه‌مو می‌خورم و این‌طوری روزه‌ی روز اول ماه رمضون رو تو اتوبوس باز می‌کنم.

     به ایستگاه سر خیابون‌مون که می‌رسیم، اون دختر هم باهام پیاده میشه. بقیه‌ی آبمیوه رو می‌خورم و بسته‌شو می‌ندازم دور. سر راه می‌بینم مسئول ایستگاه هم داره افطار می‌کنه. حس قشنگ و غریبی بهم دست می‌ده و لبخند می‌زنم. آبمیوه خیلی خوشمزه نبود ولی خنکی و شیرینی خوبی داشت. هوا هم خنکه. احساس می‌کنم برای پیاده‌روی چند دقیقه‌ای تا خونه و رسیدن به یه لیوان چایی شیرین گرم سرحال اومده‌م. :)

پ.ن. برشی از دیروز عصر :)

پ.ن۲. این دو روز شلوغ لپ‌تاپو می‌ذاشتم دانشگاه و نرسیدم چیزی از ماجراهاش بنویسم. چند تا تیتر فعلا نوشتم که یادم نره!

+ اینستا رو دی‌اکتیو کردم! بیشتر از ۲۴ ساعته که پاکم! :دی 

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۸

همین یه کارو همه‌ش ازم می‌خوان :/

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • يكشنبه ۸ ارديبهشت ۹۸

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.