۸۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانش‌جویی» ثبت شده است

پسا دفاع! (۲) - احساس تعلق

سلام. امیدوارم که خوب باشین. عیدهای ماه شعبان رو بهتون تبریک می‌گم :)

بریم سراغ کمی یادداشت دیگه از این اواخر!😅

  • فاطمه
  • شنبه ۱۴ اسفند ۰۰

پسا دفاع! (۱)

سلام. حالتون چطوره؟ :)

عرضم به خدمتتون که چهارشنبه ۴ اسفند بالاخره دفاع کردم! در کل با وجود اصلاحاتی که داورا گفتن خوب بودش. نمره رو هنوز نذاشتن تو سایت ولی حدودی که استادم پیش‌بینی کرد نمره‌ی خوبیه. چیزای زیادی تو ذهنمه که چند روزه می‌خوام بنویسم. هر چی رو الان یادم میاد می‌گم، شاید بعدا بازم پست گذاشتم.

  • فاطمه
  • يكشنبه ۸ اسفند ۰۰

متوسط بودن

سلام
این روزهای نزدیک دفاع، خیلی وقتا غرهام و اتفاقای روز رو برای خودم تو تلگرام می‌نویسم. بدون انتشار توی کانال. شاید بعدا بهشون برگردم و یه جمع‌بندی کنم و خلاصه‌ای از آنچه گذشت رو پست کنم. ولی فعلا می‌خوام یه چیزی که بهش رسیدم رو بگم.

امروز داشتم بخش‌هایی از کتاب "هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها" رو دوباره می‌خوندم. تو فصل سوم کتاب، مارک منسون از تمایل آدما به خاص بودن می‌گه و حق‌به‌جانب شدنی که به دنبال داره. حالا این قسمتاشو دقیق مرور نکردم، چیزی که دنبالش بودم تو بخش آخر این فصل بود. جایی که میگه این تمایل به خاص بودن، گاهی باعث می‌شه حتی بخوایم شکست بخوریم ولی معمولی و متوسط نباشیم! چون اگه نمی‌تونیم خارق‌العاده باشیم، عوضش نقش قربانی رو داشتن هم یه خاص بودن و جلب توجهی به همراه داره!
وقتی بار اول این کتابو می‌خوندم این بخشش برام خیلی جالب بود. خودمو توش دیدم. این که دلم می‌خواد یا همه چی به بهترین شکلش باشه یا کلا نشه! و حالا این چند روز دوباره مچ خودمو گرفته‌م.

تو روزهای اخیر، با وجود مشکلای مختلفی که باعث تاخیر تو تحویل پایان‌نامه‌م شدن (چه باعثش خودم بودم چه عوامل دیگه)، دو تا فکر توی سرم در جنگن: از یه طرف می‌گم تمام تلاشمو می‌کنم که به موقع کارو کامل کنم و پیگیری‌ها رو انجام بدم، حالا تصمیم دانشکده هر چی شد شد. از طرف دیگه خسته شدم از این همه پیگیری، نامعلوم بودن خیلی چیزها و جزئیاتی که تو کارم به مشکل خوردن و تموم نمی‌شه. از کارهایی که به شکلی باورنکردنی جور می‌شه و تا میای امیدوار شی یه ناامیدی جدید دنبالش میاد. از زیاد بودن تصمیم‌هایی که باید بگیرم و هماهنگی‌هایی که باید بکنم و استرسی که دائم همراهمه و یه وقتایی تو روز یهو یقه‌مو می‌گیره. این‌ها خسته‌م کردن برای همین گاهی قایمکی به خودم می‌گم کاش اصلا اجازه دفاع ندن که فقط تموم شه زودتر.

امروز مچ خودمو سر همین فکرا گرفتم. انگار برای فرار از متوسط بودن و برای اینکه اشکال‌های کارم به چشم کسی نیاد، ترجیح می‌دم شکست بخورم و بعد از این همه کار کردن، کلا ارائه‌ش ندم! بعدم لابد به همه بگم من که کارو رسوندم، مدیر گروه بود که دیر فرم رو امضا کرد، داورا دیر بهم وقت دادن، استادم فلان کرد، چون امیکرون گرفتم دیر شد، و... (که همه‌ی اینا هم بود. ولی خب که چی؟)

دارم سعی می‌کنم خودمو قانع کنم مهم نیست اگه اونطور که دلم می‌خواست کار خفنی نشده. مهم نیست اگه نرسم تیکه‌ی آخرشو خوب جمع کنم. مگه همیشه کار همه خفن و کامل می‌شه؟ خیلی وقتا نمی‌شه ولی اونا رو کاری که انجام دادن تمرکز می‌کنن. منم باید ارزش قائل باشم برای بخشای دیگه‌ای که وقت گذاشتم و انجام دادم حتی اگه متوسط باشه.

دارم سعی می‌کنم از این تجربه استفاده کنم و بپذیرم متوسط بودن چیز بدی نیست. شاید پذیرشش کمک کنه اضطرابم برای بهترین نبودن (که ناشی از کمال‌گراییه) کمتر بشه و همین کمک کنه بتونم متوسطِ بهتر و بهتری بشم.

[با پذیرفتن این موضوع]... فشار و اضطرابتان از بین می‌رود و نیازی نخواهید داشت که پیوسته خود را اثبات کنید یا فکر کنید که نالایق هستید. شناختن و پذیرفتن وجود معمولی خودتان در واقع شما را آزاد می‌کند تا بدون قضاوت یا توقعات بالا به آرزوهایتان برسید.

- هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها

مارک منسون

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۰۰

اندر مصائب در اقلیت بودن

بعد از حدود ۵ هفته، سلام!

پست طولانی‌ای شده. ولی با این روند پست گذاشتنم حالا حالاها وقت دارین که بخونیدش :))

 

تو دوره‌ی کارشناسی برای پروژه‌ی یکی دو تا از درسا باید می‌رفتیم بازار قطعه بخریم. نمی‌دونم اون موقع فروشگاه اینترنتی کم بود یا می‌خواستیم برای تجربه خودمون حضوری بریم. از طرفی چون شناخت و تجربه نداشتیم، گزینه‌مون همون جاهایی بود که استاد یا تی‌ای‌ها بهمون گفته بودن.

واسه پروژه‌ی گروهی یه درس باید می‌رفتیم از مغازه‌های یه خیابونی سمت ناصرخسرو قیمت چند مدل بلبرینگ رو در می‌آوردیم. ما دو تا گروه بودیم، جمعا سه تا دختر و سه تا پسر. یادم نیست دقیقا چی شد که آخرش دو تا از پسرا پیچوندن و سه تا دختر و یه پسر رفتیم اونجا. اگه درست یادم مونده باشه خیابون ناظم الاطبا، یه خیابون کم‌عرض با مغازه‌هایی که اکثرا بلبرینگ و این‌طور چیزای صنعتی داشتن. منطقی بود بیشتر هم آدمای مشاغل صنعتی و کارگاهی اونجا رفت و آمد داشته باشن؛ که یعنی اکثرا آقایون. مغازه‌ها کوچیک بودن و نمی‌شد چهارتایی بریزیم داخل. فکر کنم هر کدوم یه بارو رفتیم تو مغازه‌ها، ولی در ادامه پسره با یکی از ما که بهتر حرف می‌زد می‌رفتن سوال می‌کردن. شب شده بود و اون زمانی که من و دوستم بیرون منتظر دو نفر دیگه بودیم، آقایون رد می‌شدن و با تعجب نگاه می‌کردن که این دخترا اینجا چه کار دارن. من کلی خاطره و لحظه از ماجراهای اون روز یادم مونده. از لحظه‌ای که امتحان کتبی آزمایشگاه تموم شد و اون دو تا پسر گفتن نمیان، تا تاکسی و مترو سوار شدن و صدای «دارو، دارو» وقتی از تقاطع ناصرخسرو می‌گذشتیم، از خیابون رد شدن من که پسر همکلاسی رو ترسوند، و جدا شدن‌مون تو ایستگاه متروی امام خمینی. اما بیش از همه، هنوز حس سنگین اون لحظات ایستادن خودم و دوستم تو تاریکیِ ناظم الاطبا رو یادمه. کسی مزاحم ما نشد، کسی چیزی نگفت، ولی انگار اونجا بودن ما برای هر کی رد می‌شد و برای خودمون چیز غریبی بود.

همون ترم برای پروژه‌ی یه درس دیگه، قرار شد با دوستم بریم پاساژ امجد تو جمهوری که چند تا قطعه‌ی الکترونیکی و رباتیک بخریم. قبلش هم باید می‌رفتیم یه خیابونی همون طرفا، بدیم طراحی‌هامون رو برش لیزر بزنن. یکی از پسرا که اون کلاسو نداشت ولی با دوستم دوست بود، گفت باهامون میاد چون اونجا بهتره یه پسر باهامون باشه! (جالبه بگم اینجا هم یه موقعیتی پیش اومد که این دوستمون سر از خیابون رد شدن ما تذکر داد!) اسم اون خیابون مقصد یادم نیست ولی بهمون گفته بودن مرکز برش لیزر و این کاراس. کارگاه‌های اونجا هم فضای مردونه‌ای داشتن. رفتیم جایی که آشنای یکی از بچه‌ها بود، فایل‌ها رو دادیم. من نشستم تا آماده بشن و اون دو تا (شایدم فقط پسره) رفتن یه قطعه‌ی دیگه بخرن. (من بعدها فهمیدم جاهای دیگه‌ای هم هستن مثلا تو انقلاب که با قیمت مناسب برش لیزر انجام می‌دن. و اتفاقا دو جای مختلفشو تنها رفتم و با چند خانم هم روبه‌رو شدم!) بعدش پیاده رفتیم تا امجد. تو چند تا مغازه خرید داشتیم ولی اینو یادم مونده که وارد یکی از مغازه‌ها شدیم که کوچیک و پر از وسیله بود، فکر کنم پیچ و مهره و این‌طور چیزا می‌فروخت. داشتیم دنبال چیزایی که می‌خواستیم می‌گشتیم که پیرمرد فروشنده گفت یه نفرتون باشه کافیه، و رسما و من و دوستم رو بیرون کرد و پسره موند داخل! هنوزم متوجه نمی‌شم چرا اون پسر که فقط قرار بود همراه ما بیاد یهو شد سخنگوی ما؟ چرا ما خودمون تو مغازه حرف نزدیم و سوال نکردیم؟

  • فاطمه
  • شنبه ۹ بهمن ۰۰

چالش راز، و سایر موارد

سلام

دقت کردم دیدم چند روزه خیلی تو ذهنم حرف می‌زنم و حتی نمی‌نویسم. عیب رویابافی و فکر کردن بیش از حد همینه؛ کاری رو که می‌خوای تو ذهنت انجام می‌دی و یه جورایی راضی می‌شی، در نتیجه احتمالش کمتره بری واقعا شروعش کنی. این چند روزم من درباره‌ی چندین کار مختلف خیال‌پردازی می‌کردم. نمی‌دونم عاقبت‌شون چی می‌شه ولی گفتم بیام چند کلمه بنویسم حداقل.

۱) خب، من به چالش راز دعوت شده‌م توسط مهدی، که توش باید یه راز بامزه رو که خجالت می‌کشیم به کسی بگیم تعریف کنیم. اولش که هیچی به ذهنم نرسید :/ دردانه از زاویه‌ی مجموعه‌ها و تهی بودن اشتراک‌شون به قضیه نگاه کرده، ولی من اومدم بگم خب اگه خجالت می‌کشم که اینجا هم نمی‌تونم بگمش! و اصلا اگه راز رو بگم که دیگه راز نیست و قضیه کنسله :))

بعد چند تا چیز به ذهنم رسید که اونام بامزه نبودن :/ جهت خالی نبودن عریضه اومدم یکی‌شونو تعریف کنم، حین نوشتن دیدم یه سری از جزئیاتش یادم رفته :)) خلاصه‌ش اینه که چند سال پیش یکی از دوستای صمیمی دانشگاهم یه مدت با یکی از پسرامون بود و انگار دیگه قرار ازدواج داشتن می‌ذاشتن ولی من خبر نداشتم. کلا تو این مواقع گیر نمی‌دم به دوستام و می‌ذارم خودشون هر وقت جدی شد یا دلشون خواست خبر بدن. خلاصه، یه موقعیتی پیش اومد که من می‌خواستم از گوشی این دوستم به گوشی خودم زنگ بزنم، و یهو یه اس‌ام‌اس محبت‌آمیز از اون پسره اومد و من ناخودآگاه تو نوتیفیکیشن خوندمش :)) حالا من هم خجالت کشیده بودم که اینو دیدم چون خب خصوصی بود، هم نمی‌خواستم به روی دوستم بیارم، هم ازش ناراحت بودم که چرا به من نگفته قضیه‌شون جدیه :)) بعدها که علنی شد بهش گفتم که چرا زودتر به من نگفتی و این‌ها، و اون ادعا می‌کرد خیلی وقت پیش اولین نفر به من گفته! و من هنوزم یادم نمیاد گفته بوده باشه :))

از این خاطره‌های بی‌مزه بازم هست اگه خواستین :))

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲ دی ۰۰

هنوز نمی‌دونم می‌خوام رمزشو بدم یا نه، ولی شما بی‌زحمت برام دعا کنید.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • جمعه ۲۳ مهر ۰۰

یخ‌شکن ۳: رفیقان می‌روند نوبت به نوبت!

بامداد جمعه ۱۹ شهریوره و امروز یکی از دوستامون پرواز داره که بره آمریکا. دو تا از بچه‌ها دیروز عصر رفتن دیدنش. هم قرار گذاشتنه عجله‌ای شد هم من و یکی دیگه به خاطر کرونا نمی‌تونستیم بریم، خلاصه مثل دفعات قبل نشد جمع باشیم.

دارم درباره‌ی گروهی از دخترای کارشناسی حرف می‌زنم که تو این سال‌ها با هم بیشتر دوست بودیم. اولین دوستی که می‌خواست بره، عروسیش یه ماه قبل رفتنشون بود و ما رو دعوت کرد. مرداد ۹۸ بود. فکر کنم ۸ نفر بودیم که کادو براش خریدیم. پارسال دوست دیگه‌ای رفت هلند. مهر ۹۹ یه روز جمع شدیم تو دانشگاه. این بار ۷ نفر بودیم که کادوی یادگاری خریده بودیم. حالا شهریور ۱۴۰۰ ئه و این یکی دوست هم داره می‌ره. این بار ۶ نفریم که داریم پول کادویی که دوست صمیمی‌ترش از طرف همه بهش داده رو تقسیم می‌کنیم :))

این اصلا قشنگ نیست آقا، حداقل سه نفر دیگه از این جمع برنامه‌ی اپلای دارن؛ اومدیم و همه رفتن من موندم، خب ورشکست می‌شم آخرش :))

+ از دخترای کارشناسی دو نفر دیگه هم الان کانادا و استرالیان، ولی اونا دوستی‌شون با ما کمتر بود و تو خرج نیفتادیم :دی (در این حد دوستی‌مون کمتر بود که کلی بعد از اینکه رفتن فهمیدیم!) پارسال همین موقعا به اونی که کاناداس پیام دادم سلام و احوال‌پرسی کردیم. دیدم دو سالی هست تو تلگرام صحبت نکردیم و حین صحبت رفتم آخرین پیام‌های قبلی‌مون رو خوندم. دو سال پیش یه بورد برای پروژه‌ش بهش قرض داده بودم (حالا خودمم نخریده بودمش و یه جورایی از پروژه‌ی یکی از درسا گیرم اومده بود). یکی از آخرین پیام‌ها راجع به این قضیه بود و یادم انداخت یه مدته هر جا گشتم اینو پیدا نکردم. گفتم بذار الان بپرسم، ببینم ازش پس گرفتم یا نه. دو تا پیام طولانی در جواب حرفای قبلیش در مورد رفتن‌شون و اینکه الان کجان و غیره دادم، بعد هم سوالمو با کلی تعارف و احتیاط پرسیدم که بدونه هدفم از شروع چت این نبوده و به اون قطعه هم نیاز خاصی ندارم، فقط یادم افتاده و می‌خوام ببینم دست اون مونده یا خودم گمش کردم مثلا. نشون به این نشون که هر سه پیامم سین شد و هیچ پاسخی داده نشد :/ سه روز بعدش پیام دادم بابا من منظوری نداشتم و کلی تعارف و عذرخواهی. این بار حتی سین هم نکرد :| نمی‌خوام تصویر بدی ازش ایجاد کنم چون تو سال‌هایی که اینجا بود رابطه‌ی دوستانه‌ی نه خیلی عمیق، ولی خوبی داشتیم. شاید اشتباه از من بود اصلا :/

پ.ن. امیدوارم بعد از این پست خیلی خسیس به نظر نیام :/

  • فاطمه
  • جمعه ۱۹ شهریور ۰۰

۳۰۶

سلام. چند روزه که هی میام یه‌کم اینجا حرف بزنم، کلی هم می‌نویسم بعد بی‌خیال پست کردنش می‌شم. ببینیم این یکی سرنوشتش چی می‌شه!

خیلی وقته سعی کرده‌م راجع به اتفاقای دانشگاه کمتر بنویسم ولی الان می‌خوام یه کم از این چیزا حرف بزنم. برا همین شاید طولانی و حوصله‌سربر بشه :))

این روزا تنها انگیزه‌م برای تموم کردن پایان‌نامه‌م اینه که فقط تموم بشه! غیر از حجم زیادی که از کار مونده و بخش‌هاییش که نیاز به کمک گرفتن داره، مشکل اصلی اینه که حوصله‌ش رو ندارم و ضمنا برای یه قسمت‌هاییش نمی‌تونم تصمیم قطعی بگیرم. واقعا مسخره‌س ولی کلی گزینه پیش رومه و نمی‌تونم یکی رو انتخاب کنم، انجامش بدم و فوقش اگه نتیجه نداد عوضش کنم. مدام باید پروپوزالم رو به خودم یادآوری کنم که تازه گزینه‌هام محدود بشن. (شاید بپرسین پس نقش استاد راهنما چیه، که این بحثش مفصله فعلا واردش نمی‌شم!)

دلیل حوصله نداشتنم هم واضحه: زیاد کشش دادم و یه بازه‌ای فقط بار ذهنیِ وجود داشتنش رو حمل کردم بدون اینکه کاری براش بکنم. حالا دلایل این کار نکردن می‌خوان موجه باشن یا غیر موجه، به هر حال فرایندش طولانی و فرسایشی شده.

گاهی به سرم می‌زنه کاش کرونا بگیرم که به خاطرش بتونم یه ترم اضافه تمدید کنم :)) بعد می‌گم غلط نکن، تمومش کن بره. چون همینم دیگه، تا ددلاین در چند قدمیم نباشه کار نمی‌کنم :/ ضمن اینکه خیلی هم دست من نیست که طوری کرونا بگیرم که به جای این ترم، خودم حذف نشم! D:

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۳ مرداد ۰۰

یه کاری می‌کنن آدم هم صداشونو ضبط کنه هم آخرش حرفاشونو صورت‌جلسه کنه و امضا بگیره! -_-

پریشب، بعد از رد و بدل کردن چند پیام با مدیر گرایش‌مون راجع به درس‌هایی که ترم‌های قبل گفته بودن چون توی کارشناسی پاس کردیم دیگه نمی‌خواد تو ارشد برداریم و حالا بعد از بررسی‌هایی که معلوم نیست کِی انجام شده نظرشون عوض شده (و البته به نتیجه نرسیدن بحث)، و بعد از مطرح کردن موضوع با دوستان دیگه‌ای که حدس می‌زدم ممکنه این مشکل رو داشته باشن (که نداشتن، اما چندتاشون تایید کردن که اونا هم شنیده بودن مدیر گرایش همچین حرفی زده)، و بعد از تلاش برای نادیده گرفتن پیام‌های حاوی غر و بد و بیراه یکی از همکلاسی‌ها (تنها کسی که شرایطش مشابه منه و در واقع صحبت خودش با استاد باعث شد متوجه این موضوع بشیم، اما الان من رو فرستاده بود جلو و خودش فقط فحش می‌داد)، عصبانی و ناراحت و مضطرب رفتم که بخوابم.

قبل از خواب با یکی تو ذهنم راجع به همین قضیه حرف می‌زدم. ازم پرسید بدترین حالتی که ممکنه پیش بیاد چیه؟ براش گفتم اینکه مجبور شم به خاطر این دو تا درس هفت ترمه بشم (و یه سری جزئیات دیگه). بعد اضافه کردم ولی نه، این بدترین حالت نیست. اگه چاره‌ی دیگه‌ای نباشه بالاخره باهاش کنار میام و پایان‌نامه و پروژه‌ها و برنامه‌های دیگه‌م رو تنظیم می‌کنم. سخت‌ترین چیز بلاتکلیفیِ الانه که نمی‌دونم چه اتفاقی قراره بیفته. و تصور کلی دوندگی که باید تو هفته‌ی بعد بکنم. و برنامه‌ریزی و جمع کردن حواسم برای کارای دیگه‌ای که اونا هم باید تو هفته‌ی بعد انجام بشن.

گفتم احساس سادگی می‌کنم که از اول رو حرف مدیر گرایش حساب کردم، اونم وقتی دو ترم بعدش با پیشنهاد خود من به راحتی یکی از درس‌های جدول دروس اصلی رو تغییر داد (چون به هر حال «اصلی»تر از چند تا درس دیگه‌ای بود که اصلا ارائه نمی‌شدن). و حالا می‌ترسم نکنه زیر اونم بزنه و مجبور شم یه درس سومی هم بردارم! و اینکه بدم میاد از اون پسره که این قضیه رو بهم گفت و الان خودش کاری نمی‌کنه و فقط با فحش دادناش اعصاب منو خوردتر می‌کنه. متنفرم از اینکه هر ترم موقع انتخاب واحد به هر کی که می‌گفتیم فلان مشکلو درست کنین، می‌گفت فلان واحد مسئوله و ما بهشون گفتیم! آخرشم نفهمیدیم به کجا باید بگیم که آقا جان، گرایش جدید که ایجاد می‌کنین درسته که ممکنه نقص‌هایی داشته باشه ولی خب فیدبک که می‌دیم رسیدگی کنین دیگه!

گوش داد بهم و نپرید تو حرفم. آخرش با لبخندی که از پشت ماسکش معلوم بود (!)، گفت تو اشتباه نکردی، اونا قانون درست و ثابتی ندارن و حرف خودشون یادشون می‌ره. آفرین که داری تلاش می‌کنی و پیگیر قضیه‌ای و به همین راحتی نمی‌ری زیر بار برداشتن درس اضافه. یه کم دوندگی داره ولی درست می‌شه.

(خیلی بچه‌ی خوبیه. می‌شینه همون‌جا بهم گوش می‌ده و وقتی که خودم بخوام حرف می‌زنه!)

آخرش فکر کردم اگه این وسط بمیرم چی می‌شه؟ دیگه هیچ‌کدوم از اینا اهمیتی نخواهند داشت...

ولی این فکر آرومم نکرد و باعث نشد به بی‌اهمیتی دغدغه‌هام پی ببرم. به جاش یادم انداخت خیلی وقت بود به مردن یا محو شدن فکر نکرده بودم. و این منو ترسوند، چون هر بار فکر کردم که «اگه من و این دغدغه‌ها کلا نبودیم اوضاع برای بقیه خیلی هم فرقی نمی‌کرد» یه جورایی به فکر فرار از مشکلات بودم.

ولی الان نه. اگه بشینم و فقط غر بزنم هیچی درست نمی‌شه. اون وقت باید کاری رو بکنم که بقیه تصمیم‌شو گرفتن.

الان وقت محو شدن نیست.

(نمی‌دونم اینو کدوم‌مون گفتیم. شاید هر دو، همزمان.)

  • فاطمه
  • جمعه ۱۵ اسفند ۹۹

به سراغ من اگر می‌آیید، هکسره رو رعایت کنید D:

سلام. این چند روز هی می‌نشستم پیش‌نویس پست‌هایی رو می‌نوشتم که هیچ‌وقت کامل و منتشر نمی‌شدن. دیگه گفتم حداقل بخشی از حرفامو بیام بنویسم بلکه یه کم ذهنم خالی و مرتب شه بتونم به کارام برسم :/ بعضیاش ممکنه غرهای تکراری باشه، و طبق معمول اگه حوصله‌شو ندارین چیز مهمی هم از دست نمی‌دین ;-) (عنوان پست هم یه جایی این وسط سر و کله‌ش پیدا می‌شه! -ستاد کنجکاو سازی :دی)

پریروز (جمعه) متوجه شدم در اون بازه‌ای از سال قرار دارم که همیشه درگیر امتحان و تحویل پروژه بودم. چی شد یادش افتادم؟ یکی از بچه‌های دکترا که پارسال پروژه‌ی یکی از درسا رو با هم انجام دادیم، این ترم سه تا درس داره که من از شانس زیبام همه رو قبلا پاس کردم. خلاصه چند بار از اول ترم اومده راجع به اون درسا سوال کرده یا تکلیفاشون رو ازم گرفته :)) منم تا جایی که می‌تونستم کمک می‌کردم تا جمعه که پیام داد و پروژه‌ی پایانی یکی از درسا رو خواست؛ پروژه‌ای که ترم یک حسابی ازم وقت و انرژی گرفته بود. یه دیتایی استاد بهم داده بود و گفته بود برو با فلان روش شناساییش کن. منم نه اون روش رو بلد بودم نه حتی اون موقع مقدمات یادگیری ماشین رو می‌دونستم. خلاصه داستانی بود برا خودش. رفتم سراغ عکسای دو سال پیش گالری گوشیم و این عکس، که یادم بیاد در این حد براش وقت می‌ذاشتم که یه بار موقع برگشتن از دانشگاه تو ماشین هم به کارم ادامه دادم! و اینجا دیگه جای نه گفتنه.

این یادآوری باعث شد فکر کنم چطور سال‌های قبل هر جور بوده می‌نشستم پای پروژه‌ها ولی الان اینقدر کند شدم یا همه چیو عقب میندازم؟ جواب ساده‌ست: موعدهای مشخص تحویل، و وابستگی نمره‌ی اون درس به پروژه‌ش! الان نه موعد مشخصی وجود داره نه نمره‌ای. بحث الان اعتبار آدمه که البته مهم‌تر از نمره‌س، ولی چون مستقیما با کمیتی سنجیده نمی‌شه فراموش می‌شه گاهی! حالا اینطورم نیست هیچ ددلاینی نداشته باشم. سرگروهم سه‌شنبه‌ی پیش که جلسه داشتیم پرسید کی این کارو تموم می‌کنی که بریم مرحله‌ی بعد؟ (کاری که خودمم براش داوطلب شدم!) منم گفتم تا آخر هفته به یه جایی می‌رسونمش. بعد فقط همون سه‌شنبه نشستم پاش تا دیروز (شنبه) که پیگیری کرد و گفتم کار داره هنوز :)) دیروز باز کمی کار کردم و امروز که پیشنهاد داد فردا دوباره جلسه بذاریم دیدم بیش از این نمی‌شه پیچوندش :دی این خیلی خوبه که پیگیر کاره، متاسفانه منم که بدعادت شدم. اممم، از پایان‌نامه هم بیاید حرف نزنیم فعلا -_-

این روزا بیشتر از قبل دانشگاه میرم. خوبه چون کمی منظم‌تر و مستمرتر شدم تو کارام. چهار تا آدم می‌بینم و کلا بودن توی اون محیط باعث می‌شه بهتر وقت بذارم برای کارم. عیبش هم اینه که گاهی آزمایشگاه شلوغ می‌شه و تمرکز روی کار، سخت. مثلا دیروز استاد اومده بود نشسته بود به حرف زدن با بچه‌های شرکت. از کار و مشکلات و اوضاع مملکت شروع شد و رسید به فیلم و سریال و کتاب. که اینجا دیگه منم کمی وارد بحث شدم :)) حالا اینا هیچی، موقعی که می‌خواست بره و داشت از کنار میزم رد می‌شد، یهو بهم گفت تو فکر ال‌سی‌دی لپ‌تاپت نیستی واقعا؟! گفتم چرا؟ چی شده؟ دیدم به استیکر کمی برجسته‌ای اشاره می‌کنه که کنار صفحه کلید لپ‌تاپ چسبوندم. گفت این ال‌سی‌دی رو داغون می‌کنه که! گفتم والا یه ساله اینجاس اتفاقی نیفتاده :)) (اعتراف می‌کنم تا حالا بهش فکر نکرده بودم :|) و ادامه دادم که بیشتر خود کلیدهان که جاشون میفته رو ال‌سی‌دی، برا اونم محافظ می‌ذارم (اونم خیلی وقته نمی‌ذارم، ال‌سی‌دیه هم دیگه چیزیش نمی‌شه :/) بعد که رفت یه حس بدی داشتم، هی فکر می‌کردم چیزی رو دسکتاپم باز بود یا نه (یادم رفت بعدشم چک کنم!) و استیکره که کوچیکه، چیو داشته می‌دیده که این به چشمش خورده :)) از همین فکرای وسواس‌گونه که همه‌ش میاد سراغم :/

دیگه اینکه خیلی حس می‌کنم روحم خسته‌س. البته چیز عجیبی نیست چون معمولا این حس رو دارم :/ ولی انگار از همین موقعای پارسال که به شدت درگیر پروژه و امتحانای درسا بودیم، بعدش دیگه استراحتی نکردم. همیشه استرس یا دغدغه‌ی کار و برنامه‌ی بعدی یا انواع درگیری‌های ذهنی دیگه وجود داشته، حتی اون زمان‌هایی که به بهانه‌ی قرنطینه و کرونا هیچ‌کاری نمی‌کردم. چند وقت پیش پست اینستای یه دوست به شدت روم تاثیر گذاشت و دلتنگم کرد. بعدش که سعی می‌کردم مدیتیشن کنم که فکرم آروم بشه، وقتی داشتم سعی می‌کردم کلا به چیزی فکر نکنم، مثلا به اینکه چرا از یه جا به بعد دوستی‌مون کمرنگ شد، یهو رسیدم به ریشه‌ی این قضیه و ناخودآگاه دستم مشت شد! می‌خوام بگم این یه سال خیلی خسته‌کننده بود -خیلی از مسائلشو اینجا هم ننوشتم- و تاثیر بعضی اتفاقا طولانی می‌شه واقعا. نمی‌دونم چطور می‌شه باهاشون کنار اومد. (نمی‌خوام بازی «کی بدبخت‌تره؟» راه بندازم، می‌دونم برا همه سال سختی بوده.)

یا مثلا چند روز پیش که می‌خواستم از بچه‌ها خدافظی کنم و برم، یکی از پسرا با دست تکون دادن جواب خداحافظیم رو داد. این حرکتش روم تاثیر گذاشت و کمی بعد فهمیدم چرا. به خاطر خودش نبود (بچه خوبیه البته، به چشم برادری که ۵ سال کوچیک‌تره :دی)، یاد کس دیگه‌ای افتادم که اونم یه بار به شکل تقریبا مشابهی خداحافظی کرده بود (اسم‌هاشونم یکیه :/). خیلی وقته نیست و ازش خبر ندارم و حقیقتش فکرم نکنم دیگه ببینمش. خلاصه که یه چیزایی می‌مونن یه گوشه‌ی ذهن آدم و یه وقتا آدمو گیر می‌ندازن.

اگه اینجا رو مدتیه که می‌خونین، احتمالا می‌دونین بدم میاد از پیام‌های ناشناس. از اینکه یه نفر که می‌شناسدت باهات حرف بزنه ولی ندونی کیه! تو پست سی روز نوشتن هم گفته بودم که یه بار یکی از مخاطبای کانالم رو به خاطر اینکه اسم و آیدی مشکوکی داشت ریموو کردم و بعدش فهمیدم طرف تا قبلش پیام ناشناس هم می‌داده و حرف می‌زدم باهاش (اون موقع اوضاع روحیم به هم ریخته بود خیلی. اگه اینجا رو می‌خونه عذر می‌خوام ازش). خلاصه خوشم نمیاد. حالا دیشب (شب شهادت) یکی پیام داده بهم که کار دارم باتون، بدون اینکه خودشو معرفی کنه. عکس اول پروفایلش مربوط به شهادت حضرت زهرا بود. جلوتر از خودشم عکس داشت ولی نه عکس نه آیدیش آشنا نبودن برام. وقتی پرسیدم «شما؟» به جای جواب دادن، رو همین پیامم ریپلای کرد و سوال خودشو پرسید :| خلاصه معلوم شد هم‌دانشگاهیه و می‌خواد باهام آشنا شه، ولی خودشم زیاد منو نمی‌شناسه :/ اینکه چیز درستی از خودش نمی‌گفت و هی باید سوال می‌کردم رو اعصابم بود. همچنین اینکه هکسره رو بلد نبود :| (اگه تا اینجای پست اومدین بهتون تبریک می‌گم! :دی) فکر کنم تنها هدفم از آشنا شدن باهاش اینه که بفهمم کیه فقط :| با دوستم که حرف می‌زدم گفت زیادم ذهنتو درگیرش نکن. گفتم بدبختی اینه که مغز من الان منتظر بهانه‌س که درگیر بشه که به کارام نرسه! خیلی مغز نافرمانی دارم :/

مصاحبه رو هم اینجا نگفتم نه؟ چند هفته پیش یه آگهی جالب به چشمم خورد گفتم بذار رزومه بفرستم ببینم چی می‌شه. زنگ زدن و قرار مصاحبه گذاشته شد. شب قبل از مصاحبه متوجه شدم برداشتم از یه قسمت آگهی اشتباه بوده و احتمالا خودم نخوام این کارو. دو روز قبلشم دوستی بهم پیشنهاد پروژه‌ی جذاب‌تری رو داد (از مزایای دانشگاه رفتن!). در نتیجه‌ی این دو موضوع تمایلم کم شد ولی گفتم حالا که قرارش هم گذاشته شده برم که تجربه بشه (آخرین بار مهر ۹۸ یه جا رفته بودم مصاحبه). خلاصه اولش خوب بود ولی از یه جایی به بعد با سوالاش گیرم انداخت. بعدم بدون اینکه رفتار حرفه‌ایش رو کنار بذاره برام توضیح داد دنبال چه فردی هستن تا خودم نتیجه بگیرم یا این کار مناسبم نیست یا اگه بهش علاقه دارم باید وقت خوبی براش بذارم. آخرشم گفت بعد از بررسی تماس می‌گیرن، ولی من همون وقتی که از جلوی نفر بعدی که منتظر نشسته بود رد می‌شدم و راهمو از بین راهروهای در حال بازسازی پیدا می‌کردم (یه تیکه رو هم گم شدم :/)، می‌دونستم که خودم نه وقت دارم نه علاقه :)) فقط یه موضوعی خیلی فکرمو مشغول کرده بود که مفصله، ایشالا بمونه تو یه پست دیگه ازش حرف می‌زنم. ولی خوشحالم که از این فرصت استفاده کردم با اینکه احتمال می‌دادم نشه. چون معمولا مغزم خیلی دنبال بهانه‌س که فرار کنه از این موقعیتا. خسته‌ی نافرمان :))

صحبتای دیگه هم هست که بمونه برای بعد. الان بهتره برم سراغ کاری که فردا براش جلسه داریم. فکر نکنم برسم تمومش کنم ولی حداقل یه کم جلو ببرمش که ضایع نباشه :(

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۸ دی ۹۹

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.