۳۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پراکنده‌جات» ثبت شده است

۳۵۱

۱) تو هفته‌ی گذشته و روزهایی که تهران نبودیم من به بیان سر نزدم. جالبه حتی با اینکه اینستا و اینا رو می‌رفتم اصلا به ذهنم نمی‌رسید با گوشی بیام وبلاگا رو چک کنم. این موضوع علاوه بر اینکه نشون می‌ده وابستگیم به اینجا کمتره (متاسفانه!)، بهم ثابت کرد وقتی تصمیم می‌گیرم یه فضایی رو فقط با لپ‌تاپ برم چقدر تو کنترل زمانی که براش می‌ذارم موثره.

اما غیر از این، مدتیه دوست دارم یه جور نظرسنجی بذارم ببینم چند درصدتون با گوشی پست می‌ذارید و وبلاگ‌ها رو می‌خونید و چند درصدتون با لپ‌تاپ و کامپیوتر. آخه می‌دونین، تو خیلی از وبلاگا که می‌رم، فونت نوشته‌ها خیلی ریزه و من شده تا ۱۵۰ درصد هم زوم می‌کنم که راحت بتونم بخونم! حتی تو پنل بیان و وبلاگ خودمم زوم می‌کنم :)) حالا یه بخشیش واسه اینه که لپ‌تاپ از چشمم فاصله‌ی خوبی داره. ولی در مورد فونت‌های ریز یه حدس هم اینه که تو گوشی خوب نشون داده می‌شه و نویسنده‌های اون وبلاگ‌ها هم با گوشی میان. حالا نرفتم یک‌به‌یک بررسی کنم ببینم هر وبلاگی که اینجا با اندازه‌ی متنش مشکل دارم تو گوشی خوبه یا نه، ولی این فرضیه رو هنوز دارم.

۲) اصولا خیلی این مدلی نیستم که وارد جمع‌هایی بشم که نمی‌شناسم یا تعداد کمی ازشون رو می‌شناسم. ولی نمی‌دونم چرا دوست داشتم دورهمی وبلاگی نمایشگاه کتاب رو برم. که خب متاسفانه همون روز برنامه‌ی ختم تهران رو گرفتیم و یه سری فامیلا هم از قبلش قراره بیان خونه‌مون!

چند وقت پیشم دوستم یه تئاتری رو بهم پیشنهاد داد که با اون و دو تا دیگه از بچه‌ها برم، به خاطر دیروقت بودنش گفتم نمیام. اما اونم همین تاریخ بود. یه سفر یه روزه هم که قبلا پیدا کرده بودم، همینطور. یعنی هر چی برنامه بوده گذاشتن ۲۲ و ۲۳ اردیبهشت :/

۳) قضیه‌ی تئاتره رو قبلا تو کانال هم گفتم ولی الان دوباره یادم افتاد. اینجور بودش که وقتی گفتم نمی‌تونم بیام، بحث یه تئاتر دیگه هم مطرح شد و گفتم اون اگه اجرای جدید بذاره چون ساعتش ۶ و نیم عصر و مناسبه میام. اینا ظاهرا تئاتر اولی رو برا خودشون گرفتن. بعد یه روز ظهر تو ماه رمضون بیدار شدم دیدم دوستم پیام داده که دومی چند تا اجرای جدید گذاشته، بلیت بگیریم؟ وقتی دیده بود من جواب نمی‌دم برای خودشون بلیت گرفته بود و بهم گفته بود ما بلیت اجرای ۹ شب رو گرفتیم فلان جایگاه. اگه میای تو هم خودت بگیر، هنوز جا هست کنارمون! که منم بهش گفتم خب تئاتر اولو نیومدم چون ۹ شب بود. قرار بود اینو ۶ و نیم بگیریم! :/

البته دوستم معذرت‌خواهی کرد و منم یه کمی درکش کردم، چون اینجور وقتا بلیت گرفتن برای چند نفر کار استرس‌آوریه و هر لحظه ممکنه بلیت‌هایی که قیمتشون مناسب‌تره تموم بشن. اما مسخره‌ش اینجا بود که عذاب وجدان گرفته بودم نکنه اینا به خاطر من رفتن سراغ دومی و حالا که من نمی‌خوام اون ساعتو برم بگن الکی پول دادیم! یه ساعت داشتم خودمو قانع می‌کردم که اینا به خاطر تو نبوده که برای تئاتر دوم هم پول بلیت دادن. اگه به خاطر تو بود صبر می‌کردن خودتم باشی، نه اینکه وقتی تو هنوز جواب ندادی اونقدری عجله داشته باشن که ساعتی رو بگیرن که گفته بودی نمی‌تونی بیای!

البته اینو واقعا می‌گم، مدت‌هاست از این چند نفر انتظاری ندارم. فقط چون بعد از مدت‌ها به منم پیشنهاد داده بودن تو جمع‌شون باشم کمی خوشحال شده بودم. ولی حتی اینجوری که شد خوشحال‌ترم شدم :/

  • فاطمه
  • سه شنبه ۲۰ ارديبهشت ۰۱

۳۴۴

سلام، نماز روزه‌هاتون قبول باشه :)

۰) این روزا چقدر حوصله‌ی نوشتن دارین؟ چالشی باشه شرکت می‌کنین؟

۱) فراموشی. همونطور که اگه پست‌های قبلی رو خونده باشید می‌دونید، با سرعت کندی دارم سالنامه‌ی پارسال رو مرور می‌کنم و یه چیزایی هم ازش اینجا می‌نویسم. تو تابستون یه روز (تاریخ دقیقش رو مخصوصا نمی‌گم) نوشته بودم: «آیا قراره کل روز یه مشت پست و استوری حاوی خشم و غالبا منفعلانه رو ببینی، و آخر روز ببینی اعصابت خورده و حتی کاری در راستای وظیفه خودت، در جایگاه خودت، هم انجام ندادی؟!»

این رو که خوندم برام سوال شد اون روز مگه چه خبر بوده؟ مناسبت اون روز چیزی بهم نمی‌رسوند. حدس زدم لابد دوباره یه خبری پخش شده بوده و آدما بهش واکنش نشون داده بودن. نمی‌دونم این خوبه که یادم نمی‌اومد یا نه. یعنی نمی‌دونم از اون جنس جریان‌هایی بوده که اهمیتی نداشتن و همون بهتر که یادم نمیاد، یا از اون مواردی بوده که اتفاقا نباید فراموش کنیم.

۲) نهادینه شدن. یه مرحله از رشد و بلوغ، جاییه که متوجه می‌شی والدینت مقدس و بی‌عیب نیستن. ضعف و عیب‌هاشون در کنار خوبی‌هاشون به چشمت میاد و باید بپذیری که اونا هم انسانن با همه‌ی ویژگی‌های مثبت و منفی. اما مرحله‌ی بعدی سخت‌تره؛ جایی که متوجه می‌شی همون ویژگی‌هایی که این‌همه رو اعصابتن، در خودتم وجود دارن! معلوم هم نیست این اخلاق‌ها به ارث رسیدن یا نتیجه‌ی اثر گرفتن از سال‌ها زندگی با اون‌هاس (چه باحال؛ ارث و اثر :دی). ولی نکته اینجاس که می‌فهمی نه تنها اون ویژگی‌ها رو داری، بلکه تغییرشون خیلی هم سخته.

حالا الزاما ویژگی‌های منفی اخلاقی هم نیستن که بگین نه ما تغییرش می‌دیم! گاهی یه سری رفتارهای ریزی وجود داره که شاید یه بار یه جا رفته رو اعصابت بعد متوجه می‌شی خودتم اون رفتارو داری و تا حالا دقت نکرده بودی. دقیقا مصداق اینه که می‌گن وقتی چیزی در کسی اذیتت می‌کنه احتمالا در وجود خودتم هست که به چشمت اومده.

۳) صدا. ما تو خونه عادت داریم هر وقت پای تلویزیون نیستیم یا کلا خاموشش کنیم یا حداقل صداشو ببندیم. کلا سر و صدای اضافه رو مخ همه‌س :)) خاله و داییم همیشه با ما این شوخی رو داشته‌ن که چه سریع تلویزیون رو می‌ذاریم رو حالت بی‌صدا. عید که رفته بودیم خونه‌ی مامان‌بزرگ بابابزرگم که الان می‌شه گفت فقط داییم اونجا زندگی می‌کنه، این موضوع بیشتر از همیشه به چشمم اومد. یه بار من تلویزیون رو میوت کردم و داییم گفت قطعش نکن عادت دارم صدای تلویزیون بلند باشه. پیش خودم فکر کردم درسته این موضوع سابقه‌ی طولانی داره ولی بهتره دیگه گیر ندم، چون شاید وقتی یه نفر تو یه خونه‌ی بزرگ تنهاس نیاز داره به اینکه یه صدایی وجود داشته باشه.

۴) پول. توی عید داییم بهمون عیدی اسکناس نو داد و کمی بعدش داشت می‌گفت دیگه اسکناس ندارم به بچه‌های اون‌طرف (خونواده‌ی زن‌داییم) عیدی بدم. گفتیم خب مثلا کارت به کارت کن یا کارت هدیه بگیر. گفت نه اونا بچه‌ن دوست دارن اسکناس نو بگیرن. پیشنهاد دادم اسکناس‌های ما رو پس بگیره که بده به اونا و به جاش برای ما کارت به کارت کنه! که پذیرفته نشد و گذشت و نمی‌دونم آخرش چه کار کرد. ولی فکر کردم چه جالب که با اینکه دیگه خیلی پول نقد استفاده نمی‌کنیم، هنوز اون حس اسکناس نوی عیدی برای بچه‌های کوچیک وجود داره.

بعد یاد یه توییتی افتادم که چند وقت پیش دیدم. چنین چیزی بود: «دیگه کمتر کسی پول نقد استفاده می‌کنه. سرمایه‌هامون تبدیل شدن به یه سری عدد تو گوشی‌هامون که کم و زیاد می‌شن؛ انگار امتیازهای یه بازیه!» حقیقتا درک جدیدی از بازی بودن دنیا و مالش برام به همراه داشت.

همینا فعلا :)

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۲۴ فروردين ۰۱

۳۰۹

سلام علیکم :)

۱) گاهی پیش میاد که یه سری دوستی‌ها رو بین آدما می‌بینم (چه تو دنیای حقیقی چه مجازی) و یه کم دلم می‌گیره از اینکه بین اونا نیستم یا من تو همچین گروهی نیستم. شاید خیلی وقتاش لوس بازیه، چون نمی‌خوام ناشکری کنم و دوستای خوبی دارم منم. اما خب گاهی یه چیزی پیش میاد و فکر می‌کنم بهش. که مثلا اینا کجا با هم دوست شدن و من چرا حس می‌کنم به اون جمع تعلق ندارم؟ یا از کِی چند تا از دوستام شدن یه گروه کوچکتر و دیگه من و بقیه رو تو بیرون رفتناشون حساب نکردن؟ و...

بعد می‌دونید چی می‌شه؟ یهو یه چیزی پیش میاد که بهم نشون بده دارم زر می‌زنم :)) مثلا یادم نمی‌ره پارسال یه شب تو آذرماه از شنیدن یه حرفی خیلی ناراحت بودم و درباره‌ش توی کانال نوشتم. فرداش یکی از دوستان که خیلی کم می‌شناختمش بهم پیام داد، حالم رو پرسید، عکسایی که گرفته بود رو نشونم داد و حرف زدیم. یا همین چند روز پیش که فائزه‌ی بامحبت این پست رو گذاشت که به مخاطباش حال خوب هدیه بده، و هدیه‌ش به من یه کانال بود با یادگاری‌هایی از جنس عکس و آهنگ و نوشته‌های قشنگ. (موارد دیگه هم زیاد بوده، این دو نمونه‌ی وبلاگی به طور خاص الان تو ذهنم بود.) اینجور وقتا به خودم می‌گم بیشتر حواسم باشه که محبت و حال خوب انتقال بدم به دوستام :)

۲) گفتم کانال؛ اگه تو کانال دنیای سوفی بودید خبر دارید که چند هفته‌س غیرفعال و خصوصیش کردم. ولی خبر ندارید (!) که چند روز بعدش رفتم یه کانال دیگه زدم که توش از کارها و برنامه‌های روزانه‌م می‌نویسم. یه جور بولت ژورنال تلگرامی :)) ۲ نفر بیشتر عضو نداره که هر دوشون خودمم :دی ولی یه جوری رفتار می‌کنم انگار دارم واسه 2k عضو و مخاطب می‌نویسم :)) این کانال موقته و شخصی، ولی فکر کنم بعضی چیزایی که توش می‌نویسم بعدا اینجا یا تو کانال دیگه‌ای عمومی بشن.

۳) تو یکی از این برچسب‌های زرد پنل بیان که برای یادداشت نوشتنه، از مدت‌ها پیش یه سری آدرس سایت و وبلاگ کپی کرده بودم که درباره‌ی چیزایی مثل بک‌آپ گرفتن، ایجاد تغییرات خاصی تو قالب و چیزای دیگه بودن. چند روز پیش اومدم ادیتش کنم و وقتی از محیط ادیت اومدم بیرون کلا اون برگه پاک شد :/ نمی‌دونم من رو چیز اشتباهی زده بودم یا باگ بیان بود. ولی یه مشت آدرس به‌دردبخور پرید :/

+ حالا واقعا به‌دردبخور بودن؟ بوکمارک‌های مرورگر، saved messages تلگرام، پست‌های ذخیره شده تو اینستا و... پر شده‌ن از صفحات و پست‌هایی که ممکنه یه روووز به درد بخورن. سراغ چندتاشون رفتم تا حالا؟ شما هم اینجوری هستین یه سری صفحه رو فقط سیو کنین که ایشالا یه روزی بخونیدشون؟ :))

۴) سریال خاتون رو کسی اینجا می‌بینه؟ اوضاع ایران رو تو زمان جنگ جهانی دوم روایت می‌کنه و برای من که خیلی جذابه. حالا فعلا کاری به داستانش ندارم و شاید بعدا بیشتر درباره‌ش نوشتم. ولی جذاب‌ترین نکته‌ش به نظرم نقش سروش صحته که کتاب‌فروشی داره! بهترین انتخاب :)) قشنک آدم حس می‌کنه سروش صحت و اجدادش همه کتاب‌باز بودن :))

۵) بسیار راضی‌ام از اینکه چند هفته‌س برای اینستا تایمر گذاشتم و فوقش جمعه‌ها بیشتر توش می‌گردم. اکسپلورم تقریبا از اخبار روز و حواشیش پاکه! حتی استوری خیلی‌ها رو هم دیگه باز نمی‌کنم :)) توییتر هم که مدت‌هاس ندارم. سرم تو برف نیست ولی دارم سعی می‌کنم مراقب روانم باشم. شما هم مراقب خودتون باشین :)

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۳ شهریور ۰۰

۳۰۸

۱)

درخشان‌ترین ستاره‌ی صورت فلکی ارابه‌ران، اسمش سروشه. تو عربی بهش می‌گن عیوق. تو ادبیات به معنای دوری مسافت یا بلندی آسمان و کمال به کار رفته. اما دو تا افسانه هم درباره‌ش هست. یه افسانه اینه که هر کس نگاهش به این ستاره بیفته تشنگیش برطرف می‌شه. افسانه‌ی دیگه برعکسه، می‌گه عیوق ستاره‌ی تشنگیه و هرکس این ستاره در طالعش واقع شده باشه سرنوشتش اینه که از تشنگی هلاک خواهد شد... این بیت از ترکیب‌بند معروف محتشم کاشانی هم احتمالا به همین افسانه اشاره داره:

زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا...

[منابع: ۱ و ۲]

+ قطعا منظور این نیست که تشنگی امام حسین و خانواده و اصحاب‌شون رو با افسانه‌ها و ستاره‌شناسی توجیه کنم! فقط وقتی این موضوع به گوشم خورد، این بیت برام معنی عمیق‌تری پیدا کرد.

۲)

دقت کردین این‌همه می‌گیم باید شعور حسینی داشته باشیم و بفهمیم هدف امام حسین (ع) از قیامش چی بوده و حالا باید چطور اون راه رو ادامه بدیم، بعدش بازم بعضا برداشت‌های مختلفی از هدف امام حسین می‌کنیم، مصداق‌هایی که خودمون می‌خوایم رو پیدا می‌کنیم و نتیجه‌های متناقضی می‌گیریم که ظاهرا همه بر یه اساسن؟ انگار هر کدوم داریم سعی می‌کنیم حرف و نظر و فکر خودمون رو با امام حسین توجیه کنیم! وگرنه مگه می‌شه حرفایی که به نظر با هم در تضاد میان، همه‌شون حرف امام حسین هم باشن؟!

مگه اینکه در خوش‌بینانه‌ترین حالت بپذیریم حرف ما بخشی از حقیقته و همه‌ی حقیقت پیش ما نیست. در نتیجه اینقدر اصرار نداشته باشیم که فقط برداشت من درسته و بقیه غلط می‌گن. (این البته کافی نیست ولی برای شروع خوبه).

۳)

فکر نمی‌کردم امسال بتونم نرم هیئتی جایی. همه چی تو ذهنم منطقی بود که چرا نباید برم، ولی بازم شک داشتم که بتونم! شاید چون عادت کرده‌م و حس می‌کنم اینجوری محرم یه چیزیش کمه؛ هرچقدرم که به جاش مطالعه کنم یا پای پخش زنده‌ی روضه‌ها بشینم. بعد یه شب که خیلی حالم بد بود، فکر کردم به خاطر اینه که گریه کردنام تو روضه‌ها بیشتر برا خودمه. نه که اصلا برای روضه نباشه ولی انگار از اون فرصت استفاده می‌کنیم که به حال خودمونم گریه کنیم و یه کم سبک بشیم. نمی‌دونم این خوبه یا نه، ولی کم‌وبیش هست.

+ ولی تونستم! یعنی تقریبا :) امروز (عاشورا) عصر، همسایه‌ها تو حیاط یه روضه‌ی کوتاه و جمع‌وجور با حفظ فاصله و این‌ها داشتن که در کل شاید نیم ساعت شد. امسال همینو رفتیم فقط.

۴)

پارسال تو دهه‌ی اول محرم یه روایت‌طور نوشتم از چند تا خاطره و درگیری ذهنی و این‌جور چیزا. امسال یادش افتادم، رفتم سراغش و مرتب منظمش کردم. خواستم شب هفتم منتشرش کنم. بعد خواستم شب عاشورا بذارمش. و نمی‌دونم چرا هنوز پست نشده. ایشالا پستش می‌کنم به زودی.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۸ مرداد ۰۰

۳۰۰

۰) سه هفته‌ای شد که پست نذاشتم و این مدت کمتر هم اینجا سر می‌زدم. یه کم با کمبود وقت مواجه بودم و نوشتن یه وقتا ازم زیادی وقت و انرژی می‌گیره. ایده‌ی اون پست‌های سریع و چند خطی که قرار بود راه حل این موضوع باشن هم جواب نداده ظاهرا :)) حالا به هر حال، دیدم رسیدیم به پست ۳۰۰، گفتم به این مناسبت فرخنده یه کم از این‌ور و اون‌ور بنویسم که هم پیش‌نویس‌های این مدت رو جمع کنم، و هم بهونه‌های مختلف برای کامنت گذاشتن و حرف زدن داشته باشیم :)

۱) چند روز پیش ظاهرا روز جهانی چای بود. دوستم استوری گذاشت و همسرش و خواهرش و دو تا از دوستای صمیمیش رو منشن کرد به خودش و اونا تبریک گفت! یه کم ناراحت شدم که من چرا تو این جمع نیستم الان؟! ما که این همه خاطره‌ی چای خوردن با هم داریم! :)) بعدم رد شدم ازش چون واقعا مسئله‌ی مهمی نبود. اما داشتم فکر می‌کردم یه وقتایی به واسطه‌ی یه چیزایی خودمون رو خاص می‌دونیم و شاید تو یه جمع هم واقعا در اون مورد خاص باشیم ولی در واقع خیلیا اونو دارن :)) مثلا همین چای، من خودمو بکشم هم نمی‌تونم تو چایی خوردن به پای یه دوست دیگه‌م برسم. و خب اصلا چه اصراریه؟ چرا زور بزنم بگم یه چیز خاص مال منه وقتی واقعا تنها کسی نیستم که بهش علاقه دارم؟ وقتی تهش اینا چیزی نیستن که آدمو خاص کنن؟!

۲) کلاب هاوس ریختم ببینم چیه اینقد صدا کرده! جدا از اینکه شاید فضای خوبی باشه برای یه سری بحثای تخصصی، احساس می‌کنم خیلی باید مواظب باشم درگیرش نشم. چون به هر حال روم‌هایی پیدا می‌شه که به بحثشون علاقه‌مندم؛ مثل تعداد زیاد لایوهای اینستا یا پادکست‌هایی که دوست دارم دنبال کنم و وقت نمی‌شه و بعد باعث می‌شه حس کنم چیزی رو از دست دادم. به هر حال همه جا محتوای خوب و مفید و جذاب زیاد هست و آدم بسته به علاقه و نیازش دلش می‌خواد تعدادی رو دنبال کنه. هر چی هم بیشتر در معرضش باشی بیشتر دلت می‌خواد دنبال کنی! ولی اولویتت چیه؟ اگه می‌تونی ۲۴ ساعت شبانه‌روز رو فقط به اینا اختصاص بدی که خب حله! ولی اگه نمی‌تونی (که قطعا نمی‌تونی!) باید یه محدودیتی ایجاد کنی که از اول در معرض چیا می‌خوای قرار بگیری.

۳) اگه نخوام (یا وقتایی که نخوام) کاری رو انجام بدم خوب می‌تونم بهانه پیدا کنم: میز تحریرم کوچیکه و ارتفاع میز و صندلی به شکلیه که بعد از یه مدت دستم درد می‌گیره. میز تاشویی هم که پارسال خریدم جا می‌گیره توی اتاق و نشستن پشت اونم تو زمان طولانی اذیت‌کننده می‌شه. سیم موس تو دست و پاست و کلیک موس بی‌سیم خوب کار نمی‌کنه =)) در نهایت همه چی به دست درد منجر می‌شه :/ البته دانشگاه که میرم اونجا میزها خوبن (و گاهی اوقات می‌بینم تنها چیزی که تو دانشگاه دلتنگشم همون میزهان!) ولی اونجام تمرکز کافی ندارم :)) یعنی بهانه پشت بهانه :)) بچه جان، ملت یه زمانی با دود چراغ مطالعه می‌کردن و به مدارج بالایی می‌رسیدن اینقد غر نزن :/

+ این فکرا و غرها همیشگی نیستن. فقط همون وقتایی که رو مود بی‌حوصلگی یا فرار از کارهامم. حالا کاری به این نداریم این «وقتا» چند درصد کل وقت‌هان :))

۴) یه مواقعی متوجه می‌شم خیلی حرف و ایده و کار تو مغزم رژه میره. کارهایی که باید انجام بدم یا دلم می‌خواد انجام بدم، کارهای کوچیک و روزمره یا کارهای بزرگ و وقت‌گیر‌تر. یا مثلا گاهی دارم یه فیلمی ویدیویی چیزی می‌بینم یه سری چیزا میان به ذهنم. دیگه یاد گرفتم اینجور وقتا یه کاغذ بغل دستم باشه کلمه‌های کلیدی رو بنویسم تا بعدا سرچ کنم یا درباره‌ش بنویسم یا تصمیم بگیرم کی فلان کارو انجام بدم.

خلاصه که الان غیر از to do list به نوعی هم یه to read list، هم to watch list و هم to search list! لیست کتاب‌ها و فیلم و سریال‌ها و پادکست‌ها و غیره در حال طولانی شدنن اما اهمیتی نمی‌دم که ممکنه هیچ‌وقت سراغشون نرم. هدف فقط اینه که از مغزم خارج بشن و یه جایی باشن که بعدا اگه لازم شد بتونم برم ببینم چی بوده. یه to post list هم هست که پیش‌نویس‌ها یا کلیدواژه‌های پست نوشتن واردش می‌شن. اینجا هم اهمیتی نداره اگه بعدا یادم نیاد معنای فلان کلیدواژه چی بود!

مشکل جدید اینه که دیگه باید برای مدیریت همین لیست‌ها هم یک لیست درست کنم! چون هر کدوم یه جا هستن؛ گوگل کیپ، وان‌نوت، تلگرام، نوت گوشی و روی کاغذ‌های یادداشتم :))

۵) تو اون ویسی که اول سال گفتم از آقای شعبانعلی گوش دادم، یکی از مثال‌هایی که برای تم سالیانه گفت بالا بردن وقت‌های خصوصی‌مون بود. این وقت خصوصی می‌تونه تک نفره باشه یا دو نفره یا بیشتر. منظور از وقت تک‌نفره زمان‌هاییه که با خودمون داریم و با هیشکی به اشتراک نمی‌ذاریم‌شون. به همین‌صورت زمان‌هایی رو با دوستان، خونواده‌ یا جمع‌هایی می‌گذرونیم (گاهی هم تو شبکه‌های اجتماعی این اوقات رو با همه به اشتراک می‌ذاریم. با اینش فعلا کار ندارم). می‌گفت مثلا خیلی وقتا ترجیح می‌دیم با جمع بریم بیرون چون نمی‌خوایم با تک‌تک افراد اون جمع جداگونه وقت بگذرونیم. به هر دلیلی تو اولویت‌مون نیستن و طبیعی هم هست. حرف اینه که یه کسایی هستن که کیفیت وقتی که باهاشون می‌گذرونیم برامون مهمه. بیایم ببینیم امسال می‌خوایم با کیا بیشتر وقت بگذرونیم.

این چند وقت یه کم ناراحت بودم که اون دوستایی که می‌خوام باهاشون وقت بگذرونم کم هستن و هر کی گرفتاری خودشو داره :( بعد دیشب یکی از دوستای دانشگاه پیام داد که اومده خوابگاه بالاخره! از شروع کرونا به این‌طرف ندیدمش و نمی‌دونین الان چقدر هیجان‌زده‌م!

+ بعید نیست یه to talk list هم درست کنم از موضوعایی که می‌خوام درباره‌شون باهاش حرف بزنم D:

۶) همه‌ش احساس می‌کنم درباره‌ی انتخابات هم باید یه چیزی بگم ولی صحبتی ندارم فعلا :)) یعنی حرف و نظر که زیاد دارم ولی حوصله ندارم :)) به قدر کافی این‌جا و اون‌جا می‌خونیم و می‌شنویم بسه فعلا :))

۷) چهل روز قبل از عید، نسرین تو کانالش پیشنهاد داد هر کی یه فعالیت انتخاب کنه و چله بگیره. ‌همزمان این ایده رو تو پیج اینستای یه نفر دیگه هم دیدم. بین فعالیت‌هایی که پیشنهاد می‌شد (که الزاما دعا و ذکر هم نبودن) دیدم دو نفر گفتن می‌خوان چهل روز دعای هفتم صحیفه‌ی سجادیه رو بخونن. این دعا رو قبلا یکی دو بار خونده بودم و به نظرم ایده‌ی خوبی بود، ولی فکر کردم چرا از این فرصت برای خوندن بقیه‌ی صحیفه استفاده نکنم؟ اسمش دیگه چله نمی‌شد چون یه چیز ثابت نبود، ولی از قبل تو ذهنم بود که می‌خوام بالاخره یه بار صحیفه رو بخونم و الان فرصت خوبی بود.

صحیفه سجادیه ۵۴ تا دعا داره که بعضیاشون کوتاه‌ترن بعضیا بلندتر. با خودم قرار گذاشتم از اول شروع کنم و هر روز یه دعا رو با ترجمه‌ش بخونم. اگه هم روزی مثلا خیلی خسته بودم و حال خوندن دعای طولانی اون روز رو نداشتم، به جاش همون دعای هفتم رو بخونم. برای همین بیشتر از دو ماه طول کشید تا بالاخره اوایل ماه رمضون تموم شد! (غیر از دو تا دعا که یکیش دعای وداع با رمضان بود که آخر ماه رمضون خوندم و یکی هم دعای روز عرفه‌س که گذاشتم به وقتش).

الان نمی‌خوام بگم سیمم وصل شد و کامل همه‌شو فهمیدم (حتی بعضی جاها دچار ابهام شدم)، ولی تجربه‌ی قشنگی بود (به قول یکی از معلمای دبیرستانمون، دعا کردن رو باید از همین دعاهایی که از ائمه نقل شده یاد بگیریم) و یکی از کارهایی که مدت‌ها تو ذهنم بود انجام بدم بالاخره تیک خورد. خواستم از اون سه نفری که با ایده و پیشنهاداشون هلم دادن به این سمت تشکر کنم :)

+ این سایت رو هم پیدا کردم که توش متن کامل صحیفه رو داره با ترجمه‌های مختلف. و همینطور قرآن و مفاتیح و نهج البلاغه. اگه دوست داشتین استفاده کنین.

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۵ خرداد ۰۰

۲۹۶

سلام، نماز روزه‌هاتون قبول باشه. دیدم چند روزه پست نذاشتم، همین‌طوری اومدم از این روزا یه کم تعریف کنم و حرف بزنیم :)

۱) به عنوان اولین کتاب چالش طاقچه، همون یادداشتم درباره‌ی کتاب کمدی‌های کیهانی رو تو ویرگول منتشر کردم. البته یه کم تغییرش دادم که مطابق ترجمه‌ای بشه که تو طاقچه موجوده (ترجمه‌ی نشر چشمه)، چون در نهایت باید به اون لینک می‌دادیم و خودشونم گفته بودن اگه از کتاب عکس می‌ذارین از اپ طاقچه باشه. (این وسط برام جالب بود که ترتیب داستان‌ها تو دو تا ترجمه متفاوته!) خلاصه امروز بالاخره پستم تایید شد و کد تخفیف ۶۰ درصد رو برام فرستادن! (کاش صحبت کنیم به جاش یه ماه اشتراک رایگان طاقچه بی‌نهایت بدن D:) اما چیزی که ازش خوشم اومد نوع برخورد تیم طاقچه و کامنت گذاشتن‌شون برای همه‌ی یادداشت‌ها بود. کامنتشون بهم انگیزه داد که ماه‌های بعد هم ادامه بدم! شاید بگین بالاخره اونا هم از این خوش‌برخوردی منافع خودشون رو دارن، ولی نمی‌شه منکر تاثیر و انگیزه دادن همین تشویق‌های کوچیک شد. کاش تو کارای دیگه هم این وجود داشته باشه.

گفته بودم که تو این چالش برای هر ماه یه موضوع مشخص شده و برای هر موضوع چند تا کتاب هم خودشون پیشنهاد دادن. من خیلی دلم می‌خواست کتاب‌هایی غیر از اونایی که پیشنهاد داده شده بخونم و درباره‌شون بنویسم. اما غیر از اینکه خودم کتابای زیادی نمی‌شناسم، این محدودیت هم وجود داره که اون کتاب باید تو طاقچه باشه. البته که بعضی کتابای پیشنهاد شده هم برام جذابن. حالا ببینیم در ادامه چی می‌شه :)

۲) هر سال اول ماه رمضون با خودم تصمیم می‌گیرم که: دیگه امسال تو افطار و سحر پرخوری نمی‌کنم، کل روز رو نمی‌خوابم، شبا میرم پیاده‌روی، و روزه بودن باعث نمی‌شه نتونم بشینم پای کار و درسم! بالاخره یه کم در طول روز و یه کم در طول شب یه مقدار که می‌تونم وقت بذارم برای کارام!

ولی در عمل؟ :)))

خب بذارین مثبت باشیم! دارم کمتر می‌خوابم و در طول روز هم می‌تونم بشینم پای کارهام... که البته باید یکی دو ساعت از بیدار شدنم بگذره که لود بشم :/ بعدم باید خودمو با وعده‌هایی مثلِ «فقط نیم ساعت بشین پاش» مجبور به همون نیم ساعت کار کنم :/ (راستش روزه بودن در مورد این موضوع بهانه‌س بیشتر). در مورد پرخوری هم اصلا کی گفته من قبلا پرخوری می‌کردم؟ خیلی هم سالم و به اندازه دارم می‌خورم ^_^

‌‌

۳) من با این که خیلی چایی‌دوست هستم، در حالت عادی قبل و بعد غذا چای نمی‌خورم. غیر از بحث سلامتیش، اینطوری عادت کردم اصلا. اما تو ماه رمضون همه چی عوض می‌شه: روزه‌ی من با چای شروع و با چای تموم می‌شه :)) اگه آب رو در نظر نگیریم، آخرین چیزی که سحر می‌خورم یه لیوان چاییه، از اون‌طرفم با چایی شیرین باید افطار کنم!

حالا افطارش به نظرم زیاد اشکال نداره چون یه کم فاصله میفته تا غذا خوردن، اما مشکل اصلی سحریه. نمی‌دونم چه مرضیه که بعد از این که هر چی معده‌ی بدبختم جا داشت غذا و خوردنی ریختم توش، باااید یه لیوان چایی‌مو هم بخورم! نه چون بخوام بشوره ببره، چون فکر می‌کنم معتادم و اگه چایی نخورم در طول روز سردرد می‌گیرم :/

حالا باز کاش این فرضیه براساس تجربه‌ی شخصیم بود. ولی از تجربه‌ی پدرم اومده که چند سال پیش یه بار (فقطم یه بار!) که روزه بود عصرش سردرد گرفت و حدس زد به خاطر چایی نخوردن سحرشه. منم چون کلا زیاد پتانسیل سردرد گرفتن دارم اینقدر خواستم پیشگیری کنم که عادتم شده :/

خلاصه که خدا آخر و عاقبت همه‌مونو به خیر کنه :))

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۰۰

درخت نباشیم!

سلام، امیدوارم که خوب باشین :)

۱) از پست قبل دو تا گزارش باید بدم. اولا یکشنبه با اینکه می‌دونستم سر دوستم شلوغه و هر روزی ممکنه بتونه برام وقت بذاره جز همون روز، درخواستم رو بهش گفتم و یک «امروز نه»ی قاطع شنیدم! البته گفت فردا اگه اومدی هستم، ولی نه تنها فرداش، بلکه ادامه‌ی هفته رو هم تصمیم گرفتم نرم. چون فقط در مورد همین فرد می‌دونستم شبش مهمونی شب یلدا داشتن، و اصلا دلم نمی‌خواست تا چند روز تو جمع افرادی قرار بگیرم که احتمالا اونا هم از تجمعات خونوادگی اومده بودن :/

دوما همون روز بعدازظهر، رفتم یک کتاب‌فروشی که وعده داده بودن یه خطاط جوان به مناسبت یلدا و ولادت حضرت زینب قراره بیاد خطاطی کنه و هدیه بده. رفتم و گفتم که بی‌زحمت برای من هم بنویسن و باحال بود که چون داشت دیر می‌شد، بعد از من دیگه سفارش قبول نکردن :)) خلاصه نتیجه این شد (البته بدون قابش):

+ یه جایی از خونه نصبش کردیم که به قول داداشم جای صدق الله العلی العظیمه، نه بسم الله😅

۲) سال‌هاست چیدمان تقریبا غیرقابل تغییر اتاقم رو مخمه که چرا باید تخت زیر پنجره و دقیقا نقطه‌ی مقابل شوفاژ باشه که من زمستونا یخ بزنم؟ روی زمین خوابیدن رو فقط گاهی بعدازظهرا امتحان می‌کردم که چون زمین سفته زیاد نخوابم! اما الان چند شبه طبق تئوری «اگه چیزی اذیتت می‌کنه جاتو عوض کن، تو درخت نیستی!» یه تشک قدیمی آوردم کنار شوفاژ انداختم و شب اونجا می‌خوابم. یه کم ناهمواره ولی خب جام گرمه!

۲.۵) نکته‌ی رو اعصاب دیگه، سیم هدستم بود که سمت راست لپ‌تاپ نصب می‌شه و از این‌ور میاد به گوشی سمت چپ. توی این مسیر، سیم از وسط کیبرد رد می‌شه و تو دست و پاس! در همین راستای درخت نبودن، امروز متوجه شدم که خب می‌تونم هدست رو برعکس روی گوشم بذارم :| لزومی نداره اون سمتش که نوشته راست حتما رو گوش راستم باشه :/ خلاصه این مشکلم حل شد :))

۳) صبح داشتم تو کانتکت‌های گوشیم می‌گشتم و بعضیاشون رو پاک می‌کردم. من معمولا همه رو به اسم و فامیل، یا عنوان و فامیل (آقا یا خانم یا دکتر فلانی) سیو می‌کنم. بعضی جاهایی که زیاد پیام میدن مثل بانک رفاه یا اسنپ رو هم ذخیره کرده‌م. حالا بگذریم از افرادی که یادم نمی‌اومد کی‌ان، به یه موارد جالبی برخوردم. مثلا دو تا شماره به اسم‌های Who و Whooo داشتم. اینا شماره‌هایی بودن که یه موقعی زنگ زده بودن و من حواسم نبوده، سیو کرده بودم اگه دوباره زنگ زدن بفهمم همون قبلیان! یا یکی به اسم Holiday داشتم؛ کسی که قرار بود کتاب فیزیک هالیدی (Halliday هست البته!) رو ازم بخره (که وقتی بعد از یه هفته بهش پیام دادم که چی شد؟ تازه گفت که منصرف شده :|). در نهایت دیدم یکی رو به اسم Sleep سیو کردم و هر چی فکر کردم یادم نیومد این یکی قضیه‌ش چیه! ایده‌ای دارین؟ :))

۴) تازگی دو تا شورتکات جدید یاد گرفتم! حتما می‌دونید که ctrl+V متن کپی شده رو پیست می‌کنه. حالا اگه پنجره+V رو بگیرید، لیست چیزهایی که اخیرا کپی کردین (Clipboard) رو میاره که به نظرم به دردبخوره. کلیدهای پنجره+نقطه رو هم اگه بگیرید، لیست اموجی‌ها رو میاره! من اصلا نمی‌دونستم اموجی داره ویندوز، یعنی می‌دونستم وجود دارن ولی همیشه برام سوال بود که از کجا میان D:

کشف پنجره + چیزای دیگه رو هم به عهده‌ی خودتون می‌ذارم :))

‌‌

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۴ دی ۹۹

۲۷۱

سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه.

۱) چالش روزی چند ساعت بدون تکنولوژیم تموم شد. یه یادداشت آخرش اضافه کردم که اگه دوست داشتید همون‌جا بخونین.

۲) [خطر اسپویل جزئی] Tenet رو دیدم امروز (فیلم جدید نولان، که بالاخره کیفیتای خوبش داره میاد). من گاهی حس می‌کنم موقع فیلم دیدن به خودم سختی می‌دم :)) با زیرنویس انگلیسی می‌بینم و اون وسط بعضی کلمه‌ها رو چک می‌کنم (حالا نه هر کلمه‌ای که بلدش نباشم) یا بعضی جاها می‌زنم عقب که بهتر بفهمم چی شد. حالا، برای فیلمی مثل تِنت که روایتش غیر خطی و پر از عقب و جلو رفتن تو زمانه، فکر کنم همین عقب زدنای من هم باعث گیجی بیشترم شدن :))

بدم نمیاد تحلیلایی رو که راجع بهش نوشته شده بخونم یا ویدیویی چیزی ببینم، ولی بیشتر دلم می‌خواد اول خودم کمی درباره‌ش بنویسم که برداشت اولیه‌ی خودم رو داشته باشم بعد برم سراغ اونا.

۳) کپی کردن مطالب وبلاگ قبلیم (تو میهن‌بلاگ) هم به پایان رسید. با خوندن نوشته‌های قدیمیم متوجه شدم که از بعضی جهات خیلی رشد کردم و از بعضی جهات هنوز همون‌طوری‌ام! مثلا درسته که یه رفتارایی از خودم نوشته بودم که الان از یادآوری‌شون تعجب می‌کنم (و خدا رو شکر که دیگه اونطوری نیستم!) ولی یه رفتارها یا حساسیت‌هایی رو سال‌هاست که دارم. یا مشکلی رو که فکر می‌کردم تازگی با یه جمع دوستانه پیدا کردم، فهمیدم از همون موقع فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان کم‌وبیش داشتم! واقعا بعضی از این موارد به نظرم جای فکر دارن.

۴) مطمئن نیستم دلم برای دانشگاه رفتن تنگ شده باشه. از آخرین باری که رفتم بیشتر از یک ماه می‌گذره، و گرچه تو خونه نمی‌تونم خوب کار کنم (جالبه که اینو هفت هشت سال پیش هم تو اون یکی وبلاگ نوشته بودم!)، این اواخر هر بار که دانشگاه رفتم هم نتونستم خوب کار کنم! براش می‌تونم چند تایی دلیل بشمرم، هم از عوامل درونی و هم بیرونی، که بیاید فعلا واردش نشیم. ولی کلا یه طورایی برام غم‌انگیزه.

۵) اون کتابایی که گفتم به علاوه‌ی چند جلد کتاب دانشگاهی رو گذاشتم تو اپلیکیشن کنسل (Can Sell!) برای فروش. حالا امروز یه بنده‌خدایی زنگ زد به گوشیم و چرت بعدازظهر منو پاره کرد که بگه فیزیک هالیدی رو می‌خواد. قرار شد آدرسشم برام بفرسته و وقتی فرستاد شماره کارت خواست. من تو پیامم به جز نوشتن شماره کارت، ازش فامیلش رو پرسیدم (نگفته بود) و اسم کتاب رو گفتم که مطمئن شم درست فهمیدم. دیگه جواب نداده از اون موقع :| به نظرتون منصرف شده؟ ینی فقط می‌خواست منو از خواب بپرونه؟ :/

۶) قضیه‌ی این ترک بیان چیه دوباره؟ اگه مشکلی هست بگین ما هم در جریان باشیم و تصمیمی بگیریم.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱۳ آذر ۹۹

یک نکته در مورد مرام‌نامه، و کمی حرف دیگر

سلام. ولادت امام رضا رو تبریک میگم به همگی💚

چند تا حرف پراکنده هست تو این پست. لطفا اگه پست چالش مرام‌نامه رو خوندین، قسمت اول این پست رو هم بخونید.

۱) من توی بند دوم پست مرام‌نامه از این نوشته بودم که اگه کسی رو دنبال کنم متقابلا انتظار ندارم دنبال بشم و این‌ها. در این مورد یه کامنت ناشناس برام اومد (خوبه جلوتر اینم گفته بودم کامنت ناشناس نذارین ترجیحا :دی) و خب جوابشونو دادم، اما به نظرم اومد شاید برای کس دیگه‌ای هم این فکر پیش اومده باشه. برا همین گفتم اینجا هم بیارمش. کامنت این بود:

شما همون شخصی هستین که دنبال صدتایی شدن بودین😉 باشه ما اون پست رو یادمون نمیاد

و من این جواب رو براشون نوشتم:

می‌خواستم اتفاقا یه چیزی درباره‌ی این بگم ولی فکر کردم خیلی توضیحش زیاد میشه. ببینید اولا یه چیز صفر و صدی نیست، من ته دلم از اون عدده خوشم میاد! ولی دارم تلاش می‌کنم توجهم به اون چیز مهم‌تر باشه. برا همین گفتم اگه کسی نمی‌خونه مجبور نیست دنبال بکنه.

دوما که اون پست مال یه مدت پیش بود. من وقتی دنبال کننده‌هام دویست نفر شدن هم اعلام کردم؟ ابراز هیجان کردم؟ و در کل آدما تغییر می‌کنن، نمی‌کنن؟ خوب نیست یه چیزو از قدیم یادمون بمونه که تا دیدیم فرصت مناسبه یادآوریش کنیم :)

یه چیزی که می‌خوام اضافه کنم اینه که فکر کنم بیشترمون ناخودآگاه تو هر شبکه‌ی اجتماعی که باشیم، تا یه حدی از زیاد بودن دنبال کننده‌هامون خوشمون میاد، چون اغلب داریم اونجا فعالیت می‌کنیم که دیده بشیم. اما الان بیشتر تاکیدم رو پاراگراف دوم جوابیه که به ایشون دادم؛ اینکه آدم می‌تونه تغییر بکنه... (دلم نمی‌خواد تو کامنتا خیلی در این مورد صحبت کنیم و بحث الکی کش بیاد، مگه اینکه شما هم انتقادی داشته باشین :) )

۲) مائده تو بخشی از پست آخرش نوشته بود:

در ابعاد بزرگ ما اونقدر عناصر بی اهمیتی برای کیهان هستیم که رسیدن و نرسیدنمون به یک نقطه مشخص اصلا معنایی نداره. ولی من حرکت کردنه رو دوست دارم.

اولا که با حرفش موافقم و اگه حرکت کردن یا نکردنم هیچ‌کدوم تو ابعاد کیهانی تاثیری نداشته باشن، بازم ترجیح میدم حرکت کنم چون خودم که حسش می‌کنم.

اما یه چیز دیگه (و احتمالا متفاوت با منظور نویسنده) هم با خوندن این جملات به ذهنم رسید. فرض کنید از بالا به یه نقشه نگاه کنیم که یه سری مسیر به مقاصد مختلف توش مشخصه و اینم نشون میده که عبور از چه مسیرهایی بیشتر بوده. مثلا فرض کنین نقشه‌ی راه‌های زمینی و هوایی ایران رو داریم نگاه می‌کنیم و تو روز ولادت امام رضا می‌بینیم مسیرهای منتهی به مشهد از همه شلوغ‌ترن :) خب یکی که ندونه و از بالا نگاه کنه، میگه لابد یه خبری هست همه دارن اون‌وری می‌رن. می‌خوام بگم شاید اگه یه هدف بزرگ و یکتایی وجود داشته باشه که یه روز آدما بفهمن باید برای رسیدن به اون حرکت کنن، این تو ابعاد کیهانی هم دیده بشه و اهمیت پیدا کنه. و مطمئنا منظورم یه هدف جغرافیایی نیست :)

۳) شما چقدر به نشانه‌ها اعتقاد دارین؟ دیروز رفته بودم شهر کتاب و چیزی که می‌خواستم رو پیدا نکرده بودم و همین‌جوری داشتم می‌گشتم که یه دفعه یکی از کارمندا به بقیه گفت سیروس گرجستانی فوت کرد! یه لحظه این جمله از ذهنم رد شد که امروز از اینجا خرید کردن شگون نداره! حالا من در این حد به مفاهیمی مثل شگون اعتقاد ندارم و اون موقع هم که دیگه قصد خرید نداشتم اصلا. اما مثلا فرض کنین یه روز قراره یه کار مهم انجام بدین یا یه موضوع مهمی پیش بیاد، بعد همون اول روز تا میاین چراغ رو روشن کنین لامپ می‌سوزه یا یکی دو تا اتفاق این شکلی میفته! این چیزا باعث می‌شه فکر کنید امروز روز من نیست؟ یا اگه نسبت به انجام اون کارتون شک داشته باشید ممکنه این اتفاقات رو این‌طور تعبیر کنین که اون کارو نباید انجام بدم؟

‌‌

  • فاطمه
  • جمعه ۱۳ تیر ۹۹

۲۳۶

سلام :)

۱) پریشب داشتم آسمون رو نگاه می‌کردم و متوجه شدم اون دو تا نقطه‌ی ستاره مانندی که چند شب پیش تشخیص داده بودم مشتری و زحل‌ان همچنان اونجان. البته فاصله‌شون از جای اون شب و همینطور از همدیگه بیشتر شده بود و طبیعتا ماه هم دیگه بین‌شون نبود، ولی تعجب کردم که هنوز می‌شه دیدشون. نمی‌دونم چرا تصور می‌کردم باید دیگه رفته باشن :)) بعد اون اپ رو باز کردم دیدم مشتری رو کلا یه جای دیگه نشون میده :/ فکر کنم باید دنبال روش‌های معتبرتری برای پیدا کردن موقعیت سیاره‌ها بگردم!

+ راستی برای اونایی که علاقه دارن، اینجا نوشته که امشب (بامداد ۲۴ خرداد) مریخ نزدیک ماه دیده می‌شه. حالا نمی‌دونم اینو با چشم غیرمسلح بشه دید یا نه.

۲) اصولا تقلب عضو جدانشدنی امتحاناس! ولی این مجازی شدن امتحانا به شدت زیادش کرده. یه دونه از این کانال‌ها که ملت توش پروژه می‌ذارن دنبال می‌کنم، این مدت پر از درخواستایی شده از این قبیل که فلان ساعت از فلان مبحث امتحان آنلاین دارم یکی رو می‌خوام جام امتحان بده :| بابا یه ذره وجدان آخه :/ می‌دونم الان بعضیاتون ممکنه بگین طبیعیه ولی خب به نظرم درست نیست. البته که امتحان‌گیرنده‌ها هم حواسشون هست و یه حرکتایی زدن که مثلا همکلاسی من ترجیح میده پاشه بیاد تهران ولی مجازی امتحان نده :))

۳) قضایای این روزای آمریکا منو یاد آهنگ Trouble in Town از Coldplay انداخت. (تو پست معرفی آلبوم‌شون هم در حد یه جمله بهش اشاره کرده بودم.) حالا نمی‌خوام بشینم تحلیل و موضع‌گیری کنم! صرفا یادش افتادم. موزیک ویدیوی جالبی هم براش ساخته شده، که رسما داره به قلعه‌ی حیوانات جورج ارول ارجاع میده! (خود آهنگ رو از اینجا می‌تونین دانلود کنین.)

۴) یه تجربه‌ی رویای شفاف هم بنویسم از چند وقت پیش. این مدت و مخصوصا چند هفته‌ای وسطای قرنطینه، خواب‌های تکراری و اعصاب‌خردکن زیادی می‌دیدم که اکثرشون تو خونه‌های بابابزرگ مامان‌بزرگ‌هام، دانشگاه یا حتی مدرسه و باشگاه اتفاق میفتادن، و جمع‌های مشابهی از فامیل و دوستا توشون تکرار می‌شد و همه چی قاطی بود. مثلا چند بار خواب دیدم با دوستا و همکلاسیام تو خونه‌ی بابابزرگم اینا جمعیم. (که کاملا برام مشخص بود از چه درگیری‌های ذهنی‌ای اومدن.) یا یه بار خواب دیدم با دوستام رفتیم پیک‌نیک، و رو پل عابر پیاده بساط پهن کردیم :| از این جور چیزا. اینه که این وسط یه بار که خوابم تبدیل به لوسید دریم شد، کلی هیجان‌زده شدم :))

از اینجا شروع شد که رفته بودم آزمایشگاه (دانشگاه) و دیدم بچه‌ها چینش میزها رو عوض کرده‌ن. از جای جدیدم راضی نبودم و ناراحت بودم هیچ‌کس بهم چیزی نمی‌گه. از خودم پرسیدم به نظرت می‌تونم میزو برگردونم سر جاش؟! نمی‌دونم چطور به دنبالش گفتم بذار یه reality check بکنم و متوجه شدم که دارم خواب می‌بینم، و باز نمی‌دونم ربطش چی بود ولی نتیجه گرفتم که پس می‌تونم میز رو جابه‌جا کنم! تو این لحظه احتمالا از هیجان این کشف، خوابم شروع کرد به محو شدن، ولی موفق شدم سریع میزو ببرم جای اولش. بعد خوشحال از این موفقیت، تا اومدم بشینم پخش زمین شدم =)) چون که صندلی رو یادم رفته بود بیارم D:

شاید خیلی خاص نبود، ولی هم تنوعی بود، هم اینکه نسبت به دفعه‌های قبل که متوجه می‌شدم دارم خواب می‌بینم ولی هیچ کاری نداشتم که بکنم، پیشرفت محسوب می‌شد :))

  • فاطمه
  • جمعه ۲۳ خرداد ۹۹

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.