۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودشناسی» ثبت شده است

مهر ۱۴۰۱

سلام

مهر امسال خیلی عجیب بود و احساس می‌کنم از خیلی لحاظ توش گم بودم. این ماه زیاد برای خودم نوشتم ولی کم دستم به انتشار رفت. «مهر ۱۴۰۱» که با همه‌ی حوادثش قطعا وجود داشت، اما این پست یه «آنچه گذشت» شخصیه که با ثبتش بفهمم منم توش وجود داشتم!

نوشتن: در مورد اتفاقات یک ماه گذشته‌ی کشور تو فضاهای مختلف کم نظر دادم و نمی‌دونم، شاید به خاطرش به خیلی چیزا متهم بشم. البته با خونواده و چند تا از دوستای نزدیکم پیش اومده صحبت کنیم، اما این مدت بیشتر برای خودم نوشتم. سعی کردم با خودم به نتایجی برسم و موضعم رو حداقل پیش خودم مشخص کنم چون معمولا همچین اتفاقات و جریان‌هایی نقاط مبهم و مرزهای نامشخص توی ذهنم رو برام نمایان می‌کنن. سعی کردم تو بلبشوی داد و فریادها، مطالبی رو بخونم که نویسنده‌هاشون در کنار خشم و ناراحتی وقت گذاشته بودن که حرفی رو بزنن. راجع به حجاب، چالش‌های منِ نوعیِ دین‌دار تو یه حکومت دینی، دوگانه‌ی امنیت-عدالت (که در حالت ایدئال باید به یه تعادل برسه جای اینکه تبدیل به دوقطبی بشه) و خیلی مسائل دیگه خوندم و فکر کردم و کمی هم حرف زدم. به خاطره‌های خودم فکر کردم و تجربه‌های دیگرانو خوندم. شاید این کارها کنش اجتماعی به حساب نیان ولی برای خودم مفید بودن.

شبکه‌های اجتماعی: مدتی بود دلم می‌خواست بتونم از اینستاگرام و کانال تلگرامم فاصله‌ی جدی بگیرم. جو پُر تنش اینستاگرام این بهانه رو بهم داد و قرار گذاشتم حداقل یک ماه صفحه‌مو چک نکنم. فعالیت کانالم رو هم متوقف کردم و از بیشتر کانال‌هایی که عضوشون بودم بیرون اومدم. این به معنی فرار از واقعیت‌های اون بیرون نیست و از طریق کانال‌های دیگه و همینطور اطرافیانم سعی می‌کنم تا حدی که لازمه در جریان اتفاقات باشم. اما خب اینم واقعیتیه که جو اینستا و همینطور فیلترینگ این فاصله گرفتنه رو برام آسون‌تر کردن. سوال اینه که تو شرایط عادی‌تر هم می‌تونم «ترک کنم»؟

کتاب‌ها: به لطف فاصله گرفتنم از گوشی، تو مهر سرعت کتاب خوندنم بالا رفت و چند کتاب داستانی و غیر داستانی خوندم. موضوع غیرداستانی‌ها بیشتر به جامعه‌شناسی می‌خورد: «ساکن خیابان ایران» و «هویت‌های مرگبار» (که هنوز تموم نشده)، هر دو هم به افکار قبلیم نظم دادن و هم دید جدیدی بهم دادن. یاد گرفتم که وقتی یه کتابو مخصوصا تو این موضوعات می‌خونم، لازم نیست آخرش حتما نتیجه بگیرم که باهاش موافق بودم یا مخالف. مهم اینه که حتی شده کمی ازش اطلاعات جدید یاد بگیرم و دایره‌ی دیدم کمی گسترده‌تر بشه. که اینطور هم شد.

یکی از کتاب‌های داستانی هم رمان «دانشکده» بود که برای چالش طاقچه خوندم. با اینکه موضوعش جنایی و معمایی بود، کنایه‌های سیاسی و اجتماعی و برخی جزئیات داستانش به طرز عجیبی شباهت داشت با اوضاع این روزها. توی ویرگول درباره‌ش این یادداشت رو نوشتم.

کار: بعد از تجربه‌ی کاری که تو تابستون مشغولش بودم و به خاطر اولویت‌های دیگه‌م ترجیح دادم فعلا ادامه نداشته باشه، حالا دو تا وظیفه‌ی کاری – تحصیلی مهم داشتم. اهمیت یکی‌شون بیشتر برای خودم بود ولی در مورد پروژه‌ی دوم با کسی در ارتباط و همکاری بودم. روزهای اول مهر در حد رفع تکلیف براشون وقت می‌ذاشتم و تمرکز درستی نداشتم اما کم‌کم سعی کردم خودمو برگردونم به مسیر. هفته‌ی سوم مهر دیدن یه دوره‌ی آموزشی رو شروع کردم و روی پروژه‌ی دوم بیشتر کار کردم، هفته‌ی آخر هم زمان خوبی برای پروژه‌ی اول گذاشتم و یه قسمتش رو که مدت‌ها ازش فرار می‌کردم انجام دادم [تشویق حضار!].

اما می‌دونم لازمه که زودتر یه فکری برای این دورکاری و این شکل از پروژه‌ای که درگیرشم بکنم. از یه نظر خوبه که مجبور نیستم هر روز برم سر کار و این چیزا، ولی چند وقته به این نتیجه رسیدم این پروژه‌ی خاص چون ساختار مشخصی نداره دوباره برای من تبدیل شده به تله‌ای که کارم رو عقب بندازم و هر وقت خواستم بشینم پاش و این در طولانی‌مدت خوب نیست.

روابط اجتماعی: بیشتر مهر رو در «انزوا» بودم. البته بیشتر تابستون رو هم! این چالشیه که آدم وقتی دورکاره باید بتونه مدیریتش کنه. اما بیرون نرفتنم تو یک ماه اخیر بیشتر به خاطر ترس از شلوغی‌ها و این چیزا بود. البته که چند باری بیرون رفتم برای خرید یا پیاده‌روی و این‌ها، ولی خب زیاد نبود. ضمنا دوری از شبکه‌های اجتماعی باعث شد همون یه ذره ارتباط سطحی هم که با خیلیا داشتم قطع بشه. کم‌کم یکی دو تا تماس تلفنی برقرار شد و منی که خیلی وقت بود برای یه احوال‌پرسی عادی با کسی تلفنی حرف نزده بودم، یادم افتاد می‌شه دوست آدم بهش زنگ بزنه فقط چون دلش تنگ شده. یه شب هم مهمون داشتیم و دیدن فامیل‌ها حال و هوام رو عوض کرد. بعد، همین هفته‌ی اخیر مریض شدم و مجبور شدم برم درمانگاه. تو ایستگاه بی‌آرتی وقتی اتوبوس‌های پر میومدن و جام نمی‌شد و تو صف پذیرش درمانگاه با آدم‌ها حرف زدم. از همون حرف و لبخند و غرهای معمولی که تو این فضاها رد و بدل می‌شه. یه روز هم رفتیم بازارچه‌ای دور دریاچه چیتگر که عجیب شلوغ و زنده بود، همه جور آدمی رو با هر نوع پوششی می‌شد دید و حداقل اونجا تنشی وجود نداشت. دیروز هم یه کار اداری پیش اومد و بعد دوباره درمانگاه و یک ساعت ملال‌آور که باید منتظر نوبتم می‌موندم، اما با چند مکالمه‌ی کوتاه با بقیه‌ی آدما قابل تحمل‌تر شد.

تو کتاب «زندگی خود را دوباره بیافرینید» که مخصوصا دارم آروم می‌خونمش، این ماه رسیدم به فصل تله‌ی طرد اجتماعی. می‌گه این تله دو حالت داره که یکیش از حس انزوا و متفاوت بودن میاد و اون یکی از اضطراب. من می‌دونم که مشکل من از اضطراب و زیاد فکر کردنه. اینم می‌دونم که هر چی بیشتر خودمو تو این موقعیت‌ها قرار بدم برام راحت‌تر می‌شن و کمتر نگران سوتی دادن یا اشتباه کردن یا قضاوت دیگران می‌شم. اما خب، بازم مقاومتم زیاده! دیروز متوجه شدم دفعه‌ی پیش تو درمانگاه یه نکته‌ای رو نمی‌دونستم موقع پذیرش بگم ولی حالا حواسم بهش بوده. صبحش دیدم که موقع انجام کار اداریم چقدر راحت‌تر نشستم. دیروز حرف زدن با غریبه‌ها هم برام راحت‌تر بود. اصولا سنجیدن پیشرفت برام مهمه و کیفیت روابط اجتماعی رو راحت نمی‌شه کمّی کرد، اما دارم فکر می‌کنم حالا که از اون فصل کتاب یه ایده‌هایی گرفتم و حالا که تو هفته‌ی گذشته چند بار پشت سر هم تو موقعیت‌های مختلف اجتماعی قرار گرفتم، خوبه حواسم باشه که دوباره برنگردم به غارم! می‌شه با همین بیرون رفتنای معمولی و طفره نرفتن از موقعیت‌های عادی روزمره ادامه بدم.

چیزهای دیگه هم بود که بخوام ازشون بنویسم ولی تا بیشتر از این درگیر جزئیات نشدم بهتره همینو منتشر کنم. تا ببینیم آبان چطور می‌گذره و چه می‌کنیم!

  • فاطمه
  • يكشنبه ۱ آبان ۰۱

هیجان‌ها

امروز در یک وبینار شرکت کردم با موضوع شناخت و خودتنظیمی هیجان‌ها. منظور از هیجان‌ها حالاتی مثل خوشحالی، خشم، ترس، غم و... است که در صحبت‌های روزمره بیشتر لفظ حس کردن را در موردشان به کار می‌بریم. بحث درباره‌ی شناخت و تشخیص درست هیجان‌ها بود، چه مثبت و چه منفی، و در قدم بعد پذیرش و بعد هم تنظیم و کنترل کارآمد آنها.

اکثر راهکارهای پیشنهادیِ مشاور از جنس ثبت کردن و نوشتن بودند. مثلا یک جدول برای مدت یک هفته داشته باشیم و هر موقع هیجانی احساس کردیم جلوی آن علامت بزنیم. با این کار هم به هیجان‌های مختلف آگاه‌تر می‌شویم و بهتر می‌توانیم آنها را تشخیص دهیم، و هم بعد از یک هفته می‌فهمیم چه هیجاناتی را بیشتر تجربه کرده‌ایم؛ مواردی که شاید در حالت عادی انکارشان کنیم! یا مثلا در یک تمرین دیگر باید جلوی هیجانی که تجربه کرده‌ایم مزایا و معایبش را بنویسیم. نوشتن فایده‌های یک هیجان منفی مثل عصبانیت می‌تواند چالش‌برانگیز باشد، نه؟

اواسط جلسه سوال چند وقت پیشم یادم می‌آید: اگر من به یک رفتار دقیق شوم و بخواهم تحلیل یا اصلاحش کنم، آیا آن رفتار به محض آگاه شدنم عوض نمی‌شود؟ خب البته این چیزی‌ست که من هم می‌خواهم؛ بهبود آن رفتار. منظورم این است که از کجا معلوم قبل از دقت کردنم به آن، به چه شکل بوده؟ نکند با آگاه شدنم به مثلا خشم، ناخودآگاه نقش یک آدم آرام را بازی کنم؟ چیزی مثل فیزیک کوانتوم که تا قبل از مشاهده‌ی پدیده قطعیتی وجود ندارد، اما به محض مشاهده‌ی آن توسط ناظر یکی از حالات ممکن خودش را نشان می‌دهد!

صدایی (موقع نوشتن این پست) در ذهنم جواب می‌دهد: چرا همه چیز را پیچیده می‌کنی؟ اتفاقا هر دو خوب می‌دانیم قبلش وضع چه بوده، این را از واکنش‌هایی که داشته‌ایم می‌توان فهمید. آگاه شدن هم قرار نیست خود هیجان را سرکوب کند، فقط کمک می‌کند واکنش‌هایت را کنترل کنی و خودت را بابت هیجانات منفی سرزنش نکنی. حتی اگر آن چیزی که می‌گویی هم وجود داشته باشد، این‌گونه نیست که بخواهی خودت را گول بزنی. برعکس، داری برای بهبود آن رفتار تمرین می‌کنی و این دیگر اسمش نقش بازی کردن نیست.

به نظرم جوابم را گرفته‌ام.

یک ساعتی مانده به افطار، در حال کمک برای شام احساس کلافگی و بی‌قراری می‌کنم. اشک‌هایم را پس می‌زنم و سعی می‌کنم بفهمم این چه حس یا هیجانی‌ست و از کجا ناشی شده. اما چیزی پیدا نمی‌کنم که به خاطرش عصبی یا ناراحت شده باشم. شاید فقط خستگی و بی‌حوصلگی است؟ تشخیص هیجان‌ها از چیزی که فکر می‌کردم سخت‌تر است!

ظاهرا نقش بازی کردنی هم در کار نیست!

پ.ن. برای جلسه‌ی فردا باید به این سوال فکر کنیم که به نظرمان معمولا افکارمان مقدم بر هیجانات‌مان هستند یا برعکس؟ اگر دوست داشتید شما هم بهش فکر کنید.

  • فاطمه
  • شنبه ۴ ارديبهشت ۰۰

Soul پلاس!

سلام

تو یه جَوی بودم که پست قبل رو قراره بذارم یه مدت بمونه! از جهاتی چیزایی که توش گفتم خاص بودن برام، جمع‌بندی یه سری از افکار و اتفاقای اخیر بودن. ولی امروز تصادفی یه لایو دیدم که چند نفر نکاتی رو که از انیمیشن Soul به نظرشون اومده بود می‌گفتن. خب خیلیا از Soul نوشتن (منم تو این پست برداشتای خودمو نوشته بودم) و نمی‌خوام الان حرف تکراری بزنم. فقط به یه بخش از نکات جدیدی که شنیدم اشاره می‌کنم که درباره‌ی همون آرزو و رویاهای زندگی بود. همزمانیش باعث شد بخوام دنبال پست قبلی بنویسمش.

یکی از افراد توی لایو به این اشاره کرد که وقتی جو گاردنر بعد از اون همه داستان بالاخره اولین اجراشو انجام داد، خب انتظار داشت خیلی حس خوشحالی بیشتری داشته باشه، خیلی خاص‌تر باشه براش. ولی تموم که شد همه رفتن خونه‌هاشون، حتی مادرش. و وقتی پرسید حالا چی؟ اون یکی نوازنده گفت هیچی فردا هم میایم همین کارو می‌کنیم! بعد جو رفت خونه و این بار یه هدف جدید داشت: کمک به ۲۲.

ایشون می‌گفت آرزوهامون گاهی فقط برای پر کردن یه خلائی از وجودمونن. اینه که وقتی هم بهشون می‌رسیم اونقدری خوشحال نمی‌شیم، انگار یه طعم گسی داره. اما گاهی آرزوها ارزشمندترن، مثل همون وقتی که جو می‌خواست برای یکی دیگه کاری بکنه.

شخص دیگه‌ای می‌گفت ما غیر از آرزومون یه تصویر هم از رسیدن بهش می‌سازیم. تصور می‌کنیم به چه حسی قراره منجر بشه و با اون تصویر زندگی می‌کنیم. یا به تعبیری که اگه فیلمو دیده باشین آشناس؛ از مفهوم آب اقیانوس می‌سازیم! برا همین وقتی هم بهش می‌رسیم می‌بینیم فرق می‌کنه، دقیقا همون نیست. و باز اون طعم گس رو از رسیدن بهش حس می‌کنیم. فعالیت اضافی ذهن باعث ایجاد این احساسات منفی می‌شه!

به این فکر می‌کنم که چیزایی که ذهنم رو مشغول می‌کنن چی‌ان اصلا؟ آرزو و رویا؟ فکرایی برای فرار از واقعیت؟ چه نقشی دارم تو داستان‌هایی که تو سرم می‌سازم؟ به عبارتی، چه خلاءهایی رو می‌خوام پر کنم؟

اینم می‌دونم که اینقدر دنبال ریشه گشتن هم خوب نیست. باز نتیجه‌ش می‌شه غرق شدن تو افکار و نشخوار فکری. باید تو واقعیت بود. باید بیشتر از فکر کردن کاری کرد، تجربه کرد. (این جملات شاید خیلی بدیهی یا شعاری باشن ولی مجبورم برای خودم تکرارشون کنم!)

‌راجع به تجربه کردن هم صحبت شد. در اصل همون پیامی که ما هم برداشت کردیم: ۲۲ باید زندگی رو تجربه می‌کرد تا بتونه جرقه‌شو پیدا کنه. اما این وسط یه نکته‌ی جالب هم گفتن که من متوجهش نشده بودم: اون آرایشگره که می‌گفت دوست داشته دامپزشک بشه، تحمل گربه‌هه رو نداشت! یعنی یه وقتا چیزی رو دوست داریم اما هیچ تجربه‌ای ازش نکردیم که ببینیم واقعا باهاش خوبیم یا نه! فقط یه تصویره تو ذهنمون...

[عکس رو از این پست مهناز کش رفتم :)) ]

نکته‌ی قشنگ دیگه‌ای که گفته شد این بود که وقتی شرایط جوری شد که جو از بیرون به بدن خودش نگاه می‌کرد، این منجر به آگاهی و ادراک و شناخت بیشتری از خودش شد. شخص دیگه‌ای هم به وقتی اشاره کرد که جو تازه مربی ۲۲ شده بود، جایی که با گذشته‌ی خودش مواجه شد تا اینکه رسید بالا سر خودش رو تخت بیمارستان. اینجا اشاره کردن به حدیثی از امام صادق -علیه السلام:

إِنَّکَ قَدْ جُعِلْتَ طَبِیبَ نَفْسِکَ وَ بُیِّنَ لَکَ اَلدَّاءُ وَ عُرِّفْتَ آیَةَ اَلصِّحَّةِ وَ دُلِلْتَ عَلَى اَلدَّوَاءِ فَانْظُرْ کَیْفَ قِیَامُکَ عَلَى نَفْسِکَ

تو را طبیب خودت کرده‌اند. درد را برایت گفته‌اند، نشانه‌ی سلامتى را به تو یاد داده‌اند، و به دارو هم تو را راهنمایى کرده‌اند. اکنون ببین چگونه درباره‌ی نفس‌ات رفتار می‌کنى!

طولانی‌تر از چیزی که می‌خواستم شد، ولی یه صحبت دیگه هم بود که دلم نمیاد بهش اشاره نکنم. این یکی درباره‌ی اون موجودات فرشته‌مانند یا نگهبان‌های اون دنیاهای دیگه‌س. اسم همه جری بود الا یکی‌شون؛ تری! تری محاسبه‌گر بود و خودشیفته (شاید تری بودنش هم به همین علت بود) و می‌خواست همه چیز دقیق انجام بشه. شمارش باید درست می‌بود! شده بود مثل همون روح سرگردان که فقط می‌گفت Make a trade! آخرشم که دنبال این بود مدال بهش بدن! رو اعصاب مای بیننده هم بود :))... اما جری‌ها باهاش مدارا می‌کردن. اما همین تری هم تو سیستم جا داشت :)

آخیش! اصل کاریا رو گفتم :)) این Soul از اون انیمیشن‌هاس که باید بیش از یه بار دیدش! و قشنگیش به اینه که هر کی یه چیزایی ازش می‌گیره که ممکنه به چشم بقیه نیاد. برا همینم حرفایی که تو این لایو شنیدم برام جذاب بودن و گفتم بعضیاشونو اینجا بیارم. مرسی که خوندین :)

  • فاطمه
  • جمعه ۳ بهمن ۹۹

کمک گرفتن

سلام

امروز تو سایت ترجمان یه مطلبی می‌خوندم درباره‌ی کمال‌طلبی. نمی‌خوام کلش رو خلاصه‌ش کنم اینجا ولی برای اینکه به حرفم برسم یه مقدمه باید بگم. نویسنده‌ی اون مقاله که روان‌شناسه، معتقده کمال‌طلبی می‌تونه افسردگی رو تقویت کنه. جلوتر می‌گه یکی از عواملی که باعث می‌شه رها شدن از کمال‌طلبی دشوار باشه، اینه که می‌خواید این مسیرو تنها برید و از بقیه کمک نخواید. حالا بماند که نصف نشانه‌هایی که می‌گفت رو کم‌وبیش تو خودم شناسایی کردم، ولی این دیگه آخرش بود! (و جالب اینکه دیشب هم با دوستی در مورد همین چیزا حرف می‌زدیم.)

به مواردی فکر کردم که کمک خواستن از افراد تو انجام کارها برام سخت بوده و سعی کردم بفهمم چرا. مثلا شاید نمی‌خواستم کم بودن توانایی یا دانشم تو اون زمینه مشخص بشه؟! مگه غیر از اینه که هیچکس کامل نیست؟... یا شاید در نظر خودم کارم کم‌اهمیت بوده و نمی‌خواستم مزاحم کسی بشم؟ معنیش اینه که به خودم ارزش نداده‌م؟... شایدم برای اینه که از نه شنیدن اجتناب می‌کنم؟...

در این مورد، مقاله تمرینی پیشنهاد داده. گفته به موقعیت‌هایی فکر کنید که بهتر بوده از بقیه کمک بگیرید اما نگرفتید. اونا رو بنویسید و بعد تو ذهن‌تون بازسازی‌شون کنید. این بار درخواست‌تون رو بیان کنید و به صدای خودتون گوش کنید. حالا بیاید تو زمان حال و به موقعیتی فکر کنید که لازمه از کسی کمک بگیرید و این تمرینو ادامه بدید؛ مثل بازیگری که داره نقش خودش رو تمرین می‌کنه! این باعث می‌شه به تعریف جدیدی از خودتون برسید: کسی که می‌تونه از بقیه کمک بگیره (و این کارو هم می‌کنه)!

هفته‌ی پیش که دانشگاه بودم، یه کاری رو تنهایی و از روی علاقه انجام دادم. بعدا به نظرم اومد شاید اگه از کسی کمک می‌گرفتم نتیجه‌ش بهتر می‌شد. اما از کی می‌تونستم کمک بگیرم؟ تنها کسی که تو این خلوتی دانشگاه به ذهنم اومد، یکی از دوستام بود که معمولا میادش. فکرای بعدیم این‌طوری بودن: اما اون که علاقه نداره به این چیزا و حتی به نظرش ممکنه مسخره باشه! بعدم کلی کار داره چرا باید مزاحمش بشم؟ تازه نتیجه‌شم ممکنه خوب نشه و بعد به خودم بگم دیدی الکی این همه راهو رفتی؟! و...

حالا دارم فکر می‌کنم اگه نتونم برای این کار کوچیک شخصی از دوستم کمک بخوام، کمک گرفتن برای موارد مهم‌تر از آشنا و غریبه باز هم سخت‌تر می‌شه... و اصلا چی شد که اینقدر سخت شد؟! به موقعیت‌هایی فکر می‌کنم که دوست یا غریبه از من کمکی خواستن. غیر از این بوده که حتی در بدترین حالت اگه نمی‌خواستم کمک‌شون کنم بازم محترمانه می‌گفتم نمی‌تونم؟ (از این جهت میگم که مثلا نمی‌ترسم کسی بخواد تلافی رفتارمو بکنه!) و اصلا مگه یادم رفته که خیلی وقتا تو فضاها و موقعیتای مختلف، آدم‌های مختلفی بزرگوارانه کمک یا راهنماییم کردن؟ پس چرا اجازه می‌دم اون یکی دو موردی که به درخواستم با جملات ناراحت‌کننده‌ای جواب داده شده، اینقدر روم اثر بذارن؟ (قبول، جواب و رفتارشون قشنگ نبوده، ولی قرار نیست به همه تعمیمش بدم که!)

پس اولین تمرین، گفتن همین قضیه به دوستم باشه... حتی اگه بگه نه، وقت یا حوصله‌شو ندارم.

پ.ن. غیر از این، امیدوارم فردا اتفاق دیگه‌ای هم که دنبالشم بیفته! اگه زمان‌بندیم درست باشه یه چیز خوب گیرم میاد! اگه شد میام بهتون میگم :)

پ.ن۲. یه کم نوشتن این پستا سخته برام. ولی شاید نوشتن کمک کنه :)

  • فاطمه
  • شنبه ۲۹ آذر ۹۹

یه قدم نزدیک‌تر به صلح!

سلام :)

خوبی پست‌های مشابه پست قبل اینه که تو کامنتا حرف‌ها و نکته‌های جدیدی گفته میشه که بلد نبودم یا بهشون توجه نداشتم و باعث می‌شه بتونم نظر کامل‌تری درباره‌ی اون قضیه پیدا کنم. پس ضمن تشکر از کامنت‌های پست قبل، چند تا نکته‌ی تکمیلی که به ذهنم رسید رو می‌نویسم :)

۱) من به ویژگی حسادت اشاره کردم و یکی از دوستان تذکر داد احتمالا منظورم غبطه‌س. که درست هم هست. ولی به نظرم میاد حتی تو موارد معدودی که واقعا حس می‌کنم دارم حسادت می‌کنم، می‌تونم با تبدیل کردنش به غبطه (یعنی دلم بخواد اون چیز خوب رو هم اون فرد داشته باشه هم من) تعدیلش کنم تا کم‌کم دیگه اون حس اشتباه پیش نیاد.

۲) بحث من تو پست قبل به طور خاص اعتماد به نفس نبود. اما مثلا اونجایی که از توانایی ارتباط برقرار کردن می‌گفتم، به اینم مربوط می‌شد. یه موضوع جالبی که از قبل تو ذهنم بود و کامنت یکی از دوستان باعث شد یادش بیفتم، اینه که مثلا من از انجام کار ایکس می‌ترسم یا اعتماد به نفس‌شو ندارم. حالا اگه یه نفر بیاد ازم بخواد همون کار رو براش انجام بدم احتمال این که انجامش بدم بیشتره. اولین بار که به این نکته توجه کردم چند وقت پیش بود که تو دانشگاه یکی از پسرا تو یه کاری ازم کمک خواست. دیدم اگه منم بودم سخت بود برام، ولی الان چه راحت انجامش دادم :)) فکر کردم شاید به خاطر خودی نشون دادن یا کم نیاوردن جلوی جنس مخالف بوده =)) ولی بعدتر که بهش فکر کردم موارد مشابهی از این کمک کردن‌ها به دوستای دخترم هم به ذهنم رسید. یعنی در کل، شاید وقتی از کسی کمک می‌خوایم ناخودآگاه داریم این احساس رو بهش می‌دیم که توانایی انجامش رو داره و همین حس کمکش می‌کنه.

۳) چقدر تو دوستی‌هامون سعی می‌کنیم همدیگه رو تو مسیرایی که هستیم تشویق کنیم یا وقتی دوستمون تو فازی می‌ره که مثلا حس می‌کنه به هیچ دردی نمی‌خوره، توانایی‌هاش و ارزشش رو بهش یادآوری کنیم؟ دوستی دارم که هر وقت پیشش از این غرها می‌زنم آخرش چنین چیزهایی رو بهم یادآوری می‌کنه. می‌خوام تلاش کنم من هم متقابلا برای دوست‌هام اینطور باشم.

 

۴) یکی از دوستان گفت احساس می‌کنه خودش یکی از اون دوست‌هاس. این حرف و یادآوری بعضی مکالمه‌ها با دوستام باعث شد فکر کنم که منم ممکنه برای کسی همچین حالتی داشته باشم؛ یعنی اونا هم ممکنه جایی که من هستم رو دستاورد خاصی ببینن، همون‌طور که برعکسش برای من پیش اومده. شاید تنها کاری که از من برمیاد این باشه که درباره‌ش غلو نکنم که اون حس ناخوشایندی که خودم تجربه کردم رو به کسی ندم.

به‌طور کلی‌تر، یه وقتا پیش اومده که من از رفتار کسی (دوست یا غریبه) واقعا دلخور شدم. و بعد پیش خودم فکر کردم من براش بد نمی‌خوام ولی می‌شه یه موقعیت مشابهی براش پیش بیاد که بفهمه این رفتار چقد می‌تونه ناراحت کننده باشه و دیگه انجامش نده؟ صحبت درباره‌ی کارما اینو به ذهنم آورد که خببب نکنه خیلی وقتا که منم از کسی ناراحت می‌شم برا اینه که خودم بفهمم اون رفتار چقد می‌تونه ناراحت کننده باشه و دیگه انجامش ندم؟ :)))

البته زیاد فکر کردن به این قضیه و زیر ذره‌بین گذاشتن همه‌ی رفتارامون برا اینکه بفهمیم چه حسی جواب کدوم رفتار بوده، ممکنه به وسواس فکری منجر بشه! ولی می‌تونیم حداقل وقتی از کاری ناراحت می‌شیم حواس‌مون رو جمع کنیم که خودمون اون رفتارو با کسی نکنیم.

۵) و در نهایت یکی از اون چیزایی که همه گوشه‌ی ذهنمون می‌دونیم ولی خیلی وقتا یادمون میره اینه که سختی واقعا بخشی از مسیره. اون دوست یا هر کس دیگه‌ای هم اگه به جایی رسیده آسون نرسیده (تازه این که دوست نزدیکمه و خودم شاهد بخشی از مسیرش بودم تو این سال‌ها). حالا اگه من حاضر نیستم به خودم سختی بدم که هیچی. اگه حاضرم بسم الله! دیگه فقط باید خودم رو با خودِ دیروزم مقایسه کنم :)

بازم مرسی ازتون :)

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۳ مرداد ۹۹

دو سه قدم مانده به صلح!

سلام

نمی‌دونم شما هم از این دوست‌های نزدیک دارین که به نظر میاد تو همه چی موفق و حتی ازتون جلوترن، و نزدیک بودنتون باعث می‌شه ناخودآگاه خودتون رو باهاشون مقایسه کنین؟ من هم یکی از این دوست‌ها دارم و هم -متاسفانه- تا حدی روحیه‌ی حسادت‌ورزی و مقایسه رو!

مدت‌ها از اینکه هر بار و تو هر مقطع حس می‌کردم از من جلوتره ذهنم درگیر می‌شد و اون حوزه‌هایی رو که خودم توشون بهتر بودم و حتی در موردشون ازم کمک می‌خواست نمی‌دیدم. شاید این یه بخشیش طبیعی باشه که به چیزی که داریم قانع نباشیم و سعی کنیم بهتر بشیم، و این بهتر شدنه هم خیلی وقتا با الگو گرفتن از پیشرفتای بقیه‌س. ولی در مورد من داشت یه حالت مخربی پیدا می‌کرد چون هر چی می‌گذشت ارزش خودم رو کمتر می‌دیدم.

چند روز پیش توی کانال یه چیزی نوشتم در مورد گم شدن تو سایه‌ی دیگران. خیلی پیش اومده که حس کردم تو سایه‌ی این دوستم بودم. مثلا چون می‌دونستم از من بهتر حرف می‌زنه دنبال اون راه می‌افتادم که اون اول بره راهو باز کنه! حس می‌کردم گاهی دیده نشدم چون خیلی با هم بودیم و اون بهتر دیده می‌شد یا خودش رو نشون می‌داد. حالا چه از لحاظ توانایی ارتباط برقرار کردنش، چه عملکردش توی کار و درس یا چیزای دیگه.

اینطوری هم نیست که من چشم نداشته باشم موفقیت دیگران رو ببینم. قضیه اینه که بعضی آدم‌ها ناخودآگاه با رفتارشون موفقیت‌هاشون رو زیادی بزرگ جلوه می‌دن. لحن این آدمم اغلب طوری بوده که همچین چیزی بهم القا می‌کرده (بدون اینکه خودش بخواد). در حالی که از شنیدن موفقیت‌های خیلی دوستای دیگه‌م چنین حسی نگرفتم هیچ‌وقت.

خب الان چند ساله این دوست رو می‌شناسم و غیر از اون بخشی که اشکال خودمه، رفتارهایی از جانب اون هم بوده که می‌رفته رو اعصابم. مثلا گاهی تو حرفاش یه چیزی از گذشته می‌گه که من پیش خودم فکر می‌کنم منو باش حتی یه جاهایی طرفداری‌شو کردم چون فقط فکر می‌کردم بهتر می‌شناسمش!

بعد فکر می‌کنم پس چرا ارتباطم رو باهاش کم نمی‌کنم؟ آیا به خاطر ترس از اینه که اگه از سایه‌ش برم بیرون چیزی رو از دست میدم؟ یا نه، شاید صادقانه به خاطر اینه که به عنوان یه دوست قبولش دارم؟ یعنی کلی جنبه‌ی خوب هم تو دوستی باهاش وجود داره که نمی‌ارزه این رابطه رو به خاطر اون جنبه‌های منفی به هم بزنم. از طرفی اگه به طور مثال حسادت عیب منه، چه فرقی می‌کنه با کی دوست باشم؟ مشکل رو باید ریشه‌ای حل کرد.

دیروز باهاش حرف می‌زدم و از مشکلاتی می‌گفت که سر کار براش پیش اومده. پیش خودم فکر کردم آدم همیشه با یه چالش‌هایی روبه‌روئه. ممکنه من فکر کنم این یه مدته رفته سر کار، دیگه بارشو بسته و ما عقب افتادیم از دنیا! ولی نه، همون‌طور که من الان تو این مرحله‌ای که هستم درگیر یه سری چالشم، اونم تو یه مرحله‌ی دیگه درگیری‌هایی داره. الزاما هم بالاتر یا جلوتر نیست، فقط تو یه مرحله‌ی دیگه‌س.

بعدم به قول سین دال چرا تا می‌بینیم یه رابطه داره اذیت‌مون می‌کنه، زود می‌گیم من نمی‌خوام حالم بد باشه پس رابطه‌م رو قطع می‌کنم با این آدم؟ آره بعضی روابط واقعا مخربن و باید تموم بشن، ولی خیلی وقتا هم باید تلاش کرد روابطو مدیریت کرد. بگردیم ببینیم مشکل از کجاس و آیا واقعا قابل اصلاح نیست؟ شاید باید فاصله رو یه کم تنظیم کرد، شاید مشکل از سمت خودمونه و باید اصلاحش کنیم، یا شاید اون طرف اشکالی داره که خودش متوجهش نیست و وظیفه‌ی ماس به عنوان دوست کمکش کنیم.

این حرفا به این معنی نیست من الان یه دفعه به صلح با خودم و اطرافیانم رسیدم! ولی مدتیه دارم سعی می‌کنم آگاهانه‌تر بهش فکر کنم.

در واقع تو نوشتن این مدل پست‌ها خیلی شک می‌کنم چون می‌گم من که هنوز به اون نقطه‌ای که می‌خوام نرسیدم. می‌ترسم با پست کردن‌شون این تصور تو ذهن خودم ایجاد بشه که خب این کارم انجام شد، و دیگه خیلی پیگیریش نکنم. از طرفی هم نیاز دارم این فکرا رو بنویسم تا ذهنم مرتب شه یه کم. نمی‌دونم حالا :))

+ ممنونم از ۶ ناشناسی که با وجود اینکه نه تبلیغی کردم نه وعده‌ای دادم به وبلاگ من رای دادن :دی دمتون گرم :)) 

  • فاطمه
  • سه شنبه ۲۱ مرداد ۹۹

چرخه‌ی معیوب!

سلام :)

امروز آخرین امتحان دوران تحصیلم رو دادم (ایشالا)! با وجود زیاد بودن مباحث و حفظی بودنش و اشکالاتی که بچه‌ها می‌گفتن تو بعضی امتحان‌های آنلاین‌شون پیش اومده، خود امتحان خوب بود. زمانش فکر می‌کردیم کم باشه، ولی اونقدری بود که بتونم نصف سوالای آقای سین رو هم تو واتس‌اپ بهش جواب بدم :| خودمم که خلاصه‌هام جلو دستم بود و اسلایدا هم باز بود و اون وسط برا یه سوال هم مجبور شدم سرچ کنم :دی عذاب وجدانم ندارم بابت تقلب چون درسش جبرانیه و نمره‌ش تو معدل نمیاد، فقط باید پاس شیم.

اما این آخرین امتحان از لحاظ استرس و شب امتحان خوندن و اینا، فرق زیادی با اولیش نداشت. (حالا نه اولین امتحان دبستان :/ همون اولین امتحان دانشگاه مثلا) دارم فکر می‌کنم اگه ژاپن بودیم با این انرژی که ما شب امتحانی‌ها تو شب‌های امتحان می‌ذاریم برق تولید می‌کردن :)) جدی چطور می‌شه این قضیه رو بهینه کرد؟ چطوری ددلاین‌هایی تعیین کنیم که به اندازه‌ی شب امتحان محرک باشن؟

اینم نفهمیدم که من بالاخره جغد محسوب می‌شم یا مرغ؟ :)) تو این قرنطینه من بالاخره قبول کردم شب‌ها اگه بخوام بشینم کار کنم خیلی بازدهی ندارم و بهتره صبح‌ها زود پاشم. یکی دو ماهه دارم روش کار می‌کنم و می‌بینم صبح‌ها برام خیلی بهتره. ولی انگار شب امتحان آدم توانایی‌های ویژه‌ای می‌یابه :)) (حالا یه جور میگم انگار تا صبح بیدار بودم :/ یک و نیم خسته شدم رفتم خوابیدم :| همون مرغ پس :دی)

چند وقت پیش یه ویدیو می‌دیدم که مشاوره می‌گفت اگه به اهمال‌کاری به عنوان عادت نگاه کنیم می‌تونیم ترکش کنیم. می‌گفت چرخه‌ی عادت سه مرحله داره: محرک، الگوی تکرار‌شونده و پاداش. در مورد اهمال‌کاری محرک همیشه استرسه و پاداشْ یه مقدار رهایی از اون استرس. (بعدشم میگه باید این چرخه رو از مرحله‌ی تکرارشونده‌ش که همون اجتناب از کاره شکست. اولین قدم هم آگاه شدن به اینه که من الان استرس دارم که دارم یه کار جانبی انجام میدم.)

از وقتی اینطوری به قضیه نگاه می‌کنم، بیشتر دارم متوجه می‌شم که هر بار خودمو به یه چیزی مشغول می‌کنم که از زیر کار اصلیم در برم (مثل الان که دارم این پست رو می‌نویسم!) یا یه کاری رو به خاطر ترسم ازش عقب می‌ندازم، اولش موقتا حس بهتری پیدا می‌کنم ولی دفعه‌های بعد استرسش بیشتر و بیشتر می‌شه و در نتیجه تمایلم به پیچوندش بیشتر. و بله، اینطوریه که من یک معتاد به اهمال‌کاری* و مبتلا به استرس هستم! این دو تا هم قشنگ همدیگه رو تغذیه می‌کنن و خوش می‌گذره بهشون :))

یک هفته پیش همچین روز و ساعتی بود که از درد سمت چپ قفسه‌ی سینه کلافه شده بودم و به دوستم پیام دادم که دکتر من چمه؟ علایم رو بررسی کردیم و احتمال داد از معده‌مه و استرس هم تشدیدش کرده. بعد همین‌طور که ویسش رو گوش می‌دادم نشستم به حال خودم گریه کردم که دارم با خودم چی کار می‌کنم که استرسه علایم فیزیکی پیدا کرده. جالبه اخیرا از هر موقعیت استرس‌زایی هم که میام خودم رو دور کنم میفتم تو یکی دیگه، ینی تقریبا دیگه اون پاداش موقت هم در کار نیست :))

البته الان که اینا رو دارم می‌نویسم خوبم. چند روزه دوباره دارم مرتب می‌نویسم و ورزش و مدیتیشن می‌کنم. تاثیر دارن واقعا. فقط بدن درد داغونی گرفتم =))

و ببخشید اگه تازگی زیاد از این حرفا می‌زنم/خواهم زد و تکراریه براتون. دغدغه‌های این روزامه و دارم در موردشون می‌خونم و یاد می‌گیرم. یه چیزی هم که بهش پی بردم اینه که واقعا این مدل مسائل قرار نیست یه شبه حل شن. (بدیهی بود؟ هیچی پس :)) )

پس بیاید نظر بدید که:

۱) چطور ددلاین‌های محکم تعیین می‌کنین؟

۲) شما مرغین یا جغد؟ D:

۳) راهکار دیگه‌ای برای مدیریت استرس اگه دارید، بفرمایید.

با سپاس از همراهی‌تون :)

* اینجا که گفتم معتادم یاد این پست آقای مهدی افتادم که نگاه متفاوتی به پدیده‌ی خانمان‌سوز اعتیاد کرده :)) جدی هر چیزی که بهش عادت کنیم و مغزمون اون حس پاداش رو ازش بگیره، می‌تونه یه نوع اعتیاد محسوب بشه.

  • فاطمه
  • دوشنبه ۱۶ تیر ۹۹

هر چی جزئی‌تر، هیجان‌انگیزتر!

چند سال پیش یه سری بچه‌های دانشگاه برام تولد گرفتن. یادمه بعد از آز مبانی برق بود، حتی یادم مونده آخر اون جلسه چی رو توضیح می‌دادن. تموم که شد، دوستم گفت بیا برگردیم دانشکده. من یه کاری داشتم و اینم گیر داده بود که نه بیا عین کارت داره. مونده بودم که عین دوست‌پسر خودشه و اینم حساس، آخه با من چی کار داره :| خلاصه اینقدر اصرار کرد فهمیدم تولد می‌خوان بگیرن و برگشتیم! بارون گرفته بود و پیش بچه‌ها وایسادم تا عین و یه دوست دیگه‌م که رفته بودن دنبال کیک برسن :)) اینطوری سورپرایز می‌شدم من :دی بالاخره اومدن با کیک و کادویی که تشکیل شده بود از کلی آیتم کوچیک. با دیدن هر کدوم ذوق می‌کردم. عین و اون دوستم که کادو گرفته بودن هم مدام می‌گفتن اینا فکر شده‌س :))

بعدا دوستم بهم گفت عین اون روز سر کادو خریدن گفته بوده فکر می‌کنم فاطمه چیزای کوچیک بیشتر دوست داره. هنوز کنجکاوم بدونم اینو از کجا فهمیده بوده :)) به هر صورت اون دو نفر متوجه شده بودن من از خرت و پرتای کوچیک بیشتر خوشم میاد تا یه کادوی بزرگ. این چیزی بود که قبلا خودم متوجهش نشده بودم، و هیچ‌وقت نفهمیدم قبل از اون هم واقعا خوشم میومد و اون اتفاق منو متوجهش کرد؟ یا بعد از اون بود که خوشم اومد! ولی الان هر بار یه چیز کوچیک برا خودم می‌خرم، یاد اون موقع میفتم. (تقویم‌های پارسال و امسالم رو ببینید مثلا، چیزی در حدود ۶ در ۶ سانته!)

یه دوست دیگه دارم، گاهی برام عکسای بک‌گراند و این جور چیزا می‌فرسته. یه بار متوجه شدم چقد عکسایی که می‌فرسته توشون فضانورد و آسمون و ستاره داره. باز اونجا فهمیدم انگار بدون اینکه خودم متوجه باشم، تو صحبتا یا خرید رفتنا ناخودآگاه نشون دادم این جور چیزا رو دوست دارم.

بدیهیه که بخش قابل توجهی از شناختن خودمون توی رابطه با آدمای دیگه اتفاق میفته. خیلی وقتا صراحتا یا به طور ضمنی چیزی رو به رومون میارن، تعریف یا انتقاد می‌کنن، یا اصلا ممکنه خودمون ازشون بخوایم این کارو بکنن. ولی معمولا به نظرم رسیده که این موارد، ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری‌ان بیشتر. برای همین وقتایی که موقعیتی مثل چیزایی که تعریف کردم پیش میاد، که می‌بینم بدون این که بهش فکر کرده باشم کسی چیزی مثل یه علاقه‌ی جزئی رو درباره‌م فهمیده، برام خیلی جالبه و تو ذهنم می‌مونه.

+ این لینک سایت ناسا رو شاید این روزا دیده باشین که می‌شه توش تاریخ تولدمون رو بزنیم و ببینیم که اون روز (یکی از روزهای تولد، نه الزاما همون سال) تلکسوپ هابل از چی عکس می‌گرفته! برای من این عکس بود؛ طبق توضیحاتش یه سحابیه، ولی من یه عقرب پنهان هم توش می‌بینم! (آبانی‌ام)

+ مهناز یه مستندی معرفی کرده به اسم One Strange Rock. به طور کلی در مورد کره‌ی زمینه، اما چیزی که توش منو جذب کرد (حداقل تو این دو قسمتی که دیدم) اینه که زمین رو نه فقط از نظر مثلا گونه‌های جانوری و گیاهی روش، بلکه از نظر جایگاهش تو فضا و اتفاقایی که افتاده تا بشه این زمینی که الان روش زندگی می‌کنیم بررسی می‌کنه. و اصلا یه تعداد از راوی‌هاش، افرادی هستن که مدتی تو ایستگاه‌های فضایی بودن.

  • فاطمه
  • جمعه ۱۵ فروردين ۹۹

۱۹۱

سلام

از وقتی از مشهد برگشتم خیلی درگیر بودم ولی سفرنامه‌شو به زودی می‌نویسم. به جز یه سری خاطرات یادم باشه درباره‌ی تجربیاتی که داشتم و چیزایی که در مورد خودم کشف کردم هم بنویسم.

۱) از جمله‌ی درگیری‌هام این بود که دیشب بعد از مدت‌ها، به خاطر تکلیفی که باید تا ۱۲ شب تحویل می‌دادیم تا ساعت ۹ دانشگاه بودم. حالا من قهوه‌خور نیستم ولی فکر کنم این که تونستم تا ۹ هوشیار بمونم (!) به خاطر قهوه‌ای بود که بعدازظهر با بچه‌ها خوردیم. می‌دونم چیز عجیبی نیست ولی من واقعا عادت به اینقدر درس خوندن ندارم و از اونجایی که صبحا هم زود میرم دانشگاه، معمولا دیگه اون ساعتا خوابم می‌گیره :)) با یکی از بچه‌ها بودم که سر همورک اول هم خیلی کمک کرد، ولی این سری انگار من بیشتر می‌دونستم داستان چیه. این تجربه‌ی با یکی تکلیف نوشتن هم چیز جالبیه. این آدم مدلش اینه که باید یه سوالو تا آخر بره در حالی که من ترجیح می‌دم مثل امتحان اول یه دور همه‌ی سوالا رو مرور کنم. ولی خوبیش اینه که این وسط هر چقدر لازم باشه سرچ می‌کنه و می‌خونه و الان این رو من هم تاثیر گذاشته. 

+ چند دقیقه‌ای از ۹ گذشته بود که جمع کردیم بریم، و از اونجایی که درِ ورودی ساختمون از ۹ به بعد قفل می‌شه، برا اولین بار بود که با اثر انگشت خارج می‌شدم و یه حس «آرام Like a Boss» طوری داشتم! :دی

+ آخر شب برام عکس فرستاد که تکلیفشو ۴۲ ثانیه مونده به ددلاین آپلود کرده =))

۲) تا بحثش داغه منم بگم! آقا این تست شخصیت‌شناسی MBTI رو من یه سال و چند ماه پیش دادم شدم ENTJ (البته با درصدای نزدیک E و I که به ترتیب مربوط به برون‌گرا و درون‌گرا بودنه)، و چند روز پیش تو همون اپ Youper دادم شدم INFJ. خب این تغییر جای بررسی داره، ولی نکته‌ی دیگه این که چند شب پیش اتفاقی تو یوتیوب به این ویدیو رسیدم که میگه اگه فلان ویژگی‌ها رو دارین INFJ هستین و این شخصیت رو فقط دو درصد آدما دارن :)) حالا بگذریم که احتمال می‌دم این دو درصده رو الکی گفته چون n نفر تو کامنتا گفتن عه منم همینم، ولی جالبیش این بود که منم حس می‌کردم همینم! :)) نمی‌دونم اگه قبلش نتیجه‌ی INFJ رو نگرفته بودم، بازم این حس رو داشتم یا نه.

+ البته بعد دیدم اینجا هم نوشته خیلی کمیابیم! آرام

۳) آقاگل تا الان سه تا پست گذاشتن با موضوع زیست محیط. ضمن این که پیشنهاد میدم پستاشون رو بخونید، تاکید می‌کنم که خیلی وقتا می‌تونیم با یه سری کارای کوچیک سهم خوبی داشته باشیم تو صرفه‌جویی، تولید کمتر زباله و غیره. حالا که بیشتر از یه ماه از اول ترم می‌گذره و به این کاری که انجام میدم عادت کردم بد نیست بگمش. من از اول این ترم تصمیم گرفتم وقتی میرم سلف، لیوان یه بار مصرف برای آب خوردن برندارم. شاید واقعا تو اون مقیاس بزرگ که هر روز اون همه لیوان یه بار مصرف دور انداخته میشه تاثیر نداشته باشه، ولی من همین الانشم می‌تونستم سی چهل تا لیوان دور انداخته باشم. ضمن اینکه این کمک می‌کنه کم‌کم بتونم تغییرای بزرگتر هم تو عادت‌هام بدم. تازه آب نخوردن حین غذا واسه سلامتی هم بهتره :)) خلاصه اینطوری. شما هم اگه از این مدل کارای به ظاهر کوچیک می‌کنید بیاید بگین که ما هم یاد بگیریم انجام بدیم :)

مشهد هم حرم که می‌رفتم بطری آب می‌بردم با خودم که از لیوان یه بار مصرف نخوام استفاده کنم، بعد یه سری موقع بازرسی خانومه بهم گفت از این آب یه قلپ بخور :))

+ البته بطری آب هم خودش مسئله‌ایه! من از بطری آب معدنی استفاده می‌کنم که استفاده‌ی طولانی ازش خوب نیست، پس هر چند وقت یه بار عوضش می‌کنم و این خودش تولید زباله‌س :(

  • فاطمه
  • دوشنبه ۱۳ آبان ۹۸

نپرسیدن عیب است!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • دوشنبه ۸ مهر ۹۸

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.