یخ‌شکن ۶: آسیب‌پذیری (۱)

سلام

چند وقت پیش بحث یه کاری بود و دوستم داشت به من و یه نفر دیگه (که داشتیم غر می‌زدیم) می‌گفت این کار آسونه واقعا و می‌شه انجامش داد و...

حرصم گرفته بود، گفتم: برای تو آسونه! (اینو هم در نظر بگیرین که اون فرد انجامش داده بود و ما دو تا نه هنوز.)

گفت: یه بار روان‌شناسم بهم یه حرف خوبی زد. گفت وقتی تو به یه چیزی داری غر می‌زنی یا کاری برات سخته، بیشتر دوست داری شنونده باهات همدردی کنه و تاییدت کنه. ولی چیزی که بهتر کمکت می‌کنه اینه که بشنوی اون‌قدرا هم سخت نیست و می‌شه انجامش داد.

اون لحظه جوابی نداشتم و خیلی هم دوست نداشتم بحثو ادامه بدم. طبق معمول جواب مناسب کلی بعد از بحث به ذهنم رسید!

می‌دونید من اینو قبول دارم که وقتی یه کار به هر دلیلی برای آدم سخت یا ترسناکه، یه راه مواجهه‌ی آسون‌تر باهاش اینه که بدونه آدمای دیگه هم این کارو انجام دادن و چیز غیرممکنی نیست.

اما این فقط یه وجه ماجراس.

جنبه‌ی دیگه‌ش اینه که این سخت یا ترسناک بودن ممکنه دلایل دیگه‌ای هم پشتش باشه غیر از اینکه یه نفر اولین باره داره اون کارو انجام می‌ده. و اگه اینا رو در نظر نگیریم و هی به طرف بگیم این که آسونه، کاری نداره و... نه تنها کمکش نکردیم، بلکه باعث می‌شیم حس بدتری پیدا کنه نسبت به خودش. که به خودش بگه ببین همممه دارن این کارو انجام می‌دن فقط من نمی‌تونم! من چقدر ناتوان و بی‌عرضه‌م :)

من درست نمی‌دونم تو این موقعیتا چطور می‌شه به کسی کمک کرد. شخصا نمی‌تونم بشینم برای اون دوست توضیح بدم چرا کاری که اون روز صحبتش بود برام سخته (چون صحبت کردن از نقاط ضعف و آسیب‌پذیری‌ها کلا سخته و از طرف دیگه به نظرم نباید پیش هر کسی هم بازش کرد). اما حالا دیگه می‌دونم اگه یه وقت کسی بهم گفت کاری چیزی براش سخته، من همون اول نپرم بگم من و خیلیای دیگه انجامش دادیم و آسونه، پس تو هم می‌تونی! حتی شاید لازم نباشه همدردی کنم و بگم برای منم سخت بود ولی از پسش براومدم. چون اینطوری هم دارم از دید خودم نگاه می‌کنم نه اون. به جاش اولش می‌تونم بپرسم چرا؟ چه قسمتیش برات سخته؟ و اگه دوست داشت در موردش حرف بزنه گوش کنم بهش. فقط گوش کنم حتی اگه راه حلی نداشته باشم. چون می‌دونم حرف زدن ازش چقدر می‌تونه سخت باشه.

برای من هم کارایی هست که انجام‌شون سخته و این گاهی اذیتم می‌کنه که یه عده فکر می‌کنن نباید اینقدر سختش کنم چون خیلیا انجامش می‌دن و... و البته، می‌دونم این دلیل نمی‌شه بی‌خیال اون کارها بشم (مخصوصا اگه لازمه انجام بشن). می‌دونم اولین نفری که باید برای حل این مشکل اقدامی بکنه خودمم (در بعضی موارد هم کارایی کردم).

شاید شب‌های بعد در این مورد بیشتر بنویسم.

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۱ شهریور ۰۰

یخ‌شکن ۵: از حواشیِ جزئی از یک پژوهش بودن!

سلام

چند هفته پیش یکی از این پرسش‌نامه‌های آنلاینی رو دیدم که دانشجوها برای پایان‌نامه‌هاشون پخش می‌کنن. مربوط به روان‌شناسی بود و گفتم بذار پرش کنم، وقتی ازم نمی‌گیره. آخرش نوشته بود اگه مایلین تو ادامه‌ی پروژه هم به ما کمک کنین شماره‌تونو اینجا بنویسین. منم که هم موضوعش برام جالب شده بود و هم امتیازاتی که اونجا نوشته بود بهمون تعلق می‌گیره وسوسه‌م کرده بود، شماره‌م رو نوشتم. چند روز بعدش خانومه باهام تماس گرفت و گفت لینک یه پرسش‌نامه‌ی دیگه رو برام می‌فرسته که پر کنم. مرحله‌ی بعدشم یه بازی کامپیوتری و بعد هم یه بازی بود که رو گوشی نصب می‌شه و ۱۵ مرحله داره که تقریبا هر روز باید یه مرحله‌ش رو بازی کنیم. این بازیش ساده‌ست، یه تعداد جفت عکس وارد صفحه می‌شن و باید اونی رو انتخاب کنم که یه ویژگی مشخص‌شده رو داره. ویژگیه هم تا اینجا در حد رنگ یا شکل کادر دور هر عکس بوده. سخت نیست و تمرکز خاصی نمی‌خواد، ولی سرعت انتخاب تو امتیاز تاثیر داره و ظاهرا عکسا هم طوری انتخاب شدن که حواس آدمو پرت کنن. هرچند دیگه تکراری شدن و من در بیشتر موارد می‌تونم قبل از ظاهر شدن کادر حدس بزنم جواب درست کدومه. با این حال بازم پیش میاد که آدم اشتباه بزنه، شاید چون طولانیه (حدود نیم ساعت طول می‌کشه) و آدم فکرش ممکنه مشغول بشه یا حواسش پرت خود عکسا بشه و... منم چون حوصله‌م سر میره، گاهی حینش پادکست می‌ذارم یا ذکری چیزی می‌گم :)) حالا خدا رو شکر هر مرحله‌ش به چند بخش تقسیم شده و بین این‌ها بازی متوقف می‌شه و تو این بازه‌ها یه استراحت کوتاهی به چشم و دستم می‌دم.

من زیاد پیش اومده از این پرسش‌نامه‌ها پر کنم ولی نتیجه‌ی هیچ‌کدوم رو نفهمیدم چی شده با اینکه خیلیاشون نوشته بودن بهتون اطلاع می‌دیم! ولی این یکی بیش از یه پرسش‌نامه‌س و جدی درگیرم کرده. منتظرم تموم بشه تا ازش بخوام توضیح بده چه فاکتورهایی براش مهم بودن و به چه معنان، چرا این عکسا رو انتخاب کرده و در نهایت چه تفسیری از نتایج من داشته.

 

+ امروز که داشتم بازی رو انجام می‌دادم و چند دقیقه‌ای بود فقط روی عکس‌هایی که پایین میومدن تمرکز داشتم، تو بازه‌ی استراحت سرم رو آوردم بالا و دیدم قاب عکسای رو دیوار دارن میرن بالا :))) خطای دید باحالی بود :))

 

+ اون آخراش هم بازی کند شد و گیر کرد. اولین بار بود این مشکل برام پیش میومد. فکر کن نزدیک نیم ساعت بازی کنی آخرش گیر کنه :/ به خانومه پیام دادم و امیدوارم نگه از اول بازی کن :/

  • فاطمه
  • شنبه ۲۰ شهریور ۰۰

یخ‌شکن ۴: زخم کاری

سلام، با چهارمین شب یخ‌شکنی در خدمت شما هستیم :دی

🎧 حبیب خزایی‌فر - تیتراژ پایانی سریال زخم کاری

قسمت آخر سریال زخم کاری امروز اومد و اینم تموم شد. یه سالی هست بعضی سریالای ایرانی رو از نماوا و فیلیمو دنبال می‌کنم. منی که حوصله‌ی بیشتر سریالای تلویزیون رو نداشتم! ولی دیدم بعضی از این سریالا موضوعاشون جدیده به نسبت و ازشون خوشم اومد. مثل قورباغه یا همین زخم کاری. یا خاتون. نمی‌دونم چرا خاتون رو از شهرزاد (که می‌گن شبیهشه) بیشتر دوست دارم. کلا اونقدری که همه از شهرزاد خوششون اومده بود من خوشم نیومد هرچند اونم سریال قشنگی بود، مخصوصا فصل اولش. به نظرم بعضی سریالا رو نباید ادامه بدن. شهرزاد هم انگار اولش قرار بوده همون یه فصل باشه، دیدن استقبال شده و تهیه‌کننده‌ای کسی گفته بیاین ادامه‌شم بسازین. ولی از این‌که آخر یه سریالو طوری بسازن که راه واسه فصل بعدشم باشه خوشم میاد؛ مثل قورباغه. خلاصه خیلی وقته سراغ سریالای خارجیِ دانلود شده نرفتم. اکثرشون طولانی‌ان و احتمال می‌دم نتونم خودمو کنترل کنم که تند تند همه‌شو نبینم! ولی در مورد این ایرانیا چون سریاله تازه‌س مجبورم هفته‌ای همون یه قسمتی که ازش میاد رو ببینم :))

چیزی که روز اول باعث شد بخوام زخم کاری رو ببینم محمدحسین مهدویان (کارگردانش) و جواد عزتی بودن! بعدش هم از این خوشم اومد که فیلم‌نامه‌ش براساس یه کتاب (بیست زخم کاری) نوشته شده* که اونم خودش براساس نمایشنامه‌ی مکبث شکسپیر بوده. خود سریال هم خوب بود، داستانش و بازیاشون رو دوست داشتم. پر از خون و خون‌ریزی بود :)) و نشون می‌داد حرص و طمع و میل به انتقام می‌تونه آدما رو به کجا برسونه. و اینکه وقتی یه تصمیم خطرناک گرفته و راهی شروع می‌شه، دیگه نمی‌شه جلوی خیلی اتفاقا و حتی تصمیمای بعدی رو به راحتی گرفت. البته سریالش بدون ایراد هم نبود ولی من به‌طور کلی ازش خوشم اومد. بعدم تنها سریالی بود که تیتراژ اولش رو نمی‌زدم رد شه و تا آخر تیتراژ پایانی‌ش هم می‌دیدم چون موسیقی متن و تیتراژهاشو دوست داشتم!

اگه دوست داشتین شما هم بگین از این سریالای اخیر کدوما رو دیدین؟ و اگه زخم کاری رو دیدین نظرتون چی بوده؟ فقط حواستون باشه اسپویل نکنین :))

 

* کتابش ظاهرا تجدید چاپ نشده و پیدا نمی‌شه. اوایل پخش سریال انگار تو فیدیبو بود ولی بعد برش داشتن! مامانم که اونم سریالو می دید، هم صوتی و هم پی‌دی‌اف کتاب رو گیر آورد و خوند ولی من ترجیح دادم بذارم بعدا بخونم که برام اسپویل نشه. هرچند ظاهرا خیلی موارد و حتی پایان سریال با کتاب متفاوت بوده.

  • فاطمه
  • جمعه ۱۹ شهریور ۰۰

یخ‌شکن ۳: رفیقان می‌روند نوبت به نوبت!

بامداد جمعه ۱۹ شهریوره و امروز یکی از دوستامون پرواز داره که بره آمریکا. دو تا از بچه‌ها دیروز عصر رفتن دیدنش. هم قرار گذاشتنه عجله‌ای شد هم من و یکی دیگه به خاطر کرونا نمی‌تونستیم بریم، خلاصه مثل دفعات قبل نشد جمع باشیم.

دارم درباره‌ی گروهی از دخترای کارشناسی حرف می‌زنم که تو این سال‌ها با هم بیشتر دوست بودیم. اولین دوستی که می‌خواست بره، عروسیش یه ماه قبل رفتنشون بود و ما رو دعوت کرد. مرداد ۹۸ بود. فکر کنم ۸ نفر بودیم که کادو براش خریدیم. پارسال دوست دیگه‌ای رفت هلند. مهر ۹۹ یه روز جمع شدیم تو دانشگاه. این بار ۷ نفر بودیم که کادوی یادگاری خریده بودیم. حالا شهریور ۱۴۰۰ ئه و این یکی دوست هم داره می‌ره. این بار ۶ نفریم که داریم پول کادویی که دوست صمیمی‌ترش از طرف همه بهش داده رو تقسیم می‌کنیم :))

این اصلا قشنگ نیست آقا، حداقل سه نفر دیگه از این جمع برنامه‌ی اپلای دارن؛ اومدیم و همه رفتن من موندم، خب ورشکست می‌شم آخرش :))

+ از دخترای کارشناسی دو نفر دیگه هم الان کانادا و استرالیان، ولی اونا دوستی‌شون با ما کمتر بود و تو خرج نیفتادیم :دی (در این حد دوستی‌مون کمتر بود که کلی بعد از اینکه رفتن فهمیدیم!) پارسال همین موقعا به اونی که کاناداس پیام دادم سلام و احوال‌پرسی کردیم. دیدم دو سالی هست تو تلگرام صحبت نکردیم و حین صحبت رفتم آخرین پیام‌های قبلی‌مون رو خوندم. دو سال پیش یه بورد برای پروژه‌ش بهش قرض داده بودم (حالا خودمم نخریده بودمش و یه جورایی از پروژه‌ی یکی از درسا گیرم اومده بود). یکی از آخرین پیام‌ها راجع به این قضیه بود و یادم انداخت یه مدته هر جا گشتم اینو پیدا نکردم. گفتم بذار الان بپرسم، ببینم ازش پس گرفتم یا نه. دو تا پیام طولانی در جواب حرفای قبلیش در مورد رفتن‌شون و اینکه الان کجان و غیره دادم، بعد هم سوالمو با کلی تعارف و احتیاط پرسیدم که بدونه هدفم از شروع چت این نبوده و به اون قطعه هم نیاز خاصی ندارم، فقط یادم افتاده و می‌خوام ببینم دست اون مونده یا خودم گمش کردم مثلا. نشون به این نشون که هر سه پیامم سین شد و هیچ پاسخی داده نشد :/ سه روز بعدش پیام دادم بابا من منظوری نداشتم و کلی تعارف و عذرخواهی. این بار حتی سین هم نکرد :| نمی‌خوام تصویر بدی ازش ایجاد کنم چون تو سال‌هایی که اینجا بود رابطه‌ی دوستانه‌ی نه خیلی عمیق، ولی خوبی داشتیم. شاید اشتباه از من بود اصلا :/

پ.ن. امیدوارم بعد از این پست خیلی خسیس به نظر نیام :/

  • فاطمه
  • جمعه ۱۹ شهریور ۰۰

یخ‌شکن ۲: استادهای راهنما

سلام

خب، امشب چی بگیم؟🤔

چند ماه پیش همکلاسی ارشد یکی از دوستام ازم یه کمکی خواست برای کد متلب (Matlab) مربوط به پایان‌نامه‌ش. منم وقت گذاشتم و یه مقدار درگیر پروژه‌ش شدم. تا یه جایی انجام دادیم و به نتایجی رسیدیم و به نتایجی هم نرسیدیم! بعد اون رفت سراغ بخشای دیگه‌ی پروژه‌ش و منم برگشتم سر کار خودم. امروز صبح بهم پیام داد و یه سوالی از اون کد پرسید چون گفت عصر دفاعشه و ممکنه داورا اینو ازش بپرسن. منم براش توضیح دادم و تموم شد. شب پیام دادم بهش ببینم دفاعش چطور بوده، که گفت استاد راهنماش یادش رفته جلسه رو =)))))) هر چی هم بهش زنگ زدن تا دو ساعت بعد پیداش نشده و خلاصه دفاع افتاده یه وقت دیگه.

بله دوستان، یه وقتا هم اینطوری می‌شه :/

استاد راهنمای منم ظاهرا نمی‌خواد قبول کنه من کرونا گرفتم. هیچ‌کدوم از پیام‌هایی که دراین‌باره براش نوشتم رو جواب نداده :))

+ یه یادداشت مرتبط از چند وقت پیش پیدا کردم. بدون تغییر می‌ذارمش:

«اینجوریه که تا وقتی پروژه‌ی اصلی این مقطعی که توش هستی تموم نشده، جرئت نداری حرف پروژه یا علاقه‌ی دیگه‌ای رو پیش بکشی، حتی اگه مشغولش هم نباشی و فقط یه فکر باشه برای آینده. چون امکان نداره پروژه‌ی کنونیت رو بهت یادآوری نکنن.»

آره خلاصه، یه بازه‌ای هم بود کلا حرف هیچ فعالیتی رو نمی‌تونستم بزنم تو خونه :))

ولی تموم می‌شه اینم. شاید نه فورا، ولی حتما :/

پ.ن. شروع ماجرای یخ‌شکنی از اینجا بود!

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۷ شهریور ۰۰

شکستن یخ بیان – ۱: مقدمه

سلام مجدد :)

میخک یه چالش پیشنهاد داده که در راستای شکستن یخ و سکوتی که تا حدی بیان رو فرا گرفته، تا آخر شهریور هر روز یه پست بذاریم! موضوع و تعداد کلمات و... دلخواهه، مهم خود پست گذاشتنه.

به چند دلیل دلم خواست من هم یخ‌شکنم رو بیارم وسط D:

۱) ایده و دلایل خود میخک.

۲) امروز (۱۶ شهریور) روز وبلاگ فارسی بود گویا. این چالش می‌تونه حرکت نمادینی باشه در جهت... اممم، شکستن یخ وبلاگ‌نویسی؟ یه همچین چیزی. خلاصه همزمان شدنش رو به فال نیک می‌گیریم!

۳) دردانه که شروع کرد به گذاشتن این پست‌هاش، دیدم منم چقدر نوشته‌های کوتاه و بلند تو فایل ورد پیش‌نویس‌هام دارم که هنوووز منتشرشون نکردم. فرصت خوبیه برم سراغ‌شون.

۴) یکی از بچه‌هامون رفته کانادا و خب به خاطر قوانین کرونا باید دو هفته‌ی اول رو قرنطینه می‌بود. تو اون مدت انگار هر روز یه پست گذاشته و یه قطعه نواخته (تقریبا هیچ‌کدومو ندیدم چون از صداش خوشم نمیاد :دی). ولی حالا که خودمم به شکل دیگه‌ای قرنطینه‌م، یه همچین کاری که هر روز بکنم می‌تونه جالب باشه. گیتار که بلد نیستم بزنم، پس پست می‌ذارم :))

۵) سرم شلوغه ولی نوشتن‌های شبانه خوبه. پارسالم یه ماه همچین کاری کردم (اونجا همه‌ش تو یه پست بود). مجبور نیستم کلی وقت بذارم و یه پست مفصل بنویسم، می‌تونه هر حرفی باشه. مثلا این مقدمه خودش می‌تونه پست اول باشه!

پ.ن. یادم نمیاد آخرین بار کِی تو یه روز دو تا پست گذاشتم!

  • فاطمه
  • سه شنبه ۱۶ شهریور ۰۰

«از حموم اومدم جلو کولر نشستم، فکر کردم چاییدم!» - ورژن من :))

سلام :)

آقا من کلا سرفه زیاد می‌کنم! برا همین با اینکه از اول این هفته حس می‌کردم سرفه‌هام بیشتر شده، چون خیلی هم شدید نبود اهمیت خاصی نمی‌دادم. جمعه آبریزش بینی داشتم و دو روز پیش گلاب به روتون دل‌درد و دل‌پیچه. اولی رو گذاشتم به حساب پیاده‌روی و دوش گرفتن بعدش (شما بعد از پیاده‌رویِ زیاد آبریزش بینی پیدا نمی‌کنید؟ من همیشه اینطوری می‌شم!) و دومی رو گذاشتم به حساب استرسی که اون روز بابت نمی‌دونم چه کاری داشتم (هرچند دل‌دردم کمی بیشتر از مواقع دیگه‌ای بود که استرس می‌گیرم). خلاصه انگار مشکل جدی‌ای نداشتم و زندگی‌مو می‌کردم.

دیروزم رفتم دانشگاه و همون صبح فهمیدم واکسیناسیون دانشجوهای ارشد دانشگاه شروع شده. ثبت‌نام کردم و برای امروز نوبت بهم رسید! بعد در طول روز خبردار شدم یکی از دوستام که هفته‌ی قبل سه‌شنبه پیش هم بودیم، از چهارشنبه علایم شدید پیدا کرده و تستش مثبت شده :/ تازه اینجا به طور جدی درباره‌ی همه‌ی اون علایمی که خودم داشتم نگران شدم و فکر کنم تلقین باعث شد سرفه‌هام بدتر هم بشه :/

خلاصه امروز صبح رفتم دکتر. مسئول پذیرش مقاومت می‌کرد و هر چی علایمم رو می‌گفتم و می‌گفتم که با یکی که تستش مثبت شده در ارتباط بودم، می‌گفت این علایم رو الانم داری؟ سرفه‌ی تنها که چیزی نیست! خلاصه بالاخره راضی شد و گفت برو اتاق ۱. تا اومدم برم داخل دیدم نفر قبلی هنوز اونجاس. همون آقاهه بود که موقع ورود اسم‌هامون رو می‌نوشت روی کاغذ (سیستم نوبت‌دهی پیشرفته :دی) و بنده‌خدا فقط از صداش می‌شد فهمید کرونا داره. وقتی اومد بیرون رفتم رو صندلی بغلیش نشستم. برخورد خانم دکتره خیلی بهتر بود، همه چیزو گفتم و گفت آره اینا علایم کروناس. تست ننوشت ولی گواهی گرفتم ازش شاید لازم شه :)) چند تا دارو هم نوشت و گفت الان که ۴ روز گذشته احتمالا دیگه علامت جدیدی نشون ندی و کم‌کم اینا هم بهتر می‌شن. اگه مشکل جدیدی پیش اومد اون موقع دوباره باید ویزیت بشی.

وقتی اومدم خونه به دو نفری که دیروز باهاشون در ارتباط بودم پیام دادم که حواسشون به خودشون باشه اگه خدایی نکرده علامتی دیدن. به نظرم باید گفت حتما. یعنی درک می‌کنم یه موقع آدم اینقدر حال خودش بد می‌شه که حواسش دیگه به این موضوع نیست. ولی همون دوست من اصلا چهارشنبه هم نه، جمعه که خودش دیروز می‌گفت حالش بهتر شده، خوب بود یه خبر می‌داد به نظرم. نمی‌دونم.

خلاصه اینطور که معلومه منم کرونا گرفتم! (پارسالیه اینقدر خفیف بود که اگه تست بابام مثبت نشده بود متوجهش نمی‌شدم). الان حالم خوبه و ناراحتیم بیشتر بابت نوبت واکسنمه که پرید. نوبت به اون خوبی، همین روز اول! تا نوبت ما شد واکسن بزنیم کرونا گرفتیم :)) به نظرتون اگه بهشون بگم یه فایزر برام کنار بذارن قبول می‌کنن؟ =))

(حالا این شوخیا رو می‌کنم، ولی خدا رو شکر به موقع فهمیدم که الان نباید واکسن بزنم.)

 

نکته‌ی اخلاقی این پست؟ ماسک بزنید، علایم‌تون رو جدی بگیرید و اگه کرونا گرفتید به کسایی که باهاشون در ارتباط بودید بگید!

  • فاطمه
  • سه شنبه ۱۶ شهریور ۰۰

من منچستر یونایتد را دوست دارم!

بچه که بودم هم‌بازی‌ها و هم‌سن‌های اطرافم (غیر از مدرسه) بیشتر پسر بودن تا دختر. اون‌موقعا با پسرعموم کلی فوتبال بازی می‌کردیم. برادرم که بزرگتر شد اونم بهمون اضافه شد. داییم هم خیلی فوتبالی بود و هست. هم خود فوتبالو باهاش بازی می‌کردیم هم فیفا و این چیزا. خونه‌ی خودمون هم با برادرم و پسر همسایه‌مون که ازمون کوچیک‌تر بود همین بساط بازی‌های مختلف فوتبالی رو داشتیم. یه وقتا هم می‌رفتیم تو پیاده‌روی جلوی خونه‌مون و پسرای دیگه هم بهمون اضافه می‌شدن. نمی‌دونم منِ تک دختر چی می‌گفتم اون وسط، دروازه می‌ایستادم بیشتر :)) ولی در کل از بچگی تا اواسط نوجوونیم فوتبال برام خیلی پررنگ بود.

تو همون بچگی تحت تاثیر داییم پرسپولیسی شدم! یادم نیست چرا منچستر یونایتد رو هم دوست داشتم، شاید اونم به خاطر داییم بود. (البته من طرفدار نصف تیم‌های اروپایی بوده‌م تو بازه‌های مختلف :دی). اون موقع‌ها انگار دیوید بکهام تازه از منچستر رفته بود. یادمه داییم تعریف می‌کرد تو رختکن دعوا شده و الکس فرگوسن کفش پرت کرده خورده تو سر بکهام :)) تو منچستر بازیکنای دیگه‌ای رو هم می‌شناختم از جمله یه رونالدو نامی که همه‌ش با رونالدوی برزیلی اشتباه می‌گرفتمش! یادمه یه بارم تلویزیون یه فیلم سینمایی نشون داد که از اونجا فهمیدم یه سالی هواپیمای تیم منچستر سقوط کرده و چند تا از بازیکناش مردن. اسم فیلم رو نتونستم پیدا کنم ولی یه سکانس محو یادمه از اینکه پسر فوتبالیستِ داستان شب رفته بود ورزشگاه (شاید الد ترافورد؟) و ارواح تیمِ اون سال منچستر رو می‌دید که اومده بودن بهش انگیزه بدن یا همچین چیزی.

تو سال‌های مقطع راهنمایی جو رفت به سمت کراش زدن ملت رو بازیگرا، خواننده‌ها و فوتبالیستا :)) کریستیانو رونالدو هم معروف‌تر شده بود و اسمش رو بیشتر می‌شنیدم. اون وسط فهمیدم یکی از دوستام هم مثل من فوتبالیه و طرفدار منچستر و رونالدو. سوم راهنمایی که تموم شد، خیلی از دوستای نزدیکم قرار بود برن دبیرستانِ همون مجموعه و من قرار بود مدرسه‌م رو عوض کنم. یه روز ظهر تو تابستون طبق معمول داشتم اخبار ورزشی شبکه ۳ رو می‌دیدم که شنیدم می‌گه کریس رونالدو رفت رئال مادرید! برام باورنکردنی بود! باید راجع بهش با یکی صحبت می‌کردم. گوشیم رو برداشتم زنگ بزنم به همون دوستِ فوتبالی تا بپرسم اونم خبرو شنیده؟ ولی جواب نداد.

البته ارتباط‌مون قطع نشده بود. چند ماه بعد، یه روز وسط امتحانای ترم اول، با همین دوست قرار گذاشتیم بریم مدرسه‌ی راهنمایی و همدیگه رو ببینیم. بهم گفت فلان روز بعد از امتحان خودش و بقیه‌ی دوستام میان. اون روز بعد از امتحانم سریع با سرویس برگشتم خونه و مامانم از اونجا منو رسوند مدرسه‌ی راهنماییم. فکر می‌کردم دیر رسیده‌م و نکنه معطل شده باشن، ولی دیدم هنوز نیومده‌ن. یه کم تو حیاط و ساختمون (که حالا کوچیکیش نسبت به مدرسه‌ی جدیدم به چشم میومد) گشتم، چند تا از دوستای سال پایینی و معلما رو دیدم و خلاصه تجدید خاطره کردم. با فکر کنم مدیرمون که سلام علیک می‌کردم بهش گفتم قراره بچه‌ها هم از دبیرستان بیان (راهنمایی و دبیرستان اون مجموعه چند خیابونی فاصله داشتن). مدیر بهم گفت اونجا امروز قرار بوده به بچه‌ها آش بدن، شاید برای همینه که دیر کردن. باز کمی چرخیدم تا شاید آش خوردن‌شون تموم شه و بیان، ولی خبری نشد. به‌قدر کافی صبر کرده بودم و نمی‌خواستم مامانم رو که تو ماشین بود بیشتر از این منتظر بذارم. رفتم.

چیزی که یادمه اینه که دوستم اون روز جواب اس‌ام‌اس و زنگم رو نداد. چند وقت بعدش با یکی دیگه از بچه‌ها که صحبت می‌کردم بحث اون روز رو پیش کشیدم، اونم جواب درستی بهم نداد که چرا نیومده بودن. دیگه ازشون پیگیر نشدم ولی هضم این موضوع که منو پیچونده بودن یا به سادگی یادشون رفته بود (شاید به خاطر آش!)، برام خیلی سخت بود و مدت‌ها طول کشید تا بتونم ازش بگذرم.

این خاطره ربطی به فوتبال نداشت، ولی تو ذهنم وصل شده به اون روزی که فاطمه‌ی ۱۴ ساله وایساده جلوی تلویزیون و منتظره دوستش جواب تلفن‌شو بده که بهش بگه باورش نمی‌شه رونالدو از منچستر رفته!

امروز (درواقع دیروز!) که خبر برگشتن کریس رونالدو به منچستر یونایتد اومد، یاد همه‌ی این خاطره‌ها از بچگی تا اون سال افتادم و با اینکه خیلی وقته اندازه‌ی اون سال‌ها فوتبالی نیستم، شنیدن این خبر خوشحالم کرد.

به هر حال بعد از ده-دوازده سال دیگه برام بدیهیه که فوتبال همینه. هوادار یه تیم نمی‌تونه انتظار داشته باشه بازیکنی که دوسش داره همیشه تو اون تیم بمونه. ربطی به هم ندارن؛ ولی گذر این سال‌ها بهم یاد داد تو روابط دوستی هم باید انتظارهای واقع‌بینانه داشته باشم، و از طرفی لازمه یه جاهایی هم بی‌خیال شم و گیر الکی ندم برای حفظ یه رابطه.

به هر صورت رونالدو هم برگشت منچستر، ولی ما نفهمیدیم اون سال چرا بچه‌ها سر قرار نیومدن :))

+ عنوان؛ اسم کتابی از مهدی یزدانی خرم. که البته نخوندمش :)) (هرچند حس می‌کنم پستم بیشتر شبیه دوست داشتن کریس رونالدوئه تا منچستر D: 🤦‍♀️)

 

پ.ن. راستی الان یادم افتاد که امروز وبلاگم سه ساله می‌شه!🎉😁🎈

  • فاطمه
  • شنبه ۶ شهریور ۰۰

۳۰۹

سلام علیکم :)

۱) گاهی پیش میاد که یه سری دوستی‌ها رو بین آدما می‌بینم (چه تو دنیای حقیقی چه مجازی) و یه کم دلم می‌گیره از اینکه بین اونا نیستم یا من تو همچین گروهی نیستم. شاید خیلی وقتاش لوس بازیه، چون نمی‌خوام ناشکری کنم و دوستای خوبی دارم منم. اما خب گاهی یه چیزی پیش میاد و فکر می‌کنم بهش. که مثلا اینا کجا با هم دوست شدن و من چرا حس می‌کنم به اون جمع تعلق ندارم؟ یا از کِی چند تا از دوستام شدن یه گروه کوچکتر و دیگه من و بقیه رو تو بیرون رفتناشون حساب نکردن؟ و...

بعد می‌دونید چی می‌شه؟ یهو یه چیزی پیش میاد که بهم نشون بده دارم زر می‌زنم :)) مثلا یادم نمی‌ره پارسال یه شب تو آذرماه از شنیدن یه حرفی خیلی ناراحت بودم و درباره‌ش توی کانال نوشتم. فرداش یکی از دوستان که خیلی کم می‌شناختمش بهم پیام داد، حالم رو پرسید، عکسایی که گرفته بود رو نشونم داد و حرف زدیم. یا همین چند روز پیش که فائزه‌ی بامحبت این پست رو گذاشت که به مخاطباش حال خوب هدیه بده، و هدیه‌ش به من یه کانال بود با یادگاری‌هایی از جنس عکس و آهنگ و نوشته‌های قشنگ. (موارد دیگه هم زیاد بوده، این دو نمونه‌ی وبلاگی به طور خاص الان تو ذهنم بود.) اینجور وقتا به خودم می‌گم بیشتر حواسم باشه که محبت و حال خوب انتقال بدم به دوستام :)

۲) گفتم کانال؛ اگه تو کانال دنیای سوفی بودید خبر دارید که چند هفته‌س غیرفعال و خصوصیش کردم. ولی خبر ندارید (!) که چند روز بعدش رفتم یه کانال دیگه زدم که توش از کارها و برنامه‌های روزانه‌م می‌نویسم. یه جور بولت ژورنال تلگرامی :)) ۲ نفر بیشتر عضو نداره که هر دوشون خودمم :دی ولی یه جوری رفتار می‌کنم انگار دارم واسه 2k عضو و مخاطب می‌نویسم :)) این کانال موقته و شخصی، ولی فکر کنم بعضی چیزایی که توش می‌نویسم بعدا اینجا یا تو کانال دیگه‌ای عمومی بشن.

۳) تو یکی از این برچسب‌های زرد پنل بیان که برای یادداشت نوشتنه، از مدت‌ها پیش یه سری آدرس سایت و وبلاگ کپی کرده بودم که درباره‌ی چیزایی مثل بک‌آپ گرفتن، ایجاد تغییرات خاصی تو قالب و چیزای دیگه بودن. چند روز پیش اومدم ادیتش کنم و وقتی از محیط ادیت اومدم بیرون کلا اون برگه پاک شد :/ نمی‌دونم من رو چیز اشتباهی زده بودم یا باگ بیان بود. ولی یه مشت آدرس به‌دردبخور پرید :/

+ حالا واقعا به‌دردبخور بودن؟ بوکمارک‌های مرورگر، saved messages تلگرام، پست‌های ذخیره شده تو اینستا و... پر شده‌ن از صفحات و پست‌هایی که ممکنه یه روووز به درد بخورن. سراغ چندتاشون رفتم تا حالا؟ شما هم اینجوری هستین یه سری صفحه رو فقط سیو کنین که ایشالا یه روزی بخونیدشون؟ :))

۴) سریال خاتون رو کسی اینجا می‌بینه؟ اوضاع ایران رو تو زمان جنگ جهانی دوم روایت می‌کنه و برای من که خیلی جذابه. حالا فعلا کاری به داستانش ندارم و شاید بعدا بیشتر درباره‌ش نوشتم. ولی جذاب‌ترین نکته‌ش به نظرم نقش سروش صحته که کتاب‌فروشی داره! بهترین انتخاب :)) قشنک آدم حس می‌کنه سروش صحت و اجدادش همه کتاب‌باز بودن :))

۵) بسیار راضی‌ام از اینکه چند هفته‌س برای اینستا تایمر گذاشتم و فوقش جمعه‌ها بیشتر توش می‌گردم. اکسپلورم تقریبا از اخبار روز و حواشیش پاکه! حتی استوری خیلی‌ها رو هم دیگه باز نمی‌کنم :)) توییتر هم که مدت‌هاس ندارم. سرم تو برف نیست ولی دارم سعی می‌کنم مراقب روانم باشم. شما هم مراقب خودتون باشین :)

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۳ شهریور ۰۰

۳۰۸

۱)

درخشان‌ترین ستاره‌ی صورت فلکی ارابه‌ران، اسمش سروشه. تو عربی بهش می‌گن عیوق. تو ادبیات به معنای دوری مسافت یا بلندی آسمان و کمال به کار رفته. اما دو تا افسانه هم درباره‌ش هست. یه افسانه اینه که هر کس نگاهش به این ستاره بیفته تشنگیش برطرف می‌شه. افسانه‌ی دیگه برعکسه، می‌گه عیوق ستاره‌ی تشنگیه و هرکس این ستاره در طالعش واقع شده باشه سرنوشتش اینه که از تشنگی هلاک خواهد شد... این بیت از ترکیب‌بند معروف محتشم کاشانی هم احتمالا به همین افسانه اشاره داره:

زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا...

[منابع: ۱ و ۲]

+ قطعا منظور این نیست که تشنگی امام حسین و خانواده و اصحاب‌شون رو با افسانه‌ها و ستاره‌شناسی توجیه کنم! فقط وقتی این موضوع به گوشم خورد، این بیت برام معنی عمیق‌تری پیدا کرد.

۲)

دقت کردین این‌همه می‌گیم باید شعور حسینی داشته باشیم و بفهمیم هدف امام حسین (ع) از قیامش چی بوده و حالا باید چطور اون راه رو ادامه بدیم، بعدش بازم بعضا برداشت‌های مختلفی از هدف امام حسین می‌کنیم، مصداق‌هایی که خودمون می‌خوایم رو پیدا می‌کنیم و نتیجه‌های متناقضی می‌گیریم که ظاهرا همه بر یه اساسن؟ انگار هر کدوم داریم سعی می‌کنیم حرف و نظر و فکر خودمون رو با امام حسین توجیه کنیم! وگرنه مگه می‌شه حرفایی که به نظر با هم در تضاد میان، همه‌شون حرف امام حسین هم باشن؟!

مگه اینکه در خوش‌بینانه‌ترین حالت بپذیریم حرف ما بخشی از حقیقته و همه‌ی حقیقت پیش ما نیست. در نتیجه اینقدر اصرار نداشته باشیم که فقط برداشت من درسته و بقیه غلط می‌گن. (این البته کافی نیست ولی برای شروع خوبه).

۳)

فکر نمی‌کردم امسال بتونم نرم هیئتی جایی. همه چی تو ذهنم منطقی بود که چرا نباید برم، ولی بازم شک داشتم که بتونم! شاید چون عادت کرده‌م و حس می‌کنم اینجوری محرم یه چیزیش کمه؛ هرچقدرم که به جاش مطالعه کنم یا پای پخش زنده‌ی روضه‌ها بشینم. بعد یه شب که خیلی حالم بد بود، فکر کردم به خاطر اینه که گریه کردنام تو روضه‌ها بیشتر برا خودمه. نه که اصلا برای روضه نباشه ولی انگار از اون فرصت استفاده می‌کنیم که به حال خودمونم گریه کنیم و یه کم سبک بشیم. نمی‌دونم این خوبه یا نه، ولی کم‌وبیش هست.

+ ولی تونستم! یعنی تقریبا :) امروز (عاشورا) عصر، همسایه‌ها تو حیاط یه روضه‌ی کوتاه و جمع‌وجور با حفظ فاصله و این‌ها داشتن که در کل شاید نیم ساعت شد. امسال همینو رفتیم فقط.

۴)

پارسال تو دهه‌ی اول محرم یه روایت‌طور نوشتم از چند تا خاطره و درگیری ذهنی و این‌جور چیزا. امسال یادش افتادم، رفتم سراغش و مرتب منظمش کردم. خواستم شب هفتم منتشرش کنم. بعد خواستم شب عاشورا بذارمش. و نمی‌دونم چرا هنوز پست نشده. ایشالا پستش می‌کنم به زودی.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۸ مرداد ۰۰

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.