باغ آلبالو

سلام

اومدم یه پست درهم برهم بنویسم دیدم این تو پیش‌نویس مونده بیچاره. البته پیش‌نویس تو ورد زیاد دارم ولی این یکی تو خود بیان بود و خب اینجا ما به صف احترام می‌ذاریم!

قضیه اینه که من بعد دو سه سال یه تئاتر رفتم و خودمو خفه کردم از بس همه جا بهش اشاره کردم :)) ولی اینجا بحث دیگه‌ای رو در ادامه‌ش می‌خوام بگم.

خب، من چند هفته پیش رفتم کتابخونه‌ی دانشگاه و همینطور که بین کتابا می‌گشتم، نمایشنامه‌ی باغ آلبالو (از چخوف) به چشمم خورد. شاید اسمشو شنیده باشین، چون نمایشنامه‌ی معروفیه و منم دلم می‌خواست بخونم ببینم چیه که اینقدر ازش حرف می‌زنن. خلاصه امانت گرفتم و شروع به خوندنش کردم. بعد فکر کردم ای کاش یه اجرا هم ازش ببینم. سرچ کردم و یه اجرا تو سال ۹۵ ازش پیدا کردم اما نگهش داشتم برای بعد از خوندن کتاب. چند روز بعد تصادفی تو استوری یه نفر متوجه شدم همین الان هم یه اجرا ازش رو صحنه هست! به کارگردانی حسن معجونی که قبلا هم یه اجرا از همین باغ آلبالو داشته، و این انگار آپدیتی از همونه. خلاصه گفتم این هم‌زمانی بی‌حکمت نیست و من حتما اینو می‌رم! چون دیگه نمی‌خواستم با اون دوستای قبلیم تئاتر برم (به دلیل مورد سوم این پست!)، همینطوری به خونواده پیشنهاد دادم و برادر و مامانم گفتن ما هم دوست داریم ببینیم. خلاصه چند شب پیش رفتیم و اجرای قشنگی هم بود.

‌از این عکسای اینستاگرامی :))

حالا چی می‌خواستم بگم؟ ببینید این نمایشنامه (بدون اسپویل) درباره‌ی یه خونواده‌ی اشرافیه که همیشه با ثروت‌شون زندگی کردن و کار و حرفه‌ی خاصی نداشتن، حالا به خاطر بدهیْ بانک می‌خواد ملک‌شون (خونه و باغ آلبالو) رو به حراج بذاره. اینا هم همه‌ش می‌شینن می‌گن ای بابا چه کار باید بکنیم، ولی در عمل به پیشنهادا توجهی نمی‌کنن و باز امیدشون به پولیه که فلانی براشون بفرسته و این‌جور چیزا. بعد با وجود بی‌پولی طبق عادت‌های اشرافی‌شون مهمونی می‌گیرن یا میرن رستوران گرون یا به بقیه پول می‌دن. از اون طرف هم همه‌ش تو فکر گذشته و خاطراتی‌ان که داشتن. یه طنز تلخی داره خلاصه.

من خودم از اجرایی که دیدیم لذت بردم، به نظرم با وجود زمان نزدیک دو ساعت حوصله‌سربر نبود و لحظات خنده‌داری هم داشت. اما بعدش که از مامانم نظرشو پرسیدم گفت «من نفهمیدم چرا اینقدر همه می‌خندیدن، من خیلی ناراحت‌شون شدم که داشتن خونه‌شونو از دست می‌دادن. یاد خونه‌ی اهواز افتادم [خونه‌ی پدریش] که ما هم همینطوری ولش کردیم و فروشش رو عقب می‌ندازیم و...»

ناراحت شدم که این موضوع براش تداعی شده، ولی دیدم جالبه که هر کسی می‌تونه برداشتی با توجه به موقعیت خودش داشته باشه. مثلا جنبه‌ایش که برای من پررنگ‌تر بود همون چسبیدن بیش از حد به گذشته (خاطرات خوش، اشتباه‌ها و...) ولی عملا کاری برای حفظش نکردنه. یا برعکس، اهمیتی که رها کردن گذشته و رفتن به مسیرهای جدید می‌تونه داشته باشه.

شاید علاوه بر نقدهایی که چخوف تو باغ آلبالو به جامعه‌ی اون روزش داره، به خاطر این برداشت‌ها هم هست که اثر معروف شده.

اون اجرای سال ۹۵ رو خودم هنوز ندیدم ولی دوست داشتین از این لینک یوتیوب می‌تونید ببینیدش. البته بیشتر پیشنهاد می‌کنم خود نمایشنامه رو (هم!) بخونین.

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۹ خرداد ۰۱

دوستی‌ها

سلام

داشتم پست آخر مدی رو می‌خوندم (که اون بخش نجات کبوترش خیلی دلنشینه و پیشنهاد می‌کنم بخونید!)، اوایلش نوشته بود:

همه در طول زندگی تغییر می‌کنن. هیچ‌کس دقیقاً همونی که بود، نمی‌مونه. این تغییر رو به وضوح توی دوست‌های اون دوران خودم می‌بینم. مهربون‌تر، فهمیده‌تر، وسواسی‌تر، عشوه‌ای‌تر و گاهی بداخلاق‌تر شده‌ان.

با خوندن این چند خط غیر از اینکه تجربه‌ی مشترکیه، یه چیزی تو مغزم مورمور کرد. نصفه نیمه یاد یه چیزی افتادم، شاید یه دوست قدیمی... بعد یادم افتاد! دیشب خواب یکی از همکلاسی‌های دوره‌ی راهنماییم رو دیدم. یکی از بچه درس‌خونای کلاس که خیلی صمیمی نبودیم و دوستی‌مون بعد از تموم شدن راهنمایی و عوض شدن مدرسه‌هامون تموم شد. چند سال بعد، یه محرم تو حسینیه‌ی محل دیدمش. مطمئن نبودم خودشه، ولی خیلی شبیهش بود. چند بار این اتفاق پیش اومد، سالی یکی دو بار تو حسینیه می‌دیدمش ولی جلو نمی‌رفتم. اون هم یا من رو هیچ‌وقت ندید یا شاید اونم شک می‌کرد و جلو نمی‌اومد. بعد، تو سال‌های دانشگاه یکی دو بار تو اتوبوسی که باهاش میومدم خونه دیدمش. یه بار تعقیبش کردم! یعنی راه خودمو می‌رفتم و زیرچشمی حواسم به اونم بود و متوجه شدم تو همون کوچه‌های نزدیک ما هستن. (دقیق یادم نیست، رفت تو ساختمون سبزه یا پیچید تو کوچه‌ی بغلی ما؟) جالب اینکه تو اون چند سال همکلاسی بودن نمی‌دونستم خونه‌شون کجاس، هم‌محله‌ایم یا نه. یه بار تو یه هیئت دیگه، یکی از هم‌سرویسی‌های اون دوران رو دیدم و سلام علیک کردیم ولی در برخورد با این یکی، هیچ‌وقت پیش نیومد حتی نگاهی که معنی شناختن بده رد و بدل بشه. خیلی وقت هم هست دیگه ندیدمش و اصلا از یادم رفته بود تا دیشب که خوابش رو دیدم. چیزی که از خوابم یادم مونده اینه که همدیگه رو شناخته بودیم و داشتیم با هم صحبت می‌کردیم.

***

حالا که بحث اومد این سمت اینم بگم؛ کم‌کم دارم می‌پذیرم بیشتر دوستی‌ها با هر سطح از صمیمیت یا قدمتی، یه عمری دارن و از یه جایی به بعد تلاش کردن برای حفظ‌شون جواب نمی‌ده. دوست صمیمی دوران دبیرستانم که همیشه برای یه سری تفریحا روش حساب می‌کردم، الان دوست خوبیه که استوری‌هام رو لایک می‌کنه یا اگه سوال پزشکی داشته باشم با مهربونی برام وقت می‌ذاره. دوست صمیمی دوره‌ی دانشگاهم، الان دوست خوب و همراهیه که با هم داریم یادگیری یه کاری رو جلو می‌بریم؛ اما نه بیشتر. و مثال‌های دیگه‌ای که دیگه مثل قبل نمی‌تونم روشون حساب کنم.

یا مثلا دوست و همکلاسی دوره‌ی ارشد، پسری که به واسطه‌ی کلاس‌ها و استاد راهنمای مشترک و همزمانی دفاع‌هامون با هم ارتباط زیادی داشتیم و حتی بعضی حرفاش باعث می‌شد فکر می‌کردم بهم نیم‌چه توجهی داره، بعد از دفاع‌مون صحبتا و ارتباط‌مون هم تموم شد. حتی جواب تسلیت من به خاطر فوت یکی از اقوامش رو نداد یا با وجود اینکه استتوس واتسپ من رو بابت فوت مادربزرگم دید چیزی نگفت (بگذریم از اینکه مدت‌ها پیش، تو اینستا هم آنفالوم کرده و هیچ‌وقت نفهمیدم چرا). منم تصمیم گرفتم اینطوری با خودم فکر کنم که صرفا یکی بودم که گاهی باهاش حرف می‌زده. شاید این چون دخترم روم تاثیر داشته و اون لحظات فکر می‌کردم بهم توجهی داره. و تازه باید اعتراف کنم منم یکی دو بار از حضورش یا حرف زدن باهاش استفاده کردم به خاطر موضوع دیگه‌ای. پس این به اون در :| (بیشتر از مثال‌های قبلی درباره‌ش نوشتم ولی در واقع این راحت‌ترین دوستیِ تموم شده‌ایه که باهاش کنار اومدم. نه حس وابستگی دارم نه دلتنگی. اما دلم خواست بنویسم و نقطه‌ش رو اینجا بذارم).

خلاصه اینکه وقتی آدم انتظاراتش رو تعدیل و جایگاه دوستی‌هاش رو آپدیت کنه، دیگه خیلی اذیت نمی‌شه و قدر جایگاه جدید اونا رو هم بیشتر می‌دونه.

البته منظورم این نیست تلاش نکنیم برای حفظ روابط‌مون. منم اینطور نبوده که همشیه بشینم بقیه بهم پیام بدن یا باهام قرار بذارن. منم تلاشم رو کردم ولی آدما و مسیرهاشون عوض می‌شن، دوستی‌ها و روابط جدید وارد زندگی‌مون می‌شن، اولویت‌ها تغییر می‌کنن. شاید اگه کسی از بیرون نگاه کنه بگه که برای خود منم این‌ها صدق می‌کنه. شاید منم خیلیا رو از خودم ناامید کرده باشم...

می‌دونم این موضوعیه که گاه و بی‌گاه اینجا درباره‌ش نوشته‌م. احتمالا معنیش اینه که دغدغه و نگرانی مهمیه برام. راهنمایی که بودم می‌ترسیدم از تنها موندن و به رابطه‌ی دوست صمیمیم با عضو سوم گروه دوستی‌مون حسادت می‌کردم. تو اکیپ دوستامون هم اجازه می‌دادم مسخره‌م کنن و باهاشون همراهی می‌کردم چون برام معنی تو جمع بودن رو می‌داد! دبیرستان که بودم شدیدا ناراحت می‌شدم اگه یه بار می‌دیدم تو جمع دوستای صمیمیم نبوده‌م، حتی گاهی واکنش‌های اشتباهی نشون می‌دادم. حالا می‌فهمم که همه‌ش به خاطر ترس از تنها موندن و پذیرفته نشدن تو جمع‌ها بوده. چون درسته هیچ‌وقت آدم تنها و گوشه‌گیر جمع و کلاس نبودم، اما اونی هم نبودم که تو مرکز توجهه و همه می‌خوان باهاش دوست باشن.

بدیهیه که اون ترس شاید کمرنگ‌تر یا به شکلی دیگه ولی هنوز هم هست. اما به مرور یاد گرفتم واکنش درست و غلط چیه، سعی کردم حساسیتم رو کم کنم، خودم رو جای بقیه بذارم یا خودم رو تو موقعیتای مشابه ببینم و در کل واقع‌بین‌تر باشم. و هر بار کمتر اذیت شدم و پذیرش همه‌ی چیزایی که گفتم و نگفتم برام راحت‌تر شده.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱۹ خرداد ۰۱

خودآموزی (۱)

سلام

یکی از موضوعات مهمی که امسال باهاش درگیرم و تو پست اول سال هم بهش اشاره کردم، Self-learning یا همون خودآموزیه. از اونجایی که تو دو ماهی که از سال گذشت اون میزان پیشرفتی رو که هدفم بود نداشتم، لازم دیدم یه بازنگری در رَوشم بکنم.

اصولا وقتی دانشجو هستی یا سر کلاسی می‌ری، تعهدی که به اون کلاس داری (مثلا چون پول دادی یا چون می‌خوای درس رو پاس بشی) باعث می‌شه کلاس رو دنبال کنی، مباحث رو بخونی و تمرینا رو انجام بدی. در بدترین حالتش بالاخره شب امتحان می‌شینی ببینی درس چی بود! اما وقتی می‌خوای مبحثی رو خودت یاد بگیری تعهد به اون شکل وجود نداره. پس اینجا که نمره و مدرکی وجود نداره که بهت انگیزه بده، لازمه که قبل از هر چیز هدفت رو مشخص کنی که زمان خستگی یادت نره برای چی این مسیرو شروع کردی. ضمنا شاید بد نباشه به کسی غیر از خودت هم از روند کارت گزارش بدی.

غیر از اون پیدا کردن منبع هم مسئله‌س. نه که منبعی پیدا نشه، اتفاق الان دیگه به لطف اینترنت برای هر موضوعی بیش از حد منبع یادگیری وجود داره. در نتیجه باید اول بتونی منبع مناسبی پیدا کنی و بعدش هم خودتو راضی کنی که همین یکی فعلا کافیه!

مشکل بعدی حداقل برای من یادداشت برداشتنه. باید بپذیرم تو فرایند یادگیری همیشه در این مورد وسواس‌های کمال‌گرایانه داشته‌م. تو دوره‌ی دانشجویی وقت زیادی می‌ذاشتم که جزوه‌ی کاملی داشته باشم که بتونم درس رو با خوندنش بفهمم، در حالی که می‌شد نیمی از اون وقت رو به مطالعه‌ی منابع دیگه‌ای اختصاص بدم. منظورم این نیست که کتابای مرجع رو کامل بخونم، بلکه یه وقتا یه ویدیوی یوتیوب می‌تونه یه مبحث رو خیلی بهتر برای آدم جا بندازه. من بیشتر اوقات برای حل ابهاماتم اونقدری وقت نمی‌ذاشتم و دنبال منابع مختلف نمی‌رفتم. چون دیگه وقتی نداشتم!

طبق همین عادت هر بار اومدم یه دوره‌ی جدید رو خودم شروع کنم، ناخودآگاه می‌خواستم از همه‌ی مطالبی که گفته می‌شه یادداشت بردارم. چند ماه پیش هم تو یه پستی به این موضوع اشاره کرده بودم و یادمه یکی از دوستان پیشنهاد داده بود فقط کلمات کلیدی رو بنویسم. اما سختمه واقعا! من حتی اگه تصمیم بگیرم موقع گوش دادن به یه پادکست هم ازش یادداشتی بردارم دیگه نمی‌تونم جلوی نوشتنم رو بگیرم! :/

تازه نحوه‌ی ثبت کردن یادداشت‌ها هم هست. هنوز نتونستم بفهمم نوشتن روی کاغذ برام بهتر جواب می‌ده یا درست کردن جزوه‌ی اصطلاحا دیجیتالی. هر کدوم مزیتی دارن؛ نوشتن روی کاغذ وقتی داری یه ویدیو رو می‌بینی راحت‌تره. اینو هم شنیده‌م که کلا با دست نوشتن تاثیر بیشتری تو یادگیری داره. از اون‌طرف جزوه‌ی دیجیتالی می‌تونه همه جا در دسترست باشه، به مراتب قابلیت ویرایش راحت‌تری داره و همین‌طور سرچ! تازه از نظر اضافه کردن عکس و لینک و غیره هم امکانات زیادی برات فراهم می‌کنه.

موضوع بعدی لزوم انجام دادن یه پروژه‌س برای اینکه یادگیری کامل بشه. این با مراحل قبلی هم پیوند داره چون بعد از اینکه پروژه‌ای رو پیدا یا خودت تعریف کردی، باید نسبت به انجام کاملش تعهد داشته باشی. از طرف دیگه، باید بتونی یه جایی یادگیری پایه‌های اون مبحث رو کافی بدونی و اجازه بدی در طول انجام پروژه بفهمی چه چیزایی هست که یاد نگرفتی و حالا بری حفره‌ها رو پر کنی. یه چرخه‌س.

پس می‌تونم اینطور جمع‌بندی کنم که در خودآموزی این مسائل مهمن:

۱) هدف‌گذاری

۲) پیدا کردن منبع

۳) یادداشت‌برداری

۴) انجام پروژه

۵) تعهد

فعلا اینا مواردی بود که به ذهنم رسید. برای بعضی‌هاشون راه‌حل‌هایی دارم و برای بعضی نه. حتما تو روزهای آینده بیشتر از این موضوع و تجربه‌ی خودم می‌نویسم (الان تعهد ایجاد کردم D:).

ولی خیلی خوب می‌شه اگه شما هم چیزی به ذهنتون می‌رسه یا تجربه‌ای داشتین بگین اینجا. مخصوصا درباره‌ی جزوه نوشتن و کجا نوشتنش :))

  • فاطمه
  • يكشنبه ۱ خرداد ۰۱

نمایشگاه کتاب

سلام

چهارشنبه رفتم نمایشگاه کتاب. با دوستم قرار نصفه‌نیمه‌ای گذاشته بودیم، ولی در نهایت هم کار براش پیش اومد هم انگار خیلی مایل نبود. منم مشکلی نداشتم که تنها برم. مخصوصا که می‌خواستم کتاب تازه منتشرشده‌ی بانوچه‌ی عزیز رو هم بگیرم و خودشونم قرار بود باشن. خب من درسته با ایشون زیاد دوست نیستم (از این نظر که بعضی وبلاگ‌نویس‌ها دوستی نزدیک‌تری با هم دارن)، ولی بالاخره می‌شناسیم هم رو. نمی‌خواستم موقع امضا گرفتن مثل غریبه‌ها رفتار کنم و یه معضلم این بود که اگه دوستم همراهم باشه، چطور بدون اشاره به وبلاگ و کانال‌ها براش توضیح بدم چرا دارم خودمو به نویسنده‌ی این کتاب معرفی می‌کنم :))

ضمنا به خودم گفته بودم همین لیان‌دخت رو می‌خرم و تو خرید کتاب زیاده‌روی نمی‌کنم (هنوز یه عالمه کتاب نخونده دارم). فوقش فقط یه کتاب دیگه می‌خرم! به قولم هم عمل کردم و غیر از اون، فقط کتاب آداب کتاب‌خواریِ احسان رضایی رو خریدم که اونم تازه منتشر شده.

  • فاطمه
  • جمعه ۳۰ ارديبهشت ۰۱

هفته‌ی آخر اردیبهشت (۱)

سلام

از هفته‌ی پیش دوباره دارم سعی می‌کنم سحرخیز باشم. فهمیده‌م که اگه بعد از نماز یه کم همون‌جا بشینم و سریع نخوام برگردم تو رخت‌خواب، کم‌کم خوابم می‌پره. چیز دیگه‌ای که کمک می‌کنه بیدار بمونم، لایوهای صبحگاهی شاهین کلانتریه. در طول هفته هر روز ۷ صبح حدود نیم ساعت لایو می‌ذاره و درباره‌ی نویسندگی حرف می‌زنه. سه چهار روزیش رو تا حالا شرکت کردم. اصراری ندارم جدی و هر روز دنبالش کنم یا تا آخر هر لایو بمونم، به خودم گفته‌م حداقل یه ربع هم کافیه. موضوع اینه که نقطه‌ی شروع خوبیه برای روز. بعدش ممکنه برم پیاده‌روی یا توی خونه کمی ورزش کنم. اینا هنوز ثابت نشده ولی دارم سعی می‌کنم دوباره یه روتین صبحگاهی سازم. (البته از این عبارت خوشم نمیاد اینقدر که خیلیا به‌طور اغراق‌شده‌ای به کار می‌برنش).

تنها مشکل اینه که هنوز خوب نمی‌تونم وظایف مربوط به پروژه‌ها و فعالیت‌هام رو تو این برنامه بگنجونم! یه روتین قراره کمک کنه مغز عادت‌ها رو به هم وصل کنه ولی هنوز عادت‌های بعدی شکل نگرفتن گویا.

دیروز سومین روز پیوسته‌ای بود که حدود ۸ و نیم صبح، گوشی رو می‌گذاشتم روی میز ناهارخوری تا از رد شدن سایه‌ی پرده از روی گلدون کوچولوی کاکتوسی که یه کسی به بابا داده تایم لپس بگیرم. در ظاهر به نظر میاد از زاویه‌ی فیلم روزهای قبل راضی نیستم که این کارو تکرار می‌کنم، اما انگار از ثبت دوباره‌ش لذت می‌برم! انگار این هم کاری باشه که می‌شه هر روز صبح انجامش داد. یک ساعت و نیم تایم‌لپس بگیرم و بعد سرعتش رو باز هم زیاد کنم و در نهایت ببینم کل اون نور چطور تو ۱۶-۱۷ ثانیه از روی کاکتوس رد می‌شه و سایه‌ها چطور حرکت می‌کنن✨

پنجشنبه تلویزیون داشت انیمیشن سینمایی Extinct رو نشون می‌داد. شخصیت‌های اصلیش یه سری حیوونای بامزه‌ی دونات شکل بودن، یعنی وسط شکم‌شون سوراخ بود! عمیقا لذت بردم از خلاقیت‌های ریزی که جاهای مختلف فیلم با این ویژگی اتفاق می‌افتاد. و ضمنا یادم افتاد چند وقته انیمیشن ندیدم! [این قسمتش رو به عنوان نمونه ببینید :)) ]

شاهین کلانتری امروز و دیروز درباره‌ی کمکی که نویسندگی به مرتب شدن ذهن می‌کنه حرف می‌زد. چیزی که منم تجربه‌ش کرده‌م. اما یه قسمت حرفاش برام تلنگر داشت؛ می‌گفت یه ذهن به‌هم‌ریخته رغبت چندانی به یادگیری هم نداره. مثل اتاق نامرتبی که دلت نخواد یه وسیله‌ی جدید براش بخری و اگر هم بخری ندونی کجا باید بذاریش.

به همه‌ی فعالیت‌هایی فکر کردم که ذهنمو مشغول کردن. کارهایی که بارها هم نوشتم‌شون و اولویت‌بندی کردم، اما اینطور که مشخصه هنوز موانعی وجود دارن که برطرف نشدن. خب با این همه شلوغی، جای تعجب نداره اگه نمی‌تونم رو هیچ‌کدوم به خوبی تمرکز کنم.

خب، با اجازه‌تون پست به‌هم‌ریخته‌ی امروز رو همین جا بدون پایان‌بندی خاصی تموم می‌کنم!

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۵ ارديبهشت ۰۱

۳۵۱

۱) تو هفته‌ی گذشته و روزهایی که تهران نبودیم من به بیان سر نزدم. جالبه حتی با اینکه اینستا و اینا رو می‌رفتم اصلا به ذهنم نمی‌رسید با گوشی بیام وبلاگا رو چک کنم. این موضوع علاوه بر اینکه نشون می‌ده وابستگیم به اینجا کمتره (متاسفانه!)، بهم ثابت کرد وقتی تصمیم می‌گیرم یه فضایی رو فقط با لپ‌تاپ برم چقدر تو کنترل زمانی که براش می‌ذارم موثره.

اما غیر از این، مدتیه دوست دارم یه جور نظرسنجی بذارم ببینم چند درصدتون با گوشی پست می‌ذارید و وبلاگ‌ها رو می‌خونید و چند درصدتون با لپ‌تاپ و کامپیوتر. آخه می‌دونین، تو خیلی از وبلاگا که می‌رم، فونت نوشته‌ها خیلی ریزه و من شده تا ۱۵۰ درصد هم زوم می‌کنم که راحت بتونم بخونم! حتی تو پنل بیان و وبلاگ خودمم زوم می‌کنم :)) حالا یه بخشیش واسه اینه که لپ‌تاپ از چشمم فاصله‌ی خوبی داره. ولی در مورد فونت‌های ریز یه حدس هم اینه که تو گوشی خوب نشون داده می‌شه و نویسنده‌های اون وبلاگ‌ها هم با گوشی میان. حالا نرفتم یک‌به‌یک بررسی کنم ببینم هر وبلاگی که اینجا با اندازه‌ی متنش مشکل دارم تو گوشی خوبه یا نه، ولی این فرضیه رو هنوز دارم.

۲) اصولا خیلی این مدلی نیستم که وارد جمع‌هایی بشم که نمی‌شناسم یا تعداد کمی ازشون رو می‌شناسم. ولی نمی‌دونم چرا دوست داشتم دورهمی وبلاگی نمایشگاه کتاب رو برم. که خب متاسفانه همون روز برنامه‌ی ختم تهران رو گرفتیم و یه سری فامیلا هم از قبلش قراره بیان خونه‌مون!

چند وقت پیشم دوستم یه تئاتری رو بهم پیشنهاد داد که با اون و دو تا دیگه از بچه‌ها برم، به خاطر دیروقت بودنش گفتم نمیام. اما اونم همین تاریخ بود. یه سفر یه روزه هم که قبلا پیدا کرده بودم، همینطور. یعنی هر چی برنامه بوده گذاشتن ۲۲ و ۲۳ اردیبهشت :/

۳) قضیه‌ی تئاتره رو قبلا تو کانال هم گفتم ولی الان دوباره یادم افتاد. اینجور بودش که وقتی گفتم نمی‌تونم بیام، بحث یه تئاتر دیگه هم مطرح شد و گفتم اون اگه اجرای جدید بذاره چون ساعتش ۶ و نیم عصر و مناسبه میام. اینا ظاهرا تئاتر اولی رو برا خودشون گرفتن. بعد یه روز ظهر تو ماه رمضون بیدار شدم دیدم دوستم پیام داده که دومی چند تا اجرای جدید گذاشته، بلیت بگیریم؟ وقتی دیده بود من جواب نمی‌دم برای خودشون بلیت گرفته بود و بهم گفته بود ما بلیت اجرای ۹ شب رو گرفتیم فلان جایگاه. اگه میای تو هم خودت بگیر، هنوز جا هست کنارمون! که منم بهش گفتم خب تئاتر اولو نیومدم چون ۹ شب بود. قرار بود اینو ۶ و نیم بگیریم! :/

البته دوستم معذرت‌خواهی کرد و منم یه کمی درکش کردم، چون اینجور وقتا بلیت گرفتن برای چند نفر کار استرس‌آوریه و هر لحظه ممکنه بلیت‌هایی که قیمتشون مناسب‌تره تموم بشن. اما مسخره‌ش اینجا بود که عذاب وجدان گرفته بودم نکنه اینا به خاطر من رفتن سراغ دومی و حالا که من نمی‌خوام اون ساعتو برم بگن الکی پول دادیم! یه ساعت داشتم خودمو قانع می‌کردم که اینا به خاطر تو نبوده که برای تئاتر دوم هم پول بلیت دادن. اگه به خاطر تو بود صبر می‌کردن خودتم باشی، نه اینکه وقتی تو هنوز جواب ندادی اونقدری عجله داشته باشن که ساعتی رو بگیرن که گفته بودی نمی‌تونی بیای!

البته اینو واقعا می‌گم، مدت‌هاست از این چند نفر انتظاری ندارم. فقط چون بعد از مدت‌ها به منم پیشنهاد داده بودن تو جمع‌شون باشم کمی خوشحال شده بودم. ولی حتی اینجوری که شد خوشحال‌ترم شدم :/

  • فاطمه
  • سه شنبه ۲۰ ارديبهشت ۰۱

هفته‌ی دوم اردیبهشت - (۳): خاطرات

سلام

خب الان تو هفته‌ی سوم اردیبهشتیم ولی چون هنوز دارم از هفته‌ی قبل می‌نویسم عنوان همون مونده.

در راستای پست قبل که گفتم وابستگی و ارتباط کمی با بی‌بی داشتم، این چند روز گاهی سعی می‌کردم فکر کنم که چه خاطراتی ازش لبخند رو لبم میاره.

یکیش اینکه قدیم‌ترا که می‌رفتیم خونه‌شون و تازه از راه رسیده بودیم، شربت آبلیمو برامون درست می‌کرد و واقعا خوشمزه بود.

یا یادمه تو زمستون که با بابام رفته بودم قم، توی صحبتا یه جا زد زیر خنده. خیلی قشنگ بود چون اغلب کم‌صحبت بود مخصوصا که حاضر نبود سمعکشم بذاره، ولی اونجا معلوم بود شنیده و طنز موقعیت یا موضوع صحبت (هر چی که بود) رو هم فهمیده.

یه بارم خیلی سال پیش یه شعری ازش پیدا کردیم که انگار تو بچگی ما نوه‌ها برامون گفته بود. خیلی هیجان‌انگیز بود!

الانم ظاهرا چیز زیادی که بشه یادگاری حسابش کرد ازش نمونده، به جز یه پاکت عکس قدیمی از فک و فامیل، یه سری کاغذ و اعلامیه و بریده روزنامه قدیمی، یه دفتر شعرهای کودکانه و یه سررسید که به تفکیک حروف الفبا توش ابیاتی نوشته شده؛ انگار که برای تمرین مشاعره بوده. اینا رو چند روزی که قم بودیم بابابزرگ هی پیدا می‌کرد و بررسی می‌کرد یا در موردشون از ما می‌پرسید که «می‌دونی فلانی کیه تو این عکس؟» یا «می‌تونی بخونی اینجا چی نوشته؟».

البته پاکت عکس‌ها رو قبلا هم دیده بودیم. عید که یه روز اونجا بودیم، داشتیم آماده می‌شدیم بریم حرم که بی‌بی منو صدا کرد گفت بیا یه سری عکس دارم، ببین هر کدوم مال شما و خونواده‌تونه ببر پیش خودت باشه. بعد نشست زمین جلوی کمدش و یکی‌یکی خرت و پرتا رو آورد بیرون. هر چیزی که شامل کاغذی می‌شد رو به دقت نگاه می‌کرد که ببینه عکسان یا نه. حوصله‌م سر رفته بود و می‌خواستم برم آماده شم ولی تصمیم گرفتم صبور باشم. بالاخره ته کمدش پاکت عکسا رو پیدا کرد و داد بهم. یه آلبوم رو هم درآورد. کم‌کم از معرفی‌هایی که از آدما می‌کرد و نسبت‌هایی که می‌گفت، فهمیدم منو با مامانم اشتباه گرفته.

یادم که میفته دلم می‌گیره. یه بارم تلفنی اینجور شد. سخت هم بود برای چند دقیقه حرف زدن بخوام تلاش کنم بفهمونم خودمم نه مامانم. به جای مامانم حرف زدم و جواب دادم که اینا و اونا خوبن، خدا رو شکر.

نگاه کن به کجا کشید. امیدوارم لحظه‌های قشنگ بیشتری ازش یادم بیاد.

اینم از ۲۰ دقیقه‌ی امشب!

  • فاطمه
  • شنبه ۱۷ ارديبهشت ۰۱

هفته‌ی دوم اردیبهشت - (۲): از چی ناراحتم؟

سلام. ممنون از کامنت‌هاتون پای پست قبل. خدا رفتگان همه رو رحمت کنه.

یه مسئله‌ای که هست اینه که من خیلی به بی‌بی وابسته نبودم. من کلا مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هام هیچ‌کدوم تهران نبودن و ارتباط و رفت و آمدهامون کم بود. همیشه فکر می‌کردم اینایی که هر هفته جمع می‌شن خونه‌ی مادربزرگ پدربزرگاشون چه جوری‌ان!

این اواخر ما کمتر و کمتر می‌رفتیم قم. گاهی همراه بابام می‌رفتم، گاهی مامانم باهاش می‌رفت. چی می‌شد که همه‌مون با هم بریم. بعد اونجا هم این سال‌های اخیر دیگه مثل قدیم نبود که یه روز جمعه یا عید همه‌ی عموها و عمه‌م ناهار یه جا جمع بشن. فوقش یکی دو تاشون میومدن یا خیلی وقتا اونا هم نمی‌اومدن ما خودمون می‌رفتیم بهشون سر می‌زدیم. خلاصه که ارتباطا حتی از قبل کرونا هم کمتر شده بود. چه برسه به دوران کرونا.

خلاصه می‌خوام بگم به هر صورت وابستگی زیادی نداشتم و برای همینم الان زیاد دلتنگ نیستم. (گفتنش سخته برام)! درسته که ناراحتم ولی بیشتر از ناراحتی اطرافیانمه یا وضعیت الان بابابزرگ. و حالا این وسط بین تسلیت‌ها، محبت بیشترِ بعضی دوستانم باعث می‌شه عذاب وجدان بگیرم. که انگار باید بیش از این سوگوار باشم و نیستم.

‌اینم می‌دونم بی‌بی جاش خوبه الان. آدم خیلی خوبی بود. درسته یه اخلاقاییش گاهی می‌رفت رو اعصابم ولی خب از سن بالاش بود. معلوم نیست خودم به اون سن برسم چه آدم داغون و مزخرفی بشم. ولی بازم خدا رو شکر که زمین‌گیر نشد. درسته گوشش درست نمی‌شنید و چشمش درست نمی‌دید و زانو درد داشت -ضعف‌های متداول تو سن بالای ۸۰!- ولی می‌تونست خودش کاراشو انجام بده. بابابزرگمم همین‌طوره و می‌تونه از پس کارای خودش بربیاد. در نتیجه می‌تونم امید داشته باشم اگه سبک زندگیم رو سالم‌تر کنم و به اون سن برسم، منم بتونم از پس خودم بربیام!

صادقانه بگم، چیز دیگه‌ای که ناراحتم می‌کنه اینه که بعضی از همون دوستان از وسط سفر و تعطیلات‌شون لطف کردن تسلیت گفتن. خب این همدردی و معرفت‌شون رو می‌رسونه، ولی تو سفر بودن‌شون یادم می‌نداخت که هم تعطیلات نوروز و هم تعطیلات عید فطر ما با فوت اقوام و مجلس ختم رفتن گره خورده بود.

بقیه کسی تو فامیل‌شون فوت نمی‌کنه؟ معلومه که می‌کنه. ولی انگار بقیه بهتر بلدن چطور در زمان‌های دیگه لحظات خوش، سفر و دورهمی برای خودشون ایجاد کنن تا این موقعیت‌ها به تعادل برسه.

ما هیچ دورهمی خوشی نداشتیم؟ معلومه که داشتیم. فقط شاید الان و در این لحظه حجمش کمتر به نظرم میاد.

به هر صورت اینم یه موضوعیه که باعث شده کمی تو خودم برم.

اینم از ۲۰ دقیقه‌ی امشب! نمی‌دونم تا کی ادامه داره :)

  • فاطمه
  • جمعه ۱۶ ارديبهشت ۰۱

هفته‌ی دوم اردیبهشت - (۱): سوگواری

سلام

از الان تایم می‌گیرم ۱۵ دقیقه می‌نویسم!

قضیه اینه که مادربزرگ پدریم یکشنبه شب فوت کرد. اما اجازه بدین برگردم کمی عقب‌تر.

یکی از موانع سفری که تو پست قبل حرفشو می‌زدم، این بود که می‌دونستیم مادربزرگم (از اینجا به بعد میگم بی‌بی، که خودمونم با این اسم صداش می‌کردیم) تو ICU بستری شده. چند روزی حالش بد بوده و کسی هم درست نفهمیده از چیه. خلاصه پنجشنبه می‌برن بیمارستان و بستریش می‌کنن. از اون روزم هر روز هوشیاریش کمتر می‌شه. ما قرار بود جهت سر زدن و عیادت بریم قم پیش‌شون و من حس می‌کردم درست نیست تو این شرایط پاشم خودم برم یه سفری. هر چی هم که می‌گذشت امیدمون به خوب شدنش کمتر می‌شد و می‌گفتم دیگه حتما باید منم برم. یکشنبه شب بابام با عموم تماس داشت و عموم باز گفت حال بی‌بی بدتر شده و بیاین. تازه معلوم شده بود دوشنبه عید فطر نیست ولی ما دیگه دوشنبه صبح راه افتادیم. وقتی رسیدیم قم و دوباره تماس گرفتیم فهمیدیم بی‌بی همون شب قبل که عموم زنگ زده بود تموم کرده بود.

اول رفتیم پیش عموم که هم کمی بیشتر در جریان قرار بگیریم و هم با اون بریم خونه‌ی بابابزرگم که هنوز خبر نداشت. خلاصه به اونم گفتیم و خیلی هم سخت نبود. کلا چون چند روز بیمارستان بود انگار یه آمادگی ذهنی داشتن همه. به عمه‌م هم انگار همون روز صبح گفته بودن. پیش اونم رفتیم و بقیه‌ی عموها هم اومدن که برای مراسم‌ها و محل تدفین و این کارا تصمیم‌گیری کنن. بابابزرگم نیومد البته. قرار شد برای اینکه تشییع روز عید نباشه و همینطور یه سری از فامیلا وقت کنن از شهرای دیگه خودشونو برسونن، مراسم چهارشنبه گرفته بشه. دوشنبه و سه‌شنبه به همین هماهنگی‌ها و برنامه‌ریزی‌ها گذشت. و تو این دو روز تقریبا هیچ‌کس نیومد خونه‌ی بابابزرگم سر بزنه.

مسئله‌م همین‌جاست. ظاهرا یه دلیلش این بود که خونه‌شون خیلی آماده و مرتب نیست و وسایل پذیرایی زیادی توش پیدا نمی‌شه. هرچند اینا رو یه کاری کردیم و خونه کمی آماده‌تر شد، اما قرار شد مهمونایی که از شهرای دیگه میان برن خونه‌ی دو تا از عموها که جای بیشتری دارن. ولی بازم برام جای تعجب داشت که فقط خونواده‌ی یه عموم اومدن کمی نشستن و یه بار دیگه هم همین عموم با یه عموی دیگه با چند تا از بچه‌هاشون اومدن. خب من همیشه یه چیزایی به گوشم می‌رسید که انگار یه مشکلاتی وجود داره بین اینا، ولی فکرشو نمی‌کردم عموی بزرگم یا عمه‌م تو روزای اول یه سر نیان اینجا! الانم هیچ ایده‌ای ندارم به خاطر کدورتی چیزی بوده یا صرفا سخت‌شون بوده!

موقعی که اون یکی مادربزرگ و پدربزرگم فوت کرده بودن یادمه چقدر خونه‌شون شلوغ می‌شد و فامیلا میومدن. حتی برای پدربزرگم با اینکه تو کرونا بود باز افرادی اومدن. یه وقتا کلافه‌کننده بود اما اینکه دور بستگان متوفی شلوغ باشه و باهاشون همدردی بشه و همه‌ی اینا، خب بهشون کمک می‌کنه سوگواری کنن. من خیلی نگران بابابزرگمم چون این چند روز معلوم شد با اینکه در ظاهر نشون نمی‌ده، قضیه براش سنگینه. نمی‌دونم خودش ترجیح می‌ده تنها باشه یا چی، اما درست نیست دیگه اینطوری تنهاش بذارن. البته تو مراسم تشییع و ختم خیلیا اومدن. بین مراسم هم چند نفر یه سر اومدن خونه استراحت کنن و نمازی بخونن. اما در کل این خلوت بودن خونه خیلی رفت رو مخم. انگار اون دو روز اول زیاد شبیه کسایی نبودیم که عزیزی از دست دادن! امیدوارم حداقل این دو شب که ما برگشتیم بقیه بچه‌هاش سر زده باشن بهش.

شد ۲۰ دقیقه! از این چند روز بازم حرف دارم که بعدا مزاحم می‌شم :) فعلا ممنون می‌شم فاتحه یا صلواتی بفرستین.

  • فاطمه
  • جمعه ۱۶ ارديبهشت ۰۱

سفر احتمالی!

تور دانشگاه بعد از دو سال دوباره سفرهای یه روزه گذاشته و من دوست دارم یکی‌شو برم تو همین بهار. اولین بار پاییز سال ۹۶ با چند تا از دوستام یه سفرشون رو رفتیم و خیلی خوب بود. دومین بار هم تابستون ۹۸ تنهایی یه سفر باهاشون رفتم. اونم تجربه‌ی متفاوت و خوبی بود. تو اون گروه چند نفر دیگه هم بودن که تنها اومده بودن و بیشتر از بقیه با هم آشنا شدیم و همراه بودیم، اما دوستی‌مون بعد از سفر ادامه پیدا نکرد؛ کاملا ایدئال!

چند هفته پیش وقتی دیدم دوباره دارن برنامه‌های سفر می‌ذارن، به یکی از دوستای صمیمیم که تو اون سفر اول هم بود پیام دادم که پایه‌ای؟ گفت آره منم دوست دارم. اما دیشب که برنامه‌ی قطعی رو براش فرستادم گفت نه. موضوع جا و تاریخشم نیست، با اتوبوس رفتنشه! بنابراین می‌دونم کلا دیگه نمی‌تونم برای این سفرها روش حساب کنم.

بین این همه دوست یه نفر دیگه هست که هم دلم بخواد بهش بگم و هم شرایطشو احتمالا داشته باشه. تنها رفتن هم همچنان تو گزینه‌هامه. اما عجیبه با اینکه یه بار تجربه‌ش کردم و یه روز رو با جمعی که نمی‌شناختم گذروندم، حالا برام سخت‌تره. نمی‌دونم تاثیر این دو سال دور بودن از جمع‌هاست یا اینکه حدس می‌زنم برای این سفر خاص جمعیت بیشتری نسبت به اون قبلی میان.

تازه تو این فاصله تخفیف اولیه‌ی ثبت‌نام اون برنامه هم تموم شد و هزینه‌ش یه کم بیشتر شد. الانم که چک کردم دیدم کلا ظرفیتش پر شده! بین چند تا سفری که برای تعطیلی‌های اردیبهشت باز شده این یکی هم تاریخش خوب بود برام، هم اینکه از شب قبل حرکت نمی‌کنن و هم جایی که می‌برن رو مدت‌هاست دوست دارم ببینم.

الان هنوز یه گزینه‌ی دیگه دارم که فردای عید فطره و باید با برنامه‌ی خانواده چک بکنم. اما هنوز شک دارم که در کل چه کار کنم! توانایی تصمیم‌گیریم نابود شده :/

امروز یه نفر یه قسمت از کتاب کیمیاگر رو پست گذاشته بود و به نظرم از اون نشانه‌هایی بود که باید بگیرمش:

او در این اطراف دوستان و آشنایان بسیاری داشت، برای همین بود که این اندازه سفر کردن را دوست داشت؛ آدم می‌توانست همیشه دوستان جدیدی پیدا کند بی آنکه مجبور باشد هر روز آنها را ببیند. هنگامی که ما دائما در اطراف خود افراد مشخصی را ببینیم احساس می‌کنیم که آنها بخشی از زندگی ما هستند. و چون بخشی از زندگی ما می‌شوند سرانجام تصمیم می‌گیرند که زندگی ما را تغییر دهند. و اگر آنطوری که آنان آرزو دارند نباشیم از ما ناراضی می‌شوند. هر کسی گمان می‌کند که دقیقا می‌داند که ما باید چگونه زندگی کنیم.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۸ ارديبهشت ۰۱

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.