اربعین و باقی قضایا

۱) صبحی نشستم و از این دو سه هفته نوشتم. از اینکه چطور چند هفته پیش یهو جور شد برای اولین بار برم کربلا، اونم برای زیارت اربعین. از شوق و نگرانی و شک‌هام نوشتم و در نهایت از اینکه چی شد که نشد! ساده‌ترین توضیح اینه که گذرنامه (در واقع برگه گذر) به موقع نیومد. اما واقعیت اینه که اون روزِ آخر با همه‌ی سبک سنگین کردن‌ها، خودم بودم که تصمیم گرفتم امسال نرم. تا قبلش می‌گفتم حالا که تا اینجاش جور شده، من تلاشم رو می‌کنم ولی اگه قرار بر نرفتنه کاش یه عامل خارجی باعثش بشه. چه می‌دونم، خونواده نظرشون عوض شه و بگن نرو، گذرنامه نرسه، مرزها بسته بمونه. ولی روز آخر فهمیدم خودمم که باید تصمیم نهایی رو بگیرم. می‌دونستم اگه نرم حسرت بیشتری از سال‌های پیش می‌خورم چون امسال اولین سالی بود که واقعا براش تلاش کرده بودم. اما در نهایت تصمیمم این شد و بعدش دیر اومدنِ برگه گذر بود که بهش اضافه شد. خلاصه، همه‌ی اینا رو نوشتم ولی بعد بی‌خیال پست کردنش شدم. (توی کانالم این روزا کمی بیشتر از جزئیات نوشته بودم ولی چیز اونقدر مهمی هم نیست.)

این چند خط رو هم نوشتم که آخرش بگم همینشم شکر، تا همین‌جاشم فکر نمی‌کردم بشه. انگار یه قفلی برام باز شد. امیدوارم سال بعد زنده باشم و با برنامه‌ریزی زودتر بتونم برم.

۲) امروز اربعین بود، چهل روز بعد از شهادت امامی که علیه حکومت زمان خودش قیام کرد. حکومتِ به ظاهر اسلامی که امام حسین نه تنها حاضر به همراهی باهاش نشد، بلکه سکوت در برابرش رو هم جایز ندید. حداقل من اینطور یاد گرفته‌م. پارسالم از این گفتم که تفکرهای مختلف میان این قیام رو به نفع دیدگاه خودشون تفسیر می‌کنن و آدم گاهی گم می‌کنه چی درسته چی غلط، چی اصله چی توجیه. ولی این چیزیه که تا الان دستگیرم شده و فکر می‌کنم درسته. من آدم سیاسی‌ای نیستم ولی حداقل چیزی که فکر می‌کنم باید از واقعه‌ی عاشورا یاد بگیرم اینه که اگه به این دین معتقدم، وقتی تفسیر اشتباه یا سوء استفاده‌ای ازش می‌بینم سکوت نکنم. مهم‌تر از اون، وقتی به اسم دین ظلمی اتفاق میفته سکوت نکنم. حالا در هر سطحی که می‌خواد باشه.

اما این چیزی نیست که الان بتونم بگم به خوبی انجامش می‌دم. چون گفتنش آسونه، ولی همه‌ی آدما تو مسائل مختلف (نه فقط عقاید) ترس‌ها و مصلحت‌اندیشی‌ها و منافعی دارن که گاهی ممکنه باعث سکوت‌شون بشه. به علاوه، سکوت نکردن چی معنا می‌شه؟ اگه در مقابل اتفاقی استوری و توییت نذاریم سکوت کردیم؟ اگه بذاریم حداقلِ وظیفه‌مون رو انجام دادیم؟ نمی‌دونم، راستش من هنوزم بیشتر اوقات ساکت و ناظرم. وقتی یه بار حرفی می‌زنم و می‌بینم کوچکترین فایده‌ای رو که فکر می‌کردم هم نداشته، زود ناامید می‌شم. ولی بازم دارم سعی می‌کنم از بین همه‌ی حرف و نظرها و کنایه‌ها و تعبیرها چیزی که فکر می‌کنم درسته رو پیدا کنم. دارم سعی می‌کنم یه ذره هم که شده اون ترس و مصلحت‌های مربوط به خودم رو کنار بزنم و جاهایی که باید، حرف بزنم.

۳) مامان من چادریه و امروز عصر موقع بیرون رفتن، رسما گفت می‌ترسم با چادر برم بیرون کسی بهم فحش بده. این وضعیه که گشت مثلا ارشاد برای جامعه درست کرده؛ حس ناامنی که همراه بی‌حجاب و باحجاب هست. می‌خوام بگم اگه خیلی خودخواهانه فقط بخوام خودم و دایره‌ی کوچیک اطرافیانم رو ببینم، هیچیِ این گشت ارشاد به نفع منِ محجبه هم نیست حتی. چه برسه به بقیه که دیگه... چی بگم من.

  • فاطمه
  • شنبه ۲۶ شهریور ۰۱

تنهایی در روزگار پساکرونا

سلام

گاهی (زیاد!) این وسواس کمال‌گرایانه رو می‌گیرم که اینجا باید نوشته‌های جامع و کاملی منتشر کنم! شاید چون بعضی موضوعایی که ذهنمو درگیر می‌کنن خیلی جای حرف و بررسی و مطالعه‌ی بیشتر دارن، که خب این می‌تونه از نوشتن بخشی از اون حرفا شروع بشه تا شاید بعدا ادامه پیدا کنه. این پست هم در همین راستاس! به این امید که نوشتن و صحبت درباره‌ش کمک کنه دید بهتری بهش پیدا کنم.

با شروع قرنطینه‌های کرونا، حرف درباره‌ی اثرات تنهایی و دوری از اجتماع زیاد زده می‌شد. یه مطلبی یه بار خوندم که نوشته بود برونگراها بیشتر تو این شرایط اذیت می‌شن. چون درونگراها اتفاقا عادت دارن به تنهایی و مثلا اینکه ارتباط‌هاشون با ویدیوکال باشه و اینا. در نتیجه تو شرایط جدید خیلی هم اذیت نمی‌شن چون تا حدودی قبلا هم همینطور بوده براشون.

نمی‌دونم این حرف چقدر درسته و یادم نیست بر چه اساسی زده شده بود. ولی به عنوان یه درونگرا*، حس می‌کنم اولش شاید درست باشه ولی در طولانی‌مدت نه. یه برونگرا اول کووید شاید بیشتر اذیت می‌شده ولی بعدش که محدودیت‌ها کمتر شده راحت‌تر تونسته برگرده به اجتماع.

البته این یه نظر تخصصی یا بر طبق آمار نیست، فقط براساس تجربه‌ی محدود خودمه.

آدم‌ها به هر حال موجودات اجتماعی‌ان، یکی کمتر یکی بیشتر. منم اولش فکر می‌کردم به این شرایط عادت کرده‌م و حتی اینطوری راحت‌ترم، ولی بعد از یه مدت دیدم دوری از گروه‌های اجتماعی که قبلا درشون بودم تاثیر منفی داشته.

شاید قبلا خوشحال نبودم که هر روز مجبورم آدما رو ببینم و تعاملات اجتماعی داشته باشم، شاید زودتر از خیلیای دیگه از بودن توی جمع‌ها خسته می‌شدم. ولی حالا می‌بینم به همون حضور گاه‌وبی‌گاه توی جمع‌ها احتیاج داشته‌م. از کجا اینو فهمیدم؟ سال گذشته روزهایی بود که خودم رو به‌سختی مجبور می‌کردم بعد از یکی دو هفته برم دانشگاه. این دانشگاه رفتن گاهی می‌افتاد روز دورهمی ناهار بچه‌های شرکت/ آزمایشگاه، گاهی هم صرفا دوستامو می‌دیدم و حرف می‌زدیم. اون روزا وقتی میومدم خونه قشنگ حس می‌کردم انرژی گرفتم از بودن توی جمع. حتی خونواده هم متوجهش می‌شدن.

اما همون موقعم با خودم فکر می‌کردم که قبل کرونا که راحت هر روز می‌رفتم دانشگاه. حتی اگه یه کلاس داشتم راحت می‌موندم که پیش دوستام درس بخونیم. چرا الان اینقدر سختم شده؟ برای این سوال چندین جواب پیدا کردم که بیشتر برمی‌گشت به ترک عادت هر روز بیرون رفتن و همین‌طور رفتن خیلی از آدمایی که تو اون محیط می‌شناختم.

ولی در کل، همچنان تا وقتی دلیلی از اون بیرون وجود نداره، مجبور کردنِ خودم به بیرون رفتن سخته. حتی گاهی برای یه پیاده‌روی ساده. از طرف دیگه الان دورکار هم هستم (اگه بشه به این پروژه‌ها گفت کار). جمع دوستا هم دیر به دیر همدیگه رو می‌بینیم. انگار جمع کسانی که می‌شناختم و باهاشون رفت و آمد داشتم کوچیک شده (که قطعا بخشیش ناشی از فاصله گرفتن خودمه).

در حال حاضر بیرون رفتنای روتینم محدود می‌شه به پیاده‌روی و خرید خونه، حالا تنها یا با خونواده. (ممکنه هفته‌ای یه بار دانشگاه برم دنبال کاری، یا بعد از چند وقت قرار دوستانه‌ای بذاریم، ولی روتین نیستن اینا). جالبه که پریروز رفته بودم از تره‌بار سبزیجات بخرم؛ توی صفِ صندوق به آقایی که کاهو و کلم می‌ده دست مردم سلام کردم، اونم ظاهرا منو شناخت و کلی احوال‌پرسی کرد. جالب بود. فکر کردم یه زمانی من اصلا میوه و سبزی نمی‌اومدم بخرم، حالا فروشنده‌های تره‌بار منو می‌شناسن :))

جمع‌بندی این پست: اخیرا بیرون رفتن و تو جمع بودن برام سخت‌تر شده و جمع‌هایی که بتونم باهاشون راحت باشم کم شده‌ن. اما دنبال راه‌هایی‌ام که آسون‌ترش کنم و شاید جمع‌های جدیدی پیدا کنم.

پیشنهاد: یه نگاهی به کتاب «فلسفه‌ی تنهایی» که چند وقته گوشه‌ی کتابخونه‌مه بندازم.

* درونگرایی و برونگرایی تعریف خیلی گسترده‌تری دارن و به نظرم آدما می‌تونن مقادیری از هر دو رو داشته باشن. صفر و یکی نیست که بگیم هر کدوم فقط ویژگی‌های لیست خودشون رو دارن؛ وقتی من می‌گم درونگرام، احتمالا یعنی از لیست درونگراها ویژگی‌های بیشتری رو دارم. تازه اگه درست این ویژگی‌ها رو تو خودم پیدا کرده باشم.

تو چند سال اخیر خیلی درباره‌ی درونگرایی حرف زده شده که حس و حال‌شون بیشتر به رسمیت شناخته بشه! این وسط یه اصطلاحی هم شنیده‌م با عنوان «میان‌گرا». نمی‌دونم اولین بار از کجا اومده، آیا یه روان‌شناس این اصطلاحو گفته یا یه بلاگر یا نویسنده. ولی حس می‌کنم نداریم همچین چیزی و از همون دیدگاه صفر و یکی میاد. انگار یکی دیده نه برونگرای صده نه درونگرای صد، پس اسمشو گذاشته میان‌گرا! درحالی که اینطور بخوای حساب کنی همه میان‌گرا می‌شن چون توزیعش یه نمودار زنگوله‌ایه که عملا تعداد کمی از نمونه‌هاش کاملا درونگرا یا کاملا برونگرا هستن. همه یه جایی روی طیف هستن؛ کمی این‌طرف‌تر یا اون‌طرف‌تر. مگه اینکه یه محدوده اون وسط به عنوان میان‌گرایی تعریف شده باشه.

  • فاطمه
  • دوشنبه ۲۱ شهریور ۰۱

روز وبلاگ‌نویسی فارسی (پیشاپیش!)

سلام

همون‌طور که می‌دونین ۱۶ شهریور روز وبلاگ‌نویسی فارسیه. چند روز پیش شروع به نوشتن یه مطلبی کردم و تصمیم گرفتم صبر کنم تا این مناسبت. بعد به خاطر فراخوانی که الان می‌گم، دیگه گفتم اون پست رو هم زودتر از شونزدهم با همون فراخوان بذارم.

فراخوانه اینه:

جناب هاتف تو وبلاگشون یه پویش راه‌اندازی کردن به مناسبت روز وبلاگ‌نویسی فارسی، شامل تعدادی سوال مربوط به وبلاگ‌نویسی و همینطور قرعه‌کشی و جوایز ارزنده :)

دعوت می‌کنم تو این پویش (و اگه دوست داشتین تو قرعه‌کشیش هم) شرکت کنین:

پویش روز وبلاگستان فارسی

بریم سر حرفای خودم که شاید خیلیاش هم تکراری باشه.

من هر چند وقت یه‌بار، تو شبکه‌های مختلف دنبال‌شونده‌هامو مرور و بعضی صفحات یا اشخاصی رو که دیگه مطالب‌شون برام جذاب یا مفید نیست آنفالو می‌کنم. چند روز پیشم اومده بودم سر وقت لیست وبلاگ‌های دنبال‌شده. از اون آخر یکی‌یکی بازشون کردم ببینم قدیمیا کیا بودن!

بعضی‌ها رو دلم نمی‌اومد قطع دنبال کنم، حتی خوب نمی‌شناختم‌شون ولی از اولین دنبال‌کننده‌های اینجا بودن، اولین کسایی که تو این وبلاگ باهاشون تعامل داشتم. درسته خیلی وقته رفته‌ن، ولی چه عیبی داره اگه توی لیست بمونن؟ بین وبلاگ‌هایی که خیلی وقته به‌روز نشده‌ن، عنوان‌هایی مثل «پایان» و «اختتامیه» یا وبلاگ‌هایی که کلا حذف شده بودن زیاد دیده می‌شد. پست آخر خیلیای دیگه هم آدرس‌های جدیدشون بود؛ وبلاگ جدید، سایت، کانال. بعضی‌ها پست خداحافظی گذاشته بودن و بعضی‌ها بدون خداحافظی رفته بودن و بیشتر از دو سال از رفتن‌شون می‌گذشت. (یعنی اونا وبلاگ‌شون رو یادشونه؟ به اینکه دوباره برگردن و پست بذارن فکر می‌کنن؟) بعضی‌ها رو قطع دنبال کردم و بعضی‌ها رو نه، به این امید که برمی‌گردن. بعضی‌ها رو حذف نکردم چون هنوز آدم دوست داره بره پست‌های قدیمی‌شون رو بخونه یا حتی چون قالب‌های قشنگی دارن!

این بین، بعضی اسم‌ها به چشمم خورد و یادم افتاد که عه، فلانی! و به فکرم رسید چه دنیای عجیبیه. تا وقتی یکی هست و می‌نویسه تعامل داریم با هم، حتی ممکنه پست خداحافظی بذاره و بهش بگیم نرو، حیفه! ولی بعد از یه مدت طرف به‌کل از یادمون می‌ره، اینقدر که آدمای زیادی اینجا میان و میرن و دوستی‌ها بیشتر مواقع عمیق نمی‌شن. و این به شکلی قاعده‌ی دنیای واقعی هم هست...

بین همون وبلاگ‌هایی که از آخرین به‌روزرسانی‌شون خیلی وقت می‌گذشت، چندتاشون توجهم رو بیشتر جلب کردن. یکی اواخر آبان ۹۸ پست گذاشته و نوشته بود بی‌اینترنتی داره دیوونه‌مون می‌کنه. بعدش دیگه هیچ پستی نبود. یه لحظه این فکر بی‌مزه از ذهنم گذشت که بریم بهش بگیم اینترنت وصل شده و می‌تونه برگرده :) یه نفر تو پست آخرش از سرطان نوشته بود و یکی دیگه گفته بود در شرف دفاع و مهاجرت و ازدواجه. بعدش هیچ‌کدوم آپدیتی نداده بودن که بدونیم در چه حالی‌ان و کجان. (و آیا درستش این نیست که به جای اینجا نوشتن برم یه کامنت بذارم و مستقیم حالشون رو بپرسم؟)

کم‌کم رسیدم به چند تا ستاره‌ی روشن که از تیر و مرداد ۱۴۰۰ جا مونده بودن! چند وقتیه وسواس ندارم همه‌ی پست‌های جدید رو بخونم، ولی فکر نمی‌کردم به یک سال پیش برگرده. عنوان یکی‌شون بود: «یعنی هنوز کسی به روشن شدن ستاره‌ی این وبلاگ اهمیت میده؟» خب، به نظر میومد من یکی که اهمیت نداده بودم :( گرچه برای عده‌ای هم اهمیت داشت و کامنت گذاشته بودن، ولی بعد از اون پست جدیدی نذاشته بود...

وبلاگ جای عجیب و خاصیه. جایی که می‌نویسیم و خونده می‌شیم. جایی که بعد از چند سال می‌تونیم بهش برگردیم تا خاطره‌هایی رو بخونیم که دیگه یادمون نمیاد یا تغییراتی رو تو خودمون ببینیم که حواسمون بهشون نبوده.

بعضیامون می‌نویسیم که اضطراب‌ها و آشفتگی‌هامون رو تخلیه کنیم و وقتی حالمون بهتر شد می‌ریم.

بعضیامون مثل دفترچه خاطرات باهاش برخورد می‌کنیم و روزمره‌ها رو می‌نویسیم، بعضیامون فقط وقتی حرف خاص و مهمی داشته باشیم.

بعضیامون هر روز می‌نویسیم، بعضیامون ماهی یه بار.

بعضیامون راحت می‌تونیم در وبلاگمون رو ببندیم و بریم، بعضیامون هر بار که خدافظی می‌کنیم باز برمی‌گردیم، و بعضیامون می‌دونیم که خداحافظی هم نمی‌تونیم بکنیم و حتی اگه چند وقت فاصله بگیریم باز برخواهیم گشت.

نمی‌خوام برای وبلاگ فارسی مرثیه بخونم، نه. دارم به تنوع وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویس‌ها اشاره می‌کنم که تو خیلی زمینه‌های دیگه هم دیده می‌شه. این محیط با همین تنوعشه که قشنگه و می‌تونه آدمو با فکرها و فرهنگ‌های مختلف، دغدغه‌ی سنین متفاوت و... آشنا کنه. و این وسط یه سری دوستی‌های ماندگار هم بسازه :)

این روز مبارک همه‌ی وبلاگ‌نویسای حاضر و غایب :)

  • فاطمه
  • دوشنبه ۱۴ شهریور ۰۱

چهار سالگی

سلام

۶ شهریور سال ۹۷ اولین پست این وبلاگ رو نوشتم، و دیروز اینجا ۴ ساله شد.

تولد که بهش نمی‌شه گفت ولی به این بهانه گفتم از چیزای مرتبط با وبلاگ که چند روزه تو ذهنم می‌چرخه کمی بنویسم.

۱) اینجا اولین وبلاگ من نبوده و ۱۳-۱۴ سالی هست که در قالبای مختلف وبلاگ داشتم. می‌خوام بگم با وجود رشد سوشال مدیا تو این سال‌ها و اینکه نوشتن تو کانال تلگرام و جاهای دیگه خیلی وقتا راحت‌تره، همچنان وبلاگ برام یه محبوبیت دیگه‌ای داره. بوده زمان‌هایی که ازش فاصله گرفتم، ولی همیشه برگشتم.

مدت‌هاست تو چند محیط مختلف کم‌وبیش فعالم (مثل همه!) و همیشه این درگیری رو دارم که برای خودم به یه چارچوبی برسم که تو هر محیط از چه چیزهایی می‌خوام بنویسم و مخاطب هر کدوم کیا قراره باشن. تا حدی هم رسیدم البته. و اینکه خیلی علاقه ندارم که کانال تلگرام و پیج اینستا و وبلاگ رو به هم لینک کنم و گاهی که پیش میاد درباره‌ی یک موضوع تو هر سه حرف می‌زنم، فکر می‌کنم اون معدود افرادی که هر سه رو دارن چه گناهی کردن :))

۲) بین همه صفحات مجازی که دارم اینجا پرمخاطب‌ترین‌شونه :) الان حدود ۴۰۰ نفر اینجا رو دنبال می‌کنن (که مطمئنا خیلیاشون دیگه تو بیان هم نمیان. ولی مگه تو همه‌ی شبکه‌ها اینطوری نیست؟). این هم باعث خوشحالیه هم کمی منو می‌ترسونه :)) ولی ما اگه نمی‌خواستیم خونده بشیم که تو دفترمون می‌نوشتیم. پس احتمالا همه‌مون از زیاد شدن مخاطب‌ها و دوستای مجازی‌مون خوشحال می‌شیم.

و این مزیت پلتفرمیه که یه جور لینک ایجاد می‌کنه بین کاربراش. همین که می‌شه همو دنبال کنیم باعث می‌شه از پست‌های جدید همدیگه باخبر بشیم. گاهی فکر می‌کنم یه روز سایت بسازم که نوشته‌های جدی‌ترم رو اونجا بذارم و به آدمای بیشتری هم معرفیش کنم. ولی تهش می‌بینم خودم وبسایت‌های شخصی دیگرانو خیلی کم چک می‌کنم (گرچه تو اینوریدر واردشون هم کردم)، پس مثلا جایی مثل همین بیان یا ویرگول بهتره. می‌بینید؟ آخرش می‌بینم که مخاطب داشتن برام مهم‌تره!

+ ممنون که اینجا رو می‌خونید :)

۳) چند وقتیه دلم می‌خواد به اینجا نظم بدم و دستی به سر و روش بکشم. موقعی که این وبلاگو زدم تازه ارشد قبول شده بودم و الان که دیگه می‌شه گفت اون مقطع تموم شده، شاید وقتشه یه فصلی هم اینجا عوض کنم. امیدوارم وقت کنم. مثلا دلم می‌خواد یه قالب مینیمال‌تر بذارم (هرچند اینو هم هنوز دوست دارم) و یه سری پست‌های شخصی‌تر رو رمزدار یا پیش‌نویس کنم. گاهی فکر می‌کنم داریم به این سمت می‌ریم که اگه بخوان بیوگرافی یه آدم معروف رو بنویسن چقدر راحت می‌شه از روی صفحات خودش ازش اطلاعات پیدا کرد، چه برسه طرف وبلاگ شخصی هم داشته باشه! حالا من قرار نیست معروف بشم :)) ولی فکر می‌کنم یه سری نوشته‌ها از یه زمانی به بعد دیگه فقط باید برای خودم محفوظ باشن. قبلا هم یه سری رو رمزدار کردم ولی دیگه مدت‌هاست سراغ پست‌های قدیمی نرفتم.

۴) چند شب پیش داشتم فکر می‌کردم ناشناس بودن در فضای مجازی چقدر معنی داره؟ من یه صفحه می‌سازم و مثلا نه عکسمو می‌ذارم نه اسمم رو. ولی بعد از ده بیست تا مطلب بالاخره مخاطبم کمی من رو می‌شناسه دیگه نه؟ چیزهایی بودن که من اون اول دلم می‌خواسته ناشناس باقی بمونه ولی به مرور بین پست‌هام ازشون نوشتم یا غیرمستقیم بهشون اشاره کردم. ممکنه یکی اگه وارد اینجا بشه و دو تا پست آخرو بخونه چیز زیادی ازم نفهمه، ولی اگه بیکار باشه و کل وبلاگ رو بخونه احتمالا از خودم هم منو بهتر خواهد شناخت :))

زمانی که می‌بینم پست کردن یه نوشته بهم حس خوبی نمی‌ده چون مثلا نگران قضاوت شدنم، به نظرم این نشونه‌ی همون شناخته شدنه. چون دیگه نمی‌تونم پشت یه هویت ناشناس هر چی می‌خوام بگم. یا چون یه عالمه دیتا از قبل اینجا گذاشتم و یهو می‌پرسم از مجموعه‌ی اینا به‌علاوه‌ی این آخری چه برداشتی ممکنه بشه.

ولی از طرف دیگه، ناشناس بودنِ کامل غیر از اینکه به نظرم ممکن نیست، جالب هم نیست. همون‌طور که خودمم دلم می‌خواد وقتی وبلاگ یا کامنت کسی رو می‌خونم یه اطلاعات حداقلی ازش داشته باشم. خلاصه اینم چیزیه که هنوز که هنوزه دنبال اینم مرز مشخص‌تری براش پیدا کنم!

 

+ خوشحال می‌شم و فکر و نظرای مختلف شما رو هم درباره‌ی این موضوعا بدونم :)

بازم ممنون از همراهی‌تون تو این چند سال!

  • فاطمه
  • دوشنبه ۷ شهریور ۰۱

معجزه

[جهت اطلاع! پست طولانی؛ چند خاطره‌ی پراکنده و مرتبط؛ حدود ۲۱۵۰ کلمه.]

۱.

آن چند سال آخر، خانم چ پرستار مادربزرگم بود. از عرب‌های ساکن اهواز بودند و شوهرش که برای کار به عراق می‌رفت و می‌آمد، یک بار انگار برای تعمیراتی در حرم امام حسین –علیه السلام- رفته بود و چند قطعه سنگ تبرکی از آنجا آورد. خانم چ دو سه تا از آن‌ها را برای مادربزرگم برد و یک دفعه که رفته بودیم اهواز، مادربزرگ یکی از سنگ‌ها را هم به من داد. من کربلا نرفته‌ام و گرچه پیش آمده سوغاتی برایم آورده‌اند، اما اولین بار بود که چیزی از خودِ حرم گیرم می‌آمد؛ قطعه سنگی روشن با رگه‌های سفید و نارنجی، با گوشه‌های شکسته و به اندازه‌ی یک مهر نماز، با حافظه‌ای از میزبانی قدم‌های زائران یا شاید هم دست کشیدن و بوسه زدن‌هایشان بر دیواری که سنگ جزئی از آن بوده...

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۳ شهریور ۰۱

از ده دقیقه‌های خودم

۰) چند هفته‌س که هر روز ده دقیقه‌ای با خودم حرف می‌زنم و یه سری چیزا رو به خودم یادآوری می‌کنم. با تو فکر رفتنا و day dreaming های معمول یا وقتایی که ناخودآگاه با خودم حرف می‌زنم فرق داره. این آگاهانه‌س؛ می‌گم خب، الان وقتیه که به خودِ خودم اختصاص داره. هدف‌هامو یادآوری می‌کنم، توانایی‌ها و علاقه‌هامو. به خودم می‌گم اولین نشانه‌ی عزت نفس داشتن اینه که به برنامه و قول و قراری که با خودم گذاشتم عمل کنم. حتی اگه هیچ‌کس پیگیر کارم نباشه، ولی من ارزش اینو دارم که خودم به قرار با خودم متعهد بمونم. گاهی فکر می‌کنم چه چیزی امروز باعث کلافگی یا عصبانیت یا خوشحالیم شده. به این هیجان‌ها و منشأشون فکر می‌کنم. گاهی قدم‌های کوچیک روزانه‌م رو مرور می‌کنم که برام یادآوری بشه تو مسیر درستی‌ام، حتی اگه این مسیر دستاورد فوری برام نداشته باشه. بعضی روزها حرفای تکراری به خودم می‌زنم و بعضی روزا چیزای جدید پیش میان. مهم نیست، مهم نفس این کاره که یه زمانی رو مشخص به اینجور فکرها اختصاص بدم. (ایده‌ش رو هم از حرفای چند نفر یاد گرفتم که شاید بعدا قضیه‌شو بنویسم).

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۳ مرداد ۰۱

چالش هایکو

از ذوق سرشار

فرا می‌خواند و سرگردان رها می‌کند

هم‌اکنون کمی آرام‌تر!

***

نمی‌دونم چقدر معنی داره، ولی دوست داشتم تو این چالش هایکوی وبلاگی شرکت کنم! از اینجا شروع شده.

+ گفته بودن خود هایکو رو تو عنوان بذاریم، ولی طولانی بود نکردم این کارو :))

پ.ن. احتمالا کوتاه‌ترین پست تاریخ این وبلاگه :))

  • فاطمه
  • سه شنبه ۱۸ مرداد ۰۱

پیج کتاب + عید غدیر

سلام

یه مدت بود می‌خواستم یه پیج اینستا بزنم برای یادداشت‌های کتابیم! نه به قصد بوک‌بلاگر شدن :)) فقط برای اینکه اون فضا رو هم امتحان کرده باشم و یه صفحه‌ای هم داشته باشم مختص نوشتن درباره‌ی کتابایی که می‌خونم، تا ببینم چطور پیش میره و اصلا می‌خوام ادامه‌ش بدم یا نه. چند هفته‌ای هست راهش انداختم و شک داشتم کِی اینجا هم معرفیش کنم. ولی الان به نظرم به یه ثباتی توش رسیدم (و هنوز حذفش نکردم)!

از طرف دیگه؛ اگه یادتون باشه عید غدیر دو سال پیش به دنبال ایده‌ی چند نفر از وبلاگ‌نویس‌ها، منم تصمیم گرفتم برای عید غدیر از کتابایی که معرفی شده بود عیدی بدم. این پستش بود.

حتما دیده‌ین که بلاگرای اینستا از این مسابقه‌ها و قرعه‌کشی‌ها زیاد می‌ذارن که بازدیدکننده‌هاشون زیاد شه. منم دلم می‌خواست دوباره یه کاری بکنم تو غدیر و ایده‌ی دیگه‌ای که مرتبط با کتاب هم باشه به ذهنم نرسید جز معرفی همون کتابا و هدیه دادن از بین‌شون. گفتم یه حالت قرعه‌کشیش کنم این سری، ولی نه با هزار جور شرط (اعم از استوری و سیو و منشن و فالو کردن :)) )، چون هدفم همون عیدی دادن بود. با اینکه فالور زیادی هم ندارم و ممکن بود هیچ‌کدوم‌شون علاقه نداشته باشن، اما گفتم باز معرفی اون چند تا کتاب خوبه چون همون سال خودمم اولین بار بود اسمشون رو می‌شنیدم (به جز کتاب جاذبه و دافعه علی -علیه السلام- که الان به اون سه تا اضافه کردم).

بعد فکر کردم الان فرصت خوبیه پیجم رو اینجا هم معرفی کنم، ولی واقعا منظورم این نیست که یالا بیاید فالو کنید و تو قرعه‌کشی شرکت کنید و اینا :)) فقط گفتم شاید کسی اون سال نبوده و الان دوست داشته باشه یکی از اون کتابا رو بخونه. و اینکه پیج کتابم رو اینجا معرفی نکنم کجا می‌خوام معرفی کنم؟ :)

آیدی صفحه اینه: back_to_books_ و این هم آدرس اون پست کتاب‌های غدیره.

حالا جالبه واسه یه تعداد از صفحات مشابهی که دنبال می‌کنم قضیه خیلی جدیه، به آدم پیام می‌دن که بیا دنبالمون کن یا کامنت بذار (ولی خودشون نمی‌ذارن!)، یا یهو در یه ماه ۱۰۰۰ تا فالور می‌گیرن و این داستانا :)) من کلا حوصله‌ی این کارا رو ندارم و این صفحه اولویت اونقدر مهمی نیست برام. نه خیلی فعالیت بلاگرطوری توش دارم نه دنبال روش‌های جذب فالورم. فقط برای یادداشت‌های گاه و بی‌گاهم ساختمش که خیلیاشونو شاید اینجا هم بذارم یا اصلا از اینجا بردارم! برا همین رودروایسی نداشته باشین سر دنبال کردنش ;-)

احساس می‌کنم باز خیلی توضیح دادم :)) برم دیگه :)

عیدتونم مبارک باشه خیلی!🌺✨

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۶ تیر ۰۱

حلقه‌ها

به بهانه‌ی پخش فصل چهارم سریال وست‌ورلد، با اینکه تا این لحظه دو قسمتش فقط اومده، یه چیزایی تو ذهنم به هم وصل شد که فکر کردم خوبه بنویسم‌شون. اگه وست‌ورلد رو ندیدین، درباره‌ی داستانش قبلا یه خلاصه اینجا نوشتم.

یه صحنه‌ای هست که تو هر فصل وست‌ورلد به شکلی تکرار می‌شه؛ نشون می‌ده که یه شخصیت از خواب بیدار می‌شه تا یه روز جدید رو شروع کنه! تو فصل اول (و دوم) برای ربات‌ها این رو نشون می‌داد و اوایل اون‌ها اصلا درکی از این نداشتن که هر روزشون یه داستان تکراری داره. تو فصل سوم وقتی این صحنه رو برای یه انسان می‌بینیم، اولش شک می‌کنیم که این رباته یا آدمه؟! در ادامه می‌فهمیم هدف سریال همینه که بگه برای انسان‌ها هم قضیه‌ی مشابهی وجود داره. تو فصل چهارم هم برای یکی از ربات‌هایی که حالا به دنیای آدم‌ها اومدن این صحنه رو داریم.

صحنه‌ی مذکور! -سمت راست: فصل اول، سمت چپ: فصل سوم

 

  • فاطمه
  • جمعه ۱۷ تیر ۰۱

مورچه‌های داخل مغزم

چند وقت پیش یه کیسه برنج خریده بودیم که توش از این مورچه کوچولوها داشت. خونه‌ی ما بالکن نداره که مثلا برنج رو بذاریم تو هوای آزاد تا مورچه‌هاش برن. از قرص برنج و اینطور چیزا هم نمی‌خواستیم استفاده کنیم. نمک زدیم داخل برنجا و تا حدی کارساز بود و مورچه‌ها فراری داده شدن. اما اشتباه اینجا بود که این کیسه رو گذاشتیم کنار یکی دو تا کیسه‌ی برنج دیگه و حواسمون هم نبود تا اینکه مورچه‌ها زیاد شدن و قلمروشون از برنج‌ها فراتر رفت و کم‌کم تو جاهای دیگه‌ی آشپزخونه و حتی اتاقای دیگه هم تک و توک دیده می‌شدن.

یه عصر جمعه یکی از کشوهای آشپزخونه که نزدیک جای برنجاس رو باز کردم و دیدم یه تعداد زیادی مورچه‌ی مرده کف کشو ریخته. کشوهای بالاییش رو هم باز کردم و دیدم تقریبا همین وضعه. خواستم جاروبرقی بیارم فقط کف کشوها رو تمیز کنم، ولی کل خونواده وارد عمل شدن و فوری و انقلابی (!) شروع کردیم به جابه‌جا کردن وسایل، شستن کشوهای فایل، جارو کردن اون قسمت آشپزخونه و بعد هم سم‌پاشی اون قسمتی که برنج‌ها رو می‌ذاریم.

اون بین که چند دقیقه برگشتم تو اتاقم و چشم رو هم گذاشتم، احساس کردم پشت پلکم یه مشت مورچه می‌بینم که دارن می‌رن و میان. انگار تو مغزم هم رفته بودن.

این موضوع تو همون هفته‌ای بود که شبکه‌های اجتماعی به خاطر آبادان و چند خبر همزمانِ دیگه خیلی شلوغ بودن. بعضی روزا موفق بودم کم توش وقت بگذرونم و بعضی روزا هم اینقدر همه چی رو چک می‌کردم و اخبار و واکنش‌ها برام تکرار می‌شد که اعصاب نمی‌موند برام. تو اون لحظه‌ی چشم رو هم گذاشتنِ اون روز عصر، به نظرم رسید تکرار اخبار بد دقیقا مثل همین مورچه‌هان که یهو زیاد شدن، کل مغز و روانم رو محاصره کردن و نمی‌ذارن رو کارای خودم تمرکز کنم.

بعد یاد اون جمله‌ی تو دفتر پارسالم افتادم که چند پست قبل ازش نوشتم: «آیا قراره کل روز یه مشت پست و استوری حاوی خشم و غالبا منفعلانه رو ببینی، و آخر روز ببینی اعصابت خورده و حتی کاری در راستای وظیفه خودت، در جایگاه خودت، هم انجام ندادی؟ توی اون پست برام سوال بود که اون اتفاق چی بوده که الان یادم نیست؟ آیا اتفاق مهمی بوده؟ اما اون لحظه فهمیدم هدفم از نوشتن اون جمله خود اتفاق نبوده. نکته نوع برخورد من با جریان‌هاییه که به دنبال یه اتفاق میاد. درسته که تشخیص اهمیت یه خبر و واکنش‌های بعدش یا اینکه خودمم به یه تحلیل و موضعی برسم مهمه، اما به نظرم همیشه آدم باید فاصله‌ش رو با اون موضوع حفظ کنه. چون از یه جایی به بعد وقتی کاری از دست من برنمیاد، تکرار شدنش و مدام در معرضش قرار گرفتن نه فایده‌ای به حال من داره نه کس دیگه.

من با "کاری به کار دنیا نداشتن" و "کلا پیگیر اخبار نبودن" مخالفم. اما از اون چیزاس که هر کی باید مرزش رو برای خودش پیدا کنه. ببینه تا کجا مفیده و در جریان نگهش می‌داره، و از کجا به بعد ضررش بیشتر از فایده‌ش می‌شه.

بگذریم! فردای اون روز کلی مورچه‌ی مرده اطراف کیسه‌های برنج مشاهده شدن! و از اون موقع مورچه‌ها خیلی کمتر شده‌ن. گاهی دوباره اطراف کیسه‌ها رو سم‌پاشی می‌کردیم و فرداش مورچه‌مرده جارو می‌کردیم! اما ثبات نسبی به آشپزخونه برگشته بود :))

... تا امروز که برنج قبلی تموم شد و کیسه‌ی جدیدی رو باز کردیم! می‌تونید حدس بزنید که یه عالمه مورچه اون داخل داشتن زندگی‌شون رو می‌کردن و گویا مزاحم‌شون شدیم :))

اما خب، حداقل این بار برای مبارزه باهاشون آماده‌تریم!

+ مورچه‌های تو سرم هم تازگی دوباره زیاد شدن. این‌بار نه به خاطر اخبار، بلکه به خاطر فکرها و دغدغه‌های خودم. باید یه فکری براشون بکنم.

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۸ تیر ۰۱

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.