آزمایش مارشمالو - ادامه

سلام. امیدوارم که خوب باشین. عیدتون هم با تاخیر مبارک باشه :)

تو پست قبل اینقدر حرف و برداشت‌های مختلف در مورد آزمایش مارشمالو مطرح شد یه کم گیج شدم. ولی از اونجایی که وقت مطالعه‌ی خاصی درباره‌ش ندارم، گفتم علی الحساب همون چیزی که از اول می‌خواستم رو بگم.

یه اتاق هست تو کلاب هاوس با عنوان «تازگیا جالب چی دیدی؟ خوندی؟ شنیدی؟» که هر هفته پنجشنبه شب‌ها آدما توش از چیزای جالبی که یاد گرفته‌ن یا شنیده‌ن حرف می‌زنن. گستردگی مطالبش هم زیاده، می‌تونه یه خبر باشه یا کتابی که کسی تازه خونده یا هر چیزی. منم گاهی میرم به صحبتا گوش می‌دم، تازگی بیشتر. اعضاش افراد مختلفی‌ان، خیلی‌هاشونم پادکسترن یا کانال یوتیوب دارن. میزبان‌های جلسه (از جمله علی بندری) همیشه حرف می‌زنن، بعدشم هر کی بخواد نوبت می‌گیره و صحبت می‌کنه. بین این‌ها چند نفری معمولا پای ثابتن، اسم یکی‌شون امیرمنصوره. تو این دو سه هفته‌ی اخیری که گوش می‌دادم، حرفای این امیرمنصور برام خیلی جالب بوده. پنجشنبه‌ی دو هفته پیش یه بحثی رو مطرح کرد و براش آزمایش مارشمالو رو مثال زد. چند روز بعدشم ویدیوی کامل‌تری تو کانال یوتیوبش گذاشت. جلوتر می‌گم قضیه چی بود.

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲ آبان ۰۰

آزمایش مارشمالو

سلام

یه چیز جالب شنیده‌م که دوست داشتم اینجا هم تعریفش کنم. ولی قبلش می‌خوام ازتون بپرسم قضیه‌ی تست مارشمالو رو شنیدین؟ همون آزمایشی رو می‌گم که جلوی بچه‌ها یه مارشمالو گذاشتن و گفتن می‌تونی بخوریش ولی اگه یه ربع صبر کنی یه مارشمالوی دیگه هم بهت می‌دیم. و ۲۰ سال بعد زندگی همون بچه‌ها رو بررسی کردن تا ببینن در چه وضعی‌ان و چقدر موفقن.

مخصوصا توضیح کامل‌تر یا لینکی ندادم، شما هم یه لحظه سرچش نکنید چون احتمالا شنیده‌ین درباره‌ش. اگه حالشو دارین، ممنون می‌شم برام بگین دیگه چی ازش تو ذهنتونه؟ یادتونه کجا درباره‌ش خوندین یا شنیدین؟ اگه هم براتون جدیده، از همین خلاصه‌ای که گفتم چه نتیجه‌ای می‌گیرین؟ کلا چی فکر می‌کنین درباره‌ش؟

مچکرم :)

  • فاطمه
  • دوشنبه ۲۶ مهر ۰۰

هنوز نمی‌دونم می‌خوام رمزشو بدم یا نه، ولی شما بی‌زحمت برام دعا کنید.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • جمعه ۲۳ مهر ۰۰

صفحه‌ی پادکست‌ها

سلام

امروز ۳۰ سپتامبر و روز جهانی پادکسته. گفتم به این بهانه یه پست بنویسم برای معرفی چند تا از پادکست‌هایی که دنبال می‌کنم. ولی دیدم دارم وسوسه می‌شم درباره‌ی هر پادکستی که تا حالا حتی یه قسمت ازش گوش دادم بنویسم و این وقت می‌گیره. پس شیطونو لعنت کردم :)) و فکر کردم شاید بهتر باشه یه صفحه برای این کار درست کنم و اونو کم‌کم آپدیت کنم. این هم جنبه‌ی معرفی داره و هم بعدا می‌تونه به کار خودم بیاد.

این لینک اون صفحه‌س: پادکست‌هایی که گوش می‌دم

هنوز هیچی توش نذاشتم و لینکش رو هم جایی اضافه نکردم، ولی اومدم اول در موردش بگم که انگیزه شه برم کم‌کم پرش کنم! شاید بعدا از این صفحات برای کتاب و این چیزا هم درست کنم چون به نظرم آرشیو خوبی می‌شه برام. ضمن اینکه دیگه می‌تونم بدون اینکه لازم باشه برا هر چیز یه پست معرفی بذارم فقط اسمشو با یه توضیح کوتاه تو اون صفحه اضافه کنم که فقط یادم بمونه درباره‌ی چی بود و کِی خوندمش/دیدمش/...

اینکه می‌گم آرشیو، برای اینه که من گاهی میرم سراغ مثلا پادکست‌هایی که دنبال می‌کنم، و اون‌هایی رو که می‌بینم دیگه نمی‌خوام سراغشون برم حذف می‌کنم. چون می‌دونید، پادکست هم از اون چیزاییه که خطر غرق شدن در دنیاش وجود داره! کلی پادکست با محتوای خوب وجود داره و ما فرصت گوش دادن به همه‌شون رو نداریم. لیستی که من تو Castbox دنبال می‌کنم هم پر شده از پادکست‌هایی که مدت‌هاست قراره یه روز برم سراغشون یا مدت‌هاست رغبت نکردم ازشون چیزی گوش بدم. و این لیست‌ها چه در مورد کتاب و فیلم باشه یا پادکست، برای من گاهی تبدیل می‌شن به یه بار ذهنی و به کوهی از کارهای نکرده اضافه می‌شن. کارهایی که شاید اونقدرم اولویت نداشته باشن ولی یادآوری هر روزه‌شون یه حس عقب موندن و نرسیدن به کارها به آدم می‌ده. برای همین گاهی روی کانال‌ها یا صفحاتی که تو هر شبکه و پلتفرمی دنبال می‌کنم همچین مروری انجام می‌دم و یه تعداد رو حذف می‌کنم. حالا در برابر این حذف کردن‌ها یه مقاومتی وجود داره که: «اگه یه روووز خواستم دوباره برم سراغش و اسمش یادم نبود چی؟» برای همین یه آرشیو می‌تونه مفید باشه!

راستی امروز اپلیکیشن شنوتو رو هم نصب کردم که یه اپ ایرانیه برای گوش دادن به موسیقی، کتاب صوتی و پادکست. اون رو هم می‌خوام کم‌کم کشف کنم ببینم چیا داره :))

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۸ مهر ۰۰

اولین ساعات پاییز ۱۴۰۰

سلام

به نظرم ما بیشتر از اون چه که فکرشو کنیم تحت تاثیر هورمون‌هامون هستیم. اگه یه کم بهش فکر کنیم اونقدرم عجیب نیست. طبیعیه حتی. مثلا می‌گن بدن خودش چرخه‌ی خواب و بیداری داره. در حالت طبیعی صبح‌ها کورتیزول (که بهش هورمون استرس هم می‌گن) در بالاترین حد خودشه که آدم آماده‌ی کار و فعالیت باشه. عوضش شب ملاتونین ترشح می‌شه که آدم استراحت کنه یا بره بخوابه.

در مرحله‌ی بعد سیکل ماهانه رو داریم که طبق مطالعاتِ محدود من ( = یه مطلب که یه بار شانسی به چشمم خورد!) فقط مختص خانوما نیست. و تازه همونم نمی‌فهمم چرا همه فقط PMSش رو می‌بینن. فکر می‌کنین تایمای دیگه چرا حالمون خوبه؟ چون سطح هورمون‌های دیگه‌ای بالاتره. فکر می‌کنیم اون موقع حالت عادیه، در حالی که کلش عادیه! الان جزئیاتش یادم نیست ولی یه ویدیو بود همه‌ی این بالا پایین شدنا رو توضیح می‌داد و می‌گفت چه زمان‌هایی چه انتظاری داشته باشین. می‌گفت کِی حس قدرت بیشتری دارین، کِی سرحال‌ترین و چه زمانی بی‌حوصله‌تر و اینا. خلاصه همه‌ش کار همین هورموناس! بیاین در هر حال دوست‌شون داشته باشیم :دی

بعد از اینم احتمالا یه مرحله‌ی دیگه داریم: چرخه‌ی سالانه! درست مثل طبیعت، بدن و روان ما هم احتمالا با تغییر فصل‌ها یه تغییراتی می‌کنه.

حالا حتی اگه اختلال‌هایی که ممکنه پیش بیان رو حساب نکنیم، آدما بازم صد در صد شبیه هم نیستن. همون‌طور که بعضیا شب بهتر کار می‌کنن و بعضیا صبح، شاید در مورد فصل‌ها هم همین‌طور باشه. مثلا پاییز در اصل برگ‌ریزونه و گویا نقل شده یه عده رفتناشونو می‌ذارن برای پاییز! D: ولی بعضیا هم تو پاییز یه حس سرزندگی دارن، انگار بهار باشه. (مشکل هورمونی هم خودتون دارید :)) )

البته هنوز شواهد کافی واسه اثباتش ندارم! پس فعلا به همین استناد می‌کنیم که کافیه به هر دلیل یه چیز تو ذهنت خاص و قشنگ باشه تا بتونی ازش معنا و انگیزه بگیری. پاییز برای من اینطوریه. (الکی یه ساعت مطالب علمی گفتم :/ )

با اینکه در حال حاضر طبیعتا باید بخوام زمان کندتر بگذره که برسم کارمو به موقع تموم کنم، از تموم شدن تابستون خوشحالم! بی‌صبرانه منتظرم اواخر آبان / اوایل آذر برسه که برم کنار اون برگ‌های قرمز عکس بگیرم! بهار یکی از بچه‌ها رو بردم اونجا رو نشونش دادم (اون موقع سبز بود و گل داشت) و شصت تا عکس از هم گرفتیم! امیدوارم اون موقع هم یکی پیدا شه که حوصله و ذوقشو داشته باشه. نشد هم خیالی نیست، خودم می‌رم!

و البته امیدوارم (و هدف اینه که) قبلش دفاع کرده باشم. روی کاغذ می‌شه و در عمل هم تلاشمو می‌کنم که برسم. فکر کنم باید دوباره یه وقتا برم کتابخونه. حتی شاید قبل از فارغ‌التحصیل شدن یکی دو تا کتاب دیگه از بین اون همه کتاب قرض بگیرم؛ از اون کتابایی که جای دیگه راحت پیدا نمی‌شه. یاد پارسال این موقعا افتاده‌م که گاهی می‌رفتم کتابخونه. یه دفتر برنامه‌ریزی هم خریده بودم برای ۶ ماه دوم سال! الان دیگه برام مهم نیست که بخوام برای نیمه‌ی دوم سال برنامه‌ریزی کنم. دلیلی هم ندارم چون فعلا هدف مشخصه و برنامه‌ی خودشم داره. هر چیز دیگه‌ای فعلا اضافه‌س.

بگذریم. یه مشت از حرفایی رو که تو ذهنم بود با هم زدم و بهتره قبل از اینکه وسواس بگیردم پستش کنم.

اگه امروز ده پونزده سال قبل بود چقدر خوشحال می‌شدیم از اینکه ۱ مهر پنجشنبه‌س و مدرسه رفتن به تعویق میفته :)

فردا (منظورم صبحه) باید یه بیرون برم حتما. شروع پاییز باید یه آیینی داشته باشه بالاخره! آهنگ پیشنهادی‌تون برای گوش دادن حین پیاده‌روی؟

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱ مهر ۰۰

۳۲۲

سلام

من دوباره دچار مشکل در پست گذاشتن شدم :)) کلی از امروز نوشته بودم ولی از اون وقتاییه که حس می‌کنم چرا باید این همه جزئیاتو بگم. پس فکر کردم در حد کلیات بگم!

امروز از خودم راضی بودم!

راضی از اینکه صبح تونستم به اضطراب بازدارنده‌م غلبه کنم و بعد از دو هفته رفتم دانشگاه و یه کار مهم رو انجام دادم. و خدا هم کمک کرد کاره خوب پیش رفت.

و همین‌طور خیلی خوشحالم که اون وسط یه فرصت پیش اومد که توی کاری مشارکت داشته باشم و تشویق و تایید دیگران حس خیلی خوبی بهم داد.

طوری که برگشتنی تو راه با خودم حرف می‌زدم و به خاطر این دو موضوع هم از خدا تشکر می‌کردم هم از خودم :))

و البته امروز تاریخی رو که تو ذهنم برای یه ددلاین داشتم واقعا تعیین کردم. ثبت شدنش یه کم منو ترسوند، مخصوصا که بعدش حس کردم اگه تاریخ دیرتری هم می‌گفتم مشکلی پیش نمی‌اومد. ولی از طرفی خوشحالم که دیرتر نگفتم و مطمئنم اگه درست وقت بذارم می‌تونم از پسش بربیام.

عصر یه اپیزود از پادکست رادیو راه رو گوش می‌دادم، از قسمتایی بود که مجتبی شکوری اومده بود کتاب‌باز. یه جاش صحبت این بود که آدما در شغل‌شون نیاز دارن نتیجه‌ی کارشون دیده بشه. که بهشون به عنوان عضوی از اون کار اهمیت و ارزش داده بشه. و این یکی از عواملیه که به فرد در کارش انگیزه می‌ده.

دیدم امروز شبیهِ همین رو تجربه کردم! تو جمعی که اغلب باهاش حس غریبی دارم (با اون جمع، نه الزاما افرادش)، تو یه کاری کمک کردم و دیده شدم!

البته که این فقط یه حس خوب نسبت به خودمه و باعث نمی‌شه من توی این جمع جایی پیدا کنم. و باز خوشحالم به خاطر اون ددلاین که باعث می‌شه این نوع از حضور من در اون جمع زودتر تموم بشه. و احتمالا ازشون دور هم بشم.

(فکر کنم با اینکه از جزئیات فاکتور گرفتم داره اندازه‌ی همون پیش‌نویس اول پست می‌شه!)

تازگی بدم نمیاد باز تو کانال هم یه چیزایی بنویسم، ولی یه اتفاق بامزه و البته قابل پیش‌بینی افتاده؛ بعد از اینکه کانال رو پرایوت کردم آیدی‌ش رو یکی برداشته :))

آیدی sophies_world@ که کانال من بود، الان شده یه کانالی که توش فایل‌های کتاب صوتی دنیای سوفی قرار داره! جالبش اینه که یه کانال sophie_s_world@ هم هست با همین محتوا دقیقا! طرف حس می‌کنم کمین کرده که همه‌ی آیدی‌های شبیه اینو تصاحب کنه همون فایلا رو بذاره توش :))

حالا من از قبلش هم می‌خواستم اسم کانالو عوض کنم ولی هنوز به نتیجه‌ی غایی نرسیدم! و اصلا آیدی بهانه‌س.

خیلی طولانی شد، قرار بود یه پست سریع باشه. نصفه شبی افتادم به حرف زدن :))

اینطوری کلی نوشتن هم خوبه‌ها! :) راستی می‌تونه یخ‌شکن ۱۱ هم محسوب بشه.

  • فاطمه
  • دوشنبه ۲۹ شهریور ۰۰

یخ‌شکن ۱۰؟ اعتصاب!

سلام به شمایی که دارید می‌خونید!

امروز منم که دارم می‌نویسم. یعنی خود وبلاگ، نه فاطمه! ما وبلاگا معمولا فقط حرفای بلاگرهامون رو منتقل می‌کنیم حتی اگه از حرفش خوشمون نیاد. پس چی شد که جسارت اینو پیدا کردم که خودم پست بذارم؟ این پست غار تنهایی من رو خوندم، وبلاگ میخک. یعنی راستش ما وبلاگ‌ها چند شبه تو دورهمی شبانه‌مون درد دل می‌کنیم و هر کی غیبت صاحبشو می‌کنه! مثلا همین بلاگر من، فاطمه، رو ببینید؛ برداشته اسم منو گذاشته بلاگی از آن خود. عصری داشتم به غار تنهاییِ میخک می‌گفتم، که استثمار بیشتر از این؟ اسمم رو یه جوری انتخاب کرده که از همون اول بگه من از آن خودشم و حرف، حرف اونه! ولی من می‌خوام با گذاشتن این پست ثابت کنم اینطور نیست. برا همین تا دیدم فاطمه حواسش نیست و معلوم نیست ساعت ۲۳:۲۳ یا چه می‌دونم، ۰۰:۲۶ بامداد فردا بخواد بیاد پست روز دهم چالش یخ‌شکنو بذاره، گفتم خودم یه حرکتی بزنم. این‌که می‌گم حواسش نیست برا اینه که امروز قرنطینه‌ش تموم شده و صبح پاشده رفته بیرون و الانم سرش گرم استوری گذاشتنه. بعد از یه ماه و خورده‌ای رفته تو اینستا یه چیزی بذاره و چند دقیقه‌ای ول کرده منو. منم اول رفتم با هویت خودم چند تا کامنت گذاشتم، بعدم گفتم یه چیزی اینجا بنویسم که هر وقت اومد بفهمه من وبلاگی از آن خودمم نه اون!

البته راستش این حرکت از اینجا شروع شده و قرار نبود حتما با غر زدن همراه باشه. ولی من خلاقیت خاصی ندارم و یه جورایی از غار تنهایی تقلید کردم. خب بهم حق بدین، شما هم اگه همه‌ش یکی بالا سرتون باشه بهتون بگه چی بنویسید و منتشر کنید خلاقیت‌تون کشته می‌شه!

ولی باید یه کاری می‌کردم دیگه. این بلاگرِ من جوگیره و می‌خواد تو هر چالشی شرکت کنه. یه ذره در نظر نمی‌گیره هر روز پست بذارم خسته می‌شم و بازدهیم میاد پایین! مدام وِر وِر وِر تو گوش من! خودشم نمی‌فهمم کار و زندگی نداره؟ معلوم نیست از چی فرار می‌کنه که ده روزه همه‌ش یا خودش داره یخ می‌شکنه یا یخ شکستن بقیه رو می‌خونه.

همین الان به ذهنم رسید اگه این پست رو پایان شرکتش تو چالش یخ‌شکنی اعلام کنم، تو عمل انجام شده قرارش داده‌م! همه‌ی یخا رو که قرار نیست تو بشکنی آخه!

البته نمی‌دونم چقدر براش اهمیت داشته باشه. دوباره فردا ممکنه بیاد یه سری حرف بهم تحویل بده و بشینه منتظر تا ساعت یه عدد خاص بشه که دکمه‌ی انتشارو بزنه. نمی‌فهمم واقعا؛ اون «انتشار در آینده» رو واسه تو گذاشتن دیگه، یه بار ازش استفاده کن!

فکر کنم الانا دیگه پیداش بشه، من فعلا برم تا مچمو نگرفته.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۰۰

یخ‌شکن ۹: تمیزکاری

سلام

قبلا هم فکر کنم اینجا گفتم که مرتب کردن اطرافم چقدر به آروم و مرتب شدن مغزم کمک می‌کنه. فکر کنم برای همه صادق باشه البته.

حالا اتاقم یا بخشایی از خونه که هیچی، یه بازه‌ای آزمایشگاه‌مون تو دانشگاه خیلی به‌هم‌ریخته بود، یه وقتا اونجا رو هم یه دستی می‌کشیدم! مثلا یه میزو مرتب می‌کردم دو روز بعد دوباره می‌دیدم پر از آشغال و وسیله‌س :)) (نمی‌دونم چرا لیوانی رو که توش چیزی خورده بودن همین‌جوری می‌ذاشتن رو میز :/) البته به خودم یادآوری می‌کردم لازم نیست زیاد همه جا رو مرتب کنم که ملت فکر کنن وظیفه‌مه. بیشتر می‌خواستم همون قسمتی که خودم می‌شینم شلوغ نباشه.

اتاقم رو هم مخصوصا از پارسال که بیشتر خونه‌م، هر بار وسایل یه قسمت‌شو ریختم بیرون و دوباره مرتب کردم (اینایی که می‌گم حالت وسواس نیست که همه‌ش در حال جمع و جور یا تمیز کردن باشم). و الان با اینکه هم‌چنان به نظرم شلوغه و جا کم دارم، خب مرتب‌تر از این نمی‌شه! مرحله‌ی بعد دور ریختن یا بخشیدن وسایلیه که استفاده نمی‌کنم. بعد اگه لازم بود می‌تونم قفسه یا جعبه‌هایی بخرم که وسایلو بازم مرتب‌تر تو کشوها و گوشه‌کنارها جا بدم. چند وقته جعبه‌هایی رو که از خریدای اینترنتی به دست میان دور نمی‌ندازم، میارم وسایل کوچیکو می‌ذارم تو اونا که پخش و پلا نباشن. چون راستش خیلی هم دلم نمیاد همه چی رو دور بندازم!

حالا یه مدته یه کانال یوتیوب پیدا کردم، یه دختر فنلاندیه که می‌ره خونه‌ی فالورهاشو تمیز می‌کنه! خب اونطور که فهمیدم به شغلش هم یه ربطی داشته ولی علاقه‌ش هم هست. کلا یه خونه‌ی کثیف می‌بینه ذوق می‌کنه :)) بعد یه جوری با عشق آت و آشغالایی رو که از زیر وسیله‌های پخش زمین پیدا کرده میاره جلوی دوربین که ببینیم چی پیدا کرده، آدم باورش نمی‌شه این مثلا کپکه که داره می‌بینه :)) (من که نسبت به کپکِ تو لیوان یه بار مصرفای آزمایشگاه اصلا حس خوبی نداشتم :/)

خونه‌هایی که میره هم واقعا کثیف و به‌هم‌ریخته‌ن و کلی وسیله همه‌جا پخشه. حالا صاحباشون اغلب یه مشکلی داشتن که وضع خونه‌شون اینطوری شده. مثلا یکی افسردگی داشته یکی اسکیزوفرونی، یا یکی‌شون یه پیرمرد تنها بوده که نوه‌ش از این خانومه کمک خواسته و موارد دیگه. ولی هر چی هم این مشکلات باشه، بازم نمی‌تونم این فکرو از سرم دور کنم که اینا لحظه‌ی آخر از عمد خونه رو به‌هم‌ریخته‌تر کرده‌ن =)) هر چی هم کثیف‌تر باشه دختره بیشتر از کارش لذت می‌بره :)) دیوونگی باحالی داره :)

به نظرم اومده دیدن ویدیوهای این سبکی هم تاثیری شبیه همون وقتی داره که خودم اتاقمو تمیز می‌کنم. ولی خدا رو شکر می‌کنم که تو اتاق من مواد غذایی کپک‌زده پیدا نمی‌شه، چون فکر نمی‌کنم اون‌قدرم دیگه خوش بگذره بهم!

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۰۰

یخ‌شکن ۸: آسیب‌پذیری (۲)

سلام

این پژوهشی که تو این پست گفته بودم؛ امروز باید براش یه پرسشنامه‌ی دیگه رو جواب می‌دادیم که مشابه قبلی بود. دیدم چه به موقع، چون چند تا از سوالاش کمک می‌کنه به پیش بردن این پست.

جوابم به سوال‌هایی با مضمون «چقدر از موقعیت‌هایی که باعث ترس و اضطراب‌تون می‌شه اجتناب می‌کنید؟»، «تا حدی» یا «کم» بود. ولی در جواب سوال‌هایی به شکلِ «سرخ شدن یا دستپاچه شدن موقع صحبت با کسی یا توی جمع چقدر باعث ناراحتی‌تون می‌شه؟» می‌زدم «زیاد» یا «خیلی زیاد».

می‌خوام از این حرف بزنم که کمتر از گذشته از موقعیت‌های استرس‌زا اجتناب می‌کنم، اما هنوز اضطراب‌هام هستن و لو رفتن‌شون (نشون دادن علامتی ازش) فکرمو درگیر می‌کنه!

مثلا همین صحبت توی جمع. قبلا اگه برای یه درسی ارائه می‌دادم مجبور بودم. حتی مورد بوده درسی رو حذف کرده‌م چون ارائه داشته :/ (حداقل یه دلیلش این بوده)، اما الان برای ارائه دادن تو جلسات داوطلب می‌شم یا حداقل اگه ازم بخوان از زیرش در نمی‌رم. با وجود این، هنوز هر بار قبلش استرس می‌گیرم. یه خانوم روان‌شناس تو یوتیوب هست که اضطراب رو اون حالت نگرانیِ ذهنی تعریف می‌کنه و استرس رو علایم فیزیکی و جسمی ناشی از اون می‌دونه. پس وقتی می‌گم «استرس می‌گیرم»، یعنی واقعا امروز قبل از شروع جلسه‌ای که توش باید ارائه می‌دادم تپش قلب و دل درد گرفته و عرق کرده بودم. تنفس عمیق هم خیلی فایده‌ای نداشت. قبل از ارائه‌م به خودم گفتم نفس عمیق کشیدن کافیه، فقط موقع ارائه تندتند صحبت نکن، شمرده حرف بزن خودش درست می‌شه. یادم نیست قبلا آگاهانه این کارو می‌کردم یا نه، ولی مواردی رو یادمه که سریع حرف می‌زدم فقط تموم بشه. همیشه سخت‌ترین بخشش شروعشه و بعدش که آدم رو دور حرف زدن -با هر سرعتی- میفته کار راحت‌تر می‌شه. اما این بار از همون اول سعی کردم حواسم به سرعتم باشه. و کار کرد! وسطش به خودم اومدم دیدم چقدر راحت‌ترم :)

الان که بهش فکر می‌کنم، شمرده صحبت کردن شبیه همون نفس عمیق کار می‌کنه. تنفس کنترل شده، سرعت کمترِ بازدم از دم، اینا ضربان قلبو پایین میارن. به مغزت و بدنت می‌فهمونی خطر جدی نیست! خرس نیفتاده دنبالت که اینطوری رفتی تو حالت آماده‌باش برای فرار :)) از کشف این جنبه‌های جسمیش خوشم اومده. بیچاره مغز فقط می‌خواد یه کاری کنه صاحبش در امان باشه، ولی سوژه رو اشتباه می‌گیره!

خوشحالم که دارم سعی می‌کنم نه در برابرش، بلکه با وجود اضطرابه کارامو بکنم. اینکه بپذیرم این هستش و یه کاری کنم برای کنترلش، هرچند قبلش اذیت بشم و مقاومت داشته باشم. هنوزم از یه موقعیت‌هایی اجتناب می‌کنم (صحبت تو جمع یه مثالش بود)، اما هر بار که می‌تونم با وجود سنگینیش قدم بردارم کلی خودمو تشویق می‌کنم. چیزیه که ممکنه از بیرون ندیده نشه، ممکنه از بیرون کار خاصی به نظر نیاد. پس خودم باید هوای خودمو داشته باشم، نه؟ :)

پ.ن. چند تا نوشته‌ی منتشرشده در این مورد دارم. نوشتن از این چیزا هم یه حس راحتی و رهایی بهم می‌ده، هم ناراحتی از اینکه دارم در مورد یه نقطه ضعف می‌نویسم. ولی شاید بازم ازش حرف بزنم. دلیل هم داره که عنوان این پست‌ها آسیب‌پذیریه. ایشالا کم‌کم بهش می‌رسیم :))

 

+ یه سوال دیگه‌ی پرسش‌نامه این بود. شما هم شده بهش فکر کنین؟ (نگرانم نباشین :)) )

  • فاطمه
  • سه شنبه ۲۳ شهریور ۰۰

یخ‌شکن ۷:

سلام

نمی‌دونم چندتاتون از دو سال پیش اینجا رو دنبال می‌کنید و «همگروهی عزیزم» رو یادتونه! خلاصه‌شو بخوام بگم؛ برای پروژه‌ی یه درس با یکی از پسرا همگروه شده بودم که بسیار رو اعصاب و کار-نکن از آب دراومد و آخرش هم نرسیدیم کار رو کامل انجام بدیم. تو ترم‌های بعد هم چند باری پیش اومد بهم پیام بده و سوالای بیخود بپرسه (مثلا اینکه امتحان فلان درس امروز بود؟) یا برای پروژه‌ی دیگه‌ایش کمک بخواد (که نه می‌تونستم نه دلم می‌خواست دوباره باهاش در ارتباط باشم). خلاصه همیشه جوابای کوتاه می‌دادم و خداحافظ.

امروز بعد از کلی وقت، دیدم یه میس کال از ایشون افتاده رو گوشیم :/ واکنشی نشون ندادم. کمی بعد تو تلگرام پیام داد و خودشو معرفی هم کرد (از آخرین پیامش خیلی می‌گذشت و چت‌های قبلی‌مون هم پاک شده). جواب دادم و پیش خودم گفتم نگران نباش، اصلا هر کاری داشت یا می‌گم نه یا نمی‌دونم یا نمی‌تونم :))

پرسید می‌شه تماس بگیره و [گفتم نمی‌دونم؟ D:] گفتم اگه می‌شه همون‌جا بگه. پروپوزالم رو می‌خواست ببینه که بدونه باید چیا بنویسه. (هیچ‌وقت نفهمیدم این واقعا کس دیگه‌ای رو تو ورودی نمی‌شناسه؟!) دلم نیومد کمکش نکنم ولی اول ازش پرسیدم موضوعش چیه که خیالم راحت شه موضوع داره و یهو برنداره کار منو انجام بده :/ و می‌دونید چی فهمیدم؟ گفت پروژه‌ی اون ترم ما شده پایان‌نامه‌ش :| پروژه‌ای که درسته به نتیجه‌ی کامل نرسید، ولی بیشترش رو من انجام داده بودم یا از یکی دیگه کمک گرفته بودیم! (اون بخشی هم که سهم خودش بود، بعدا معلوم شد داده یه نفر انجام بده). خلاصه گفت اگه چیزی از جزئیات اونم دارم بفرستم. چند تا مقاله و فایل‌های اون بخشی رو که مثلا خودش انجام داده بود براش فرستادم، ولی دلم نیومد شبیه‌سازی‌های خودم رو بفرستم. هم چون کامل نشده بود و دیدم ممکنه گیجش کنه و بهتره خودش انجام بده، هم اینکه دلم پره هنوز. هر بار یاد اون ترم میفتم حرصم می‌گیره. همه‌ش فکر می‌کنم چرا این آدم باید سر راه من قرار می‌گرفت و حالا اون که گذشت، چرا هی پیداش می‌شه و از این‌جور فکرا.

(البته یه مزیت هم داشت صحبت امروز؛ یه موضوعی برام سوال بود و دیدم فرصت خوبیه و ایشون احتمالا می‌دونه، ازش پرسیدم).

فایل‌ها رو که فرستادم کلی تشکر کرد، ولی بعدش فکر می‌کنین چی گفت؟ نوشت: «یادتونه لحظه آخر ارائه رو [چند تا اموجی خنده] دکتر می‌گفت این چیه»! اینجا دیگه فقط می‌خواستم بزنمش :) من اون روز تا لحظه‌ی آخر مشغول بودم چون ایشون کارشو درست انجام نداده بود و اتفاقا چیزی که از ارائه یادم مونده اینه که دکتر حداقل از اون بخشِ انجام‌شده راضی بود. بعد این یه همچین دیالوگی رو یادآوری می‌کنه! فقط براش نوشتم: «ایشالا پروژه شما بهتر به نتیجه برسه».

دلم می‌خواست اضافه کنم از پروژه هم همینا رو داشتم و چیز دیگه‌ای یادم نیست، لطفا دیگه مزاحم نشو :))‌

خلاصه یه بخشی از امروز فکرم درگیر این مکالمه و یادآوری اتفاقای اون ترم بود. دیگه اینم شد موضوع پست امشب :)

فقط دلم می‌خواد یکی بیاد بگه از گذشته باید درس بگیری و سپس فراموشش کنی :)))

(می‌دونم الان همه‌تون عینا همینو کپی پیست می‌کنید که حرصمو دربیارید :دی راحت باشید :/)

  • فاطمه
  • دوشنبه ۲۲ شهریور ۰۰

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.