اسکار و خانم صورتی

اسکار و خانم صورتی

امروز صد سالمه! مثل مامی صورتی. خیلی می‌خوابم اما احساس خوبی دارم.

تلاش کردم با مامان بابام صحبت کنم که زندگی یک کادوی بامزه‌ست؛ اولش زیادی تحویلش می‌گیریم فکر می‌کنیم زندگیِ ابدی رو به دست آوردیم؛ بعد ارزشش رو از دست می‌ده و اون رو مزخرف و کوتاه می‌بینیم؛ تقریبا می‌خواهیم بندازیمش دور! آخرش می‌فهمیم که نه یه کادو بلکه فقط یه امانته و تلاش می‌کنیم اون‌طور که شایسته‌شه باهاش رفتار کنیم.

اسکار و خانم صورتی

بالاخره فرصت شد از اسکار و خانم صورتی بنویسم! اسکار یه پسربچه‌ی ۱۰ ساله‌س که سرطان داره و تو بیمارستان بستریه. از دکترش بدش میاد، از پدر مادرش عصبانیه و تنها کسی که باهاش راحته مامی صورتیه؛ یکی از خانوم‌های صورتی‌پوشی که به بچه‌های بیمارستان سر می‌زنن. ما تو کتاب نامه‌های کودکانه و دوستانه‌ی اسکار به خدا رو می‌خونیم که مامی صورتی بهش پیشنهاد داده بنویسه.

[خطر اسپویل!] وقتی اسکار می‌فهمه چند روز بیشتر قرار نیست زنده باشه، مامی صورتی بهش میگه از الان هر روزش رو معادل ده سال تصور کنه. بنابراین تو روز اول اسکار نوجوونی و بلوغ رو پشت سر می‌ذاره، تو روزای بعد جوونی رو می‌گذرونه و حتی عاشق می‌شه، بعدشم میان‌سالی و پیری رو سپری می‌کنه. تو این قالب نویسنده کمی به ویژگی‌های هر دهه‌ی زندگی، و در کنارش به مفاهیمی مثل زندگی، مرگ، ایمان و خدا اشاره می‌کنه. به مرور اسکار خدا رو باور می‌کنه و رابطه‌ش با پدر و مادرش و اطرافیانش، خودش و دنیا خوب می‌شه.

کتاب قشنگی بود. رَوونه و یه جاها طنز هم قاطیش می‌شه. حجمشم زیاد نیست. معمولا نوشته‌های اریک امانوئل اشمیت یه درون‌مایه‌ی فلسفی دارن. من ازش دو تا نمایش‌نامه‌ی «خرده‌جنایت‌های زناشوهری» و «مهمان ناخوانده» رو هم خوندم و اونا رم دوست داشتم.

چند تا از بخشای قشنگ کتاب رو در ادامه می‌ذارم. من ترجمه‌ی معصومه صفایی‌راد رو خوندم و از اپلیکیشن طاقچه.

  • فاطمه
  • جمعه ۲۲ شهریور ۹۸

هفته‌ای که گذشت

سلام. عزاداریاتون قبول باشه :)

این یه هفته هر روز یه چیزایی می‌نوشتم ولی مرتب نمی‌شدن. بالاخره تونستم تو چند مورد جمع‌شون کنم. خوبیِ اینکه یه سری حرفا رو بعد از یه هفته منتشر کنی اینه که جزئیاتی که دفعه‌ی اول به نظرت جالب بودن الان به نظرت بی‌اهمیت میان و حذفشون می‌کنی! بازم طولانی شده ولی :))

۱) هیئت‌ها: هیئت‌هایی که این چند روز می‌رفتم یکی‌شون نزدیک دانشگاه بود، دو تا نزدیک خونه. چند بار خواستم جاهای دیگه رم امتحان کنم ولی دور بودن :/ حسینیه‌ی نزدیک خونه رو خیلی ترجیحش نمیدم چون یه عده انگار فقط میان همدیگه رو ببینن! ینی نه تنها موقع سخنرانی همهمه هست، موقع روضه و سینه‌زنی هم باز یه صداهایی میاد :/ روضه و مداحی اون یکی هیئت رو دوست دارم تقریبا. ولی از این مدلاس که خیابونای دور هیئت رو هم می‌گیرن و شخصا با این که بودن تو فضای باز رو ترجیح میدم، پیش میاد که وسط حس روضه یهو یاد ساختمونای اطراف میفتم و فکر می‌کنم اگه فقط یه نفر تو یکی از این خونه‌ها حتی سرش درد کنه و سکوت بخواد، من به عنوان یکی از کسایی که اومدم تو خیابون و باعث شدم اینجا هم بلندگو بذارن مسئول نیستم؟ 

هیئت سوم روضه‌ش خیلی خوبه و سخنرانیش رو هم خیلیا دوست دارن. امسال فهمیدم این که من زیاد از سخنرانیش خوشم نمیاد فقط به خاطر این نیست که بعضی حرفاشو قبول ندارم. بخشیش به خاطر گارد داشتنم نسبت به طرفه و بخشی هم به خاطر این که محیط خیلی شلوغه و نمی‌تونم درست حرفاشو دنبال کنم. یکی از این شبا موقعی که هنوز تنها بودم و دوستم نرسیده بود (و در حالی که سه تا بچه داشتن از سر و کولم بالا می‌رفتن!)، سعی کردم گوش بدم و دیدم بعضی حرفاشم از نظرم درسته، فقط تند بیان کردنش اذیت می‌کنه.

+ همون شب دوستم که اومد، فهمیدم خواهرش باید شیمی‌درمانی بشه. بیاین از اون دعاهاتون که اون دفعه برا همکلاسیم کردین و جواب داد، بکنین باز :(

۲) عزاداری‌ها: من از اونا نیستم که گیر بدم چرا ملت فلان‌جور میان عزاداری، از هر نظری منظورمه. ولی چیزای جالبی دیدم این چند روز. محله‌ی ما چون قدیمیه و یه امامزاده هم داره، تاسوعا عاشورا خیلی شلوغ می‌شه. عاشورا یه تایم کوتاهی رفتیم تا امامزاده و برگشتیم. بعد دیدین پل‌های روی جوی‌های آب یه سری شیار مانند داره؟ اومدم از روش رد بشم دیدم یه آقاهه آشغال انداخت زمین. گفتم نندازین زمین، نمی‌دونم نشنید یا لج کرد، تلاش کرد با پاش آشغاله رو قشنگ رد کنه بندازه توی جوب :| یا مثلا تو یه دسته یه پسری دیدیم که داشت زنجیر می‌زد و از خودش سلفی می‌گرفت :)) یا دیشب تو هیئت دو سه تا خانوم جلومون بودن دیدم چیپس و پفک و ویفر خریدن دارن می‌خورن :)) آخه پیک‌نیکه مگه؟ :/ حالا البته بعید نیست خودمم یه رفتارای ناجالبی داشته باشم، نمی‌دونم.

بعد من از اونا که بچه‌ها تو روضه خیلی رو اعصابم برن هم نیستم. تو بند ۱ هم اشاره کردم که یه سری با چند تا بچه کمی دوست شدم! ولی شب عاشورا یه دختره جلوم نشسته بود که خیلیم بچه نبود دیگه. اولش در حالی دیدمش که پنج تا انگشت شکلاتی‌شو داشت می‌لیسید :)) بعد حوصله‌ش سر رفت و هی سر جاش وول می‌خورد و به مامانش می‌گفت مامان کارتون :/ و آخرشم گوشی مامانه رو گرفت شروع کرد کارتون دیدن :| اعصابمو خورد کرد خلاصه :))

+ ولی انصافا طبل نخرید برا بچه‌هاتون! کم آلودگی صوتی داریم، اینا هم خوششون میاد هی صدای طبلو دربیارن :/

+ روز عاشورا وسط جمعیت یهو یکی بهم گفت چطوری؟ برگشتم دیدم مشاور پیش‌دانشگاهیمه :/ خدایا -ــ-

۳) کارهای جدید:‌ برا اینکه یه کم به بُعد شعور قضیه برسم (و در راستای حرفای آخر پست قبل) اولا کتاب حماسه‌ی حسینی (از شهید مطهری) رو شروع کردم، دوما وقتی وسط عوض کردن کانالای تلویزیون سخنرانی‌های حاج‌آقا فاطمی‌نیا رو کشف کردم، رفتم ویس سخنرانی‌هاشونو پیدا کردم و شروع کردم به گوش دادن و خیلی خوشم اومده از حرفاشون.

ضمنا با خودم قرار گذاشته بودم دهه‌ی اول محرم هیچ پست یا استوری تو اینستا نذارم،‌ چه مربوط به محرم باشه چه نه (فقط شام غریبان یه پست گذاشتم*). دلیلشو نمی‌دونم بتونم خوب توضیح بدم ولی سعیمو می‌کنم. من تو این مناسبتا که کلی پست و استوری می‌بینم (دارم در مورد اینستا حرف می‌زنم نه اینجا) خیلی وقتا حس می‌کنم طرف می‌خواد بگه من پا منبر فلانی بودم یا فلان هیئت رفتم. پیش خودم گفتم من که از نیت بقیه خبر ندارم، ولی اگه این برداشتو می‌کنم شاید برا اینه که ناخودآگاه نیت خودم همینه! دلایل دیگه هم داشت مثلا حرف چند سال پیش یکی از دوستام به این مضمون که اینستایی که توش تند تند استوریا رو رد می‌کنی، جای روضه نوشتن نیست. برا روضه باید دل آماده شده باشه، نه این که یکی در میون استوریِ روضه ببینی و بعدی یه چیز بی‌ربط به اون باشه. اینطوری شنیدن‌شون عادی میشه.

+ ولی خودمونیم، یه رشته استوری (معادل رشته توییت!) دیدم روز عاشورا، که گفته بود تو تقویم شمسی روز عاشورا ۲۱ مهر سال ۵۹ بوده. بعد بر اساس اوقات شرعی و روایات مقتل‌نویس‌ها ساعت‌های حدودی اتفاقات اون روز رو استخراج کرده بود. (در واقع ظاهرا اینو بار اول این پیج گذاشته، ولی چون هایلایت جدا بهش اختصاص نداده، می‌تونین تو هایلایت “روز عاشورا”ی این یکی پیج ببینیدشون.) اینم در نوع خودش جالب بود. مخصوصا جایی که به شهادت امام (ع) رسید، نوشته بود وقت شهادت رو مقارن با وقت نماز عصر گفتن که می‌شده ساعت ۱۶:۰۶. بعد من همون‌جا ساعتو نگاه کردم دیدم ۱۶:۰۴ هست... یه حس عجیبی داشت خلاصه :)

۴) شب تاسوعا: چُنین شبی فامیل‌مون برداشت شام دعوت‌مون کرد :/ نمی‌دونم چه فازی بود، شاید چون یه سری فامیلامون اومده بودن تهران/ایران و لابد وقت دیگه نمی‌شد جمع‌شون کرد. منم رفتم با این خیال خام که شاید تا طرفای یازده تموم شه و برسم جایی برم که نشد. :'(

این وسط وقتی با سه تا از دخترای فامیل نشسته بودیم، با یه چیز جالب مواجه شدم. سه تامون تقریبا هم‌سنیم و چهارمی حدودا ده سالشه. این دختر اسم همه‌ی بازیگرای خارجی رو می‌دونست و به نظر می‌رسید همه‌ی فیلمای سوپر هیرویی رو دیده و می‌گفت می‌خوام ارتوپد بشم که وقتی عصبانی می‌شم برم استخون یکی رو جا بندازم! :)) راجع به همه‌ی اینا با کلی هیجان حرف می‌زد. می‌دونم که ما هم تو اون سن کم و بیش این مدلی بودیم، من مثلا اسم کلی از فوتبالیست‌ها رو بلد بودم! ولی کلا برام جالب بود چون خیلی وقت بود با بچه‌ی این سنی ننشسته بودم به حرف زدن.

+ ضمنا شب تاسوعا، در واقع بامدادش، دوستم قرار بود که بره به سمت آمریکا و اینا. روز قبلش اومد پیشم و حرفای خوب زدیم و آخرین سلفی‌مونو گرفتیم! اولین باره یکی از دوستای نزدیکم میره و می‌دونم آخرین بار نخواهد بود :(

* کپشنش رو بدم نیومد اینجا هم بذارم. یه طور غریبیه:

طبل می‌زدند
کوفیان
تا نرسد صدای حسین
هنوز هم صدای طبل می‌آید
هنوز هم صدای حسین نمی‌رسد...

احسان پرسا

پ.ن. چند تا از پست‌های قشنگی که این دو سه روز خوندم: مصیبت: تصور و واقعیت | عاشورایی که او می‌فهمد | «همه‌جا همین‌جاست» | کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

پ.ن۲. کسی خوند تا آخر؟ :/ :))

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۲۰ شهریور ۹۸

کآشوب در تمامی ذرات عالم است *

سلام

حالا که تو پست قبل حرف کتاب کآشوب شد، اول اینو بگم که کآشوب جلد اول از یه مجموعه‌س شامل روایت‌ها و خاطرات تعدادی نویسنده از محرم و روضه و غیره. اسم جلد دومش رستخیز و جلد سوم که امسال چاپ شده زان تشنگان هست. من فقط کآشوب رو خوندم و غیر از چند روایتی که بیشتر از بقیه متاثرم کردن، دو تا از روایت‌ها هم بودن که فکرمو درگیر کردن. (این دو تا رو دیشب دوباره خوندم.)

اولیش روایت دومِ کتاب بود: وضعیت غریب نوه‌ی عباس بنگر، نوشته‌ی محسن‌حسام مظاهری. راوی این داستان فردیه که جامعه شناسی خونده و به واسطه‌ی یه تحقیق دوران دانشگاه، دیگه کارش شده تحقیق روی فرهنگ و انواع و اقسام عزاداری‌ها و نوشتن در این باره. بعد داره میگه که یه وقتا بین این نگاه کردنِ با عقل یا همراهی کردنِ با دل به تناقض می‌رسه.

مکملِ این روایت برای من، روایت پنجم بود: بغض دو نفره، نوشته‌ی محبوبه سربی. جدای از حس نزدیکی با خیلی از افکار راوی، اون دقت و وسواسی که از یه جایی به بعد برای انتخاب مجلس روضه می‌ذاشت و حرفایی که در ارتباط با این قضیه می‌زد برام جالب توجه بود.

چند خط از همون روایت دوم رو بخونیم:

توی مجلس تا بیایم ردِّ روضه را بگیرم که مستند است یا نه، روضه‌خوان رسیده است به «وَ سَیعلَمُ الذینَ ظَلَموا». تا بیایم چرتکه بیندازم که نوحه ضعیف است یا قوی، مداح دارد «بِالنّبی و آلِه» می‌گوید. تا بیایم مضمون دعاها را بسنجم از نظر معرفتی، بغل‌دستی‌ام رفته تحت قبه و حاجتش را گرفته و برگشته. و هنوز به جمع‌بندی نرسیده‌ام که بشقاب قیمه را می‌دهند دستم.

همه‌ی این سال‌ها وقتی وارد مجلسی می‌شدم، نمی‌دانستم رفته‌ام برای تحقیق یا عزاداری. نمی‌دانستم باید سر بچرخانم و ببینم یا سر زیر بیندازم و بگریم. حالا ولی کم‌کم دارم با این شرایط کنار می‌آیم. حالا می‌دانم که قرار نیست همه‌ی آن‌ها شبیه هم باشند. می‌دانم که هر کس در این خیمه آنِ خودش را دارد، آنِ اختصاصی خودش را. ... حالا دارم همزیستی مسالمت‌آمیزِ منِ پژوهشگرِ شکاکِ پرسشگر و منِ باورمندِ طالبِ یقین را تمرین می‌کنم. مرز تعریف کرده‌ام برای هر کدام‌شان. یک‌وقت‌هایی حتی ممکن است به آن منِ اولی اجازه ندهم همراهم بیاید. مثل وقتی رفتم پیاده‌روی اربعین، بدون دفترچه و رکوردر و دوربین.

خب، این که میگم این دو تا روایت فکرمو مشغول کردن، شاید از پارسال شروع شد که اولین بار خوندم‌شون. ولی شایدم از قبل‌تر این فکرا کم‌کم ایجاد شده بودن که مثلا این هیئتی که الان اومدم، از سخنرانیش چیزی می‌فهمم؟ یا مداحش درست روضه می‌خونه؟ حالا درسته که مطالعه‌ی خاصی نداشتم تو این زمینه‌ها ولی در همون حد خودم گاهی حس می‌کردم فلان حرف شاید درست نباشه. یا این‌جور مداحی خوندن شاید بهتره نسبت به مدلای دیگه. همین‌جور چیزا. سعی می‌کنم تو پست بعد بیشتر توضیحش بدم و بگم که امسال چه کار دارم می‌کنم. (حقیقتش چون تازه شروع کردم می‌خوام وایسم اگه ادامه‌ش دادم بعد بگم :) )

* از ترکیب‌بند معروف محتشم کاشانی (باز این چه شورش است...). عنوان دو کتاب دیگه هم از ابیاتی از همین شعر انتخاب شدن :)

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۳ شهریور ۹۸

شادمانی :(

نمی‌دونم اولین بار اسم مهدی شادمانی رو کجا دیدم. شاید تو همشهری داستان بوده ولی معمولا اونجا اسم نویسنده‌ها برام بولد نمی‌شن. شایدم تو پیج یکی از همکارا و دوستاش که دنبال می‌کردم دیده باشم. به هر حال یادمه موقعی که پارسال کتاب کآشوب رو می‌خوندم، وقتی به روایت مهدی شادمانی رسیدم اولین بار نبود اسمشو می‌دیدم. جزو معدود نویسنده‌های آشنای اون کتاب بود برام.

می‌دونستم سرطان داره ولی خیلی پیگیر اخبارش نبودم. گه‌گاه که تو همون یکی دو تا پیج، خبری از بهبودی نسبی یا عیادتی که ازش کردن یا مصاحبه‌ای که باهاش شده می‌شنیدم، می‌رفتم یه سر به صفحه‌ی خودشم می‌زدم. بیشترین چیزی که تو نوشته‌هاش خطاب به خدا به چشم میومد شکرگزاریش بود.

امروز صبح دیدم یکی از همون پیج‌ها، خبر رفتن‌شو گذاشته... شانس آوردم تو نمازخونه تنها بودم و مجبور نبودم جلوی اشکامو بگیرم. نمی‌دونم چرا اینقدر به هم ریختم، من که این آدمو زیاد هم نمی‌شناختم... خدا به خونواده‌ش صبر بده فقط...

آخرین پست اینستاش مال چند هفته‌ی قبله. خیلی غم‌انگیزه که کامنتای اول دعا برای سلامتی‌شن و یهو از امروز همه‌ی کامنتا دعا برای شادی روحشه :(

رفتم روایتِ دوازدهمِ کآشوب رو دوباره خوندم. از ارادتش به حضرت علی اکبر گفته بود. چه روزی هم رفت، محرم رو پیش خودشونه ان شاء الله...

ببخشید. باید یه چیزی می‌نوشتم :(

پ.ن. لینک خبر

  • فاطمه
  • شنبه ۹ شهریور ۹۸

چند تا کلمه دادن گفتن باش یه داستانی بنویس :))

پریشب خواب دیدم یه عده‌ی زیادی تو یه اتاقی مثل پذیرایی خونه‌ی بابابزرگم اینا جمعیم. بابام بود، آقای همسایه بغلی هم بود ولی به یه اسم دیگه! فک کنم یکی از دوستای دانشگاهم هم بود با کلی آدم دیگه که نمی‌شناختم. از اینجاش یادمه که همه زیرانداز انداخته بودیم که پیلاتس کار کنیم! ولی چون خیلی شلوغ بود جای کافی نبود برای انجام حرکت‌ها. از اون‌طرف یکی دو تا ظرف روی طاقچه بودن که تو یکیش انگار غذا بود. یهو منو صدا زدن که چرا در اینا رو درست نذاشتی کاغذامونو باد برد :/ من هی می‌گفتم من درست گذاشتم لابد بعد از من کسی اومده برداشته، ولی اونا باز حرف خودشونو می‌زدن. سر همین با بابام و آقای همسایه دعوام شد! می‌خواستم با جیغ حرفمو بزنم که بشنون، ولی صدام درنمی‌اومد! از اتاق رفتم بیرون و سر از محوطه‌ی دانشکده درآوردم (!) و همون وسط نشستم زمین که گریه کنم ولی نمی‌تونستم. نه اشکم در میومد، نه صدام، نه درست می‌تونستم نفس بکشم.

یه دفه از خواب پریدم و دیدم نفسم همچنان بالا نمیاد. همون لحظه توجه کردم که نه دردی دارم نه وضعیت خوابیدنم بد بوده، پس چرا نمی‌تونم نفس بکشم؟ چند لحظه طول کشید تا نفسم اومد سر جاش. نفهمیدم این قضیه به خاطر تاثیر وضعیت خوابیدنم بود که به خوابم راه پیدا کرده بود یا برعکس، از خوابی که می‌دیدم منتقل شده بود این‌ور! (شبیهش پیش اومده برا شما هم؟)

ولی قضیه‌ی پیلاتس رو فهمیدم، دعوای با بابام رو فهمیدم (همون روز یه بحث کوچیک پیش اومده بود و من نتونسته بودم حرفمو کامل بزنم!)، یکی دو تا چیز جزئی دیگه رو هم که الان یادم نیست فهمیدم چرا تو خوابم دیدم؛ همه‌شون به خاطر درگیری‌های ذهنم توی همون روز بود. عجیبه که ذهنمون اینطور می‌تونه با همه‌ی دغدغه‌های یه روزمون یه داستان (بعضا بی‌سر و ته!) بسازه!

+ دوستان مرسی از کامنتای قشنگتون تو پست قبلی.🌹 ضمن این که پست‌هایی که بعضیاتون یادآوری کردین براتون جالب بوده، باعث شد برم به تگ خودشناسی یه سر بزنم و حرفای خوبی برام مرور بشه :)

  • فاطمه
  • جمعه ۸ شهریور ۹۸

بچه‌م یه سالش شد :))

سلام

امروز از روزی که اولین پستم رو تو این وبلاگ گذاشتم یه سال می‌گذره!🎈

موقعی که کوچ کردم به بیان، مخاطب زیادی نداشتم. تو وب قبلیم خیلی وقت بود برا دل خودم می‌نوشتم، آدمای جدیدو خیلی دنبال نمی‌کردم و متقابلا وبلاگم هم زیاد دیده نمی‌شد. اینجا به لطف سیستم دنبال کردن و خبر دادن پست‌های جدید و این چیزا، با کلی وبلاگ و نویسنده‌ی جدید آشنا شدم.

اعتراف می‌کنم اولش بعضیا رو که می‌خوندم، فکر می‌کردم ینی ممکنه یه روز اینا هم وبلاگمو بخونن و کامنت بذارن؟ :)) مثلا انگار اینستاس که یکی که دنبال‌کننده‌هاش زیاد باشن دیگه هیشکی رو نبینه! خب اینطور نبود، همه‌شون حداقل یه بازه‌ای سر زدن اینجا و بعضیا هم هستن هنوز :)

مخاطب بیشتر داشتن باعث شد نوشتنم بهتر بشه و حواسم جمع‌تر (حداقل به نظر خودم و نسبت به وب قبلیم). یاد گرفتم نظرای مخالف و راهنمایی‌ها رو بپذیرم. خیلی جاها یه حرفی رو ناقص زدم، با هم کاملش کردیم و یاد گرفتیم.

البته خودمونیم، گاهی اینکه می‌بینم ۲۴۰ نفر اینجا رو دنبال می‌کنن یه ذره برام ترسناک میشه! ولی در کل خوب بوده دورهمی و ازتون ممنونم که این مدت همراه بودین و اینجا رو می‌خوندین، حتی ممنون از اونایی که خاموش می‌خونن اینجا رو. خلاصه مرسی که هستین همگی :) 💐

معمولا همچین مواقعی نویسنده از مخاطباش می‌خواد اگه حرفی نظری چیزی دارن بگن. اما در کنار اینا، دلم می‌خواد بدونم آیا مطلبی چیزی اینجا بوده که براتون جالب بوده باشه و مونده باشه گوشه‌ی ذهنتون؟ اگه بوده بگین بهم :) برا خودم گاهی پیش اومده از وبلاگی یه پست یا حرف یا حتی یه جمله یادم بمونه و به نظرم چیز جالبیه.

کامنتای این پست رو می‌ذارم یه کم بگذره بعد تایید می‌کنم :)

پ.ن. راستی همون‌طور که مشخصه، قالبو عوض کردم! هدر جدیدمو هم خیلی دوس دارم ^_^ آدرسو هم می‌خواستم عوض کنم و شبیهش کنم به عنوان وبلاگ، ولی گفتم صبر کنم و اگه از دوستای غیر بیانی کسی اینجا رو دنبال می‌کنه، بگم که یه پیام بدن که آدرس جدیدو بدم بهشون.

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۶ شهریور ۹۸

پراکنده‌های روز انتخاب واحد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • دوشنبه ۴ شهریور ۹۸

مرداد خود را چگونه گذراندیم؟

سلام. اول بگم که این پست بیشتر یه جمع‌بندیه برای خودم :)

با نگاهی به بولت ژورنال مرداد درمی‌یابیم که:

۱) پیرو حرفایی که تو این پست با هم زدیم، سعی کردم یه کم صبرمو بیشتر کنم و سر هر چیز کوچیکی عصبی نشم و جواب ندم. تا جایی که حواسم به واکنش‌هام بود یه علامت می‌زدم براشون. قطعا الان ۱۸۰ درجه عوض نشدم، حتی شاید ۹۰ درجه هم عوض نشده باشم! ولی حس می‌کنم یه ذره راحت‌تر می‌تونم خودمو کنترل کنم و سکوت کنم جاهایی که باید. (مرسی جدا از نظرات‌تون توی اون پست :) )

۲) به کمک اپ headspace یه مقدار تمرین مدیتیشن کردم. (تمرینای روزانه‌ی خوبی داره ولی مشکلش اینه که بیشترش پولیه و از یه جا به بعد دوباره قبلیا رو گوش می‌دادم :/) هنوزم دقیقا نمی‌دونم دنبال چی باید باشم ولی یکی دو بار که ذهنم خیلی مشغول شده بود تا حد خوبی تونستم به کمک تجربه‌ای که از تمریناش داشتم ذهنمو آروم کنم.

۳) مقدار خوب ولی پراکنده‌ای کتاب خوندم. این مدلی که سه تا کتاب همزمان دستم بود :| (و همچنان هست!)

۴) ورزش کردم. دوباره باشگاه رفتنو شروع کردم و دو سه تا جمعه هم رفتم دوچرخه‌سواری.

۵) هر روز یه کم لغت زبان خوندم. حتی اون روزی که سفر بودم.

۶) هیچ‌کدوم از فیلم و سریالایی رو که دنبال‌شون بودم و دانلود می‌کردم ندیدم! (حتی عصر جدیدم نمی‌دیدم :/ فقط هیولا رو با خونواده می‌دیدیم!) عوضش از دو سری فیلم آموزشی که با خودم قرار گذاشته بودم ببینم، یکیش کامل شد.

۷) تو یه هفته‌ای که مامانم به خاطر عمل بابابزرگم تهران نبود، چند بار غذا درست کردم!! (اصولا زیاد میونه‌ی خوبی با آشپزی ندارم. شاید یه علتش اینه که خوشم نمیاد کسی وایسه بهم یاد بده و انگار دلم می‌خواد تجربی یاد بگیرم، ولی فرصتش کم پیش میاد. -این فقط مختص آشپزی نیست. و زیادم خوب نیست!- به هر صورت راضی بودم از خودم! الانم دوباره مامانم رفته و بیچاره باقی خونواده که گیر من افتادن :دی)

۸) کارای پروپوزالم رو هم چند سانتی جلو بردم :دی [اموجی کوباندن بر سر]

۹) و خب اینم بگم که دو تا از کارایی رو که اول ماه مشخص کرده بودم، انجام ندادم :(

این از این :) بریم سراغ شهریور و ادامه دادن اینا و جبران نواقص (!) به علاوه‌ی یکی دو تا چالش جدید :)

  • فاطمه
  • شنبه ۲ شهریور ۹۸

"نه" جواب نهایی نیست...

سلام

فصل شش کتاب خودت باش دختر، با عنوان «دروغ: “نه” جواب نهایی است»، راجع به این حرف می‌زنه که چرا ما از رویاهامون دست می‌کشیم. میگه یه علت ممکنه این باشه که اطرافیان یا متخصصای اون کار یا حتی خودمون بگیم که این کار نشدنیه، حتی با دلایل موجه. میگه اینجور مواقع بعد از این “نه” شنیدن‌ها نباید متوقف بشیم، بلکه باید اینطور تعبیر کنیم که شاید از این مسیر نشه انجامش داد و باید یه راه دیگه براش پیدا کنیم (یاد یه جمله افتادم که میگه: If the plan doesn’t work, change the plan but never the goal). علت بعدی رو سخت بودن راه رسیدن به اون هدف می‌دونه که باعث میشه خیلیا کم بیارن. اما مورد آخر چیزی بود که ذهنمو به خودش مشغول کرد:

آخرین دلیل اینکه مردم دست از رؤیاهایشان برمی‌دارند چیست؟

اتفاق وحشتناکی سر راهتان می‌افتد. فاجعه آخرین بهانه‌ای‌ست که می‌توان آورد. طلاق، بیماری یا اتفاقی خیلی بدتر برایتان رخ می‌دهد و اهدافتان را خیلی آرام پشت گوش می‌اندازید و همان‌جا رهایشان می‌کنید. اهدافمان را رها می‌کنیم چون فاجعه‌ای که رخ داده آن‌قدر سنگین است که تحمل بیشتر از آن را نداریم. اتفاقات بد همیشه رخ می‌دهند و اگر بخواهیم روراست باشیم بخشی از وجودمان از این اتفاق خوشحال می‌شود چون فکر می‌کنیم خیلی‌خوب، حالا دیگر کسی از من توقع ندارد به راهم ادامه بدهم چون همین که حالم خوب است کافی است.

اینو که خوندم احساس کردم چقد می‌فهمم چی میگه! اعترافش سخته ولی خیلی وقتا انگار دنبال این اتفاق‌های سخت بودم که بهونه داشته باشم برا انجام ندادن کارام. دنبال رویاها رفتن که بماند... یه جورایی هر سه تا موضوعی که بیان کرد دلیل پشت بهانه‌هایی بودن که تا حالا می‌آوردم. تلنگر خوبی بود...

و یه ذره هم درباره‌ی خود کتاب. خودت باش دختر (با عنوان اصلی Girl, Wash Your Face) رو به لطف کتابخونه همگانی طاقچه خوندم. زیاد از این سبک کتابا نمی‌خونم ولی این سری تو کتابخونه‌ش دنبال یه کتاب آشنا می‌گشتم، تو پربازدیدها چشمم به این خورد و گفتم بذار ببینیم چیه.

نویسنده –ریچل هالیس- تو این کتاب راجع به دروغ‌هایی که اینقدر برا خودمون تکرار کردیم یه جورایی تو ذهنمون نهادینه شدن صحبت می‌کنه و می‌خواد بگه که اینا درست نیستن. هر فصل به یکی از این حرفا اختصاص داره، چیزایی مثل «از فردا شروع می‌کنم»، «به اندازه‌ی کافی خوب نیستم»، «الان باید خیلی جلوتر از این‌ها می‌بودم»، «من به یک قهرمان نیاز دارم» و...

خوبیش اینه که خیلی حس نمی‌کنی داره از موضع بالا نصیحتت می‌کنه. چون تجربیات موفق و ناموفق خودش رو هم بین حرفاش بیان می‌کنه. بیشتر انگار یه دوست نشسته داره باهات صحبت می‌کنه. نکته‌ی دیگه این که الزاما مخاطب کتاب خانوما نیستن به نظرم. هرچند ایشون هدفش از نوشتن کتاب و شرکت رسانه‌ای و وبسایتی که داره راهنمایی و تولید محتوا برای خانوماس، ولی به جز چند تا از فصلای کتاب که درباره‌ی مادری و این چیزاس، بقیه‌ش احتمالا برا همه می‌تونه کاربردی باشه.

من از کتابش تا حدی خوشم اومد. خب البته خیلی نمی‌شه گفت تخصصی بود، ولی بعضش قسمتاش مثل اونی که اول پست درباره‌ش حرف زدم به درد الانم می‌خورد و یه جور تلنگر بود برام. به هر حال چون تو این زمینه‌ها زیاد کتابی نخوندم نمی‌تونم بگم نسبت به بقیه کتاب خوبی بود یا نه. اگه شما هم خوندینش خوشحال می‌شم نظرتونو درباره‌ش بدونم.

شاید بعدا بازم بعضی قسمتاشو بذارم، هرچند از اون کتاباس که یهو معروف شده و نت پر شده از نقل قول‌هاش!

  • فاطمه
  • جمعه ۱ شهریور ۹۸

با تشکر از حافظه‌م، شهرداری، گوگل مپ و آقاهه!

سلام

دیروز جاتون خالی قم بودیم. اول رفتیم حرم بعد قرار بود جمع شیم خونه بابابزرگم اینا (این اونی نیست که عمل کرده). برای اولین بار تو این همه سال، به خونواده گفتم من می‌خوام یه کم بمونم حرم خودم میام بعدش. آخه بابام اینا این مدلین که زود زیارت می‌کنن میرن همیشه. چند بار اخیر می‌گفتم یه کم صبر کنین، این بار دیگه گفتم بذار برن با خیال راحت خودم زیارتمو بکنم. شلوغ بود ولی یه گوشه پیدا کرده بودم روبه‌روی ضریح ایستاده بودم که یه خانومه اومد شکلات داد بهم :) باحال بود، آدم حس می‌کنه خدا می‌خواد بگه فعلا اینو داشته باش که بدونی حواسم بهت هست :) نمی‌دونم من اینطوری دوست دارم فکر کنم. دعاگوی همگی هم بودم اگه قابل باشم.

البته فکر نکنید خیلی هم خالص بودم! راستش یه دلیل دیگه هم داشتم برا بیشتر موندن. یه نفر گفته بود عیدی می‌خواد و براش بدم امانت‌داری حرم تا بیاد بگیره. :| می‌خواستم این کارو خودم انجام بدم و بقیه علافم نشن. که البته امانت‌داری قبول نکرد و منم بی‌خیال شدم راه افتادم سمت خونه :/

 

خونه‌شون نزدیکه به حرم و خیلی وقتا هم شده پیاده بریم و بیایم، ولی هیچ‌وقت تنها نرفته بودم این راهو. فکر می‌کردم لوکیشن خونه رو روی گوگل مپ زدم قبلا، ولی نزده بودم :)) قبل از اینکه از بابا مامانم جدا شم ازشون اسم خیابونو پرسیده بودم، ولی موقع برگشتن با پدیده‌ی جالبی روبه‌رو شدم: خیابونای اون اطراف یه اسم رو نقشه داشتن، یه اسم بابام گفته بود، یه اسمم رو خود تابلوها بود :دی (حالا این که اغراقه ولی کم‌وبیش همین‌طوری گیج‌کننده بود!)

بعدم من مسیری رو که همیشه پیاده می‌رفتیم یه شکل اشتباهی یادم مونده بود و شک کرده بودم :)) سر یه تقاطع ایستاده بودم نقشه رو چک کنم، یه آقاهه اومد شربت بهم تعارف کرد. شربتو گرفتم و پرسیدم صفاییه کدومه الان؟ یه جهتی رو نشون داد گفت اینه. که من به خاطر همون ابهام توی ذهنم نفهمیدم خود خیابونو میگه یا می‌گه اینو بری می‌رسی :))

خلاصه همونو گرفتم رفتم و از اونور به مامانم گفتم لوکیشن بفرسته. کم‌کم شکل خیابون داشت برام آشنا می‌شد که یهو یه مرکز خرید جلوم سبز شد که دفعات قبل متوجهش نشده بودم. نمی‌دونستم کوچه رو رد کردم یا نه :/ باز رفتم تا رسیدم به یه کوچه‌ی آشناتر، ولی دوباره اسم کوچه با اون چیزی که تو ذهنم بود و رو نقشه بود نمی‌خوند =)) که دیگه اینجا لوکیشن برام فرستاده شد و دیدم آره ته همین کوچه‌س :دی

خلاصه که خوب شد یه بار این مسیرو خودم رفتم، لازم بود واقعا :/

 

 

پ.ن. عصر که برگشتیم تهران خونه یه فامیل دیگه‌مونم رفتیم :/ دیگه حوصله نداشتم ولی خوب شد رفتم. جمع اینا رو بیشتر دوست دارم. بچه کوچیکاشونم میان کلی حرف می‌زنن آدم حوصله‌ش سر نمی‌ره :))

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۳۰ مرداد ۹۸

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.
آرشیو مطالب