کتاب‌خونه‌ی مجازی

یه مدت اینطوری شده بودم که اگه یه کتابی رو شروع می‌کردم که برام جذابیت نداشت، نه می‌تونستم تمومش کنم نه می‌تونستم برم سراغ یه کتاب دیگه. ینی حتما باید اون کتاب تموم می‌شد که برم سراغ بعدی، ولی تمومم نمی‌شد. متوجهید چی میگم؟ :/

ولی الان اگه همشهری داستان رو حساب نکنیم، دارم سه تا و نصفی کتاب رو همزمان می‌خونم! (اون نصفی یه کتاب شعره که زنگ تفریح‌طور می‌رم سراغش. کمک می‌کنه برا تغییر فاز بین کتابا! :دی)

دارم به کتاب خوندن تو گوشی هم عادت می‌کنم. هرچند هنوز حاضر نیستم کتابا رو از اپ‌ها بخرم و ترجیح می‌دم از همون کتاب‌خونه همگانی طاقچه (البته با کتاب‌های محدودش) استفاده کنم. فعلا یکی دو تا کد عضویت رایگان دارم و حاضرم بعدش عضویت یه ماهه‌شو هم بگیرم. مثل عضویت تو کتابخونه‌ی فیزیکی می‌مونه... خیلی ساله به جز موارد درسی کتاب‌خونه نرفتم‌ها! کتاب‌خونه‌ی مدرسه راهنماییم کتابای خوبی داشت؛ مخصوصا چندتا از کتابای ژول ورن رو یادمه از اونجا گرفتم خوندم! :)

خلاصه با خودم قرار گذاشتم تا یه ماه دیگه همه‌ی این کتابای نصفه نیمه رو تموم کنم. :)) قشنگ معلومه تا درس و دانشگاه شروع شده، جذب کتابای غیر درسیم شدم!

پ.ن. اگه رفت و آمدم با مترو بود از فیدیبو هم استفاده می‌کردم. متاسفانه طرح رایگان دیگه‌ای نداره :))

پ.ن۲. با دانلود پی‌دی‌اف کتاب‌ها هم مخالفم!

+ یه سری کتاب (کنکور) قراره به یه دوستم بدم و یه جزوه هم از یه دوست دیگه باید پس بگیرم. و جالبه که من از هر دو نفرشون پیگیرترم و هنوز این دو کار انجام نشده و من هم جزوه‌مو می‌خوام هم می‌خوام زودتر این کتابا از گوشه اتاقم محو بشن! :|

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷

لطفا خودکشی نکنید!

+ نشستم اولین تکلیف دوره‌ی ارشدو خودم حل کردم :)) ینی تو کارشناسی از یه جایی به اینور خیلی وقتا بحث بلد نبودن نبود، حال نداشتم حل کنم که از رو بچه‌ها می‌نوشتم :دی

+ چرا اینا که درون دانشکده‌ای ازدواج می‌کنن اینقد میرن تو برق؟ اگه یه بار جدا از هم تو دانشگاه رویت بشن امتیاز از دست میدن یا چی؟ :)) نمی‌خوان یه کمی هم دوستای قدیمی‌شونو تحویل بگیرن؟ (حسودم خودتی :| )

+ امروز تو اتوبوس یه دختره داشت برا دوستش قضیه‌ی خودکشی یه پسره رو تعریف می‌کرد. خیلی تلخ بود. می‌گفت دوستش که هم‌خونه‌ی طرف بوده خونه رو فروخته. میگه دیگه خواب نداره. میگه تا میاد چشم بذاره رو هم، صدا خنده‌ی طرف می‌پیچه تو گوشش. :(

  • فاطمه
  • شنبه ۷ مهر ۹۷

قرمزی یا آبی؟ :))

بابابزرگم و داییم چند روزی اومدن تهران، و باعث افتخاره که امروز دربی رو در معیت داییم (که باعث شد ما از همون بچگی پرسپولیسی بشیم!) می‌بینیم!

یادمه حدودای دوم سوم دبستان، چون یونیفرم‌مون آبی نفتی بود دلم می‌خواست استقلالی باشم (از این منطق‌های الکی که بین بچه‌ها رایج میشه)، ولی بعد خدا رو شکر به راه راست هدایت شدم! :))

بریم ببینیم امروز پرسپولیس می‌بره یا استقلال می‌بازه. =)) (هار هار هار، #بامزه!)

+ تصمیم گرفتم یه کم با اپلیکیشن‌های کتاب‌خوان آشتی کنم و دو سه تا کتاب از اپِ طاقچه گرفتم. در واقع دلیل آشتی این بود که یه کد اشتراک (رایگان) یه هفته‌ای برا کتابخونه همگانیش گیرم اومد. :دی

+ شروع کردم پایتون یاد بگیرم. ولش نکنم، صلوااات.

بعد از بازی نوشت: مساوی شد :/

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

تشنه و گرمازده ولی خوشحال!

امروز بعد از کلاسم باید می‌رفتم گواهی شرکت تو یه دوره‌ای رو می‌گرفتم. آدرس داده بودن بعد از چهاراه ولیعصر، خیابون فرجام. منم که دیدم باید برم ولیعصر، با دوستم که ظهر اون طرفا بود قرار گذاشته بودم. ولی خب اون فرجامو هر چی رو نقشه گشتم پیدا نکردم و بالاخره دیشب فهمیدم منظورشون یه چهارراه ولیعصر دیگه‌س شرق تهران، نزدیک دانشگاه علم و صنعت :| (خب نظرتون چیه از رسالتی جایی آدرس بدید؟ :| )

قرارو به هم نزدم. ولی از بس فکر می‌کردم مسیر طولانیه و ممکنه دیر برسم، کلی زودتر رسیدم! تصمیم گرفتم اول برم انقلاب، دنبال یه خریدی که داشتم. (جلو ایستگاه مترو یه آشنا دیدم با دوستش، و حتی وایسادم جلوش صداش زدم ولی متوجه نشد :| ) از اونجا پیاده رفتم تا ولیعصر. تو این فاصله، از جلو ساختمون گاج رد شدم و فکر کردم کاش می‌شد همه تحریمش کنن :| (آخه کتاب کار پیش‌دبستانی دیگه چه صیغه‌ایه؟ :/ )

چهارراه ولیعصر که رسیدم، گفتم حالا که بیکارم و دوستم نرسیده نمازمو بخونم. (تف به ریا :دی) یه ساختمون بزرگ بیرون پارک دانشجو دیدم که روش نوشته بود مسجد و مجتمع فرهنگی. سه ضلعشو گشتم دیدم در نداره :| ضلع چهارمو دیگه حال نداشتم، برگشتم پارک :)) بعد از کلی سرگردونی، بالاخره نمازخونه‌ی خود پارک رو پیدا کردم. بعد از نماز، باز هم دوستم نیومده بود و حدود یه ربع جلوی پارک وایسادم منتظرش :))

خلاصه کل امروز سوار مترو و بی‌آرتی یا در حال پیاده‌روی و ایستادن (!) بودم. ولی می‌دونی به جز دیدن دوستم، و گیر اومدن صندلی توی مترو و اون پسربچه‌ی شیرین توی مترو، چی روزم رو ساخت؟

ویترین نشر افق! (عکس زیر)

 

قضیه اینه که تام هنکس یه مجموعه داستان نوشته (داستان‌های ماشین تحریر) که ترجمه‌شو نشر افق (هم) چاپ کرده. اون توپ والیبال، ویلسونه :) تو فیلم Cast Away که تام هنکس گیر افتاده بود توی جزیره، این ویلسون تنها دوستش بود. :) چند تا المان دیگه هم از فیلم گذاشتن، مثل اون چوب خط‌ها که برا حساب کردن روزها می‌کشید. و فک کن، نزدیک بود رد شم و نبینمش! ولی خیلی خوب بود! معمولا راهم به نشر افق نمی‌خوره ولی هر وقت از جلوش رد شدم ویترینش برام جذاب بوده. :)

پ.ن. گاهی وقتا (بیشتر وقتا!) این مدلی میشم که می‌خوام همه‌ی جزئیات یه روزمو تعریف کنم :/ تازه الان خودمو کنترل کردم :))

پ.ن۲. کسی اگه کتابه رو خونده بگه چطوریاس.

+ ادامه‌ی عنوان پست، به خانه برمی‌گردیم میشه؟ :))

  • فاطمه
  • سه شنبه ۳ مهر ۹۷

با حسرت‌ها چه کنیم؟

(اگه حال خوندن نداشتین، حرف اصلی پست همون چند خطِ پاراگراف سومه.)

تو محله‌مون یه حسینیه هست که تو مراسمای محرم جزو جاهای درست حسابی محل محسوب میشه. (حتی هر شب دهه‌ی اول شام میده :دی) ما هم خیلی ساله محرم اگه تهران باشیم، به خصوص تاسوعا عاشوراها رو میریم اونجا. ولی من مخصوصا از دبیرستان به بعد، کمی از جَوِش خسته شدم؛ گرچه مراسمش خوبه، خانومای مسن زیادی میان و می‌شینن دور هم به حرف زدن و نه از سخنرانی چیزی می‌فهمی نه از روضه. حتی یادمه یه بار اینقد سر و صدا بود، آقایون از پایین تذکر دادن :)) (طبقه‌ی بالا که خانومان، دید داره به پایین.) و یه سری بی‌نظمی‌های اینطوری. ضمن اینکه می‌شنوی آقایون اون پایین خیلی با شور دارن عزاداری می‌کنن و خانوما نشستن آروم سینه (و بعضا حرف!) می‌زنن. خب طبیعتا هیچ‌جا رسم نیست خانوما اون شور رو داشته باشن، ولی اینا عموما دیگه خیلی شُلن! اینو وقتی فهمیدم که سال پیش دانشگاهی، چند شب با چند تا از دوستام رفتیم یکی از هیئت‌های نسبتا بزرگ. دیگه نمی‌شد منو جمع کرد. مامان بابام اوکی بودن و منو می‌رسوندن اونجا، ولی (به جز یکی دو بار که همراهی کردن) خودشون همون مسجد محل رو ترجیح می‌دادن. چند سالم هست یه هیئت نسبتا بزرگ دیگه اومده نزدیک خونه‌مون و اونجا رفتن برا من خیلی راحت‌تره. حتی شده یازده شب تنها پیاده بیام خونه :))

امسال مامانم هم چند شب باهام اون دو جا رو اومد و خوشش اومد :)) می‌گفت حالا می‌فهمم چرا با مسجد حال نمی‌کنی! ولی به هر حال ظهر تاسوعا و عاشورا رو همون مسجد رفتیم. (و خلوت بودنش نسبت به سال‌های پیش یه کم برام عجیب بود.) یه تلویزیون اضافه کرده بودن که عزاداری آقایون رو نشون میداد، که دیگه خانوما (مخصوصا بچه‌ها) خم نشن از رو نرده‌ها پایین رو نگاه کنن! از تلویزیون که نگاهشون می‌کردم یاد اون حسرتِ با شور عزاداری کردن و سینه زدن افتادم.

می‌خوام بگم یه چیزایی شاید ارزش نباشه، درست نباشه یا شاید اونقدری که فکر می‌کنی کار باحالی نباشه! ولی وقتی به خاطر حیا یا عرف یا هر چیز دیگه نمی‌تونی انجامش بدی، برات کم‌کم حسرت میشه. مثل همین عزاداری با شور، یا طبل و زنجیر زدن تو دسته‌ها! یا حتی اون قضیه‌ی ورزشگاه رفتن! یا موتور سواری! و...

من حتی هیچ‌وقت موقعیت این برام پیش نیومده که تَرک موتور بشینم. و یکی از همین شبا که با دو تا از دوستام رفته بودیم هیئت، وقتی گفتن بابای یکی‌شون به خاطر ترافیک هر دو رو با موتور رسونده (و اینم ذکر کردن که چقد تو راه خندیدن!)، با همون جمله‌های اول روضه‌خون رفتم زیر چادرم. و با اینکه موتور مسئله‌ی خیلی مهمی نبود، ولی نفهمیدم دارم برای کدوم قضیه گریه می‌کنم.

پ.ن. شما هم از این مدل حسرتا دارید؟ چه دخترا چه پسرا :)

  • فاطمه
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

ارزشش رو داره؟

دیشب از هیئت برمی‌گشتیم، دیدیم عه! بالاخره یکی از این ایستگاه‌های صلواتی داره شیرکاکائو میده! جلوش زن و مرد جدا بودن و من خانوم‌ها رو می‌دیدم که اون جلو ازدحام کردن. (مثل شب قبلش!) منم با این فکر که کاش تو صف بایستین، رفتم پشت سرشون.

یه دفه یه خانومه از پشت سرم گفت اینجا صفه و شما بعد ما اومدی. برگشتم دیدم جدی یه صف هم تشکیل شده به چه درازی! ولی خب حرصم گرفت که فقط به من داره میگه. گفتم من وقتی اومدم صفی نبود. (واقعا هم نبود یا اینقد ازدحام زیاد بود که متوجهش نشده بودم.) خلاصه اون حرفشو تکرار کرد و منم که دیدم گیره، کلا اومدم بیرون و جوری که اونم بشنوه به مامانم گفتم نخواستیم! یه شیرکاکائو ارزشش رو نداره!

از صف آقایون که رد شدیم، دیدیم اون طرفش دوباره خانومان ولی این بار توی یه صف مرتب منظم! و یه نفر اون جلو که حواسش هست کسی تو صف نزنه. رفتم مثل بچه‌ی آدم وایسادم تو صف با این امید که اون خانومه نیاد منو ببینه :)) (ظاهرا شیرکاکائو ارزشش رو داشت :/)

خداییش من این مدلی نیستم که بخوام با حرص نذری بگیرم یا چند تا چند تا بردارم‌ها :)) فقط نمی‌دونم چرا تا به من می‌رسه همه بافرهنگ میشن :|

‌پ.ن.این چند روز محرم همه‌ش یه حرفایی تو کله‌م رژه می‌رن که دلم می‌خواد بنویسم، ولی نمی‌تونم جمع و جورشون کنم. فعلا همین خاطره‌ی عبرت‌آموز (!) بمونه تا بعد. التماس دعا داریم تو این شبا :)

  • فاطمه
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

The Post

Ben Bradley (Tom Hanks): We will lose! The country will lose! Nixon wins! Nixon wins this one, and the next one... and all the ones after that, because we were scared. Because the only way to assert the right to publish is to publish.

The Post (2017)

The Post

خب یه کمی هم فیلم معرفی کنیم!

دیروز The Post رو دیدم. (به کارگردانی استیون اسپیلبرگ و با بازی تام هنکس و مریل استریپ، که از نامزدای اسکار پارسال بوده.) یه فیلم سیاسی تاریخیه در مورد ماجرای اوراق پنتاگون زمان ریاست جمهوری نیکسون. اسنادی که نشون می‌داده چهار تا از رئیس جمهورای آمریکا طی سال‌های جنگ ویتنام، درباره‌ی این جنگ به افکار عمومی دروغ می‌گفتن. حالا فیلم داستان اینه که این اسناد اول به دست روزنامه‌ی نیویورک تایمز و بعدش واشنگتن پست می‌رسه، و بعد از اینکه نیویورک تایمز چند صفحه از اینا رو چاپ کرده و تو خطر افتاده، حالا قراره ببینیم واشنگتن پست چه تصمیمی می‌گیره.

دوست داشتید ادامه‌‌شو هم بخونید. سعی کردم چیزی لو ندم!😉👇

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

دروغ نگو!

سلام

دیروز به پیشنهاد دوستم، رفتم دفتر استادش که ازم یه تست دروغ‌سنجی بگیرن. (از این حالتاس که برای پروژه دیتا می‌خوان.) نشستم و دو تا از این بیل‌بیلک‌ها (الکترودن، چین؟!) وصل کردن به انگشتم و خیره شدم به یه دوربین حرارتی. یه سری سوال ازم پرسید که قرار شد راستش رو بگم. اولش فقط چند تا سوال بله/خیر بود. بعدش گفت چند ثانیه از یه دوستی کسی تعریف کن. اینم آسون بود. آخر سر گفت حالا چند ثانیه به دروغ از یکی تعریف کن. یعنی خلاف اون ویژگی‌های منفی که به خاطرش از طرف بدت میاد رو بگو!

این یکی دیگه سخت شد! فکر کردم از کی بدم میاد! بلافاصله دو تا از دوستام اومدن تو ذهنم که گاهی ازشون دلخور شده‌م. شروع کردم درباره‌ی یکی‌شون اون حرفای برعکس رو زدم. و آخرش مجبور شدم کمی هم اغراق کنم! این آخرین بخش تست بود. بعدش به پیشنهاد خود استاد، یه عکس آتلیه‌ای هم با اون دوربین حرارتی ازم گرفتن. :)) (که هنوز نفرستاده برام :/)

بعدازظهر داشتم با همون دوستِ مورد آخرِ تست خیلی دوستانه چت می‌کردم، که باز یادم افتاد من اون رو انتخاب کردم که درباره‌ش دروغ بگم. یه عذاب وجدان عجیبی گرفتم. حالا که فرصت بیشتری برای فکر کردن داشتم، چند نفر از هم‌دانشگاهی‌هام به ذهنم میومدن که واقعا باهاشون حال نمی‌کنم و می‌تونستم درباره‌ی اونا حرف بزنم. ولی اونجا دوستام اول به ذهنم رسیده بودن؛ شاید چون استاده از لفظ دوست استفاده کرده بود، یا شاید چون به رابطه‌م با این دوستام بیشتر اهمیت میدم و رفتار اون یکیا خیلی برام مهم نیست...

هر چی هست، احساس می‌کنم اگه یه نفر بیاد از بُعد روان‌شناسی هم این تست رو تحلیل کنه، به نتایح جالبی خواهد رسید!

پ.ن. ضمنا، بالاخره دیروز ثبت نام ارشد و انتخاب واحدم با موفقیت انجام شد. حتی اون استادمم پیدا کردم! :))

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

از سئول تا آرژانتین ۴ هزار تومن!

امروز رفته بودم دانشگاه دنبال گرفتن یه نامه که برای ثبت نام ارشد لازمه. (معمولا همینقد دقیقه نودی‌ام :دی) بعدش رفتم پیش دوستم که دفاع داشت. روز پروژه‌ی دانشکده برق و کامپیوتر بود و همه‌شون تو محوطه‌ی دانشگاه جمع بودن و پوستر زده بودن و برای داورا ارائه می‌دادن.

ارائه‌هاشون که تموم شد، همراه با یه دوست دیگه رفتیم آمفی تئاترشون که پروژه‌های برترو اعلام کنن. یه تعداد رو دانشکده انتخاب کرده بود (از جمله پروژه‌ی همون دوستم)، و یه تعداد هم چند تا شرکتی که اومده بودن بازدید.

مجری که داشت اسم این شرکتا رو می‌گفت، تپسی رو هم اسم برد. من برگشتم به دوستم گفتم این تپسی هم همه جا هست :)) یهو از ردیف جلو یه آقایی برگشت خیلی بد نگاه کرد :| من آروم‌تر به دوستم گفتم: ناراحت شد؟ :)) زیادی بلند گفتم؟ :)))

گذشت تا نماینده‌های شرکتا رو صدا کردن برا اعلام برنده‌ها. و موقعی که همون آقا به عنوان نماینده‌ی تپسی پاشد رفت بالا، همزمان منم تو صندلیم رفتم پایین =))

آیا فکر می‌کنید من از این داستان درس گرفتم که بلند به اشخاص حقیقی و حقوقی تیکه نندازم؟ دو دقیقه بعدش که گفتن تپسی جایزه‌شو بعد از مراسم میده، باز برگشتم به دوستم گفتم این تپسی می‌خواد بپیچونه :)) و یهو به ذهنم رسید نکنه این دفه اون خانومه که همراه آقاهه بود، برگرده یه چیز بگه :))

که بخیر گذشت و متواری گشتیم! :))

آخرشم فهمیدیم جایزه‌شون سی تا کد تخفیف تپسی بوده. :/

پ.ن. پیش زمینه‌ی ذهنیم یکی از بچه‌هاشون بود که می‌دونستم یه مدت تو تپسی بوده، به‌علاوه‌ی یکی از استادا که امروز دوستم تعریف می‌کرد.

پ.ن۲. تبلیغشونو گذاشتم تو عنوان که از دلشون دربیارم :دی

+ اون وسطا یه سر رفتم دانشکده‌ی خودمون دنبال یکی از استادا، که باز هم نیومده بود :| میگن تلفن و پیامم جواب نمیده ://

  • فاطمه
  • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷

چه اصراریه خب :/

بعضیام هستن صد ساله هر وقت باهاشون حرف می‌زنیم، هر دو می‌گیم که آره عزیزم یه قرار بذاریم ببینیم هم رو!

ولی در عمل هر دو هیچ تلاشی نمی‌کنیم که واقعا یه قرار بذاریم ببینیم هم رو! :))

پ.ن. یه زمانی با بعضی از دوستای قدیمی (سه نفر خاص الان تو ذهنمن) چقد درد دل یا حرف مشترک داشتم، که دیگه مدتیه در بهترین حالت فقط حال همو می‌پرسیم. نه الزاما اتفاق خاصی افتاده، نه دلخوری‌ای پیش اومده، نه حتی ناراحت/خوشحالم بابت این فاصله افتادن. انگار که طبیعت بعضی از روابط دوستی باشه و پذیرفته باشمش.

  • فاطمه
  • شنبه ۱۷ شهریور ۹۷

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.