امشب عنوان نصف ستاره‌های روشن، کلمه‌ی "کنکور" رو شامل میشه

سلام

امروز که دیدم دوباره دارن صندلیا رو می‌چینن تو طبقات (بله من باز دانشگاه بودم :دی)، یادم افتاد فردا کنکوره! بعد یاد کنکوری‌های اینجا افتادم که ماشالا تعدادشونم زیاده :)) یه عکس گرفتم می‌خواستم بذارم که با فضای جلسه آشنا شید مثلا :دی ولی فکر کردم خب که چی :))

بچه‌ها برا همه‌تون آرزوی موفقیت می‌کنم. دعا می‌کنم حالتون امشب و فردا (یا فرداشب و پس‌فردا) قبل کنکور، سر جلسه و بعدش خوب باشه و ایشالا نتیجه‌ی زحمتاتونو بگیرین ^_^ 🌹

 

راستی ولادت حضرت معصومه مبارک همگی باشه🌸، دخترا روز شما هم مبارک! ^_^ 💐

‌پ.ن. می‌خواستم غر بزنم از دست خانوم فضول و الکی دل‌سوز تو اتوبوس و اینکه موقع پیاده شدن افتادم کف اتوبوس :دی و اینکه از عصر چقد حالم گرفته‌س. ولی خب که چی شب عیدی ؛-) دلتون شاد باشه الهی🌺

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۲ تیر ۹۸

پایان ترم دو

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • سه شنبه ۱۱ تیر ۹۸

در بابِ بازگشت به عقب

پیش اومده بگین اگه برمی‌گشتم به عقب فلان تصمیم رو می‌گرفتم؟ فلان حرفو نمی‌زدم؟ راه دیگه‌ای رو می‌رفتم غیر از اینی که الان اومدم؟

خب به نظر من اگه به فرض به عقب برگشتن ممکن باشه، آگاهی‌مون از شرایط آینده همراه‌مون برنمی‌گرده. اون لحظه‌ای که بوده عینا تکرار می‌شه با همون شرایط و دانش و هیجانی که اون موقع داشتیم. گول فیلمای علمی تخیلی رو نخوریم، نمی‌شه تقلب کرد و چیز اضافه‌ای برد عقب.*
تنها چیزی که ممکنه اگه برگردیم به عقب تغییر کنه، اتفاقاتی‌ان که شانسی میفتن. سکه‌ای که یه بار خط اومده، ممکنه این بار شیر بیاد و شرایط رو عوض کنه. ولی مگه چند درصد اتفاقات شانسی‌ان؟ زندگی فوتبال نیست که اول هر بازی شیر یا خط بندازیم. ما فکر می‌کنیم و براساس شرایط زمینو انتخاب می‌کنیم، یا شاید به حرف دلمون گوش بدیم، ولی هر چی هست انتخابامون (بالای ۹۹ درصد) شانسی نیستن.
پس شاید بهتر باشه جای اینکه حسرت گذشته رو بخوریم، رو الان‌مون تمرکز کنیم. اصلا بیا تصور کنیم از آینده برگشتیم جایی که الان هستیم و این بار باید تصمیم درست‌تری بگیریم.
خیلی چیزا اون‌طوری که می‌خواستم پیش نرفتن. ولی نمی‌تونم بشینم فقط بهشون فکر کنم. باید بلند شم یه کاری بکنم...
* می‌دونم که میشه یه جور شاید علمی‌تر هم به قضیه نگاه کرد و گفت آگاهی الانمون هم باهامون برمی‌گرده عقب. ولی من نخواستم اونطوری فکر کنم بهش :)
  • فاطمه
  • شنبه ۸ تیر ۹۸

خداحافظ، همگروهی عزیز!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • جمعه ۷ تیر ۹۸

امتحانِ لوسِ بی‌مزه :|

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • دوشنبه ۳ تیر ۹۸

بالاخره راکت بدمینتونه رو هم افتتاح کردیم ^_^

۱) ممکنه شما فکر کنید که خیلی به فکر دوست‌تونید که مرتب یه چیزیو به قصد کمک بهش یادآوری می‌کنید، و برای همین از شنیدن «به خودم مربوطه» بهتون بربخوره. ولی شما احتمالا به این فکر نکردید که شرایط اون رو کامل نمی‌دونید. خودتون رو جاش نذاشتید و شاید اصلا نتونید بذارید. سعی کنید درک کنید که اون حق داره خسته بشه از شنیدن حرفای شما در حالی که به هر دلیل نمی‌تونه عملی‌شون کنه. و با اینکه می‌دونه قصد بدی ندارین، بالاخره یه روز از دهنش می‌پره که: به خودم مربوطه.

‌+ دورهمی دوستانه‌ی امروز خوب بود به جز اون قسمتی که مجبور شدم به خاطر گفتن «به خودم مربوطه» عذرخواهی کنم بدون این که فرصت کافی داشته باشم توضیح بدم چرا منم ناراحت شدم.

۲) کنسرت یوگنی گرینکو رو نمی‌تونم برم. همون‌طور که کنسرت الافور آرنالدز و کنسرت لودویکو ایناودی رو نرفتم. :(( هنوز لایو یکی از اینستاگرامرها از کنسرت الافور و فیلمی که یکی از بچه‌هامون از کنسرت لودویکو برام فرستاد رو دارم. تا ببینیم از این یکی چی نصیب‌مون میشه :))

+ بلیتشو به دلار حساب می‌کنن نکنه؟

۳) این اثبات ربات نبودن به گوگل روز به روز داره به اثبات کور نبودن نزدیک می‌شه! مثلا یه سری عکس می‌ده میگه تو کدوما فروشگاه می‌بینی؟ بعد آدم چشمش درمیاد تا گوشه‌ی یه عکس یه قسمت از ویترین فروشگاهِ پمپ بنزینو ببینه مثلا! بماند که اون سری عکسایی که بهم داده بود نویز هم داشتن :|

۴) دیدین بیان ما رو می‌بینه؟ ندیدین؟ اینجا رو بخونین.

+ البته که صرف جلسه گذاشتن کافی نیست و ایشالا تغییرات مثبت رو به زودی ببینم. ولی همینم حس خوبی داشت که پویش بی‌نتیجه نبوده.

۵) خیله خب؛ من با وجود امتحان دوشنبه و پروژه‌هایی که این هفته باید تحویل‌شون بدم نباید الان اینجا باشم. ولی از اون مدل استرسا گرفتم که نمی‌تونم بشینم پای کارام :/ خدایا :/

  • فاطمه
  • جمعه ۳۱ خرداد ۹۸

ویکنت دو نیم شده

ویکنت دونیم شده

فقط من بودم که میان این شور و شوقِ کامل شدن، خودم را غمگین و در عالم هپروت می‌یافتم. امکان دارد آدم خودش را ناکامل حس کند، فقط به این دلیل که جوان است.

ویکنت دونیم شده by Italo Calvino

My rating: 4 of 5 stars

تو این پست گفته بودم که چی شد کتاب ویکنت دو نیم شده رو خریدم. گاهی دیدم بعضیا میگن کتاب ما رو انتخاب می‌کنه، تا حالا اینو تجربه نکرده بودم ولی الان حس می‌کنم اون روز ویکنت دو نیم شده بود که بهم چشمک زد که بخرمش! :)) ایتالو کالوینو یه سه‌گانه داره که ویکنت دو نیم شده یکی از اوناس. اینو دوست داشتم و الان دلم می‌خواد اون دو تای دیگه رو هم گیر بیارم بخونم!

کتابو که می‌خوندم یه چیزی فکرمو مشغول کرد که آخر پست میگم. فکر کردم شاید بد نباشه اول یه کم از خود داستان بگم. اگه دلتون نمی‌خواد داستان لو بره، مستقیم برید پاراگراف آخر :)

(خطر اسپویل!)

داستان از این قراره که ویکنت توی جنگ از وسط نصف میشه! و یه نیمه‌ش برمیگرده به شهرش. اما این نیمه همه‌ش دنبال اعدام و آتش‌سوزی و نصف کردن جک‌وجونورهاس! مردم عاصی شدن و نمی‌دونن از دستش چی کار کنن تا اینکه یه روز اون یکی نیمه هم برمی‌گرده. نیمه‌ای که برعکس، دنبال کمک به مردم و اصلاح کارای نیمه‌ی شر خودشه. شاید اول به نظر بیاد که این یکی نیمه‌هه چه خوبه ولی کارای اونم کم‌کم آزاردهنده می‌شه:

روزها به این ترتیب در ترّالبا سپری می‌شد. احساسات‌مان بی‌رنگ و عاری از شور و شوق می‌شد، چون حس می‌کردیم میان فضیلت و فسادی به یک اندازه غیرانسانی گیر کرده‌ایم.

تا اینکه بالاخره یه جا این دو نیمه با هم روبرو می‌شن و مبارزه می‌کنن؛ آدمی که درواقع داره با خودش روبرو می‌شه! توصیفای این قسمت رو دوست داشتم:

... کرم خاکی دم خودش را بلعید، افعی خودش را گزید، زنبور نیشش را روی سنگ شکست: هیچ‌کس نبود که علیه خودش قیام نکرده باشد، برفک روی برکه‌ها تبدیل به یخ شد، گل‌سنگ‌ها تبدیل به سنگ و سنگ‌ها تبدیل به گل‌سنگ شدند، برگ خشک به خاک تبدیل شد، صمغی غلیظ و سفت به شکل تفکیک‌‌ناپذیری درخت‌ها را در خود خفه کرد. به این ترتیب بود که مداردو به خودش حمله‌ور شد، هر دو دست مسلح به یک شمشیر.

بعد از اینکه همدیگه رو زخمی می‌کنن و از پا میفتن، دکتر موفق می‌شه دوباره این دو تا رو به هم بچسبونه! و ویکنت دوباره کامل می‌شه.

اینجا دو تا بحث هست: یکی روبرو شدن خیر و شر، و یکی با هم بودن خیر و شر، که شاید در واقع هر دو یه چیز هستن و همزمان باعث کامل شدن می‌شن. موقع خوندن اون بخشی که مردم از کارای خوب و اخلاقی نیمه‌ی خیرِ ویکنت هم خسته شده بودن، گفتم این به این خاطره که اونا (طبیعتا) ترکیبی از خوبی و بدی‌ان و خب یه جاها نیمه‌ی شر غالب می‌شه. بعد به این فکر کردم که اصلا اگه همه خیر بودن چی می‌شد؟ آیا این واقعا حالتِ ایده‌آله؟ یا از اولِ عالم، تقابل خیر و شر بوده که باعث جلو رفتن همه چیز شده؟ منظورم اینه که اصلا وقتی شرّی وجود نداشته باشه، شاید خیر هم معنی پیدا نکنه. نظرتون چیه؟

‌‌

‌‌‌

پ.ن. ضمنا در رابطه با این حرفا، خوندن این پست هم خالی از لطف نیست. منو یاد این فکرام بعد از خوندن کتاب انداخت.

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۲۹ خرداد ۹۸

چی شده؟ [موقت¿]

دارم به روزای با استرس از خواب پاشدن نزدیک میشم احساس می‌کنم :/ بعد این وسط و دو روز قبل امتحانم، امروز بازگشت شکوهمندانه‌ای داشتم به اینستا :| (خب از اول هدف ۴۰ روز بود که امروز تموم می‌شد! قشنگ واضحه چقد ترک کردم :دی) 

هیچی تغییر نکرده، همه چیز همون جوریه، هیچی از دست ندادم :)) فقط فهمیدم تنها خبر قابل توجهی که اخیرا بوده اینه که: داره می‌ریزه :| :| :|

ینی من برم دوباره دی‌اکتیو کنم با این وضع ترند شدن ها :/

پ.ن. امیدوارم در جریانش باشین دیگه. حال توضیح ندارم.

+ لپ‌تاپو گذاشتم دانشگاه و واقعا یادم رفته بود چقد سخته با گوشی پست گذاشتن :/ یه سِلکت هم نمی‌تونم بکنم :(( (راستی کسی خبر نداره پویش‌مون به گوش مسئولین بیان رسیده یا نه؟!)

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۶ خرداد ۹۸

[در این محل عنوان قرار می‌گیرد]

۱) بذار پست رو با یه خوشحالی ساده‌ی حال‌خوب‌کن شروع کنیم: پوشال‌های کولر رو عوض کردیم و بوی خوبِ چوب پخش شده تو خونه. ^_^

۲) نمی‌دونم چطوره که فیلم انجمن شاعران مرده رو تا حالا ندیده بودم. دیشب تلویزیون نشونش داد و با وجود سانسور و دوبله و این حرفا، خیلی دوسش داشتم. ^_^

۳) پادکست گالینگور رو اگه هنوز گوش ندادین، از دست ندین. توش راجع به کتابای خوبی که اسمشون کمتر به گوشمون خورده صحبت میشه. من که از شنیدن قسمت اولش لذت بردم :)

۴) از سر و کله زدن با همگروهی عزیزم خسته شدم. امروز فهمیدم ممکنه کل قسمتی که اون انجام داده اشتباه که نه، بیهوده بوده باشه، و مجبور باشیم یه جور دیگه مسئله رو حل کنیم (کنم!). ضمنا به این نتیجه رسیدم که منم به اندازه‌ی اون سوتی می‌دم ولی سوتیای من جوری بودن که اون نفهمیده. شایدم می‌فهمه و اونم فک می‌کنه من خنگم و همون اندازه که اون رو اعصاب منه، منم رو اعصابشم! هاه!

‌‌

۵) نصف کد تکلیف هوش رو زدم و بعد به مشکل خوردم. از هر کی پرسیدم یا نزده یا یه جور دیگه زده و منم حاضر نیستم کل راهو برگردم مدل اونا بزنم. به تی‌ای ایمیل زدم و فک می‌کنین چطوری جواب داد؟ جمله‌ی اول و آخرش ذکر این نکته بود که مهلت فرستادن تموم شده! حالا اون وسط یه توضیحی هم با منت داده بود! والا قدیم دِدلاین‌ها تا ساعت ۱۲ شب بودن، ایشون فک کنم تا پایان وقت اداری حساب می‌کنه! :|
۶) بچه‌هایی که کنکور ارشد داشتین، خدا قوت!💪 امیدوارم همگی عالی نتیجه بگیرین. :) (ضمن اینکه خوشحالم دیگه اونایی که برا ارشد می‌خوندن نمیان و سالن مطالعه یه ذره خلوت شده! (حالا که چی؟ مثلا دیگه می‌تونیم با زیرشلواری راه بریم؟!😒))
  • فاطمه
  • شنبه ۲۵ خرداد ۹۸

جنایات نامحسوس

اگر کتاب جنایات نامحسوس رو نخونده بودم، از دیدن فیلم The Oxford Murders که براساس این کتاب ساخته شده حسابی کیف می‌کردم، ولی خب، کتابو خونده‌م و لذت اصلی رو همون موقع برده‌م! [اولین بار تو این پست کمی ازش گفتم.]

اول یه ذره از کلیت داستان بگم: دو تا ریاضی‌دان -یه پروفسور و یه دانشجو- درگیر پرونده‌ی یک سری قتل زنجیره‌ای میشن که به نظر میاد قاتل هم یا ریاضی‌دانه یا می‌خواد با اینا بازی کنه. از اونجایی که نویسنده خودش دکترای منطق ریاضی داره، این بین به یه سری مفاهیم و نظریه‌های ریاضی و فلسفی و تاریخی هم اشاره میشه (تو پاراگراف دومی که آخر پست گذاشتم این موضوع کاملا مشهوده!) که خب من کنجکاو می‌شدم و درباره‌ی بعضیاشون سرچ می‌کردم که بهتر بفهمم. ولی می‌شه ازشون رد شد و تو فهم داستان مشکلی ایجاد نمی‌کنه. بعضی جاها جزئیاتی مطرح می‌شه که به نظر بی‌اهمیت می‌رسن، ولی نویسنده جلوتر خیلی قشنگ برمی‌گرده بهشون. و خلاصه تا آخرِ کتاب خواننده هی داره حدس می‌زنه قاتل کیه. (بماند که پدر من اول رفته بود چند صفحه‌ی آخر کتابو خونده بود :/ )

من کتابشو خیلی دوست داشتم. به غیر از معمایی بودنش، باعث شد بیشتر به مباحث تاریخ ریاضی علاقمند بشم و وقتی چند روز بعد از تموم کردنش، کتاب جامعه‌شناسی اثبات ریاضی رو روی میز یکی از بچه‌ها دیدم توجهم جلب شد و ازش قرض گرفتم، که ایشالا درباره‌ی اونم خواهم نوشت.

اسکرین‌شات گرفته شده از فیلم، توسط من! - چون که عاشق این‌جور پله‌هام :دی

اما از نظر من فیلمش به خوبی کتاب نبود. یعنی اصولا خیلی کم پیش میاد از فیلمی که از روی کتابی ساخته بشه خوشم بیاد! خب اینجا هم یه سری جزئیات متفاوت بود، گرچه تو اصل ماجرا تغییری داده نشده بود و معماها و نظریه‌ها هم قشنگ بیان شده بودن. ولی یه جاهایی کمی اذیت می‌کرد. حالا جدا از اینکه بیشتر از چیزی که از کتاب برداشت می‌شد صحنه داشت (حتی با اینکه بعضی جاهای کتابو می‌شد حدس زد سانسور شده!)، بعضی از شخصیت‌ها رو بیشتر از چیزی که موقع خوندن کتاب تصور می‌کردم دیوانه نشون می‌داد و این یه کم آزاردهنده بودش.

اگه هم به کتابای معمایی و هم به ریاضیات علاقه دارین، خوندن کتاب رو بهتون پیشنهاد می‌کنم. دیگه بعدش فیلمو هم ندیدین خیلی مهم نیست :))

تو ادامه‌ی مطلب یه چند تا پاراگراف و دیالوگ منتخب از هر دو می‌ذارم، هرچند قسمتای دوست‌داشتنیم از کتاب خیلی بیشتر از این بودن.

  • فاطمه
  • جمعه ۲۴ خرداد ۹۸

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.
آرشیو مطالب