- فاطمه
- پنجشنبه ۱۳ تیر ۹۸
سلام
امروز که دیدم دوباره دارن صندلیا رو میچینن تو طبقات (بله من باز دانشگاه بودم :دی)، یادم افتاد فردا کنکوره! بعد یاد کنکوریهای اینجا افتادم که ماشالا تعدادشونم زیاده :)) یه عکس گرفتم میخواستم بذارم که با فضای جلسه آشنا شید مثلا :دی ولی فکر کردم خب که چی :))
بچهها برا همهتون آرزوی موفقیت میکنم. دعا میکنم حالتون امشب و فردا (یا فرداشب و پسفردا) قبل کنکور، سر جلسه و بعدش خوب باشه و ایشالا نتیجهی زحمتاتونو بگیرین ^_^ 🌹
راستی ولادت حضرت معصومه مبارک همگی باشه🌸، دخترا روز شما هم مبارک! ^_^ 💐
پ.ن. میخواستم غر بزنم از دست خانوم فضول و الکی دلسوز تو اتوبوس و اینکه موقع پیاده شدن افتادم کف اتوبوس :دی و اینکه از عصر چقد حالم گرفتهس. ولی خب که چی شب عیدی ؛-) دلتون شاد باشه الهی🌺
پیش اومده بگین اگه برمیگشتم به عقب فلان تصمیم رو میگرفتم؟ فلان حرفو نمیزدم؟ راه دیگهای رو میرفتم غیر از اینی که الان اومدم؟
۱) ممکنه شما فکر کنید که خیلی به فکر دوستتونید که مرتب یه چیزیو به قصد کمک بهش یادآوری میکنید، و برای همین از شنیدن «به خودم مربوطه» بهتون بربخوره. ولی شما احتمالا به این فکر نکردید که شرایط اون رو کامل نمیدونید. خودتون رو جاش نذاشتید و شاید اصلا نتونید بذارید. سعی کنید درک کنید که اون حق داره خسته بشه از شنیدن حرفای شما در حالی که به هر دلیل نمیتونه عملیشون کنه. و با اینکه میدونه قصد بدی ندارین، بالاخره یه روز از دهنش میپره که: به خودم مربوطه.
+ دورهمی دوستانهی امروز خوب بود به جز اون قسمتی که مجبور شدم به خاطر گفتن «به خودم مربوطه» عذرخواهی کنم بدون این که فرصت کافی داشته باشم توضیح بدم چرا منم ناراحت شدم.
۲) کنسرت یوگنی گرینکو رو نمیتونم برم. همونطور که کنسرت الافور آرنالدز و کنسرت لودویکو ایناودی رو نرفتم. :(( هنوز لایو یکی از اینستاگرامرها از کنسرت الافور و فیلمی که یکی از بچههامون از کنسرت لودویکو برام فرستاد رو دارم. تا ببینیم از این یکی چی نصیبمون میشه :))
+ بلیتشو به دلار حساب میکنن نکنه؟
۳) این اثبات ربات نبودن به گوگل روز به روز داره به اثبات کور نبودن نزدیک میشه! مثلا یه سری عکس میده میگه تو کدوما فروشگاه میبینی؟ بعد آدم چشمش درمیاد تا گوشهی یه عکس یه قسمت از ویترین فروشگاهِ پمپ بنزینو ببینه مثلا! بماند که اون سری عکسایی که بهم داده بود نویز هم داشتن :|
۴) دیدین بیان ما رو میبینه؟ ندیدین؟ اینجا رو بخونین.
+ البته که صرف جلسه گذاشتن کافی نیست و ایشالا تغییرات مثبت رو به زودی ببینم. ولی همینم حس خوبی داشت که پویش بینتیجه نبوده.
۵) خیله خب؛ من با وجود امتحان دوشنبه و پروژههایی که این هفته باید تحویلشون بدم نباید الان اینجا باشم. ولی از اون مدل استرسا گرفتم که نمیتونم بشینم پای کارام :/ خدایا :/
فقط من بودم که میان این شور و شوقِ کامل شدن، خودم را غمگین و در عالم هپروت مییافتم. امکان دارد آدم خودش را ناکامل حس کند، فقط به این دلیل که جوان است.
ویکنت دونیم شده by Italo Calvino
My rating: 4 of 5 stars
تو این پست گفته بودم که چی شد کتاب ویکنت دو نیم شده رو خریدم. گاهی دیدم بعضیا میگن کتاب ما رو انتخاب میکنه، تا حالا اینو تجربه نکرده بودم ولی الان حس میکنم اون روز ویکنت دو نیم شده بود که بهم چشمک زد که بخرمش! :)) ایتالو کالوینو یه سهگانه داره که ویکنت دو نیم شده یکی از اوناس. اینو دوست داشتم و الان دلم میخواد اون دو تای دیگه رو هم گیر بیارم بخونم!
کتابو که میخوندم یه چیزی فکرمو مشغول کرد که آخر پست میگم. فکر کردم شاید بد نباشه اول یه کم از خود داستان بگم. اگه دلتون نمیخواد داستان لو بره، مستقیم برید پاراگراف آخر :)
(خطر اسپویل!)
داستان از این قراره که ویکنت توی جنگ از وسط نصف میشه! و یه نیمهش برمیگرده به شهرش. اما این نیمه همهش دنبال اعدام و آتشسوزی و نصف کردن جکوجونورهاس! مردم عاصی شدن و نمیدونن از دستش چی کار کنن تا اینکه یه روز اون یکی نیمه هم برمیگرده. نیمهای که برعکس، دنبال کمک به مردم و اصلاح کارای نیمهی شر خودشه. شاید اول به نظر بیاد که این یکی نیمههه چه خوبه ولی کارای اونم کمکم آزاردهنده میشه:
روزها به این ترتیب در ترّالبا سپری میشد. احساساتمان بیرنگ و عاری از شور و شوق میشد، چون حس میکردیم میان فضیلت و فسادی به یک اندازه غیرانسانی گیر کردهایم.
تا اینکه بالاخره یه جا این دو نیمه با هم روبرو میشن و مبارزه میکنن؛ آدمی که درواقع داره با خودش روبرو میشه! توصیفای این قسمت رو دوست داشتم:
... کرم خاکی دم خودش را بلعید، افعی خودش را گزید، زنبور نیشش را روی سنگ شکست: هیچکس نبود که علیه خودش قیام نکرده باشد، برفک روی برکهها تبدیل به یخ شد، گلسنگها تبدیل به سنگ و سنگها تبدیل به گلسنگ شدند، برگ خشک به خاک تبدیل شد، صمغی غلیظ و سفت به شکل تفکیکناپذیری درختها را در خود خفه کرد. به این ترتیب بود که مداردو به خودش حملهور شد، هر دو دست مسلح به یک شمشیر.
بعد از اینکه همدیگه رو زخمی میکنن و از پا میفتن، دکتر موفق میشه دوباره این دو تا رو به هم بچسبونه! و ویکنت دوباره کامل میشه.
اینجا دو تا بحث هست: یکی روبرو شدن خیر و شر، و یکی با هم بودن خیر و شر، که شاید در واقع هر دو یه چیز هستن و همزمان باعث کامل شدن میشن. موقع خوندن اون بخشی که مردم از کارای خوب و اخلاقی نیمهی خیرِ ویکنت هم خسته شده بودن، گفتم این به این خاطره که اونا (طبیعتا) ترکیبی از خوبی و بدیان و خب یه جاها نیمهی شر غالب میشه. بعد به این فکر کردم که اصلا اگه همه خیر بودن چی میشد؟ آیا این واقعا حالتِ ایدهآله؟ یا از اولِ عالم، تقابل خیر و شر بوده که باعث جلو رفتن همه چیز شده؟ منظورم اینه که اصلا وقتی شرّی وجود نداشته باشه، شاید خیر هم معنی پیدا نکنه. نظرتون چیه؟
پ.ن. ضمنا در رابطه با این حرفا، خوندن این پست هم خالی از لطف نیست. منو یاد این فکرام بعد از خوندن کتاب انداخت.
دارم به روزای با استرس از خواب پاشدن نزدیک میشم احساس میکنم :/ بعد این وسط و دو روز قبل امتحانم، امروز بازگشت شکوهمندانهای داشتم به اینستا :| (خب از اول هدف ۴۰ روز بود که امروز تموم میشد! قشنگ واضحه چقد ترک کردم :دی)
هیچی تغییر نکرده، همه چیز همون جوریه، هیچی از دست ندادم :)) فقط فهمیدم تنها خبر قابل توجهی که اخیرا بوده اینه که: داره میریزه :| :| :|
ینی من برم دوباره دیاکتیو کنم با این وضع ترند شدن ها :/
پ.ن. امیدوارم در جریانش باشین دیگه. حال توضیح ندارم.
+ لپتاپو گذاشتم دانشگاه و واقعا یادم رفته بود چقد سخته با گوشی پست گذاشتن :/ یه سِلکت هم نمیتونم بکنم :(( (راستی کسی خبر نداره پویشمون به گوش مسئولین بیان رسیده یا نه؟!)
۱) بذار پست رو با یه خوشحالی سادهی حالخوبکن شروع کنیم: پوشالهای کولر رو عوض کردیم و بوی خوبِ چوب پخش شده تو خونه. ^_^
۲) نمیدونم چطوره که فیلم انجمن شاعران مرده رو تا حالا ندیده بودم. دیشب تلویزیون نشونش داد و با وجود سانسور و دوبله و این حرفا، خیلی دوسش داشتم. ^_^
۴) از سر و کله زدن با همگروهی عزیزم خسته شدم. امروز فهمیدم ممکنه کل قسمتی که اون انجام داده اشتباه که نه، بیهوده بوده باشه، و مجبور باشیم یه جور دیگه مسئله رو حل کنیم (کنم!). ضمنا به این نتیجه رسیدم که منم به اندازهی اون سوتی میدم ولی سوتیای من جوری بودن که اون نفهمیده. شایدم میفهمه و اونم فک میکنه من خنگم و همون اندازه که اون رو اعصاب منه، منم رو اعصابشم! هاه!
۵) نصف کد تکلیف هوش رو زدم و بعد به مشکل خوردم. از هر کی پرسیدم یا نزده یا یه جور دیگه زده و منم حاضر نیستم کل راهو برگردم مدل اونا بزنم. به تیای ایمیل زدم و فک میکنین چطوری جواب داد؟ جملهی اول و آخرش ذکر این نکته بود که مهلت فرستادن تموم شده! حالا اون وسط یه توضیحی هم با منت داده بود! والا قدیم دِدلاینها تا ساعت ۱۲ شب بودن، ایشون فک کنم تا پایان وقت اداری حساب میکنه! :|