۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پاییز» ثبت شده است

اولین ساعات پاییز ۱۴۰۰

سلام

به نظرم ما بیشتر از اون چه که فکرشو کنیم تحت تاثیر هورمون‌هامون هستیم. اگه یه کم بهش فکر کنیم اونقدرم عجیب نیست. طبیعیه حتی. مثلا می‌گن بدن خودش چرخه‌ی خواب و بیداری داره. در حالت طبیعی صبح‌ها کورتیزول (که بهش هورمون استرس هم می‌گن) در بالاترین حد خودشه که آدم آماده‌ی کار و فعالیت باشه. عوضش شب ملاتونین ترشح می‌شه که آدم استراحت کنه یا بره بخوابه.

در مرحله‌ی بعد سیکل ماهانه رو داریم که طبق مطالعاتِ محدود من ( = یه مطلب که یه بار شانسی به چشمم خورد!) فقط مختص خانوما نیست. و تازه همونم نمی‌فهمم چرا همه فقط PMSش رو می‌بینن. فکر می‌کنین تایمای دیگه چرا حالمون خوبه؟ چون سطح هورمون‌های دیگه‌ای بالاتره. فکر می‌کنیم اون موقع حالت عادیه، در حالی که کلش عادیه! الان جزئیاتش یادم نیست ولی یه ویدیو بود همه‌ی این بالا پایین شدنا رو توضیح می‌داد و می‌گفت چه زمان‌هایی چه انتظاری داشته باشین. می‌گفت کِی حس قدرت بیشتری دارین، کِی سرحال‌ترین و چه زمانی بی‌حوصله‌تر و اینا. خلاصه همه‌ش کار همین هورموناس! بیاین در هر حال دوست‌شون داشته باشیم :دی

بعد از اینم احتمالا یه مرحله‌ی دیگه داریم: چرخه‌ی سالانه! درست مثل طبیعت، بدن و روان ما هم احتمالا با تغییر فصل‌ها یه تغییراتی می‌کنه.

حالا حتی اگه اختلال‌هایی که ممکنه پیش بیان رو حساب نکنیم، آدما بازم صد در صد شبیه هم نیستن. همون‌طور که بعضیا شب بهتر کار می‌کنن و بعضیا صبح، شاید در مورد فصل‌ها هم همین‌طور باشه. مثلا پاییز در اصل برگ‌ریزونه و گویا نقل شده یه عده رفتناشونو می‌ذارن برای پاییز! D: ولی بعضیا هم تو پاییز یه حس سرزندگی دارن، انگار بهار باشه. (مشکل هورمونی هم خودتون دارید :)) )

البته هنوز شواهد کافی واسه اثباتش ندارم! پس فعلا به همین استناد می‌کنیم که کافیه به هر دلیل یه چیز تو ذهنت خاص و قشنگ باشه تا بتونی ازش معنا و انگیزه بگیری. پاییز برای من اینطوریه. (الکی یه ساعت مطالب علمی گفتم :/ )

با اینکه در حال حاضر طبیعتا باید بخوام زمان کندتر بگذره که برسم کارمو به موقع تموم کنم، از تموم شدن تابستون خوشحالم! بی‌صبرانه منتظرم اواخر آبان / اوایل آذر برسه که برم کنار اون برگ‌های قرمز عکس بگیرم! بهار یکی از بچه‌ها رو بردم اونجا رو نشونش دادم (اون موقع سبز بود و گل داشت) و شصت تا عکس از هم گرفتیم! امیدوارم اون موقع هم یکی پیدا شه که حوصله و ذوقشو داشته باشه. نشد هم خیالی نیست، خودم می‌رم!

و البته امیدوارم (و هدف اینه که) قبلش دفاع کرده باشم. روی کاغذ می‌شه و در عمل هم تلاشمو می‌کنم که برسم. فکر کنم باید دوباره یه وقتا برم کتابخونه. حتی شاید قبل از فارغ‌التحصیل شدن یکی دو تا کتاب دیگه از بین اون همه کتاب قرض بگیرم؛ از اون کتابایی که جای دیگه راحت پیدا نمی‌شه. یاد پارسال این موقعا افتاده‌م که گاهی می‌رفتم کتابخونه. یه دفتر برنامه‌ریزی هم خریده بودم برای ۶ ماه دوم سال! الان دیگه برام مهم نیست که بخوام برای نیمه‌ی دوم سال برنامه‌ریزی کنم. دلیلی هم ندارم چون فعلا هدف مشخصه و برنامه‌ی خودشم داره. هر چیز دیگه‌ای فعلا اضافه‌س.

بگذریم. یه مشت از حرفایی رو که تو ذهنم بود با هم زدم و بهتره قبل از اینکه وسواس بگیردم پستش کنم.

اگه امروز ده پونزده سال قبل بود چقدر خوشحال می‌شدیم از اینکه ۱ مهر پنجشنبه‌س و مدرسه رفتن به تعویق میفته :)

فردا (منظورم صبحه) باید یه بیرون برم حتما. شروع پاییز باید یه آیینی داشته باشه بالاخره! آهنگ پیشنهادی‌تون برای گوش دادن حین پیاده‌روی؟

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱ مهر ۰۰

دلخوشی‌های صد (و سی!) کلمه‌ای

سلام

من زیاد پیش میاد که برم تو خودم و بخوام تنها باشم، برا همین یاد گرفته‌م حالم با خودم خوب باشه. تمرین می‌کنم دلخوشی‌های کوچیک رو ببینم و بابت‌شون شکرگزار باشم. می‌تونم وقتی کیک شکلاتی مورد علاقه‌م رو با چایی می‌خورم، مزه‌ش رو واقعا حس کنم! این روزا تلاشم برای بیشتر کردن زمان ورزش و مستمر کردنش خوشحالم می‌کنه. دل‌خوشی امروزم این بود که بعد از چند ماه، درس خوندنم رو در روز به ۴ ساعت رسوندم!! یاد گرفتن چیزای جدید و ربط دادن‌شون به قبلیا سر ذوق میاردَم! دلخوشیم دانشگاهه حتی وقتی اینجور خلوته. دل‌خوشیم اینه که دیگه منتظر خالی شدن وقت دوستی نمی‌مونم و خودم میرم انقلاب. دل‌خوشیم کتاب‌هامن و تو کتاب‌فروشی‌ها گشتن! دل‌خوشیم پاییزه که داره میاد. و البته که از مهم‌ترین دلخوشی‌هام اینجا نوشتنِ حرفامه :)

پ.ن. برای چالش رادیوبلاگی‌ها. ممنون از علیرضا که منو دعوت کرد، ولی خودش نفهمیدیم کجا رفت :)) شما هم بنویسید اگه ننوشتید تا الان :)

+ این پست آقای صفایی‌نژاد: هدیه‌ی روز جهانی کتاب الکترونیک به وبلاگ‌نویس‌ها (+مسابقه!) رو دیدین؟ اگه ندیدین بشتابین! (اگه هم درخواست کتاب دادین و مثل من دو روزه منتظر نشستین، هرزنامه‌تون رو چک کنین احتمالا لینکش رفته اونجا!)

  • فاطمه
  • يكشنبه ۳۰ شهریور ۹۹

مشتری‌مداری!

سلام

دیروز با دو تا از دوستان رفته بودیم دریاچه چیتگر به نیت دوچرخه‌سواری. ولی ساعت شلوغی بود و دوچرخه به تعداد ما نمونده بود براش. فقط من جهت افزایش اطلاعات عمومی خودم از آقاهه پرسیدم: صبحا از چه ساعتی دوچرخه کرایه می‌دین؟

- معلوم نیست.

+ چی؟

- معلوم نیست، مثلا ممکنه یه روز از شیش باشیم.

+ آهان، دِلیه؟ :|

- بله :) [سرشو آورد بالا و دقیقا یکی از همین لبخندهای بدتر از صد تا فحش تحویلم داد!]

+ خب معمولا از چه ساعتی میاین؟ [حالا منم گیر داده بودم]

- معمولا از ده.

+ خب جونت درمیومد اینو از اول بگی؟ :| [اینو طبیعتا توی دلم گفتم!]

عوضش رفتیم چرخ و فلک سوار شدیم! بعدم رفتیم اون قسمت ساحل‌مانندش و ادامه‌ی غروب خوشگل رو اونجا دیدیم. همه‌مون خیلی وقت بود شمال یا کنار هیچ رودخونه و دریایی نرفته بودیم و اینجا با وجود مصنوعی بودنش حس خوبی داشت.

صبح‌ها و دم غروب‌های پاییز رو دوست دارم. حتی اون چند دقیقه‌ای که تو ایستگاه مترو منتظر بودم و ترکیب نسیم خنک و گرمای بعدازظهر خواب‌آلودم کرده بودن، دلچسب بود!

چند روز پیشم تو دانشگاه با خودم فکر می‌کردم آیا رَواست که تو همچین هوایی خودمونو حبس می‌کنیم تو ساختمون؟ بعد وقتی که خواستیم کمی استراحت کنیم دوستامو بردم بیرون هوا بخوریم یه کم ^_^

نمی‌دونم چطور بعضیا می‌تونن پاییزو دوست نداشته باشن :))

پ.ن. جهت هدر نرفتن کدهای تخفیفی که اسنپ برام فرستاده، اسنپ گرفته بودم. زده بود رادیو ورزش و یکی که داشت از یه همایشی گزارش می‌داد، می‌خواست در مورد زمان برگزاریش یه چیزی بگه و از عبارت «نزدیک ایام مبارک اربعین» استفاده کرد! قبلا مبارک رو برا عیدا نمی‌گفتن؟ خب بلد نیستین مجبورین قلمبه سلمبه حرف بزنین؟ :) [از همون لبخنداس!]

+ از مامانم اصرار که همون یکی دو ماه پیش بهم گفته خاله‌م بارداره و از من انکار! آخه چیز به این مهمی رو اگه گفته بود که یادم نمی‌رفت :/ مشکل اینجاس که حدود یه سال پیش هم که فهمیدم دوستم قراره با همکلاسی‌مون ازدواج کنه، وقتی گفتم چرا زودتر بهم نگفت بودی، گفت که خیلی وقت پیش بهت گفته بودم! و من اصلا یادم نمی‌اومد. حالا نمی‌دونم واقعا مشکل از حافظه‌ی منه؟ آخه این چیزا رو که آدم دیگه یادش می‌مونه اگه بهش بگن :/

  • فاطمه
  • شنبه ۲۷ مهر ۹۸

۱۸۲

سلام

+ اینستا کم بود، اینجا هم که همه دارن بار سفر می‌بندن :(

خب، دور از انتظار نبود که بهم اجازه ندن با این کاروانای دانشجویی برا اربعین ثبت نام کنم. مامانم میگه حالا اگه سال دیگه دوستات بودن یه چیزی. آقا خب اومدیم هیچ‌وقت هیشکی نبود با من بیاد :/ البته حق میدم، برا اولین سفر تنهاییِ بیش از یه روز و همزمان اولین سفر با این فاصله خواسته‌ی زیادیه! :)) برا خودمم ترسناکه یه ذره. از طرفی گاهی شک می‌کنم به نیتم، می‌بینم انگار خیلی هم از ته دلم نمی‌خوام برم وگرنه یه کم بیشتر تلاش می‌کردم براش.

به هر صورت دارم به یه برنامه‌ی دیگه برای چند روز بعدش فکر می‌کنم. جدای از سفر معنوی، به سفر یا هر چیز دیگه‌ای به قصد تنوع یا در رفتن خستگی هم نیاز دارم.

++ دیروز صبح خیلی مهربون به خودم گفتم اگه امروز نوشتن این کارو تموم کردم به خودم جایزه میدم! خب چه جایزه‌ای؟... فکر کردم دیدم هیچی نمی‌خوام :/ رفتم تو دیجی‌کالا یه کم الکی گشتم رسیدم به قاب گوشی! چند تا رو هم زدم تو لیست علاقمندی‌هام، خوشحال از اینکه برا گوشیِ غیر پرچم‌دارم قاب پیدا کردم! ولی فعلا قضیه‌ی جایزه کنسله چون اون کار تموم نشدش :دی

فعلا برم همون قاب پاییزیم رو بندازم که دوستم پارسال برام کشیده بود. ببینیدش آخه ^_^ یادش بخیر چقد تو پینترست گشتیم تا بالاخره این طرحو پیدا کردیم که هم پیشی داره، هم پاییز، هم چایی ^_^ :))

+++ اون دانشجو دکترایی که تو پست قبل گفتم ازش یه سوالی پرسیدم، اون روز بار اولی بود که می‌دیدمش. هستن کسایی که نمی‌شناسم ولی زیاد می‌بینم‌شون، ولی اینو تا اون روز ندیده بودم و از اون روز هی دارم می‌بینمش! بدتر از همه دیروز بود که داشتم برا دوستم تعریف می‌کردم چی گفتیم و تا اومدم بگم قرار شد جواب استادو بهم ایمیل بزنه، یهو دیدم جلومون سبز شد :/

++++ یه چیزی که ذهنمو مشغول کرده اینه که نمی‌دونم از بعضی نوشته‌هام چی به نظر می‌رسه. آیا اگه من تو یه پست گفتم فلان کتابو دارم می‌خونم، این برداشت می‌شه که من خیلی جدی دارم راجع به اون موضوع مطالعه می‌کنم؟ یا اگه بگم فلان عادت جدید رو یه مدت دنبال کردم الان فکر می‌کنید کار ثابت روزمره‌م شده؟ اگه یه وقت در مورد تفکری یه چیز مثبت بگم یا پای پستی نظر بذارم که بات موافقم، یعنی کاملا قبولش دارم؟

خواستم بگم اینا خیلیاش چیزاییه که دلم می‌خواد برم سمت‌شون، تایید و صحبت کردن درباره‌شون این معنی رو میده. وگرنه من هنوز همونیم که با رمان خوندن بیشتر حال می‌کنه و چون دو تا کتاب غیر داستانی که دستشه رو تموم نمی‌کنه به خودش اجازه نمیده رمان جدید شروع کنه! همونی که دوباره داره به روزایی برمی‌گرده که از خستگی فقط با گوشیش ور میره و خودشو خسته‌تر از قبل می‌کنه. کسی که با اینکه فکر می‌کنه یه چیزای جدیدی رو قبول کرده هنوز در عمل شک می‌کنه.

البته فک کنم این مسئله در مورد همه صادقه تا حدی.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱۱ مهر ۹۸

پاییز خیلی دلبر

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • دوشنبه ۵ آذر ۹۷

و اما سعد آباد!

یک. جمعه ۲۵ آبان، ساعت هفت و نیم صبح:

- سلام. بیداری؟

+ سلام! بلی!

- چه بارونیه :))

+ یعنی نریم؟ :)))

- چرا بابا بریم حال میده :))

(حقیقتش قصد کنسل کردن نداشتم و فقط پیام داده بودم که مطمئن شم بیداره، ولی اون جمله‌ی "بریم حال میده" رو با شک گفتم. خوشحالم بهم ثابت شد که واقعا حال میده!)

دو. هوا عالی بود! گرچه بارون شدید بود ولی کلاه کاپشنم کافی بود و چتر رو فقط برای این گرفته بودم که گوشیم موقع عکس گرفتن خیس نشه! :)) از درس و دانشگاه و این روزامون حرف می‌زدیم و هر جای خاصی تو محوطه می‌دیدیم می‌ایستادیم و عکس می‌گرفتیم. خوبیش این بود که زود رفته بودیم و خلوت بود هنوز. موقع برگشتن می‌دیدیم تو همون جاها کلی آدم ایستادن که عکس بگیرن!

سه. موقعی که قدم می‌زدیم، متوجه یه خونواده شدم که بچه‌های کوچیک‌شون جلوتر از خودشون با خنده و یه خوشحالی خاصی می‌دویدن. و چی قشنگ‌تر از دیدن شادی بچه‌ها؟ :)

چهار. از سعدآباد تا تجریش پیاده برگشتیم. اینجا حرفامون جدی‌تر شده بود. در واقع بیشتر الهه حرف می‌زد و من هی وسط حرفاش می‌گفتم وایسا از اینجا هم یه عکس بگیرم :)) (ولی گوش می‌دادم باور کنید :)) )

 

پنج. تجریش که رسیدیم گفتیم یه سر بریم امام‌زاده صالح (ع). منتظر موندیم تا یه آقایی یه کیف بزرگ پر از چادر آورد و یکی یکی اینا رو درآورد و خانوما هم یکی یکی چادر برمی‌داشتن تا بالاخره به ما هم رسید. بعد که وارد محوطه شدیم یه‌دفه گفتم من حال ندارم کفشامو دربیارم، تو برو زیارت کن و بیا. (کفشام حسابی خیس و گِلی شده بودن.) که الهه گفت بیخیال منم نمیرم! و مستقیم از اون یکی در خارج شدیم! می‌خوام بگم پروسه‌ی چادر گرفتن شاید پنج دقیقه طول کشید ولی کلا یه دقیقه تو محوطه‌ی امام‌زاده بودیم! :))

شش. صبح که یه کم زودتر رسیده بودم، جلو متروی تجریش چتر قیمت کردم (چتر تاشو ندارم که راحت تو کیف جا بشه). ولی چون یه چتر همراهم بود، نخریدم که دستم سنگین نشه. برگشتنی کمی تو بازار تجریش گشتیم و دوباره یه جا چتر قیمت کردم ببینم اختلاف دارن یا نه. بعد جالبه که جای من الهه چتر خرید! (از اون روز دیگه تهران بارون نباریده و کارشناسان هواشناسی پیش‌بینی می‌کنن به‌زودی وارد یه دوره‌ی خشکسالی خواهیم شد! :دی)

هفت. آذر پارسال با یکی از تورهای دانشگاه رفته بودم یه جنگلی تو شمال. اینقدر اون تجربه رو دوست داشتم که امسال از اول پاییز برنامه‌هاشون رو جدی‌تر چک می‌کردم که یه جنگل برم باز. و هر بار جور نمی‌شد. خدا رو شکر محوطه‌ی کاخ سعد آباد همون حسی که از پاییز می‌خواستم رو بهم منتقل کرد و از الان می‌تونم پیگیر برنامه‌های کویر رفتن‌شون باشم! :دی

+ الهه، از خوبای بیان! و از دوستای مجازی که خوشحالم مدتیه دوست حقیقیم هم شده. 

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

آبان جان

سلام.

فرارسیدن ماه پر خیر و برکت آبان رو خدمت‌تون تبریک میگم! آرام

از زیبایی‌های امروز می‌تونم به این اشاره کنم که بالاخره استادْ ماهی رو پیدا کردم! [گفتم بذار قبل خونه رفتن یه سر برم کتابخونه. رفتم دیدم اون دو تا پسرا اونجان. ارشده از دور بهم اشاره کرد که بیا بیا! رفتم رفتم! و وقتی رسیدم خانوم منشی به پسره گفت براش سوت می‌زنی؟! =)) و بالاخره کارم تا حدودی راه افتاد ولی آیا اگه نمی‌رفتم اونا بهم خبر می‌دادن؟ نمی‌دانم!]

دیگه اینکه یه غروب زیبا داشتیم که عکس نیم ساعت قبلشو این پایین می‌ذارم! (ای ساختمون‌های مزاحم! :(( )

و نکته‌ی زیبای بعدی اینکه پرسپولیس از سد السد گذشت (تیتر روزنامه‌ طور!) و رفت فینال جام قهرمانان! :) و الان که دارم اینو می‌نویسم، از بیرون صدای بوق ماشین‌هایی میاد که دارن از استادیوم برمی‌گردن.

امید است که باقی روزهای ماه هم برای همه‌مون همینطور خوب و قشنگ بگذرن. ^_^

پ.ن. بیاین برا این ارشده هم یه اسم بذاریم، ظاهرا زیاد می‌خوام درباره‌ش بنویسم :/

+ دیروز تو اتوبوس کنار یه دختره نشسته بودم و هر دو مون داشتیم تو گوشیامون کتاب می‌خوندیم. اون داشت چیزی که می‌خوند رو با خودش زمزمه می‌کرد و تند هم می‌خوند جوری که نمی‌شد فهمید چی می‌گه. همه‌ش وز وز صداش میومد :)) این دیگه چه مدل کتاب خوندنه که بعضیا دارن؟ :))

  • فاطمه
  • سه شنبه ۱ آبان ۹۷

آهای بارون پاییزی

صبح نم‌نم بارون میومد. تو راه دانشگاه ده دقیقه-یه ربعی تو اون هوای بارونی خنک دوست‌داشتنی، پیاده رفتم و حالم خوب شد.

ساعت نه که وارد کلاس دومم شدم، دیدم یه پسره جلو پنجره‌س داره از بیرون عکس می‌گیره. ویو واقعا عالی بود. ولی منی که همیشه دنبال این چیزام، نرفتم عکسی بگیرم. (بقیه‌ی روزم عکسی نگرفتم.) فقط وسط کلاس چند دقیقه‌ای محو پنجره‌ی باز و بارونی شدم که حالا شدت گرفته بود.

بعد از کلاس تنهایی رفتم زیر بارون چون من یه دیوونه‌م؟! نه، رفتم سالن مطالعه! اینستا چک کردم، اسلایدهای فیزیولوژی (:|) رو خوندم و بعدشم همشهری داستان. وقتی کلاس دوستم تموم شد و رفتیم بیرون به طرف سلف، دیگه هوا آفتابی شده بود.

اینستا که می‌خواستم برم می‌دونستم باید با خودم چتر ببرم! :دی ۹۵ درصد استوری‌ها فیلم و عکس از بارون بود و ۵ درصد دیگه هم به اونا می‌گفتن باشه فهمیدیم بارون داره میاد :)) من حتی حال نداشتم جزو اون ۵ درصد باشم. منِ یکی دو هفته پیش استوری میذاشت می‌گفت: اگه از بارون فیلم استوری نکنیم امتیاز این مرحله رو از دست میدیم؟! منِ امروز فکر می‌کرد اگه نره زیر بارون راه بره (ظاهرا مثل همه)، چیزی رو از دست نمیده. منِ فردا ممکنه باز اونقدر از بارون ذوق کنه که تنها پاشه بره بگرده دنبال یه چاله‌ی آب با انعکاس درختی چیزی و یه برگ زرد که افتاده توش؛ عکس بگیره پست کنه!

وجه اشتراک‌شون اینه که "من" این روزا داره سعی می‌کنه بیشتر خودش باشه و کمتر تحت تاثیر چیزی که دیگران تو یه موقعیت خاص لذت تعریفش می‌کنن. نه که اون لذت یه نمایش باشه، نه شاید برا اونا واقعا لذته. اما معنیش این نیست که تعریفش برای همه یه چیزه.

‌پ.ن. این حجم از متن‌های ادبی (!) برای پاییز و بارون و این چیزا، کم‌کم داره به سمت چرت‌و‌پرت و ایجاد حالت تهوع میره. کاش برید سراغ فصلای خودتون و پاییز ما رو خز نکنین :))

+ کی گفته تو غم‌انگیزی؟ :)

  • فاطمه
  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.