۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رد دادگی‌ها» ثبت شده است

در جستجوی نقطه‌ی تعادل در تعامل با خانواده!

سلام

عجب عنوانی شد :)) خب خیلی بی‌مقدمه، یکی از مشکلات من اینه که خیلی وقتا نمی‌تونم چیزی که تو ذهنمه رو درست به خونواده‌م منتقل کنم. مثلا چند روز پیش درگیر این بودم که برا یکی از آزمایشگاه‌های دانشکده رزومه بفرستم که تو یه پروژه باهاشون همکاری کنم. داشتم تو خونه از پیچیده بودن این پروژه‌ی خاص و نگرانی بابت وارد شدن به گروهی که تو این زمینه کار کرده‌ن (و من نکردم) می‌گفتم. بعد مامانم گفت بیشتر نگرانه که به تزم نرسم. نمی‌دونستم چی بگم و ادامه ندادم. (خب به تز نرسم مادر من. این همه سال فقط چسبیدیم به درس چی شد!)

یا دیشب داشتم می‌گفتم خسته شدم از این اوضاعِ همه‌ش خونه موندن و درس و این کارا. گفت برو دانشگاه خب، دو روز تو هفته برو که زودتر تموم بشه. گفتم منظورم این نیست که از خود این کار خسته‌م و می‌خوام تموم بشه، فقط از اینکه ۴ ماهه فکر و ذکرم این شده خسته‌م. دلم یه استراحت چند روزه می‌خواد. گفت مسافرت مثلا؟ گفتم آره. و بحث تموم شد همین‌جا! یا امروز، وسط یه صحبت دیگه که من خیر سرم خواستم گوش شنوا باشم، یه دفه نمی‌دونم چی شد که باز به خونه موندن من گیر داده شد.

می‌فهمم نگرانن و این چیزا. ولی اولا آیا باید برم روبه‌روشون بشینم درس بخونم که ثابت شه بیکار نمی‌گردم تو خونه، و هفته‌ی بعد یه امتحان با کلی مبحث حفظی دارم؟ ثانیا نمی‌دونم چطور باید توضیح بدم مشکلم با پیش بردن تز چیه.

 

چند روز پیش مشاور بهم می‌گفت از حرفات معلومه کمال‌طلبی؛ اهمال‌کاری (یا Procrastination خودمون) همون کمال‌طلبی منفیه. می‌خوای حتما کارت به یه نقطه‌ی خوب برسه بعد بری پیش استادت. یا صفر یا یک! راست هم می‌گفت. استرس جلو نبودن کارم باعث می‌شه هی نرم همین قسمتو هم با استاد چک کنم، و افتادم تو یه سیکل معیوب که عقب افتادن کار باعث استرس بیشتر، و استرس باعث بیشتر عقب افتادن کار می‌شه! اون نقطه‌ی خوب هیچ‌وقت نمیاد با این روند. (البته در موردش صحبت کردیم و الان بحثم این موضوع نیست.)

حالا من اگه موفق هم بشم اینا رو تو خونه توضیح بدم، تهش می‌گن: کمال‌طلب نباش و برو با استادت حرف بزن! مشابهش رو شنیدم قبلا، می‌گن خیلی فلان‌جوری، نباش! (خب تا اینجاش رو که خودم می‌دونم!) بیشترین راهکاری که ارائه میدن اینه که پوستت رو کلفت کن! کسی راهکاری واسه استرس‌های جمع شده نداره (تازه اگه تقویتش نکنن). یادمه ترمای اول کارشناسی یه بار داشتم تو خونه می‌گفتم شاید فردا فلان کلاس رو نرم که بشینم برا میان‌ترم کلاس بعدیش بخونم. به شوخی یه چیزی گفتن که اذیتم کرد و هنوزم یادم نرفته. انگار که باید همیشه ایده‌آل باشم و از برنامه عقب نیفتم.

آخر هفته‌ی گذشته، دو سه روزی که بابا و مامانم برای چهلم بابابزرگم رفته بودن، طبیعتا یه وقتا حس استقلال داشتم و یه وقتایی احساس نگرانی یا تنهایی می‌کردم. مخصوصا که خیلی اوقات برادرم تو اتاقش بود پای کارهای خودش، یا خواب بود (ساعت خواب‌مون تقریبا برعکسه)! گاهی این تنهاییه خوب بود و برا خودم خوش بودم، گاهی نه. کلی هم به تناقض می‌خوردم! مثلا بساط درس خوندن رو برده بودم پای میز ناهارخوری که فضای بیشتری داشته باشم. خوب بود دیگه ظاهرا؛ وقتی همه هستن از این می‌نالم که میز خودم کوچیکه و اینجا هم رفت‌وآمد تمرکزمو به هم می‌زنه. وقتی نیستن می‌تونم راحت برم بشینم پای اون میز، ولی خب نیستن! یا مثلا فردای چهلم که برادرم با دوستاش رفته بود بیرون، منم دوستم رو دعوت کردم چند ساعت بیاد پیشم. بعد عذاب وجدان داشتم که وقتی مامان و بابام به خاطر یه مسئله‌ی ناراحت‌کننده نیستن، من دوستم رو دعوت کرده‌م. ولی خب هیچ‌وقت این موقعیت پیش نمی‌اومد و من می‌خواستم اون همه باری رو که مهمونش بودم جبران کنم. خلاصه این جور نوساناتی داشتم.

همه‌ش اینجور مواقع یاد منحنی پرتو (Pareto Front) میفتم تو بهینه‌سازی چند هدفه؛ وقتی دو تا تابع مغایر داشته باشی (یعنی ماکزیمم یکی‌شون معادل مینیمم اون یکی باشه و برعکس) و دنبال یه نقطه‌ی بهینه باشی، به یه چیزی اون وسطا باید رضایت بدی.

اینجا اون دو تا تابع احتمالا یکی‌شون همراهی با خونواده‌س و اون یکی مستقل بودن. چه از این نظر که به‌طور فیزیکی همه جا پیش‌شون باشی یا نه، چه از لحاظ فکری و مسیری که می‌خوای بری و اینا.

هیچ‌وقت دوست نداشتم از حرصایی که تو خونه می‌خورم بنویسم. چون واقعا به خاطر خیلی چیزا بابت خونواده‌م شکرگزارم و تصور می‌کنم غر زدن از بعضی رفتارهایی که پیش میاد ناشکریه. فقط انگار آدم باید یاد بگیره که نسبت به بعضی حرفا حتی از طرف خونواده‌ش بی‌توجه باشه و راهی که فهمیده درسته رو ادامه بده. و  ضمنا بهترین استفاده‌ای که می‌تونه رو از هر موقعیت ببره.

پ.ن. نموداره رو می‌شد با روش بهتری کشید یا از جایی آورد، ولی می‌خواستم بخش drawing تو Google Keep رو امتحان کنم! با ماوس بهتر از این نمی‌شد درش آورد دیگه :))

  • فاطمه
  • جمعه ۶ تیر ۹۹

واقعا چرا GPS روشن نکردم؟!

     صبح رفته بودم بیرون به نیت پیاده‌روی و تمدد اعصاب! یه پارکی نزدیک خونه هست که صرفا محوطه‌ی پیاده‌رویه، با یه سری وسیله‌ی ورزشی و کلی دار و درخت. اول می‌خواستم حین راه رفتن یه کم به همه‌ی چیزایی که فکرمو مشغول کردن فکر کنم. بعد دیدم نمی‌شه. آهنگ بهونه بود، انگار ذهنم منتظر همچین فرصتی بود که اتفاقا فکر نکنه. پذیرفتمش و با آهنگ همراه شدم. معمولا فقط یکی دو دور تو همون محوطه می‌زنم و برمی‌گردم. ولی امروز هدفمند راه نمی‌رفتم. کاش GPS روشن کرده بودم که مسیرو ثبت کنه بخندیم یه کم :)) یه کم می‌رفتم، وسطش می‌ایستادم از آسمون عکس می‌گرفتم، بعد مسیرو عوض می‌کردم. دوباره یه کم سریع راه می‌رفتم که مثلا ورزش باشه. بعد می‌دیدم تو اون مسیر هیشکی نیست می‌ایستادم از خود مسیر عکس می‌گرفتم :| دوباره راه میفتادم، این بار آروم، فقط برای اینکه حرکتی داشته باشم، و آدما رو نگاه می‌کردم. یه جا از پارک خارج شدم یه کم ایستادم اتوبان رو نگاه کردم. یه آقاهه هم ازم آدرسی پرسید که بلد نبودم. بعد برگشتم تو پارک، ولی از مسیر پیاده‌روی خارج شدم و رفتم تو محوطه‌ی اون وسط که پر از درخت سروه. و کسی زیاد نمیاد اونجا و خلوته. شروع کردم الکی فیلم گرفتن. حواسم بود نرم زیر درختی که کلاغ روش نشسته، چون اصلا حوصله نداشتم :/ گربه سیاهه هم بود، با یه چشمش :( خلاصه حالا که همه شمالن منم اینطوری رفته بودم مثلا طبیعت، پیش کلاغا :دی بعد دوباره برگشتم تو مسیر و آهنگ Lose Yourself از امینم پلی شد، قدم‌هام و نفس کشیدنم رو با ریتمش تنظیم کردم و سریع راه رفتم. بعدش دوباره رفتم پیش اون یکی گربه‌هه که ولو شده بود، و هم ظاهرش هم این لوس شدنش منو یاد گربه‌ی جلوی دانشکده می‌انداخت. بعدم تصمیم گرفتم برا امروز بسه دیگه و برگشتم خونه :/

     تمدد یافتم؟! برای مدتی.

پ.ن. دیشب پی بردم که آهنگای «خیلی راک!» به این درد می‌خورن که پلی کنی و شروع کنی هر چی تو فکرته بنویسی! ضمنا بعضیاشون منو یاد Need for Speed می‌ندازن :))

پ.ن۲. نمی‌دونم دلم سفر می‌خواد، یا صرفا همراهی همه‌ی خونواده تو یه بیرون رفتن معمولی، یا چی.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۸ خرداد ۹۹

گوجه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۴ شهریور ۹۸

با برگ‌ها می‌رقصد*

به طرف در خروجی دانشگاه می‌رم، خوشحال از تعطیلیِ پیش رو و کمی استراحت. برگ زیادی روی زمین ریخته؛ از اون برگ‌های زرد و نارنجی که فقط توی پاییز انتظار دیدن‌شون رو داری و تو تابستون کسی تحویل‌شون نمی‌گیره. قدم‌هام رو طوری برمی‌دارم که پام بره روشون، شاید اینم یه جور توجه کردن باشه، هرچند دردناک!

یه‌دفعه باد می‌وزه و کلی برگ دیگه از درختا جدا می‌شن. محو صحنه‌ی آروم پایین اومدن‌شون می‌شم. برگ‌های روی زمین هم هوا می‌رن و همگی تو یه مسیر دایروی شروع به چرخیدن می‌کنن. یه لحظه حس می‌کنم باد منو هم داره می‌بره، قراره به برگ‌ها بپیوندم و وارد اون مسیر بشم و بچرخم و بچرخم. انگار اون چند ثانیه خودم رو سپرده‌م به باد، بی‌دغدغه و رها.

به خودم میام؛ جهت باد عوض شده و برگ‌ها دارن مخالف من حرکت می‌کنن، یا من مخالف اون‌ها، از اون قسمت رد شدم به هر حال. راه خودم رو می‌رم و اونا رو به حال خودشون می‌ذارم تا بچرخن و برقصن، شاید کسی یه‌کم تحویل‌شون بگیره...

🎧 John Barry – The John Dunbar Theme (Dances with Wolves OST)

* اشاره به عنوان فیلم با گرگ‌ها می‌رقصد، که البته ندیدمش! فقط با دیدن برگ‌ها یهو به ذهنم رسید :)

‌+ پستِ قبلیِ امروز

  • فاطمه
  • دوشنبه ۱۳ خرداد ۹۸

فشرده‌سازی مطالب

بی‌خوابی‌های ماه رمضان. آرامش نسبی بعد از مواجهه با ترس قدیمی. پادکست گوش دادن. ضد حال خوردن از سمت همگروهی عزیز و پیچاندن متقابل! فلسفه‌ی علم. تکرار حس عدم تعلق. گزارش‌ها و مقاله‌ها. میزانِ معقولِ صرفِ پول جهت زیبایی! قتل‌های الفبایی. کدِ شبکه عصبی. استرس شب‌های قدر! جذابیت دنیای ریاضیات. سن‌پترزبورگ. بررسی احتمال نیم‌چه گیک بودن! انتخاب دکتر. ترکیب لازانیا و قرمه‌سبزی. صحبت‌های نویسنده‌ی فیلم‌نامه‌ی ایمیتیشن گیم بعد از گرفتن اسکار. بالا رفتن نمره چشم. آرامش قبل از طوفان. نظریه‌ی بازی‌ها و نقطه‌ی تعادل. دریا همه عمر خوابش آشفته‌ست...

  • فاطمه
  • جمعه ۳ خرداد ۹۸

دندون‌پزشکی؛ مقادیری غر :/

امروز دوباره رفته بودم دندون‌پزشکی. اولش اومد بگه بی‌حس نمی‌کنم، منم که از ترمیم هفته‌ی قبل تجربه‌شو داشتم گفتم نه. اونم نامردی نکرد سه تا آمپول بی‌حسی زد :دی (سه تا دندون بغل همو می‌خواست پر کنه.)

ترمیم از عصب‌کشی بدتره آقا :/ دندون پایین هم از دندون بالا سخت‌تره برعکس چیزی که فکر می‌کردم. همه‌ش زبونم مزاحم دکتر بود :|

اون دفعه که عصب‌کشی کرد گفتم عصبو نشونم داد؟ نگفتم! وسط کار یه چیز زردی گرفت تو هوا نشونم داد گفت می‌دونی این چیه؟ با اون همه وسیله‌ی تو دهنم از خودم یه صدایی درآوردم به معنیِ: چیه؟ گفت عصبته! گفت اگه بذاریش زیر میکروسکوپ قشنگ شکل سوزنیش دیده میشه. ولی بی‌ادب انداختش دور نداد که برم بذارم زیر میکروسکوپ :(

حالا بحث عصب که شد، اون وسط من یاد شبکه عصبی افتاده بودم و کلاس هوش مصنوعی بعدازظهرم. :/

امروز کارم که تموم شد این خانومه که انگار مدیر اونجاس گیر داده بود فردا بیا دو تا از عقلاتو بکش. کل دندونای آدمو لیست می‌کنن که دهن آدمو... نونوار کنن :| با بدبختی فعلا پیچوندمش و عوضش برا پنج‌شنبه وقت ترمیم گرفتم. بهشونم گفتم ماه رمضون نمی‌خوام بیام!

پنجشنبه هم می‌خوام کارم که تموم شد کلینیک‌شونو پشت سرم بفرستم هوا :/ به تأسی از آقامون جوکر!

پ.ن. یه بحث جالبی شد امروز سر هوش مصنوعی که بی‌ارتباط به پست قبل نیست. ولی دیدم به فضای این پست نمی‌خوره (شبکه عصبی هم نیست :)) )، بعدا با تمرکز بیشتر می‌نویسمش.

  • فاطمه
  • سه شنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۸

کلی هم بک‌اسپیس زدم تازه

۱-۱) چرا اونی که می‌خوای ببینی غیبش زده، ولی اونایی که دوست نداری ببینی تو جاهایی که انتظارشو داری یا نداری جلوت ظاهر می‌شن؟

۲-۱) کاش بتونم به مرحله‌ی بی‌تفاوتی برسم. وقتی از کسی متنفری بازم طرف به شکل آزاردهنده‌ای تو ذهنت رفت‌وآمد داره.

۱-۲) دیروز تو فاصله‌ای که وقت گرفتیم و منتظر بودیم دکتر بیاد، با پدر رفتیم همون‌طرفا دور بزنیم. تابلوی امام‌زاده‌ای که اون اطرافه رو دیدیم و گشتیم پیداش کردیم. جای جالبی بود. خود امام‌زاده کوچیک و خلوت بود ولی محوطه‌ی بزرگی داشت.

‌۲-۲) تخلیه‌ی گوش درد داره یه کم. وسطش به خودم گفتم باز خوبه این دفه تنها نیومدم. :)

۱-۳) وقتی بقیه حالشون بده، یکی هست که به خاطر دوستش حاضر باشه با وجود خستگی و روز شلوغی که داشته باهاش بره بیرون. ولی وقتی نوبت ما میشه این تهران نیست، اون مهمون داره، بقیه حتی جواب نمی‌دن. گله‌ای نیست. مخصوصا این‌که حتی شک دارم با بیرون رفتن باهاشون حالم بهتر بشه. :/

۲-۳) موقعی که این به اون گفت با مرام و اونم گفت درس پس می‌دیم، می‌خواستم بگم مرام؟ همین ایشون یه بار منو طوری کاشت که با اینکه دوستی‌مون سر جاشه ولی دیگه به خودم اجازه نمی‌دم برم باهاش برنامه‌ی دو نفری بذارم.

‌‌

‌۴) یعنی هیشکی نظری درباره‌ی داستان کوتاه خوندن که تو پست قبل گفتم نداشت؟ :/

۱-۵) نمی‌دونم چقدر از این حال نامیزون روحی و جسمی دست خودمه. ولی اون بخشیش که دست خودمه رو نمی‌خوام بذارم به اردیبهشت بکشه. حتی به یه ساعت دیگه هم نباید بکشه!

۲-۵) می‌خوام از اردیبهشت بولت‌ژورنالم رو شروع کنم. و چه اهمیتی داره که براش دفتر مخصوص نخریدم، به اندازه‌ی این عکسا رنگی و خوشگل نیست، از اول سال نبوده و شاید پیوسته هم ادامه‌ش ندم؟ (تو پست بعد بیشتر ازش میگم.)

  • فاطمه
  • جمعه ۳۰ فروردين ۹۸

سه تا امتحان با هم آخه؟ :((

پنج‌شنبه. صدای (؟!) منو از سالن مطالعه‌ی (نسبتا شلوغ) دانشکده می‌شنوید!

هیچ‌وقت، تاکید می‌کنم هیچ‌وقت، فریب اعتماد به‌نفس اول ترم‌تون -که باعث میشه فکر کنید در طول ترم می‌خونید و تراکم امتحانا هر جور باشه از پسشون برمیاید- رو نخورید!

الان من شنبه صبح امتحان دکتر ماهی رو دارم، یکشنبه صبح امتحان دکتر برقی، و بعدازظهرش امتحان فیزیولوژی! و با اینکه کل هفته اومدم اینجا درس بخونم، هنوز هیچ‌کدومشون تموم نشده و فکر نکنم هم بشه :)) (خدا رو شکر امتحان چهارمم ده روز بعد از ایناس.)

این چند روز گرچه هم اینجا سر می‌زدم هم اینستا، ولی خب خیلی کمتر میومدم و باعث شد بفهمم اگه چهار تا پست و استوری رو هم از دست بدم هیچ اتفاق بدی نمیفته! :دی (یه جور وسواس داشتم قبلا که هیچی رو از دست ندم!)

امروز هم دوستام قرار بوده صبح برن خونه‌ی یکی دیگه از بچه‌ها که تولدشه، و من یه مقدار خوشحالم که نرفتم چون معنیش اینه که تو «نه» گفتن بهتر شدم!

دیشب رسما رد داده بودم. سوار اتوبوس شدم به سمت خونه، و به نظرم رسید ترکیب صدای موتور و بخاریش شبیه صدای هواپیما شده :| همزمان هم حس کردم تو  اتوبوسای فرودگاهم به سمت هواپیما و هم حس کردم تو خود هواپیمام (مخصوصا که داشتیم می‌رفتیم روی پل). خیلی عجیب بود. :/

چند هفته پیش هم یه شب منتظر ماشین ایستاده بودم، و سایه‌م افتاده بود رو دیوار. ماشینای دیگه که رد می‌شدن هر کدوم دو تا از سایه‌هامو با خودشون می‌بردن! :/ :((

خلاصه که حس می‌کنم عقلمو دارم از دست میدم :))

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۰ دی ۹۷

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.