۴ مطلب در مهر ۱۴۰۴ ثبت شده است

۴۰۴ - ۹

شاید برای اولین باره که دارم شک می‌کنم که کی گفته عقل و منطق باید بر احساس برتری داشته باشه؟

دوست داشتن واقعا چیز عجیبیه، تو می‌دونی این مسیر با فلان منطق و اصولی که داری نمی‌خونه ولی بازم نمی‌تونی خودتو قانع کنی. می‌دونی احتمالا تهشم تباهیه :/ ولی باز می‌گی تلاشمو بکنم.

به هر حال الان تو وضعیتی‌ام که بین دو گزینه که یکی‌شون بعد عقلانی رو تا حد خوبی پاس می‌کنه و اون یکی بعد احساسی رو بیشتر از عقلانی، به سمت گزینه دوم گرایش دارم.

و البته که زمان کافی ندادم هنوز. و همه چیز بیش از حد تو ذهن خودمه و می‌دونم باید مشورت بیشتری بگیرم و همه‌ی این داستانا. اما موندم چرا بعد از شونصد سال که کسی طرف ما نمی‌اومد یهو دو نفر با هم اومدن :/

قطعا خیری توش هست و قراره چیزی درباره خودم بفهمم یا شکل بدم. اینو مطمئنم.

پ.ن. در حال حاضر خیلی تو فاز نصیحت‌پذیری و پای منبر نشستن نیستم.

پ.ن۲. احساس می‌کنم دیگه تو کانال نمی‌تونم بنویسم. چی باعث شد دوستای حقیقیم رو اونجا اد کنم؟

  • فاطمه
  • جمعه ۲۶ مهر ۰۴

۴۰۴ - ۸

دوباره دارم دچار احساس پوچی می‌شم. شاید من واقعا نمی‌دونم از زندگی چی می‌خوام. از کی عادت کردم بشینم منتظر که یه فرصت پیش بیاد یا بقیه پیشنهاد بدن چه کار کنم؟ از وقتی یادم میاد.

یه بار سر کلاس کنترل لیسانس، یکی از استاد راجع به این پرسید که چطور فهمید باید چه مسیری رو بره. بخشی از جوابش این بود که همیشه یه چشمش به این بود که از فرصت‌های پیش‌بینی‌نشده استفاده بکنه. من فقط همین بخش رو چسبیدم چون منطبق با خودم بود. هیچ‌وقت یه هدف بلند مدت مشخص برا خودم گذاشتم؟ شاید، ولی اغلب مبهم بود و بیشتر خودم رو سپردم به فرصت‌ها. این همیشه بد نیست، چون خیلی وقتا اگه فقط رو هدف و خواسته خودت متمرکز بشی دیدت محدود می‌شه. من یاد گرفتم به برخی فرصت‌ها هم نه بگم و در عین حال کشیده شدم به مسیری که فکرشو نمی‌کردم و دوستش هم دارم. اما کجا قراره بالاخره مسیر و هدف خودم رو داشته باشم، از این جهت که بتونم بگم این انتخاب خودم بود؟ که دیگه اجازه ندم چیزهای جدید و وسوسه‌کننده منو از راهم منحرف کنن؟ که مسئولیتش رو بپذیرم... شاید مشکل از همین‌جا شروع میشه که دلم نمی‌خواد مسئولیت چیزی رو بپذیرم؟

پیش اومده آدمای نزدیکم درباره‌م بگن نمی‌دونی چی می‌خوای یا به اشتباه و به خاطر تجربه‌ی کم فکر می‌کنی چیزی که می‌خوای مهمه. سعی می‌کنم جدی نگیرم، وایسم و توضیح بدم، نسبت به خودم و ارزش‌هام بسنجم. ولی بعد یه مدت می‌بینم انگار اون حرفا اثر گذاشته روم. کاش ۲۰ سالم بود. نمی‌دونم چه کار می‌کردم ولی حس می‌کنم برای تغییر زیادی پیرم!

  • فاطمه
  • شنبه ۲۰ مهر ۰۴

۴۰۴ - ۷

جالبه، دیدم پست شماره ۴۴۴ هست! تا چند وقت پیش که زیاد اینجا می‌نوشتم می‌ترسیدم زود به ۱۰۰۰ برسه و انگار یه همچین محدودیتی داره بیان. می‌گفتم بعدش چه کار کنم. ولی حالا به نظر می‌رسه به ۵۰۰ هم نرسه هیچ‌وقت.

بحث اعداد شد؛ دیشب استریک دولینگوم رسید به روز ۱۰۰۰. نزدیک سه ساله اسپانیایی می‌خونم و البته که جنبه‌ی بازی‌گونه‌ش پررنگ‌تر از جنبه یادگیریش بوده. اما خب چهار تا کلمه یاد گرفتم و گاهی که پستی تو اینستاگرام می‌بینم با کپشن اسپانیولی، خیلی از کلمه‌هاشو می‌فهمم. یا اگه آهنگ اسپانیایی گوش کنم یه چیزایی اون وسط برام آشناس. اما یادمه روز اول هدف فضاییم این بود بتونم ادبیات آمریکای جنوبی رو بخونم! جالبه چون از همون موقع، حتی ترجمه‌هاشم دیگه نخوندم :))

دیروز بهم می‌گفت فلان جا رو بیا بریم چهار تا آدم ببینی! گفتم خب من این بازی رو دوست ندارم. کارهای دیگه‌ای هست که دوست دارم تجربه کنم و اونجا آدم ببینم، ولی همونم شیش ماهه می‌خوام برم و نمی‌رم. با شک توضیح دادم کاری که دوست دارم تجربه کنم، کار با چوبه. ترسیدم بزنه تو ذوقم ولی نزد. برای خودمم عجیبه که موقعیتشم هست، ولی نمی‌رم. و خیلی کارهای دیگه که از بس سرم رو شلوغ کردم بهانه کافی دارم که نرم سمت‌شون!

با این‌حال، ظاهرا الان دیگه می‌تونم یه اپ موبایل بنویسم. خیلی چیزاش تو این دو پروژه اخیر دستم اومده و خوشحالم که شیرجه زدم توش. هرچند معمولا آدم شیرجه‌بزنی نیستم و ترجیح می‌دم قدم به قدم برم تو آب. به هر حال، دوست دارم یه اپ غیر سفارشی بنویسم و تو مارکت امتحانش کنم، ولی ایده‌ی قوی یا نویی ندارم براش. شاید یه روز چیزی نوشتم و بیشتر رفتم تو اون فضا.

  • فاطمه
  • دوشنبه ۱۵ مهر ۰۴

۴۰۴ - ۶

اون شب با بچه‌ها درباره کتاب عوضی* صحبت می‌کردیم. یه‌جورایی پیشنهاد من بود و خوشحال بودم که خوش‌شون اومده. تو یه خط بخوام بگم، داستان یه مردیه که هر کی اینو می‌بینه با یکی عوضی می‌گیردش. جالبه که حین حرف زدن راجع به کتاب، می‌فهمم چه برداشت‌های دیگه‌ای هم از داستان می‌شد کرد. یک برداشت کلی این بود که بخش زیادی از هویت ما آدم‌ها تو رابطه با دیگران شکل می‌گیره، و همچنین تو فعالیت‌هایی که توشون معنا پیدا کنیم. مثلا یارو شغل نداشت اما یرای یه کفاشی رفتن طوری برنامه‌ریزی می‌کرد و اشتیاق داشت که انگار مهم‌ترین کار زندگی‌شه. یا به‌ظاهر خونواده نداشت (جز یه نفر تو خانه سالمندان) اما وقتی یکی اینو با شوهرش عوضی می‌گرفت خودشو می‌سپرد به اون جریان. و موارد مشابه.

موضوع هویت هر چند وقت یه بار برام پررنگ می‌شه. مثلا هویت من چطوری شکل گرفته؟ اگه برم تو یه محیط کار دیگه یا در ارتباط با دوستای دیگه، چقدر همینم و چقدر تغییر می‌کنم؟ چقدر از هویت من کار و تحصیلاتمه، چقدرش عقایدمه، چقدرش سرگرمی‌هامه؟ و...

نتیجه خاصی نمی‌خوام بگیرم الان، فقط داشتم فکر می‌کردم این گروه دوستانه‌ی کتابخونی رو دوست دارم چون آدم وقتی خودش یه کتابو می‌خونه خیلی چیزا به نظرش نمی‌رسه و شاید درموردشون عمیق فکر نمی‌کنه. تازگی به این نتیجه رسیدم که شاید قشنگی رمان همین باشه که اولش فکر می‌کنی صرفا داری یه داستان می‌خونی ولی همیشه می‌شه یه چیزایی از اون داستان بیرون کشید که تو زندگی خودتم وجود داره. و خیلی وقتا این با حرف زدن درباره‌شه که توی ذهن بهتر شکل می‌گیره، نه صرفا نوشتن یا فکر کردن یا نقد و مرور خوندن.

خلاصه گفتم اینجا هم دو خط درباره‌ش بنویسم.

* لینک بهخوان:

https://behkhaan.ir/books/eafa7048-44b1-4621-b740-caad897e210b

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱۱ مهر ۰۴

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.
آرشیو مطالب