دوباره دارم دچار احساس پوچی می‌شم. شاید من واقعا نمی‌دونم از زندگی چی می‌خوام. از کی عادت کردم بشینم منتظر که یه فرصت پیش بیاد یا بقیه پیشنهاد بدن چه کار کنم؟ از وقتی یادم میاد.

یه بار سر کلاس کنترل لیسانس، یکی از استاد راجع به این پرسید که چطور فهمید باید چه مسیری رو بره. بخشی از جوابش این بود که همیشه یه چشمش به این بود که از فرصت‌های پیش‌بینی‌نشده استفاده بکنه. من فقط همین بخش رو چسبیدم چون منطبق با خودم بود. هیچ‌وقت یه هدف بلند مدت مشخص برا خودم گذاشتم؟ شاید، ولی اغلب مبهم بود و بیشتر خودم رو سپردم به فرصت‌ها. این همیشه بد نیست، چون خیلی وقتا اگه فقط رو هدف و خواسته خودت متمرکز بشی دیدت محدود می‌شه. من یاد گرفتم به برخی فرصت‌ها هم نه بگم و در عین حال کشیده شدم به مسیری که فکرشو نمی‌کردم و دوستش هم دارم. اما کجا قراره بالاخره مسیر و هدف خودم رو داشته باشم، از این جهت که بتونم بگم این انتخاب خودم بود؟ که دیگه اجازه ندم چیزهای جدید و وسوسه‌کننده منو از راهم منحرف کنن؟ که مسئولیتش رو بپذیرم... شاید مشکل از همین‌جا شروع میشه که دلم نمی‌خواد مسئولیت چیزی رو بپذیرم؟

پیش اومده آدمای نزدیکم درباره‌م بگن نمی‌دونی چی می‌خوای یا به اشتباه و به خاطر تجربه‌ی کم فکر می‌کنی چیزی که می‌خوای مهمه. سعی می‌کنم جدی نگیرم، وایسم و توضیح بدم، نسبت به خودم و ارزش‌هام بسنجم. ولی بعد یه مدت می‌بینم انگار اون حرفا اثر گذاشته روم. کاش ۲۰ سالم بود. نمی‌دونم چه کار می‌کردم ولی حس می‌کنم برای تغییر زیادی پیرم!