ماشین شانس!

بعد از مدت‌ها یه خواب سینمایی دیدم :)) از این خواب‌های طولانی با قسمتای مختلفی که ترتیب‌شون یادم نمونده (مغزم خوب تدوینش نکرده بود :دی). ولی آخرش داستان جالب شد و به محض اینکه بیدار شدم گوشی رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن هر چی یادم مونده بود.

دوستای مختلفیم تو قسمتای مختلف خواب بودن. یه جاش داشتیم درس می‌خوندیم تو سالن مطالعه‌ای که پذیرایی خونه‌ی بابابزرگم اینا بود و یه کم داستان اونجا پیش رفت. یه جا با یه دوستم رفتیم سفر و دیدیم هتل خیلی گرونه، به جاش رفتیم تو مدرسه‌ای که کلاس‌هاشو تبدیل به اتاق کرده بود و این یکی شبی صد تومن بود :)) (حتی تو خوابم ذهنم فقیره :دی) یه جا هم با دوست دیگه‌ای تو ماشینی بودیم، انگار یه سفر خانوادگی بود، نمی‌دونم موضوع چی بود ولی انگار داشتیم سعی می‌کردیم این بار بهتر باشیم (ایده‌ای ندارم دفعه‌ی قبلی داستان چی بود)!

خلاصه همه‌ی اینا گذشت تا رسید به صحنه‌ای که انگار من یه کار اشتباه کرده بودم و دوستی منو لو داده بود. یا همچین چیزی که خلاصه من از دست همه عصبانی بودم. جزئیات این سکانس خیلی یادم نمیاد ولی آخرش یکی باید کشته می‌شد! فکر کنم یه دوست بود و ما سه چهار نفر ناراحت بودیم چون انگار باید خودمون تحویلش می‌دادیم! صحنه‌ی بعدی اینطوری بود که همه‌ی اون اتفاقات داشت دوباره می‌افتاد. همه‌ی ما می‌دونستیم که به طریقی به عقب برگشتیم و داریم دوباره صحنه رو بازی می‌کنیم. تو موقعیت مشابه متوجه شدم این بار کمتر عصبانی‌ام و با دوستی که منو لو داده بود حرف می‌زدم. از اون و بقیه‌ی بچه‌ها پرسیدم به نظر شما این بار چیا نسبت به دفعه‌ی قبل تغییر کرده؟ و درباره‌ش حرف زدیم. به نظر می‌رسید این بار اوضاع بهتر داره پیش میره و ممکنه شانسی داشته باشیم...

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۳ آذر ۰۰

بوق نزن هموطن!

حس کسی رو دارم که وسط اتوبان خاموش کرده و همه دارن ازش جلو می‌زنن. بعضیا یه بوقی هم می‌زنن و تیکه می‌ندازن. حرف‌هاشون و اینکه الان وسط راهم منو مضطرب می‌کنه و باعث می‌شه باز خاموش کنم. دلم می‌خواد همون وسط بزنم زیر گریه اما توانش رو ندارم چون باید زودتر راه بیفتم... کی گفته آخه زندگی یه اتوبانه که فقط توش باید بریم و بریم؟

وقتی موفق بشم روشنش کنم می‌زنم کنار. نه برای اینکه مناظر اطرافو ببینم و مثلا از مسیر لذت ببرم، فقط می‌خوام یه کم بشینم و گریه کنم. شاید کمی هم بخوابم! بعدش شاید چشم بچرخونم یه جاده فرعی پیدا کنم. یا اصلا پیاده راه بیفتم ببینم به کجا می‌رسم.‌ حتی ممکنه برگردم به همین مسیر پر تردد. الان این چیزاش مهم نیست. الان مهم اینه که نمی‌تونم ماشین رو این وسط ول کنم و تا وقتی هم روشنش نکردم یا پیاده نشدم هلش بدم، نمی‌تونم بزنم کنار!

‌‌

+ آبان هم تموم شد. مخصوصا این دو هفته‌ی اخیر کلی کلمه و حس و فکر منفی داره تو سرم می‌چرخه. احساس می‌کنم همه‌ی این تلاش‌ها بی‌فایده‌س. باید از تقلا کردن دست بردارم، کنترل چیزای کوچیکی که می‌تونم رو به دست بگیرم تا شاید باعث شه چیزای سخت‌ترو هم بتونم کنترل کنم. نمی‌دونم.

تو ویدیویی که دیشب اتفاقی تو اکسپلور اینستا دیدم، جردن پیترسون می‌گفت (نقل به مضمون): «آدما ریسک نمی‌کنن چون حداقل این بدبختی که توش هستن رو می‌شناسن و بدبختی بعدی براشون ناشناخته‌س. ولی اگه حرکتی نکنی، بعدا بیشتر احساس بدبختی می‌کنی!» و چقدر من این رو تجربه کرده‌م!

پ.ن. ممنون که نمی‌رید تو فاز نصیحت.

  • فاطمه
  • دوشنبه ۱ آذر ۰۰

-۲۷-

سلام. این پست رو یک‌شنبه می‌خواستم بذارم. چون تولدم بود و من چند وقت پیش که یه چالش‌طور راه افتاد برای گذاشتن عکسی که تلسکوپ هابل تو یکی از روزهای تولدمون گرفته، پیش خودم فکر کردم صبر کنم و روز تولدم (یا حداقل تو پست مخصوص به تولدم!) این عکسو بذارم.

۳۱ اکتبر سال ۲۰۰۵ هابل عکس زیر رو از سحابی NGC 281 گرفته که تو کهکشان راه شیری هم هست. تو این ناحیه احتمالا قراره یه ستاره به وجود بیاد، مثل خیلی از سحابی‌های دیگه که محل تولد ستاره‌هان. هرچند طبق توضیحات سایت هابل قبل از اینکه این حجم از غبار و گاز یه سحابی به‌قدر کافی متراکم بشه تا بتونه یه ستاره تشکیل بده، ممکنه از بین بره. و نوشته در مورد این سحابی هم شاید این اتفاق داره میفته!

ولی خب، کی می‌دونه؟!

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱۲ آبان ۰۰

آزمایش مارشمالو - ادامه

سلام. امیدوارم که خوب باشین. عیدتون هم با تاخیر مبارک باشه :)

تو پست قبل اینقدر حرف و برداشت‌های مختلف در مورد آزمایش مارشمالو مطرح شد یه کم گیج شدم. ولی از اونجایی که وقت مطالعه‌ی خاصی درباره‌ش ندارم، گفتم علی الحساب همون چیزی که از اول می‌خواستم رو بگم.

یه اتاق هست تو کلاب هاوس با عنوان «تازگیا جالب چی دیدی؟ خوندی؟ شنیدی؟» که هر هفته پنجشنبه شب‌ها آدما توش از چیزای جالبی که یاد گرفته‌ن یا شنیده‌ن حرف می‌زنن. گستردگی مطالبش هم زیاده، می‌تونه یه خبر باشه یا کتابی که کسی تازه خونده یا هر چیزی. منم گاهی میرم به صحبتا گوش می‌دم، تازگی بیشتر. اعضاش افراد مختلفی‌ان، خیلی‌هاشونم پادکسترن یا کانال یوتیوب دارن. میزبان‌های جلسه (از جمله علی بندری) همیشه حرف می‌زنن، بعدشم هر کی بخواد نوبت می‌گیره و صحبت می‌کنه. بین این‌ها چند نفری معمولا پای ثابتن، اسم یکی‌شون امیرمنصوره. تو این دو سه هفته‌ی اخیری که گوش می‌دادم، حرفای این امیرمنصور برام خیلی جالب بوده. پنجشنبه‌ی دو هفته پیش یه بحثی رو مطرح کرد و براش آزمایش مارشمالو رو مثال زد. چند روز بعدشم ویدیوی کامل‌تری تو کانال یوتیوبش گذاشت. جلوتر می‌گم قضیه چی بود.

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲ آبان ۰۰

آزمایش مارشمالو

سلام

یه چیز جالب شنیده‌م که دوست داشتم اینجا هم تعریفش کنم. ولی قبلش می‌خوام ازتون بپرسم قضیه‌ی تست مارشمالو رو شنیدین؟ همون آزمایشی رو می‌گم که جلوی بچه‌ها یه مارشمالو گذاشتن و گفتن می‌تونی بخوریش ولی اگه یه ربع صبر کنی یه مارشمالوی دیگه هم بهت می‌دیم. و ۲۰ سال بعد زندگی همون بچه‌ها رو بررسی کردن تا ببینن در چه وضعی‌ان و چقدر موفقن.

مخصوصا توضیح کامل‌تر یا لینکی ندادم، شما هم یه لحظه سرچش نکنید چون احتمالا شنیده‌ین درباره‌ش. اگه حالشو دارین، ممنون می‌شم برام بگین دیگه چی ازش تو ذهنتونه؟ یادتونه کجا درباره‌ش خوندین یا شنیدین؟ اگه هم براتون جدیده، از همین خلاصه‌ای که گفتم چه نتیجه‌ای می‌گیرین؟ کلا چی فکر می‌کنین درباره‌ش؟

مچکرم :)

  • فاطمه
  • دوشنبه ۲۶ مهر ۰۰

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.