دوست نداشتم دلیل دوباره اینجا نوشتنم این باشه که بقیه جاها بستهس. ولی خب یه هفته شد و معلوم هم نیست کی تموم بشه.
سلام. امیدوارم که خوب و سلامت باشید.
پنجشنبه هفته قبل، قبل از شدت گرفتن شلوغیها، به دوستی پیام دادم که فرداش هم رو ببینیم؟ چند روز قبلش پیام داده بود که چند هفتهای هست یه سر اومده ایران و سهشنبه هم میخواد بره. جواب نداد و بعدم نت قطع شد و منم شمارهای ازش نداشتم و کلا بیرون نرفتن رو بهتر دیدم. امیدوارم به سلامت برگشته باشه.
دو تا رمان تازگی خوندم که تو شیلی میگذرن و دربارهی دستههای مختلفی از آدمان. شخصیت اصلیهای یکی (سایه آنچه بودیم) مبارزین انقلابی هستن و شخصیت اصلیهای اون یکی (راههای برگشتن به خانه) آدماییان که تلاش میکنن تو هر شرایطی زندگی عادی خودشون رو حفظ کنن ولی با اینحال، سوالها و بحثهایی هم براشون پیش میاد. حوصله کنم (که نمیکنم) یه بار بیشتر در موردشون مینویسم.
از پستهای قبلی احوالم بهتره؛ یه چیزایی خودبهخود برطرف شدن و یه چیزایی رم خودم سُر دادم زیر فرش. ولی بهزودی باز باید باهاشون مواجه بشم. مگه اینکه تصمیم بگیرم دیگه تو زندگیم هیچ حرکت و پیشرفتی نکنم و همینطور منفعل بشینم تا اتفاقا خودشون بیفتن.
اسمم رو داده بودم برای شرکت تو یه کنگرهای و حسابی پشیمون شده بودم چون هر چی زور میزدم کدم به جواب درستی نمیرسید. کمکم به این نتیجه رسیدم که یه جای دیتاست و طرح مسئلهمون میلنگه و شاید باید بریم اینطور ارائه کنیم که: نمیشه فلان چیزا رو از معاینات حذف کرد و با هوش مصنوعی از همون دیتای اولیه نتیجه گرفت. ولی استرس داشتم که خب این با عنوانمون نمیخونه. دانشجو پزشکیه هم جواب نمیداد. مونده بودم تو این یه هفته چه کار کنم که فهمیدم کنگره رو فعلا کنسل کردن.
در برخورد با فلان آدم استرسها و حساسیتهام بیش از حد بالا میان. آیا این به خاطر ارتباط نزدیکیه که حساسیتهای آدمو هم در کنار حسهای دیگه فعال میکنه؟ یا مشکل از خود این ارتباطه که یه وقتا اینطور اذیتم میکنه؟
بهترین کاری که الان میتونم بکنم کتاب خوندن و نوشتن داکیومنت پروژههاییه که نزدیک به تحویل دادنشونیم. داشتم فکر میکردم چقدر تعداد دوستایی که بخوام زنگ بزنم ازشون خبر بگیرم یا باهاشون صحبت کنم کمه. با بیشتر دوستام در حالت عادی هم اونقدری تعامل نداشتم تو سالهای اخیر.