ضربه بدی خورده‌م. شایدم زخمی قدیمیه که سرباز کرده. این بار نمی‌خوام ازش فرار کنم. حداقل نه به این راحتی.

از اینکه از دست خونواده‌م عصبانی‌ام از خودم عصبانیم! عذاب وجدان به همراه وسوسه‌ی تمرد.

من همیشه سعی کرده‌م دختر خوبه باشم. حتی دیگه اجباری حس نکردم. تبدیل شد به خواست و عقیده خودم. شخصیت و هویت خودم. ولی همزمان دیوار کشیدم دور خودم. محدود و محدودتر.

درستش اینه که آدما به بچه‌هاشون آزادی بدن همه چی رو تجربه کنن؟ یا محدودشون کنن و اون بچه‌ها مخفیانه برن تجربه کنن؟ یا محدودشون کنن و اون بچه‌ها هم خودشون رو محدود کنن؟ همه مدلش رو دیده‌م، هر کدومش شاید یه مزیتی داره ولی یه مشکلی هم درست می‌کنه. دیگه نمی‌دونم چی درسته چی غلط.

همیشه سعی کردم اون طوری رفتار کنم که کسی ازم ناراحت نشه. چرا واقعا؟ حالا تبدیل شدم به بزرگسالی که نمی‌تونه قاطعانه تصمیم بگیره و متهم می‌شه به اینکه نمی‌دونه چی می‌خواد و چون تو رودروایسیه داره اینطوری رفتار می‌کنه. شایدم واقعا با عالم و آدم رودروایسی دارم. شاید دوست دارم نقش قربانی بگیرم و مسئولیت تصمیم‌هامو بندازم گردن بقیه؟

انگار ضربه‌ای زده شده که یه بخشی از دیوار دورمو خراب کرده. می‌بینم که اون بیرون یه خبراییه ولی برام امن نیست. می‌ترسم پامو بیرون بذارم. برم بیرون؟ فعلا فقط نگاه کنم؟ یا آجرها رو دوباره بچینم؟

نمی‌خوام تلاش کنم منسجم‌تر و واضح‌تر از این بنویسم. همین اندازه گیج و سردرگم و مضطرب و ناراحت و عصبانیم.


پ.ن. عنوان از آهنگ «هر روز پاییزه» چاوشی