۲۷ مطلب با موضوع «فولدر فیلم‌هام» ثبت شده است

یخ‌شکن ۴: زخم کاری

سلام، با چهارمین شب یخ‌شکنی در خدمت شما هستیم :دی

🎧 حبیب خزایی‌فر - تیتراژ پایانی سریال زخم کاری

قسمت آخر سریال زخم کاری امروز اومد و اینم تموم شد. یه سالی هست بعضی سریالای ایرانی رو از نماوا و فیلیمو دنبال می‌کنم. منی که حوصله‌ی بیشتر سریالای تلویزیون رو نداشتم! ولی دیدم بعضی از این سریالا موضوعاشون جدیده به نسبت و ازشون خوشم اومد. مثل قورباغه یا همین زخم کاری. یا خاتون. نمی‌دونم چرا خاتون رو از شهرزاد (که می‌گن شبیهشه) بیشتر دوست دارم. کلا اونقدری که همه از شهرزاد خوششون اومده بود من خوشم نیومد هرچند اونم سریال قشنگی بود، مخصوصا فصل اولش. به نظرم بعضی سریالا رو نباید ادامه بدن. شهرزاد هم انگار اولش قرار بوده همون یه فصل باشه، دیدن استقبال شده و تهیه‌کننده‌ای کسی گفته بیاین ادامه‌شم بسازین. ولی از این‌که آخر یه سریالو طوری بسازن که راه واسه فصل بعدشم باشه خوشم میاد؛ مثل قورباغه. خلاصه خیلی وقته سراغ سریالای خارجیِ دانلود شده نرفتم. اکثرشون طولانی‌ان و احتمال می‌دم نتونم خودمو کنترل کنم که تند تند همه‌شو نبینم! ولی در مورد این ایرانیا چون سریاله تازه‌س مجبورم هفته‌ای همون یه قسمتی که ازش میاد رو ببینم :))

چیزی که روز اول باعث شد بخوام زخم کاری رو ببینم محمدحسین مهدویان (کارگردانش) و جواد عزتی بودن! بعدش هم از این خوشم اومد که فیلم‌نامه‌ش براساس یه کتاب (بیست زخم کاری) نوشته شده* که اونم خودش براساس نمایشنامه‌ی مکبث شکسپیر بوده. خود سریال هم خوب بود، داستانش و بازیاشون رو دوست داشتم. پر از خون و خون‌ریزی بود :)) و نشون می‌داد حرص و طمع و میل به انتقام می‌تونه آدما رو به کجا برسونه. و اینکه وقتی یه تصمیم خطرناک گرفته و راهی شروع می‌شه، دیگه نمی‌شه جلوی خیلی اتفاقا و حتی تصمیمای بعدی رو به راحتی گرفت. البته سریالش بدون ایراد هم نبود ولی من به‌طور کلی ازش خوشم اومد. بعدم تنها سریالی بود که تیتراژ اولش رو نمی‌زدم رد شه و تا آخر تیتراژ پایانی‌ش هم می‌دیدم چون موسیقی متن و تیتراژهاشو دوست داشتم!

اگه دوست داشتین شما هم بگین از این سریالای اخیر کدوما رو دیدین؟ و اگه زخم کاری رو دیدین نظرتون چی بوده؟ فقط حواستون باشه اسپویل نکنین :))

 

* کتابش ظاهرا تجدید چاپ نشده و پیدا نمی‌شه. اوایل پخش سریال انگار تو فیدیبو بود ولی بعد برش داشتن! مامانم که اونم سریالو می دید، هم صوتی و هم پی‌دی‌اف کتاب رو گیر آورد و خوند ولی من ترجیح دادم بذارم بعدا بخونم که برام اسپویل نشه. هرچند ظاهرا خیلی موارد و حتی پایان سریال با کتاب متفاوت بوده.

  • فاطمه
  • جمعه ۱۹ شهریور ۰۰

Soul پلاس!

سلام

تو یه جَوی بودم که پست قبل رو قراره بذارم یه مدت بمونه! از جهاتی چیزایی که توش گفتم خاص بودن برام، جمع‌بندی یه سری از افکار و اتفاقای اخیر بودن. ولی امروز تصادفی یه لایو دیدم که چند نفر نکاتی رو که از انیمیشن Soul به نظرشون اومده بود می‌گفتن. خب خیلیا از Soul نوشتن (منم تو این پست برداشتای خودمو نوشته بودم) و نمی‌خوام الان حرف تکراری بزنم. فقط به یه بخش از نکات جدیدی که شنیدم اشاره می‌کنم که درباره‌ی همون آرزو و رویاهای زندگی بود. همزمانیش باعث شد بخوام دنبال پست قبلی بنویسمش.

یکی از افراد توی لایو به این اشاره کرد که وقتی جو گاردنر بعد از اون همه داستان بالاخره اولین اجراشو انجام داد، خب انتظار داشت خیلی حس خوشحالی بیشتری داشته باشه، خیلی خاص‌تر باشه براش. ولی تموم که شد همه رفتن خونه‌هاشون، حتی مادرش. و وقتی پرسید حالا چی؟ اون یکی نوازنده گفت هیچی فردا هم میایم همین کارو می‌کنیم! بعد جو رفت خونه و این بار یه هدف جدید داشت: کمک به ۲۲.

ایشون می‌گفت آرزوهامون گاهی فقط برای پر کردن یه خلائی از وجودمونن. اینه که وقتی هم بهشون می‌رسیم اونقدری خوشحال نمی‌شیم، انگار یه طعم گسی داره. اما گاهی آرزوها ارزشمندترن، مثل همون وقتی که جو می‌خواست برای یکی دیگه کاری بکنه.

شخص دیگه‌ای می‌گفت ما غیر از آرزومون یه تصویر هم از رسیدن بهش می‌سازیم. تصور می‌کنیم به چه حسی قراره منجر بشه و با اون تصویر زندگی می‌کنیم. یا به تعبیری که اگه فیلمو دیده باشین آشناس؛ از مفهوم آب اقیانوس می‌سازیم! برا همین وقتی هم بهش می‌رسیم می‌بینیم فرق می‌کنه، دقیقا همون نیست. و باز اون طعم گس رو از رسیدن بهش حس می‌کنیم. فعالیت اضافی ذهن باعث ایجاد این احساسات منفی می‌شه!

به این فکر می‌کنم که چیزایی که ذهنم رو مشغول می‌کنن چی‌ان اصلا؟ آرزو و رویا؟ فکرایی برای فرار از واقعیت؟ چه نقشی دارم تو داستان‌هایی که تو سرم می‌سازم؟ به عبارتی، چه خلاءهایی رو می‌خوام پر کنم؟

اینم می‌دونم که اینقدر دنبال ریشه گشتن هم خوب نیست. باز نتیجه‌ش می‌شه غرق شدن تو افکار و نشخوار فکری. باید تو واقعیت بود. باید بیشتر از فکر کردن کاری کرد، تجربه کرد. (این جملات شاید خیلی بدیهی یا شعاری باشن ولی مجبورم برای خودم تکرارشون کنم!)

‌راجع به تجربه کردن هم صحبت شد. در اصل همون پیامی که ما هم برداشت کردیم: ۲۲ باید زندگی رو تجربه می‌کرد تا بتونه جرقه‌شو پیدا کنه. اما این وسط یه نکته‌ی جالب هم گفتن که من متوجهش نشده بودم: اون آرایشگره که می‌گفت دوست داشته دامپزشک بشه، تحمل گربه‌هه رو نداشت! یعنی یه وقتا چیزی رو دوست داریم اما هیچ تجربه‌ای ازش نکردیم که ببینیم واقعا باهاش خوبیم یا نه! فقط یه تصویره تو ذهنمون...

[عکس رو از این پست مهناز کش رفتم :)) ]

نکته‌ی قشنگ دیگه‌ای که گفته شد این بود که وقتی شرایط جوری شد که جو از بیرون به بدن خودش نگاه می‌کرد، این منجر به آگاهی و ادراک و شناخت بیشتری از خودش شد. شخص دیگه‌ای هم به وقتی اشاره کرد که جو تازه مربی ۲۲ شده بود، جایی که با گذشته‌ی خودش مواجه شد تا اینکه رسید بالا سر خودش رو تخت بیمارستان. اینجا اشاره کردن به حدیثی از امام صادق -علیه السلام:

إِنَّکَ قَدْ جُعِلْتَ طَبِیبَ نَفْسِکَ وَ بُیِّنَ لَکَ اَلدَّاءُ وَ عُرِّفْتَ آیَةَ اَلصِّحَّةِ وَ دُلِلْتَ عَلَى اَلدَّوَاءِ فَانْظُرْ کَیْفَ قِیَامُکَ عَلَى نَفْسِکَ

تو را طبیب خودت کرده‌اند. درد را برایت گفته‌اند، نشانه‌ی سلامتى را به تو یاد داده‌اند، و به دارو هم تو را راهنمایى کرده‌اند. اکنون ببین چگونه درباره‌ی نفس‌ات رفتار می‌کنى!

طولانی‌تر از چیزی که می‌خواستم شد، ولی یه صحبت دیگه هم بود که دلم نمیاد بهش اشاره نکنم. این یکی درباره‌ی اون موجودات فرشته‌مانند یا نگهبان‌های اون دنیاهای دیگه‌س. اسم همه جری بود الا یکی‌شون؛ تری! تری محاسبه‌گر بود و خودشیفته (شاید تری بودنش هم به همین علت بود) و می‌خواست همه چیز دقیق انجام بشه. شمارش باید درست می‌بود! شده بود مثل همون روح سرگردان که فقط می‌گفت Make a trade! آخرشم که دنبال این بود مدال بهش بدن! رو اعصاب مای بیننده هم بود :))... اما جری‌ها باهاش مدارا می‌کردن. اما همین تری هم تو سیستم جا داشت :)

آخیش! اصل کاریا رو گفتم :)) این Soul از اون انیمیشن‌هاس که باید بیش از یه بار دیدش! و قشنگیش به اینه که هر کی یه چیزایی ازش می‌گیره که ممکنه به چشم بقیه نیاد. برا همینم حرفایی که تو این لایو شنیدم برام جذاب بودن و گفتم بعضیاشونو اینجا بیارم. مرسی که خوندین :)

  • فاطمه
  • جمعه ۳ بهمن ۹۹

چالش هزاران رنگ زیر ۱۲۰ دقیقه [تکمیل چالش!]

سلام

هلن توی وبلاگش یه چالش شروع کرده به اسم هرزصد که مخفف همون عبارتیه که تو عنوان نوشتم :)) با این هدف که تو ده روز، روزی یه انیمه‌ی سینمایی ببینیم و درباره‌ش یه یادداشت بنویسیم. (که احتمالا برا من بیشتر از ۱۰ روز طول می‌کشه :)) )

به چند دلیل دلم خواست من هم انجامش بدم. یکی این که یه مدته تقریبا فیلمی ندیدم و کلی فیلم و سریال جمع شده :/ و خب دقت کردم دلیلش نمی‌تونه تلف شدن وقتم باشه چون همینطوری‌شم کلی وقت تلف می‌کنم در روز :)) گفتم به این بهانه یه کم بهینه‌تر وقت تلف کنم D: (کلا با فیلم منظورمه، به طرفداران انیمه برنخوره :)) ) بعدم اینکه من می‌شه گفت اهل انیمه دیدن نیستم پس بهانه‌ای هم شد برای دیدن انیمه‌های معروف یا اونایی که تعریف‌شونو شنیده‌م.

تو همین پست هر چی ببینم اضافه می‌کنم و چند خطی درباره‌ش می‌نویسم. فقط اینکه انیمه‌هایی که همین الان نشان‌شده این‌ور و اونور دارم نهایت تا روز پنجم جواب بدن :)) امیدم به پست‌های چالش‌های بچه‌هاس و همین‌طور ممنون می‌شم اگه انیمه‌ی سینمایی قشنگی سراغ دارین تو کامنتا معرفی کنین :)

*** ویرایش بعد از ۵ ماه D:

بعد از مدت‌ها برگشتم که این پست رو کامل کنم. چون یه مدت فاصله افتاد می‌خواستم صبر کنم ۴ تا انیمه/انیمیشن باقی‌مونده رو ببینم بعد یه دفه بیام راجع به همه بنویسم. خودمم متعجبم که ۵ ماه طول کشید که ۴ تا انیمیشن ببینم :)) می‌تونید از شماره‌ی ۷ به بعد معرفی‌های جدید رو ببینید.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱۸ دی ۹۹

Soul

سلام :)

بعد از شنیدن کلی تعریف از انیمیشن Soul (روح) بالاخره من هم دیدمش. از دیدنش لذت بردم و فکر کردم بد نیست کمی درباره‌ش بنویسم. پایان فیلم رو لو نداده‌م، ولی خطر اسپویل در مورد بعضی وقایع وجود داره :) (البته خلاصه‌ای که تو پاراگراف بعدی از داستان فیلم می‌نویسم چیزیه که توی تریلر هم اومده).

شخصیت اصلی انیمیشن، جو گاردنر، نوازنده‌ی موسیقی جازه که چون تابه‌حال نتونسته عضو هیچ گروهی بشه، توی مدرسه موسیقی درس می‌ده. تا اینکه بالاخره یه روز نظر یه بند رو جلب می‌کنه و قرار می‌شه همون شب باهاشون اجرا داشته باشه. ولی اینقدر خوشحاله که توی مسیر حواسش به اطراف نیست و میفته تو یه چاله و روح از بدنش جدا می‌شه :) اون [روحش] که نمی‌خواد حالا که بالاخره زندگی بهش رو کرده به دنیای پس از مرگ (The Great Beyond) بره، از مسیر منتهی به اون دنیا فرار می‌کنه و میفته تو دنیای پیش از زندگی (The Great Before)؛ جایی که روح‌های هنوز به دنیا نیومده آماده‌ی اومدن به زمین می‌شن و شخصیت‌شون شکل می‌گیره. مرحله‌ی آخر این آمادگی اینه که ارواح جوان یه جرقه (Spark) پیدا کنن؛ چیزی معادل شوق یا معنای زندگی. توی این دنیا غیر از موجوداتی که مسئول مراقبت از روح‌هان، ارواح درگذشته‌ای هم هستن که وظیفه دارن روح‌های جوان رو در پیدا کردن جرقه‌ی الهام‌بخش‌شون راهنمایی کنن. جو برای اینکه شناسایی و به دنیای پس از مرگ برگردونده نشه، خودش رو قاطی این مربی‌ها می‌کنه و وظیفه‌ی راهنمایی یک روح بهش داده می‌شه: روح شماره ۲۲ که مدت‌هاست اینجاست و تا به‌حال مربیان زیادی داشته، ولی به هیچ وجه حاضر نیست به زمین بره! از اینجا به بعده که داستان جالب می‌شه و احتمالا بتونید حدس‌هایی هم بزنید :)

نمایی از دنیای پیش از زندگی!‌

به نظرم پیام اصلی فیلم این بود که هر کس به این فکر کنه که معنای زندگی براش چیه؟ اون شوق یا هدفی که به خاطرش به این دنیا اومده چیه؟ در طول فیلم می‌فهمیم که اون جرقه لزوما یه هدف، مهارت یا علاقه‌ی خاص نیست و حتی می‌تونه چیزی مثل لذت بردن از دیدن آسمون یا پیاده‌روی باشه. آدم‌ها می‌تونن تو مسیر متفاوتی از علایق‌شون بیفتن ولی باز هم کارشون، آدم‌ها و زندگی رو دوست داشته باشن. همون‌طور که جایی نوازنده‌ی اصلی گروه این داستان رو برای جو تعریف می‌کنه: «یه ماهی جوان به ماهی پیری می‌رسه و می‌گه من می‌خوام چیزی که بهش می‌گن اقیانوس رو پیدا کنم. ماهی پیر می‌گه اینجا اقیانوسه دیگه! ماهی جوان میگه این؟ این که آبه، من دنبال اقیانوسم!»

(من اینجا یاد داستان مشابهی از دیوید فاستر والاس، نویسنده‌ی آمریکایی، افتادم که ابتدای تنها سخنرانیش نقل می‌کنه: «دو تا ماهی داشتن شنا می‌کردن که به ماهی پیرتری می‌رسن و ماهی پیر بهشون می‌گه صبح بخیر بچه‌ها، آب چطوره؟ دو تا ماهی به شنا کردن ادامه می‌دن تا بالاخره یکی‌شون از اون یکی می‌پرسه آب دیگه چیه؟!»۱)

مفهوم جالبی که توی فیلم مطرح می‌شه Zone هست. شاید براتون پیش اومده باشه وقتایی که به حدی از کاری لذت می‌برین که حس می‌کنین اون لحظه انگار از زمین جدا شدین! به تعبیر فیلم شما در اون لحظات توی یک فضای خوشی هستین. (می‌دونم که فضا ترجمه‌ی دقیقی برای Zone نیست، اما فکر می‌کنم اینجا معادل مناسبیه و خودمونم گاهی اینو استفاده می‌کنیم!)

جایی پشت دنیای پیش از زندگی، ۲۲ دنیای پنهانی رو به جو نشون می‌ده که دو دسته روح توش حضور دارن: روح‌های توی فضای خوشی و روح‌های گمشده‌ی سرگردان. روح‌های توی فضا که توی آسمون این دنیا معلقن، متعلق به جسم‌هایی هستن که روی زمین غرق کاری‌ان که ازش لذت می‌برن. در حالی که روح‌های سرگردان که ظاهر ترسناک و تاریکی پیدا کرده‌ن، درگیر وسواس‌های فکری و صداهای سرزنش‌گر درون خودشون شدن و جسم‌شون در زمین به نوعی داره یه زندگی یکنواخت و بی‌روح رو تجربه می‌کنه. ویژگی مشترک این دو دسته اینه که هر دو برای زمانی از جسم‌شون جدا شدن. و اینجا یکی از روح‌های عارف‌طور (که این توانایی رو دارن ارواح این دنیا رو به جسم‌شون برگردونن) حرف جالبی می‌زنه: «تفاوت زیادی بین این دو دسته نیست، در صورتی که چیزی که ازش لذت می‌بری تبدیل به وسواس بشه، همون لذت می‌تونه تو رو پایین بکشونه و از زندگی جدات کنه!»

‌ارواح معلق در فضای Zone!

این انیمیشن از جهاتی شبیه به Inside Out بود (هر دو محصول کمپانی‌های پیکسار و دیزنی‌ان و کارگردان‌شون پیت داکتره)، و من هر دو رو خیلی دوست دارم چون به مفاهیم غیر ملموس جذابی می‌پردازن! مثلا بعد از دیدن Inside Out نسبت به اینکه چرا دچار احساسات مختلف می‌شیم یا حافظه‌مون چطور کار می‌کنه، یه حسی پیدا می‌کنیم. درسته که واقعا توی مغز ما موجودات رنگ و وارنگی به عنوان نماینده‌ی احساسات‌مون وجود ندارن، اما همین یک دید خوب و شاید جدیدی بهمون می‌ده. توی Soul هم همین قضیه برقراره. و اینجا منظورم بحث‌های مربوط به مرگ و زندگی و جهان پیش از تولد نیست، منظورم پیدا کردن یک دید و حس به حالات روحه. روحی که می‌تونه شوق زندگی داشته باشه، نوعی فاصله گرفتن از جسم مادی رو تجربه کنه، و یا در اثر افکار منفی آسیب ببینه.

من فکر می‌کنم همه‌ی ما یه ۲۲ی درون داریم! بخشی از وجودمون که گاهی از وارد شدن به جریان زندگی اجتناب می‌کنه یا می‌ترسه، چون فکر می‌کنه به قدر کافی خوب نیست، یا فکر می‌کنه باید یه معنای خیلی خاص پیدا کنه. در حالی که فقط کافیه زندگی کنه! مثل ۲۲ که روی زمین تونست جرقه‌ش رو پیدا کنه، یا مثل جو که در زمان معاشرتش با ۲۲ به مرور موفق شد روابطش رو با آدم‌ها بهبود بده، دید بهتری به زندگی پیدا کنه و بفهمه شوق زندگی می‌تونه به سادگی بودن در جریان زندگی باشه. به عبارت دیگه، فهمید اقیانوس همین آبیه که توش شنا می‌کنه :)

۱) ترجمه‌ی متن این سخنرانی دیوید فاستر والاس با عنوان «آب این است» به عنوان اولین جستار در کتاب «این هم مثالی دیگر» اومده (من متن رو عینا نیاوردم). می‌تونین سخنرانی کامل رو از این لینک هم گوش کنین.

پ.ن. دوستان من این پست رو عینا توی اکانت ویرگولم هم گذاشتم (به عنوان اولین پست). مدتیه به این فکر می‌کنم که بعضی پست‌های وزین‌ترم (نسبت به بقیه دیگه D:) رو اونجا هم بذارم تا شاید لینکش رو به بعضی دوستای دیگه‌م هم بدم بخونن. حالا هنوز نمی‌دونم دقیقا می‌خوام با اون اکانت چی کار کنم، ولی اگه اونجا هستید دوست داشتید بیاین همو دنبال کنیم :))

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱۱ دی ۹۹

۲۷۱

سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه.

۱) چالش روزی چند ساعت بدون تکنولوژیم تموم شد. یه یادداشت آخرش اضافه کردم که اگه دوست داشتید همون‌جا بخونین.

۲) [خطر اسپویل جزئی] Tenet رو دیدم امروز (فیلم جدید نولان، که بالاخره کیفیتای خوبش داره میاد). من گاهی حس می‌کنم موقع فیلم دیدن به خودم سختی می‌دم :)) با زیرنویس انگلیسی می‌بینم و اون وسط بعضی کلمه‌ها رو چک می‌کنم (حالا نه هر کلمه‌ای که بلدش نباشم) یا بعضی جاها می‌زنم عقب که بهتر بفهمم چی شد. حالا، برای فیلمی مثل تِنت که روایتش غیر خطی و پر از عقب و جلو رفتن تو زمانه، فکر کنم همین عقب زدنای من هم باعث گیجی بیشترم شدن :))

بدم نمیاد تحلیلایی رو که راجع بهش نوشته شده بخونم یا ویدیویی چیزی ببینم، ولی بیشتر دلم می‌خواد اول خودم کمی درباره‌ش بنویسم که برداشت اولیه‌ی خودم رو داشته باشم بعد برم سراغ اونا.

۳) کپی کردن مطالب وبلاگ قبلیم (تو میهن‌بلاگ) هم به پایان رسید. با خوندن نوشته‌های قدیمیم متوجه شدم که از بعضی جهات خیلی رشد کردم و از بعضی جهات هنوز همون‌طوری‌ام! مثلا درسته که یه رفتارایی از خودم نوشته بودم که الان از یادآوری‌شون تعجب می‌کنم (و خدا رو شکر که دیگه اونطوری نیستم!) ولی یه رفتارها یا حساسیت‌هایی رو سال‌هاست که دارم. یا مشکلی رو که فکر می‌کردم تازگی با یه جمع دوستانه پیدا کردم، فهمیدم از همون موقع فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان کم‌وبیش داشتم! واقعا بعضی از این موارد به نظرم جای فکر دارن.

۴) مطمئن نیستم دلم برای دانشگاه رفتن تنگ شده باشه. از آخرین باری که رفتم بیشتر از یک ماه می‌گذره، و گرچه تو خونه نمی‌تونم خوب کار کنم (جالبه که اینو هفت هشت سال پیش هم تو اون یکی وبلاگ نوشته بودم!)، این اواخر هر بار که دانشگاه رفتم هم نتونستم خوب کار کنم! براش می‌تونم چند تایی دلیل بشمرم، هم از عوامل درونی و هم بیرونی، که بیاید فعلا واردش نشیم. ولی کلا یه طورایی برام غم‌انگیزه.

۵) اون کتابایی که گفتم به علاوه‌ی چند جلد کتاب دانشگاهی رو گذاشتم تو اپلیکیشن کنسل (Can Sell!) برای فروش. حالا امروز یه بنده‌خدایی زنگ زد به گوشیم و چرت بعدازظهر منو پاره کرد که بگه فیزیک هالیدی رو می‌خواد. قرار شد آدرسشم برام بفرسته و وقتی فرستاد شماره کارت خواست. من تو پیامم به جز نوشتن شماره کارت، ازش فامیلش رو پرسیدم (نگفته بود) و اسم کتاب رو گفتم که مطمئن شم درست فهمیدم. دیگه جواب نداده از اون موقع :| به نظرتون منصرف شده؟ ینی فقط می‌خواست منو از خواب بپرونه؟ :/

۶) قضیه‌ی این ترک بیان چیه دوباره؟ اگه مشکلی هست بگین ما هم در جریان باشیم و تصمیمی بگیریم.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱۳ آذر ۹۹

فکرهام بعد از دیدن وست‌ورلد و سایکو-پس

سلام

از دستاوردهام (!) تو آبان این بود که بالاخره فصل سوم وست ورلد رو تموم کردم و در کنارش فصل اول انیمه‌ی سایکو-پس رو هم دیدم. از اونجایی که هر دوشون به موضوعای فلسفی جذابی اشاره دارن و اتفاقا شباهت‌هایی هم دارن، تو فکرم بود یه چیزایی درباره‌شون بنویسم. ولی چون خیلی این روزا تمرکز ندارم یه مطلب منسجم بنویسم، عقب میفتاد. دیگه گفتم فعلا یه بخش از چیزایی که تو ذهنمه رو بنویسم تا بعد.

خب چون ممکنه هر دو یا هیچ‌کدوم رو ندیده باشین، اول یه مختصری از فضای هر کدوم بگم. تو وست‌ورلد یه شرکت اومده یه دنیایی از ربات‌های هوشمند ساخته که کاملا شبیه انسان‌هان. این ربات‌ها میزبان این دنیان و زندگی خودشون رو دارن. آدما هم برای تفریح و اینکه آزادانه هر کاری بخوان انجام بدن، پول می‌دن یه مدت می‌رن به این سرزمین. فصل اول سریال رو این محور می‌چرخه که بعضی از میزبان‌ها کم‌کم به وضعی که توشن آگاه می‌شن، مثلا متوجه می‌شن زندگی‌شون یه حلقه از اتفاقاتیه که هر روز به شکل کم و بیش یکسانی تکرار می‌شه، و به مرور تا حدی درگیر مسئله‌ی اراده و قدرت انتخاب می‌شن. بعد از یه سری اتفاقات، تو فصل سوم چند تا از این میزبان‌ها از وست‌ورلد میان بیرون، به دنیای آدم‌ها. داستان تو آینده‌ای می‌گذره (حدودای سال ۲۰۵۰) که تکنولوژی توش خیلی پیشرفت کرده. شاید مهم‌ترین جنبه‌ش شرکتیه به اسم اینسایت۱، که با استفاده از داده‌های خیلی زیادی یه هوش مصنوعی درست کرده و از این طریق به همه‌ی مردم نظارت داره، آمارشون رو داره، و حتی آینده‌شون رو پیش‌بینی می‌کنه.

انیمه‌ی سایکو پس هم تو آینده‌ای شبیه به این می‌گذره. سیستمی وجود داره به اسم شیبیل که باز آمار همه رو داره و مثلا براشون تعیین می‌کنه بهترین شغلی که می‌تونن داشته باشن چیه و ضمنا می‌تونه با اسکن آدم‌ها وضع روانی‌شون رو مشخص کنه. به این شکل که یه عدد (ضریب جرم) برای هر کس نمایش می‌ده. اگه کسی ضریب جرمش از یه حدی بالاتر بره دستگیر می‌شه (به هدف درمان) یا در موارد حاد کشته می‌شه. هدف هم اینه که جامعه‌ی امنی داشته باشن. یه اداره‌ی امنیت هم هست که شخصیت‌های داستان چند تا از افراد اونجان: بازرس‌ها و مجری‌ها. مجری‌ها در واقع بعضی از مجرم‌های بالقوه‌ای‌ا‌ن که به خاطر ضریب جرم بالاشون دستگیر شده بودن و حالا به بازرس‌ها کمک می‌کنن.۲

یه بحثی که تو این سریال هم خیلی پیش میاد همون قدرت اختیاره. تو چنین دنیایی چقدر آدما می‌تونن علی‌رغم مسیری که شیبیل براشون مناسب می‌دونه، خودشون دنبال رویاهاشون برن؟ چقد می‌تونن هیجانات و احساسات‌شون رو بروز بدن؟ آیا همیشه یه فردی که ضریب جرمش بالا رفته باید کشته بشه یا می‌شه شرایطش رو بررسی کرد؟ مثلا با کسی که بهش حمله شده و از فشار و استرس ضریبش بالا رفته باید چی کار کرد؟ و برعکس، اگه مجرمی پیدا بشه که حتی در حال ارتکاب قتل ضریب جرمش بالا نره و به همین خاطر اسلحه‌های بازرس‌ها اون رو به عنوان هدف تشخیص ندن چه باید کرد؟ آیا بازرس‌ها تو این وضعیت حق انتخابی دارن یا باید به اسلحه‌شون اعتماد کنن؟ اینا موقعیت‌هاییه که تو سریال پیش میاد و ذهن شخصیت‌ها و همین‌طور بیننده رو درگیر می‌کنه. 

 

توی آمار و الگوریتم‌های هوش مصنوعی که طبیعتا با داده‌ها سر و کار دارن، خیلی وقتا داده‌های پرتی (Outliers) وجود دارن که ممکنه کارو سخت کنن. تو هر دوی این سریال‌ها۳ هم این موضوع وجود داره. آدمایی هستن که با نُرم جامعه فرق دارن و با اون سیستم‌ها نمی‌خونن. مثلا تو وست‌ورلد کسایی که اختلال روانی دارن، یا تو سایکو پس کسایی که ضریب جرم‌شون در هر حالتی پایینه. کسایی که نه تنها نمی‌شه درست پیش‌بینی‌شون کرد، بلکه ممکنه تهدیدی برای جامعه باشن. پس یه چالش این سیستم‌ها (یا بهتر بگم تفکر پشت‌شون) که دنبال جامعه‌ای تا جای ممکن یک‌دستن که بشه راحت روش کنترل داشت، اینه که با این افراد چی کار کنن؟ مثلا به شکلی تربیت‌شون کنن که تو سیستم بگنجن؟ یا کلا حذف‌شون کنن؟ یا چی؟!

جالبیِ وست‌ورلد اینه که از جایی که ربات‌ها آگاه شده بودن و می‌خواستن از حلقه‌هایی که براشون تعریف شده بود بیرون بیان، به جایی می‌رسه که انسان‌ها هم خودشون رو تو همین موقعیت پیدا می‌کنن! یه جا که دیتای اینسایت لو رفته و شهر به هم ریخته چون همه از فهمیدنِ اینکه چه اتفاقایی قراره براشون بیفته قاطی کرده‌ن، یکی از شخصیت‌ها می‌گه من پروفایلم رو نخوندم؛ نمی‌دونم آینده‌م چیه ولی براساس تصمیمات خودمه نه چیزی که یه ماشین بگه. توی سایکو پس هم چند بار این حرف تکرار می‌شه که ارزش وجودی آدما به اراده‌شونه، به اینکه خودشون بتونن تصمیم بگیرن و جواب پیدا کنن.

فکر کردن به اینا جالبه. به فرض که همه چی جبری باشه۴، یا اصلا نه، سیستم مشابهی وجود داشته باشه که بتونه آینده‌مون رو پیش‌بینی کنه. آیا واقعا می‌خوایم بدونیم که تو آینده دقیقا چه اتفاقی میفته؟ اگه بدونیم، دیگه رسیدن به موفقیت‌هایی که ازشون خبر داریم لذتی داره؟ آیا می‌تونیم از اتفاق‌های بد اجتناب کنیم یا فقط می‌تونیم نگران‌شون باشیم؟ آگاهی از آینده رو انتخاب‌های الان‌مون چقدر تاثیر می‌ذاره؟ ترجیح می‌دیم بدونیم همه چی تعیین شده یا خوشحال باشیم که اینا تصمیمات خودمونن؟

و سوالات دیگه‌ای از این دست، که شاید مهم‌ترینش این باشه: نمود این همه داستانی که گفتیم تو جوامعِ الان چیه، و ما چطوری بهش نگاه می‌کنیم؟


۱. البته با املای Incite، که مشابهه با لغت Insight به معنی بینش و بصیرت!

۲. می‌خواستم برای جزئیات بیشتر لینک پست راینر از معرفی این انیمه رو بذارم که دیدم پاکش کرده :|

۳. به طور خاص منظورم فصل سوم وست‌ورلد و فصل اول سایکو پسه. ادامه‌ی سایکو پس رو ندیدم هنوز.

۴. من البته به جبر مطلق اعتقاد ندارم. حدیثی هست از امام صادق که می‌گن: نه جبر است و نه اختیار، بلکه امرى است میان این دو.

پ.ن. انتظار داشتم عنوان بهتری به ذهنم برسه برای این پست :|

پ.ن۲. این روزا چند تا چالش راه افتاده، من نرسیدم همه‌ی پستا رو بخونم ولی تو یکی‌شون دیدم دعوت شدم. از دوستایی که منو به چالش‌ها دعوت کردن تشکر می‌کنم و عذر می‌خوام که احتمالا این مدت نرسم بنویسم :)

  • فاطمه
  • شنبه ۱ آذر ۹۹

جنگ جریان‌ها

سلام

چند وقت پیش دو تا فیلم دیدم که می‌خواستم درباره‌شون بنویسم و بالاخره امروز پیش‌نویسم رو کامل کردم. از اون‌جایی که فیلم‌ها حالت زندگی‌نامه‌ای دارن من داستان‌شون رو تا حدی توضیح دادم و از نظر خودم اسپویل نیست. ولی اگه می‌خواین که همه چی براتون جدید باشه، تا بالای عکس اول و بعد بخش آخرو بخونین و بعد تصمیم بگیرین :)) از لحاظ تاریخی هم این پست چیزاییه که صرفا از این فیلم‌ها و یه سرچ مختصر فهمیدم و شامل توضیحای علمی نمی‌شه تقریبا.

احتمالا اولین بار اسم تسلا رو تو فیزیک دبیرستان دیدم. تا جایی که یادمه تنها چیزی که اونجا به اسمش بود واحد اندازه‌گیری شدت میدان مغناطیسی بودش! توی دانشگاه خیلی یادم نمیاد به اسمش برخورده باشم با اینکه مباحث مربوط به میدان مغناطیسی و موتور القایی و... رو تو فیزیک ۲ و مبانی برق داشتیم. حتی تو آزمایشگاه مبانی برق یه جلسه به موتور جریان مستقیم و یه جلسه به موتور جریان متناوب اختصاص داشت، ولی بگو بعد از امتحانش یه کلمه یادم مونده باشه :دی

خلاصه گذشت تا فیلم پرستیژ رو دیدم. نمی‌دونم دیدین یا نه ولی اگه خیلی کلی و بدون اسپویل بخوام بگم، داستان رقابت دو تا شعبده‌بازه. این وسط یکی‌شون برای اینکه اجرای بهتری داشته باشه می‌ره پیش تسلا و ازش می‌خواد یه دستگاه براش بسازه. چیزی که توی فیلم می‌بینیم اینه که تسلا با دستیارش اومدن تو یه شهری (کلرادو) و تو کوه‌ها یه کارگاه درست کردن و یکی از آزمایش‌هاشون هم اینه که جریان برق رو بدون سیم منتقل کنن. یه جا اشاره‌ی کوچیکی هم به دعوای تسلا و ادیسون می‌شه، ولی داستان تسلا تو این فیلم یه داستان فرعیه و خیلی بهش پرداخته نمی‌شه.

کم‌کم بیشتر از اختلاف بین ادیسون و تسلا چیزایی به گوشم می‌خورد. می‌شنیدم تسلا خیلی حقش ضایع شده و ایده‌هاش دزدیده شدن و از اون‌طرف ادیسون هم همچین مخترع علیه السلامی نبوده :)) ولی خیلی نرفته بودم دنبال قضیه، تا اینکه اخیرا قسمت شد دو تا فیلم در این‌باره ببینم: جنگ جریان‌ها (The Current War: Director's Cut) و تسلا (Tesla). (بعدشم دوباره پرستیژ رو به عنوان مکمل دیدم!)

به ترتیب از راست: تسلای واقعی! و تسلا تو فیلم‌های جنگ جریان‌ها، تسلا و پرستیژ.

منظور از جنگ جریان‌ها تو عنوان فیلم اول، اختلافیه که اواخر قرن نوزدهم (حدود سال ۱۸۸۰) سر جریان مستقیم (DC) و جریان متناوب (AC) بین توماس ادیسون و جرج وستینگ‌هاوس، و بعدا نیکولا تسلا پیش اومد. وستینگ‌هاوس هم یه مخترع و البته سرمایه‌دار بود. تسلا اون موقع هنوز جوون بود و کسی نمی‌شناختش. اول برای ادیسون کار می‌کرد ولی ادیسون خیلی تحویلش نگرفت (مخصوصا وقتی تسلا از مزایای جریان متناوب می‌گفت) و پول گنده‌ای رو که وعده داده بود، بهش نداد. (عملا بهش گفت باهات شوخی کرده بودم و تو sense of humor ما آمریکایی‌ها رو درک نمی‌کنی :| ) پس تسلا اومد بیرون و سعی کرد شرکت خودش رو راه بندازه و با ادیسون رقابت کنه که اونجا هم سرش کلاه گذاشتن و خلاصه بعد از کلی بدبختی آخر سر رفت با وستینگ‌هاوس شریک شد. این دیالوگ قابل تامل برای جاییه که رییس تسلا می‌خواست اونو اخراج کنه:

Big ideas, but you can't see the real force that moves things. And it's not AC/DC, it's not currents. It's currency! And that's the only motor I'm interested in.

ادیسون که از طریق جریان مستقیم داشت شهرهای آمریکا رو یکی‌یکی روشن می‌کرد، معتقد بود جریان متناوب به خاطر ریسک برق‌گرفتگیش کشنده‌س. اون حتی در حضور خبرنگارا یه اسب رو با این جریان کشت که حرفشو ثابت و وستینگ‌هاوس رو بدنام کنه! این وسط و با این ایده، صندلی الکتریکی هم برای اعدام ساخته شد که سر اینم دعوا بود کار کی بوده. ادیسون اوایل اصلا نمی‌خواست درگیر چنین اختراعاتی باشه. اما بالاخره یه جا تو جریان همون دعواهاشون، مخفیانه به ساخت این صندلی کمک کرد که آخرشم لو رفت! (جالب اینکه جلوتر، یه جا دستیار ادیسون که می‌خواست ایده‌شون رو برای گروه سرمایه‌گذارا توضیح بده، اشاره کرد که هر جریانی بالاتر از یه حدی امکان برق‌گرفتگی رو داره.)

در نهایت تو نمایشگاهی که رقابت نهایی ادیسون و وستینگ‌هاوس محسوب می‌شد، وستینگ‌هاوس و تسلا برنده شدن و ادیسون تصمیم گرفت بره سراغ اختراع‌های دیگه‌ش که مردم اسمش رو دیگه فقط با الکتریسیته نشناسن. البته که ادیسون اختراعای زیادی داشت مثل دستگاه ضبط صدا، ولی این آخریش دوربین بود. یکی از ایده‌های تسلا این بود که کنار آبشار نیاگارا نیروگاه برق بسازه. آخر فیلم نشون داد که ادیسون رفته با دوربینش از آبشار فیلم می‌گیره و برای مردم نمایش میده. به نظرم صحنه‌ی جالبی بود.

فیلم با این جملات تسلای جوان در حال معرفی همین طرحش تموم می‌شه:

We build monuments to speak to the future, to say, "We were here." "We have lived." A true legacy isn't what we build up to the heavens or carve deep into stone. Rocks will crumble, paper disintegrates, only that which isn't in the physical realm and reaches in both directions can be eternal. Our ideas! They are what we leave behind. And only they are what can push us forward.

به ترتیب از راست: ادیسون واقعی! و ادیسون تو فیلم‌های جنگ جریان‌ها و تسلا.

این فیلم بیشتر رو داستان این اختراعات و اختلافات این آدم‌ها متمرکز بود و شاید بیشتر از بقیه زندگی‌نامه‌ی ادیسون بودش. نقش ادیسون رو هم بندیکت کامبربچ بازی کرده. (این بشر چه نقش‌های خاصی بازی می‌کنه :)) از شرلوک بگیر تا آلن تورینگ و اینجا هم ادیسون!) اینجا خیلی ادیسون رو منفی نشون نداده بود، هرچند چرخشش رو می‌شد دید.

اما فیلم تسلا بیشتر زندگی‌نامه‌ی خود تسلا، روابطش و تلاش‌هاش برای عملی کردن ایده‌هاش و جذب سرمایه و متقاعد کردن دیگرانه. در جریان این داستان با خیلی از شخصیتای فیلم قبل هم روبه‌رو می‌شیم، مثل ادیسون و وستینگ‌هاوس و سرمایه‌دار دیگه‌ای که اینا ازش پول می‌گرفتن. ادیسون تو این فیلم منفی‌تر نشون داده شده.

فیلم تسلا با این دیالوگ شروع می‌شه که به نظرم جرقه‌ی هیجان‌انگیزی تو ذهن می‌تونه باشه:

He had a black cat named Machek when he was a boy. The cat followed him everywhere. And one day, when he stroked the cat's back, he saw a miracle. A sheet of light crackling under his hand. "Lightning in the sky," his father explained, "is the same thing as the spark shooting from Machek's back."

And Tesla asked himself, "Is nature a gigantic cat? And if so, who strokes its back?"

تو این فیلم بیشتر می‌بینیم که تسلا چقدر ایده داشته هر چند انگار درست حسابی دنبال ثبت‌شون نمی‌رفته یا سرمایه‌ی کافی برای به نتیجه رسوندن‌شون نداشته. همین می‌شه که بعضی ایده‌هاش دزدیده می‌شن و ظاهرا مارکونی رادیو رو با استفاده از ۱۷ تا از پتنت‌های تسلا می‌سازه!

تسلا انگار بعد از به نتیجه رسیدن اون قضایای جریان متناوب و موتور القایی یه جا از وستینگ‌هاوس جدا می‌شه دیگه، و می‌ره سراغ ایده‌های دیگه‌ش (همین جاهاست که با دستیارش می‌رن کلرادو). مثلا دنبال ایجاد روشی برای ارتباط بی‌سیم در سراسر کره‌ی زمین از طریق امواج بوده که البته اون زمان درست بهش نرسید. (ولی این‌که شما دارین این پست رو می‌خونین نشون می‌ده الان بهش رسیدیم!)

 اینم یکی دیگه از حرفای جالبیه که تسلا می‌زنه:

My brain is only a receiver. In the universe, there is a core from which we receive all information, inspiration, knowledge, and strength.

من این فیلما رو که دیدم بالاخره یه کم دستم اومد تسلا که بود و چه کرد و اینکه چقدر تاثیر داشته رو تکنولوژی‌هایی که الان داریم. و اینکه نمی‌دونم از لحاظ تاریخی چقدر درست و کامل روایت شده بودن، ولی حتی ادیسون رو هم بهتر تونستم درک کنم (نه که همه جا بهش حق بدم).

حالا شما هم اگه صرفا می‌خواید راجع به تسلا یه فیلم مستندطور ببینید، فیلم تسلا اولین گزینه‌س. ولی اونقدرم خوب ساخته نشده. اگه یه فیلمی می‌خواید که در جریان داستان همه‌ی شخصیت‌ها و اختلاف‌هاشون قرار بگیرین، جنگ جریان‌ها رو ببینید. اگه هم فارغ از این داستانا یه فیلم جذاب و هیجان‌انگیز می‌خواین (که کارگردانش هم نولان باشه!) پرستیژ پیشنهاد می‌شه :))

هم‌چنین اگه می‌خواین در قالب یه ویدیوی کوتاه ضمن شنیدن خلاصه‌ی داستان ادیسون و تسلا، میزان برق‌گرفتگی جریان‌های مستقیم و متناوب رو در عمل ببینید، اینجا رو کلیک کنید! D: (یه ویدیوئه از کانال الکتروبوم تو یوتیوب، که طرف آزمایشای این شکلی انجام می‌ده و همیشه‌ی خدا هم برق می‌گیردش :)) مخصوصا البته. ایرانی هم هست :دی کاناله رو تازگی پیدا کردم و این ویدیوش رو یه روز یوتیوب بهم پیشنهاد داد.)

  • فاطمه
  • شنبه ۳ آبان ۹۹

حافظه هم چیز عجیبیه‌ها

سلام

شعر «در امواج سند*» رو یادتونه؟ با این بیت شروع می‌شد:

به مغرب سینه‌مالان قرص خورشید نهان می‌گشت پشت کوهساران

فرو می‌ریخت گردی زعفران رنگ به روی نیزه‌ها و نیزه‌داران

احتمالا ترکیبی از تاثیر قسمت آخر فصل دوم وست‌ورلد** و شباهت وزن بیتی که بعدش تو عنوان یکی از پست‌ها دیدم به وزن این شعر، یه سیناپسی رو تو مغزم تحریک کرد که دیشب بعد از مدت‌ها یادش افتادم! جزو اون شعرای کتابای ادبیات بود که خاص بود برام؛ ترکیبی از حماسه و اندوه. احتمالا به خاطر توضیحای اضافه‌ی دبیر ادبیات اون سال هم بوده که تاثیر بیشتری روم گذاشته بوده. حیف که یادم نمیاد چه سالی تو کتابامون بود و معلمه کدوم بود! خلاصه که بیشترْ آهنگ شعره تو ذهنم مونده بود و ممنونم از موتور قدرتمند جستجوی گوگل که با همون چند کلمه‌ای که به زور یادم اومد و تازه یکی‌شم اشتباه بود تونست شعرو برام پیدا کنه!

می‌دونین، تازگی یاد گرفتم که حافظه چیزی نیست جز یک سری اتصالات نورونی. وقتی هم مغز ببینه یه مسیر سیناپسی به دردش نمی‌خوره تقویتش نمی‌کنه. این یکی احتمالا به شکل ضعیف‌شده‌ای باقی مونده بود و یه دفه بعد از چند سال trigger شد. انگار مغزم روش فوت کرده باشه و گرد و خاکش رو زده باشه کنار***. هرچند وقتی فکر می‌کنم نه وزن اون بیت واقعا وزن این شعر بود، نه وست‌ورلد شباهت خاصی به داستان اون شعر داره. البته که... ولش کن اسپویل نکنیم :))

* فک کنم لینکی که دادم فیلتره :دی به خاطر توضیحای اولش و فایل صوتیش اونو گذاشتم. وگرنه اگه سرچ کنید متن کاملش خیلی هست.

** حقیقتا این سریال مرزهای روایت غیرخطی رو فرسنگ‌ها جابه‌جا کرد.

*** یاد اون قسمت Inside Out افتادم که یه آهنگ قدیمیِ رو اعصاب یهو تو مغزش پلی می‌شد :))

+ بعد از شیش سال که این میز تحریر جمع و جور رو دارم، دیروز چینش وسایل روش رو عوض کردم. برا خودم هم عجیبه که این همه سال اصرار داشتم یه گوشه‌ی خاصش خالی باشه برای لپ‌تاپم و وسایلم رو سمتی چیده بودم که فضای حرکت دستم رو کم می‌کرد. البته الان هم کاملا بهینه نیست، ولی بدم نشد. حتی یه گوشه برای گذاشتن چند تا کتابی که می‌خوام دم دستم باشن جا باز شد. نتیجه‌ی اخلاقی این که تنوع چیز خوبیه.

++ تو این قرنطینه که هر روز حداقل یکی از فالورام پیدا می‌شه که نون یا شیرینی یا غذای جدیدی درست کرده باشه -و تازه مراحل پختش رو هم برا گُلای توی خونه استوری می‌کنه- و مخصوصا این دو هفته که مامانم نبوده، من اتفاقا پی برده‌م که آشپزی کار مورد علاقه‌م نیست. حداقل به این شکل که بخوام هررر روز یه چیزی درست کنم، وگرنه بعضا انجام دادنش رو دوست دارم. مثلا اون روز برای اولین بار خورشت قیمه درست کردم (!) و با اینکه ایده‌آل نشد ولی راضی بودم از خودم. یا اون دفعه اوایل قرنطینه که از رو یکی از همون دستورهای دوستان شیرینی پختیم. ولی وقتی تبدیل بشه به یه کار هر روزه از انجامش لذت نمی‌برم.

+++ قاطی کاغذام یه بروشور پیدا کردم که ۴ سال پیش تو یه کنفرانس از یکی گرفته بودم. اسمشو که دیدم فهمیدم این یکیه که چند ماهه همه‌ش می‌بینمش تو دانشگاه :)) یا حداقل اون وقتی که می‌رفتیم دانشگاه می‌دیدمش! خلاصه که دنیا چه کوچیکه :/

  • فاطمه
  • يكشنبه ۳۱ فروردين ۹۹

هر چی جزئی‌تر، هیجان‌انگیزتر!

چند سال پیش یه سری بچه‌های دانشگاه برام تولد گرفتن. یادمه بعد از آز مبانی برق بود، حتی یادم مونده آخر اون جلسه چی رو توضیح می‌دادن. تموم که شد، دوستم گفت بیا برگردیم دانشکده. من یه کاری داشتم و اینم گیر داده بود که نه بیا عین کارت داره. مونده بودم که عین دوست‌پسر خودشه و اینم حساس، آخه با من چی کار داره :| خلاصه اینقدر اصرار کرد فهمیدم تولد می‌خوان بگیرن و برگشتیم! بارون گرفته بود و پیش بچه‌ها وایسادم تا عین و یه دوست دیگه‌م که رفته بودن دنبال کیک برسن :)) اینطوری سورپرایز می‌شدم من :دی بالاخره اومدن با کیک و کادویی که تشکیل شده بود از کلی آیتم کوچیک. با دیدن هر کدوم ذوق می‌کردم. عین و اون دوستم که کادو گرفته بودن هم مدام می‌گفتن اینا فکر شده‌س :))

بعدا دوستم بهم گفت عین اون روز سر کادو خریدن گفته بوده فکر می‌کنم فاطمه چیزای کوچیک بیشتر دوست داره. هنوز کنجکاوم بدونم اینو از کجا فهمیده بوده :)) به هر صورت اون دو نفر متوجه شده بودن من از خرت و پرتای کوچیک بیشتر خوشم میاد تا یه کادوی بزرگ. این چیزی بود که قبلا خودم متوجهش نشده بودم، و هیچ‌وقت نفهمیدم قبل از اون هم واقعا خوشم میومد و اون اتفاق منو متوجهش کرد؟ یا بعد از اون بود که خوشم اومد! ولی الان هر بار یه چیز کوچیک برا خودم می‌خرم، یاد اون موقع میفتم. (تقویم‌های پارسال و امسالم رو ببینید مثلا، چیزی در حدود ۶ در ۶ سانته!)

یه دوست دیگه دارم، گاهی برام عکسای بک‌گراند و این جور چیزا می‌فرسته. یه بار متوجه شدم چقد عکسایی که می‌فرسته توشون فضانورد و آسمون و ستاره داره. باز اونجا فهمیدم انگار بدون اینکه خودم متوجه باشم، تو صحبتا یا خرید رفتنا ناخودآگاه نشون دادم این جور چیزا رو دوست دارم.

بدیهیه که بخش قابل توجهی از شناختن خودمون توی رابطه با آدمای دیگه اتفاق میفته. خیلی وقتا صراحتا یا به طور ضمنی چیزی رو به رومون میارن، تعریف یا انتقاد می‌کنن، یا اصلا ممکنه خودمون ازشون بخوایم این کارو بکنن. ولی معمولا به نظرم رسیده که این موارد، ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری‌ان بیشتر. برای همین وقتایی که موقعیتی مثل چیزایی که تعریف کردم پیش میاد، که می‌بینم بدون این که بهش فکر کرده باشم کسی چیزی مثل یه علاقه‌ی جزئی رو درباره‌م فهمیده، برام خیلی جالبه و تو ذهنم می‌مونه.

+ این لینک سایت ناسا رو شاید این روزا دیده باشین که می‌شه توش تاریخ تولدمون رو بزنیم و ببینیم که اون روز (یکی از روزهای تولد، نه الزاما همون سال) تلکسوپ هابل از چی عکس می‌گرفته! برای من این عکس بود؛ طبق توضیحاتش یه سحابیه، ولی من یه عقرب پنهان هم توش می‌بینم! (آبانی‌ام)

+ مهناز یه مستندی معرفی کرده به اسم One Strange Rock. به طور کلی در مورد کره‌ی زمینه، اما چیزی که توش منو جذب کرد (حداقل تو این دو قسمتی که دیدم) اینه که زمین رو نه فقط از نظر مثلا گونه‌های جانوری و گیاهی روش، بلکه از نظر جایگاهش تو فضا و اتفاقایی که افتاده تا بشه این زمینی که الان روش زندگی می‌کنیم بررسی می‌کنه. و اصلا یه تعداد از راوی‌هاش، افرادی هستن که مدتی تو ایستگاه‌های فضایی بودن.

  • فاطمه
  • جمعه ۱۵ فروردين ۹۹

۲۱۹

۰) سلام. نصفه شبتون بخیر. - من رو هکسره خیلی حساسم ولی هیچ‌وقت نفهمیدم نصفه شب درسته یا نصف شب. همین الان به نظرم رسید از اونجایی که می‌گیم نیمه شب پس همون نصفه شب باید درست باشه! - اعیاد ماه شعبان هم مبارک‌تون باشه.

۱) یه کم پیش داشتم یه تیکه‌هایی از اینترستلار رو می‌دیدم، از طریق پخش زنده‌ی سایت شبکه نمایش (چون همه خوابن و نمی‌تونم تلویزیون روشن کنم). در واقع یهو فهمیدم داره پخش می‌شه و از وسطش رسیدم، یه کم دیدم و بستم. فکر کردم از اولش باید ببینم. من این فیلمو اولین بار ۱۱ فروردین ۹۴ دیدم - از یادداشتی که قبلا یه جا درباره‌ش نوشته بودم فهمیدم! - و تو این ۵ سال (وااااای) هی می‌خواستم دوباره ببینمش ولی چون نزدیک ۳ ساعته بی‌خیال می‌شدم :)) الان حس می‌کنم وقتشه، ینی فردا، دقیقا بعد ۵ سال. حالا یا از تی‌وی، یا نماوا، یا همون فایل اصلیش.

این برنامه‌ی شبکه نمایش هم جالبه واقعا. امروز ساعت ۱ صبح یه دور فیلمو پخش کرده. فردا ۴ و نیم صبح باز نشونش میده، و یه بار دیگه هم فردا ساعت ۳ بعد از ظهر. لطف کردن این سری آخرو یه ساعت مناسب گذاشتن :/

راستی اگه اینسپشن و اینترستلار رو دیدین، این ویدیو رم ببینید میکس جالبی است.

و راستی، شبکه ۴ هم امشب دانکرک رو نشون می‌ده انگار.

۲) روز اول عید وسط تبریک گفتن‌ها تو گروه دوستام، از لابه‌لای حرفا یه خبری رو در مورد یکی‌شون بعد از چند ماه که همه می‌دونستن متوجه شدم (حالا یه بار باشون بیرون نرفتم‌ها :/ ). فرداش هم یکی از بچه‌ها یه اسکرین شات بامزه گذاشت از ویدیو کال خودش و سه نفر دیگه. و از من و یکی دیگه عذرخواهی کرد که تلاش کرده بامون تماس بگیره ولی نشده.

قبل از ادامه یه فلش‌بک بزنم؛ یکی دو سال پیش یه خبر کم اهمیت‌تر در مورد یکی از بچه‌های همین گروه فهمیدم و شوخی و جدی یه تیکه‌ای انداختم، ناراحت شده بودم چون فکر کرده بودم همه می‌دونستن جز من :)) بحث به جایی کشید که یه نفر دیگه یه حرف ناراحت‌کننده بهم زد که دیگه ربطی به اصل مسئله‌ی اون دوست یا حتی شلوغ کاری من نداشت.

حالا، این سری خوشحال شدم از اینکه می‌دیدم نه تنها الکی ابراز ناراحتی نکردم، بلکه واقعا هم ناراحتی خاصی حس نمی‌کردم. فکر کردم که خب آره، دلم می‌خواست زودتر می‌فهمیدم، ولی این انتخاب خودم بوده که این مدت یه کم فاصله بگیرم و نتیجه‌شم این میشه که کمتر خبر داشته باشم از دوستام.

از طرفی من آدمی‌ام که اگه بپرسم چه خبر و طرف بگه سلامتی، حتی اگه حس کنم خبری هم هست، گیر نمی‌دم تا خودش اگه خواست بهم بگه. برا همین یه سری چیزا رو آخرین نفر می‌فهمم چون خواستم طرفو با سوال پرسیدنام اذیت نکنم :))

ولی این دو تا موضوع پشت سر هم، و یه سری مسائل جزئی که این چند وقت پیش اومده، باعث شد فکر کنم که انگار فاصله گرفتنه جدی نتیجه داده. و این یه کم غمگینه با اینکه خودم خواستمش.

۳) چند روزی هست برگشتیم تهران. یه کم اوضاع اون‌طرف خوب نبود. یه سری اتفاقا نمی‌دونم امتحان الهیه، یا مثلا چشم زخمه! یا اصلا روند عادی زندگیه و برا همه پیش میاد کم و بیش، نمی‌خوام هم ناشکری کنم چون می‌تونست خیلی بدتر باشه، ولی دیدن ناراحتی و خستگی خونواده‌م تو این سال‌ها، حس می‌کنم تاثیرای بیشتری از یه ناراحتی صرفِ اون موقعیتا گذاشته روم. مثل نگرانی و دلشوره‌های بیش از حدم.

و عجیبه برام، من که راحت راجع به ناراحتیام با دوستام حرف می‌زنم، راجع به این مسائل هیچ‌وقت ننشستم کامل با یکی‌شون حرف بزنم. می‌خواستم ولی نشده. نهایتش گفتم براشون دعا کنین با یه توضیح کوتاه از وقایع، و نه فکرهام.

الانم فقط دلم خواست در همین حد بنویسم اینجا. دیگه ۴ صبحه، ببخشید این ذهن نامرتب رو :))

+ یا کاشف الکرب عن وجه الحسین، اکشف کروبنا بحق اخیک الحسین (ع) ❤

  • فاطمه
  • يكشنبه ۱۰ فروردين ۹۹

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.